زبان مادری و محتوای آن/ محسن کاکارش/ مصاحبه با منصور تیفوری

محسن کاکارش- یکی از مطالبات گروه‌های اتنیکی ایران، تدریس زبان مادری بوده و با وجود این‌که در قانون اساسی به آن اشاره شده، اما همواره این امر با مشکلاتی روبه‌رو شده است. در اصل ۱۵ قانون اساسی ایران آمده است: “زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران، فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‏های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است.” در سال‌های گذشته و مخصوصاً در دوران اصلاحات خارج از سیستم رسمی، تلاش‌هایی برای تدریس زبان کردی در تهران و دیگر شهرهای ایران صورت گرفت. هم‌چنین برخی نشریات از سوی نهادهای دولتی در کردستان مانند سروه اصحاب انقلاب، ندای تواب و… در دهه‌های شصت و هفتاد به چاپ رسید و در قالب انجمن‌های ادبی و تشکل‌های مردم‌نهاد، کلاس‌هایی برای یادگیری زبان مادری برگزار شده است. اخیراً هم توسط یکی از نمایندگان مجلس تدریس زبان کردی مطرح شده، اما با مخالفت‌هایی روبه‌رو شده است. برای بررسی تدریس زبان کردی و مشکلات پیش روی آن، زمانه با منصور تیفوری، نویسنده و مترجم کرد گفت‌وگویی کرده است که در زیر می‌آید.

اخیراً امین شعبانی، نماینده مجلس ایران خواهان اجرای مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی برای آموزش زبان کردی در دانشگاه کردستان شده، ولی این مصوبه با مخالفت رئیس دانشگاه روبه‌رو شده است. با توجه به اینکه این خواست‌ها پیشتر نیز به طور رسمی مطرح شده است تا چه اندازه‌ای پاسخگوی مطالبات جامعه کردستان است؟
منصور تیفوری: تدریس زبان کردی تنها یکی از خواست‌های تاریخی مبارزات کردستان بودە است، اما واقعیتی دیگر در پس این خواست نهفته است که این خواست، یعنی رسمیت زبان کردی، از دیگر خواست‌های سیاسی جدا و قابل انفکاک نیست. روشن‌تر اگر سخن بگوییم، نمی‌توان خواست تدریس زبان کردی را از دیگر خواست‌های سیاسی جامعه کردستان که در سیر تاریخ مبارزات به گونه‌ای ضمنی از تعیین درونی دست یافته جدا و منتزع کرد. ما گونه‌هایی از این تلاش را برای منتزع کردن تجربه کردەایم. مثلا می‌بینیم که حاکمیت خود زمانی دست به انتشار مجلاتی چون “اصحاب انقلاب” و “آمانج” زد، اما اکنون این دو نام جزو تاریخ مطبوعات کردی محاسبه نمی‌شوند، یا حتی در مجلات ندای تواب که مخصوص زندان‌ها بود و وحشت چنین نظامی را نمایندگی می‌کرد، باز چند جایی زبان کردی داریم.
دیدگاه، که اگرچه اختلاف بنیادین با رویکرد قبل دارد و نمی‌توان این دو را با هم به یک چوب راند، عقب‌نشینی به زبان بود؛ کاری که می‌توان آن را تحت عنوان کار فرهنگی طبقه‌بندی کرد. تاریخ این دیدگاه به گونه‌ای به بعد از انشعاب کنگرە چهارمی‌های حزب دموکرات کردستان ایران و ترجمه این جریان به انتشارات صلاح‌الدین ایوبی بود. این دیدگاه نگاهی بیشتر میراثدارانه داشت و بیشتر توسعه زبان کردی را مد نظر داشت و ثبت فولکلور که خود را در ماهنامه “سروە” نشان می‌دهد، بی‌شک باید محدودیت‌های آنان را درک کرد، اما در عمق این نگاه هم‌زمان تقلیل امر سیاسی به امر فرهنگی، انتزاع فرهنگ از سیاست و در ‌‌نهایت گونه‌ای از تقلیل‌گرایی را شاهدیم، تقلیل مسئله کردستان به مسئله‌ای فرهنگی. این گروه محدودیت و سانسور داشتند، اما نمونه مبتذل دولتی و مرکزگرا و غیرصادق این دیدگاه که برایش حفظ تمامیت ارضی فانتزی‌ایش بنیادین‌ترین مسئله و فانتاسم‌‌اش هنوز کورش کبیر و نادر است، دیگاهی است کە مسئله را بیسوادی، بیکاری و غیرە تقلیل می‌دهد، نگاهی به نوشته و سخنان کارشناسانی که از داخل و خارج از دولتی تا اپوزسیون در دو سال گذشته دربارە کردستان نوشته‌اند می‌تواند این نکته را روشن کند، جالب اینجاست که می‌توانیم بپرسیم آقایان در کجا امنیتی نیستند؟
 از این گفته‌‌ها می‌توان نتیجه گرفت کە بله رسمیت زبان کردی از خواست‌های مردم کردستان است، اما این رسمیت تنها و به صورت منتزع از دیگر خواست‌ها به صورتی مکانیکی متحقق نخواهد شد، چون در ‌‌نهایت محتوای سرکوب شدەی زبان است که قرار است سخن بگوید.
 ایدە این است که نمی‌توان این زبان را تدریس کرد بدون اجازە به سخن آمدن محتوای سرکوب شدە زبان، بدون ذکر نام قربانیانی که می‌خواستند با این زبان آزادی را بسرایند. پرسش این است که بتوان نام قربانیان و کشته‌گان را آزادانه گفت، این محتوای سرکوب شده زبان است و نمی‌توان زبان را از این محتوا منتزع کرد.
 در دوران اصلاحات موقعیت‌هایی برای تدریس زبان کردی ایجاد شده بود و شما هم در دانشگاه شهید بهشتی زبان کردی را تدریس می‌کردید. ارزیابی شما از آن دوران در پیوند با یادگیری زبان کردی چیست؟
 بگذارید تجربه‌ای جمعی از دانشجویان دانشگاه رازی کرمانشاه نقل کنم. سال ٧٧ بود و اوج روزهایی کە اصلاحات بایستی کاری می‌کرد، آقای معین به دانشگاه رازی کرمانشاه برای سخنرانی آمدە بودند. آن روز‌ها مجوز شب شعر کردی دانشجویی و بعد مراسم حلبچه لغو شدە بود. هنگام سخنرانی آقای معین توماری با چند صد امضا به ایشان تقدیم شد، اما آنچه شنیدیم این بود که در ایران یک زبان رسمی هست و در غرب ایران خطر آمریکا و اسراییل هست. خوب تنها کار ممکن آن زمان تخلیه سالن بود و بی‌شنوندە شدن ایشان. دومین بار بندە ایشان را در هنگام تبلیغات انتخاباتی سال ٨۴ در مسجد جامع سقز دیدم و این‌بار او برای امضای مردمی آمده بود که در انتخابات قبلی نشان دادە بودند می‌فهمند. این نگاە به صورت مشخص و ساختاری در دوران اصلاحات نیز زندە بود و ما به صورت رسمی و مشخص نمونه‌ای نداریم در مورد مثلاً تدریس زبان کردی، آنچه هم شما بدان اشارە می‌کنید در دانشگاه شهید بهشتی، تنها همت و تلاش دانشجویان کرد و مدرسینی چون بختیار سجادی بود. آن زمان هزینه کلاس‌ها توسط خود دانشجویان کرد تامین می‌شد. چه روز‌ها هم که هزینه برای تامین حتی بلیت رفت و برگشت مدرسین کم می‌آمد کلاس‌ها رسمیتی نداشت و نه واحد اجباری بود و نه اختیاری و… این آن تجربه‌ای است که باید نقل شود، به بزرگنمایی، کارنامه‌ای اگر باشد برای آن دوستان خون‌گرم و صمیمی انجمن‌های دانشجویی کردی در دانشگاه‌هاست و بس. اما این تلاش به گونه‌ای همیشگی در کردستان حضور داشته است، هرجا فرصتی بودە کلاسی دایر شدە و حتی اگر تفاوتی آنچنانی میان به اصطلاح مدرس و شاگرد وجود نداشته و حتی اگر تنها دستور زبان تدریس شدە- که اجماعی بر سر خشکی آن هست- باز کلاسی تشکیل شدە است و استاد و شاگرد دانسته‌ایم که آنچه در سکوت زبان از آن سخن می‌گوییم آزادی سخن گفتن است، نه آزادی آموختن مکانیکی دستور زبان. در سال ٨۴ در عمل و نوشتار با‌‌ همان زبان کردی مشکوک در دفاع از ادامه اصلاحات مقاله نوشتم، اما متاسفانه آن‌ها هم ذکر نام قربانیان و کشته‌گان ما را برنتافتند، اکنون نیز زبان در مقابل تقلیل به دستور زبان مقاومت خواهد کرد، چرا که خود حاوی وعدەای دیگر است، وعدەای که کشته‌گان برایش تلاش کردند.
در سال‌های گذشته خارج از سیستم رسمی، در چهارچوب انجمن ادبی‌ها یا تشکل‌های مردم نهاد یک سری کلاس‌های آموزش زبان کردی برگزار شد. این فضا‌ها خارج از سیستم آموزشی تا چه اندازه توانسته‌اند در فراگیری زبان کردی موثر واقع شوند؟
 در شهرهای مختلف کردستان به همت شاگردان و مدرسین کلاس‌های فراوانی در قالب نهادهای مردمی و در قالب انجمن‌های ادبی و فرهنگی تشکیل شد و تاثیر گستردەای بر گسترش بیشتر ادبیات کردی در جامعه کردستان داشت؛ حتی به گونه‌ای شاهد رواج ترم‌هایی هستیم که شاید در یکی از این کلاس‌ها در کنشی گروهی کشف یا خلق شده است. این کلاس‌ها شاید بهترین مکان برای ادامه زبان کردی باشند، کلاس‌ها با ناتوانی‌ها و کمبود‌ها و تعطیلی‌های گاهانه‌شان، بیش از هر فرم شیک دیگری می‌توانند امید نهفته در زبان را بازنمایی کنند. کلاس‌ها نمی‌گذارند زبان به دستور زبان تقلیل یابد، حتی اگر این امر را در دیوار سکوتی که مرتب مدرس و شاگرد باهم در نقطەای با آن برخورد می‌کنند و می‌دانند برای تعطیل نشدن کلاس باید در این نقطه ماند و سکوت کرد و گاهی تنها به خندەای دو طرفه اکتفا می‌شود، تجربه کنند. این دیوار سکوت نشان می‌دهد که قرار است زبان چیز دیگری را فرا‌تر از دستور زبان بازنمایی کند. بر همین اساس نیز هرگونه نگاهی که زبان را چون میراث یا دستور زبان بنگرد چنان که بنیامین گفته به لعنت خود زبان گرفتار خواهد شد.
وقتی می‌گویید تقلیل زبان به دستور زبان منظورتان چیست؟ و اصولاً اين دو چه تفاوتی باهم دارند؟
 بگذارید با طرح یک پرسش و تلاش برای پاسخ دادن به آن سعی کنیم مسئله را صورت‌بندی کنیم: در گفتار سیاسی لیبرال معاصر که بر اساس آن حقوق تعیین می‌شوند، حق آزادی بیان را داریم، مقوله‌ای که مثلاً پیتر سینگر تحت عنوان حق روایت از آن سخن می‌گوید، یعنی حق روایت رنج خویش. در این دیدگاه موجودی را داریم که در نهایت محکوم است که رنج بکشد، رهایی از این رنج ندارد و آنچه لازم دارد آزادی روایت‌کردن رنج خویش است، اما آنچه در این دیدگاه فراموش و به گونه‌ای حذف می‌شود حق دستکاری‌کردن و مداخله در جهان است، برای فرارفتن از رنج. در این مبحث حق آزادی بیان به آزادی فریاد کشیدن تقلیل می‌یابد، دیگری یا سلطه می‌تواند سرکوب کند و هدیه‌ای که ما به مثابه سرکوب‌شدەگان می‌توانیم از آن لذت ببریم و حتی آن را چون خوشبختی تصدیق کنیم، اجازە روایت‌کردن رنجمان است یا همان آزادی فریاد زدن: من تو را می‌زنم، تو را غارت می‌کنم و تو حق داری تا می‌توانی فریاد بکشی، تا می‌توانی حق داری روایت کنی رنجت را. در این نگاه حق فریاد کشیدن جای حق تغییر جهان را گرفته است. این است که رسانه کنونی با انبوه خویش باز نمی‌تواند تغییری در جهان ایجاد کند. اطلاع عمومی از فجایع سبب هیچ کنش جمعی نمی‌شوند. چراکه انگار گوش سپردن به اخبار و دیدن فجایع در تلویزیون می‌توانند وجدان معذب را آرام کنند.
 ایدە این است که نمی‌توان این زبان را تدریس کرد بدون اجازە به سخن آمدن محتوای سرکوب شدە زبان، بدون ذکر نام قربانیانی که می‌خواستند با این زبان آزادی را بسرایند. پرسش این است که بتوان نام قربانیان و کشته‌گان را آزادانه گفت، این محتوای سرکوب شده زبان است و نمی‌توان زبان را از این محتوا منتزع کرد.
 اجازە و خواست تدریس زبان به مثابه دستور زبان، چنین معنایی دارد. من تو را سرکوب می‌کنم و تو حق داری دستور زبانت را بخوانی. این هم به مثابه آزادی به ما عرضه می‌شود و می‌توانی لذت ببری. روشن است که در اینجا تفاوتی میان زبان و دستور زبان گذاشته‌ایم. زبان در این معنا به معنای امکان تحقق زبان است. یعنی وعدە نهفته در دل زبان، تحقق زبان به معنی تغییر جهانی است که در آن زبان هنوز متحقق نشدە. در این مورد مشخص زبان کردی و ممنوعیت آن به خاطر وعدە نهفته در آن است، ایدەای که اتفاقاً ممنوع‌کنندگان بیشتر از تقلیل‌دهندەگان آن را تشخیص دادەاند. هواداری صرف از تدریس زبان افتادن در دامچاله این تقلیل است و بخشی است از گفتار تقلیل حق به حق روایت رنج که در نهایت می‌گوید اگر به چشمان میمونی نیز خیرە شوی می‌توانی رنج را در آن تشخیص دهی. در این نگاه مدل حقوق، حقوق حیوانات است که تا بخواهند می‌توانند فریاد بزنند. در زبان کشته‌گان سکوت کردەاند، کشته‌گانی که منتظر رستگاری‌اند برای آنکه بتوانند بمیرند، این هم زمانی متحقق خواهد شد که جهان زندگان جهانی رستگار باشد.
در زبان کردی سکوتی نهفته است، سکوتی تاریخی و درازمدت، سکوتی از جنس سکوت کشته‌گان از اعتراف نکردن، از جنس سکوتی که در طول کلاس‌های تدریس به آن برمی‌خوریم، سکوتی که آمادە نیست به حق فریاد تقلیل دادە شود، این سکوت نشان می‌دهد که این زبان برای تحقق خویش تغییر در جهان را می‌خواهد و تحقق آن مستلزم قربانی نکردن این سویه آن است، بحث تحقق زبان تحقق آن جهانی است که کشته‌گان برایش مبارزە کردند.
این امری بود که نه آنانی که اصحاب انقلاب را منتشر می‌کردند آن را فهمیدند و نه آنانی که ویژەنامه کلمه به زبان کردی منتشر کردند و نه آن بخش کردی حزب تودە. آنها خواستند با خود زبان بر زبان مسلط شوند و در هر سه نگاه، نگاه به زبان نگاهی ابزاری بود؛ دیدگاهی هم که در جبهه این سو تمامی حقوق را به مسئله زبان تقلیل می‌دهد، نمی‌داند که با ممنوع‌کنندگان در یک صف ایستادە است. این نگاهی است که فرهنگ را از سیاست تهی و به میراث تقلیل می‌دهد. این نگاه در نهایت انسان را نیز از مازاد سیاسی‌اش، آن مازادی که در نخستین صورت‌بندی فلسفی انسان را به مثابه وجود زیستی به اضافه مازادی که او را از حیوان جدا می‌کند و به حیوان سیاسی تبدیل می‌کند، یعنی از وجه سیاسی‌اش تهی و جدا می‌کند. اینجاست که می‌گوییم در این نگاه الگوی حقوق بشر حقوق حیوان است؛ حیوانی که اگر توانست چهرە قربانی شیک و مطبوع رسانه‌ها را به خود بگیرد مورد توجه قرار خواهد گرفت و اگر نتوانست خود را نمایش دهد شامل رافت رسانه و در نتیجه گفتار حقوقی معاصر قرار نخواهد گرفت. تقلیل زبان به دستور زبان را باید در چینین زمینه‌ای فهمید. در چنین زمینه‌ای باید شک کرد به آن مدعی که بر مرگ فرزادها خاموش باشد و از حق زبان سخن بگوید. به او باید گفت بساطت را جایی دیگر پهن کن. به همین صراحت. نگاه میراثی به زبان در نهایت می‌گوید بگذار زبان کردی نابود نشود. انگار گونه‌ای حیوانی در حال انقراض است. به این دیدگاه باید گفت اینجا دارند آدم می‌کشند، می‌توانی عکس آن را هم بفروشی. مگر نه اینکه شما در نهایت موزە دارید. جالب‌تر این است که در این دیدگاه جمهوری اسلامی و اپوزیسیون رسانه‌دار و رسانه گردانش شریک‌اند. آنها حاضرند کردبودن و تبعاتش را تنها به مثابه بخشی از میراث ملی‌شان قبول کنند. آخرین نشان همان ابتذال خیمه‌شب‌بازی تلویزیون اندیشه بود که در نقطە‌عطفی جالب مجری، با تظاهر به بلاهت، بدون اینکه بداند این تظاهر خود بلاهت از را آشکار می‌کند و تاجربودن کلیت رسانه‌های لیبرال کنونی را، از باصطلاح “کارشناسش” می‌پرسید که شما نمی‌ترسید که این حرف‌ها را می‌زنید. برگردیم به این نگاه: در این نگاه تو حق داری کرد باشی، اما به مثابه بخشی از میراث فرهنگی من، تو حق داری که باشی، اما چنان که من می‌خواهم، در اینجا همان دیگری محض را داریم. دیگری بدون هیچ خصوصیتی. دیگری تهی از هر گونه ویژگی. خب! این نگاهی است که از دل خود گونه‌های معاصر راسیسم را تغذیه می‌کند. این نگاه در غرب می‌گوید یا از خود بیگانه شو یا به کشورت برگرد. در نزد کارشناسان می‌گوید که یا بمیر یا به میراث تبدیل شو. رد نگاه دستوری به زبان را تا اینجا می‌توان گرفت و با نگاه کارشناسان تطبیق داد.
Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , , , , ,

One Response to “زبان مادری و محتوای آن/ محسن کاکارش/ مصاحبه با منصور تیفوری”

  1. : ڕۆژپڕێس / Rojpress Says:

    در همین رابطه
    زبان خانه‌ی هستی است
    دوشنبه, 12/09/1389 – 22:49
    نسخه قابل چاپ

    به مناسبت روز جهانی زبان مادری
    امین سرخابی

    امین سرخابی- پرسش مهمی که سال‌هاست همه را به خود مشغول کرده این است که رابطه‌ی «من» با جهان بیرونی را چه چیزی تعیین می‌کند؟
    دکارت ذهن را آیینه‌ی عین می‌دانست. بدین‌معنا که ذهن ما توانایی انعکاس هرآن‌چه در جهان هست را دارد، اما کانت ادعا کرد که ذهن چنین توانایی را ندارد و عنوان کرد ذهن انسان آیینه نیست، بلکه ساختاری است که احساسات در آن جای می‌گیرد و عقل آن را به بیرون رسوخ می‌دهد. این ساختار ذهن ما نیست که چیزها را می‌سازد بلکه ذهن ما نقشه‌ای می‌سازد و به جهان نسبت می‌دهد. این استدلال مبنایی شد تا قرن‌ها همه بر این امر استوار باشند که رابطه‌ی «من» با جهان را ذهن تعیین می‌کند. ذهنی که خود به امور عینی و انسانی شکل و ساختار می‌بخشد.
    در قرن بیستم اما فرگه زبان را واسط «من» و جهان قرار دهد. به زعم فرگه، زبان شیشه نیست بلکه شیشه‌ی ماتی است که جهان را به گونه‌ی ویژه‌ای می‌سازد و به جهان نسبت می‌دهد. مثلاً اگر کسی به قطب شمال برود و مرتب شاهد نزول برف باشد آن را برف می‌نامد، اما خود اسکیموها چند نوع برف دارند که ما آن را یکی می‌پنداریم. یا اینکه ایرانی‌ها دخترخاله و دخترعمه دارند، اما انگلیسی‌ها هر دو را به یک نوع خطاب می‌کنند. پس ما برحسب قانون زبان چیزها را مشابه و مختلف می‌دانیم. زبان یک جهانی است که همه در آن محبوس هستیم. فیلتر بین ما و جهان زبان است و لینک مهمی است که رابطه‌ی «من» و جهان را به «ما» تبدیل می‌کند. آن ذهن انسان ناظر دکارتی و کانتی خود در زندان زبان قرار دارد و دیگر «من» ناظر آن نیست.
    با مطرح شدن عنصر زبان در فلسفه توسط فرگه، نقطه‌ی عطفی پدید آمد تا نگاه‌ها از ذهن و سوژه‌ی انسانی به سمت زبان و تاثیرات اجتماعی- سیاسی‌ آن برگردد و از آگاهی و سوژه‌ی انسانی مرکزیت‌زدایی شود؛ به طوری که انگار زبان جای آگاهی را می‌خواهد بگیرد. مطالعات در مورد زبان، خصوصاً در آن‌چه فردینان دو سوسور بیان داشته، به جایی رسیده که ارتباط بین دال و مدلول در فرایند دگربودگی شکل گیرد نه در یک فرآیند مستقل و با تاریخ و پیشینه‌ی ممتد و بدون انقطاع. یعنی برخلاف آن‌چه در مورد سوژه‌ی تاریخی و دارای آگاهی استعلایی ممتد گفته می‌شد.
    اهمیت زبان باعث شد تا از ابتدا عده‌ای مانند ویتگنشتاین آن را همچون ابزار رهایی فلسفه بداند و با نگارش کتاب «رساله‌ی منطقی- فلسفی»، در پی زبانی خاص و ویژه برای فلسفه باشد، اما بعدها در کتاب «پژوهش‌های فلسفی»اش از این امر سرباز زد و زبان را به جعبه‌ی ابزار تشبیه کرد. در نیمه‌ی دوم قرن بیستم زبان چنان اهمیتی یافت که جایگاه سوژه‌ی خودبنیاد دکارتی را گرفت و به نقطه‌ی ثقل کلیه‌ی تحلیل‌های فلسفی، سیاسی، جامعه‌شناختی و روانکاوی تبدیل شد. زبان کلیه‌ی امور بشری را دربرگرفته است؛ به طوری که عده‌ای آن را مولد قدرت می‌دانند و عده‌ای دیگر نیز زبان را بخشی مهم از میکروفیزیک قدرت، یعنی زبان در قدرت می‌دانند.
    نسبت انسان با زبان و قدرت فوق‌العاده مبهم و در عین حال بسیار حساس است. به صورتی که قوام ذات بشر در گرو زبان است. هر نظام سیاسی، برای تقویت هژمونی خود به دستگاه ایدئولوژیک یا گفتمانی نیاز دارد که به وسیله‌ی آن قوام جامعه را تضمین کند. در این پروسه و در جریان جامعه‌پذیری سیاسی به آموزش زبان نیاز دارد.
    در کشورهایی که چندزبانه و چندفرهنگی هستند، یادگیری زبانی غیر از زبان مادری به‌طور اتفاقی امکان‌پذیر نیست. زیرا رابطه‌ی قدرتمندی میان زبان، فرهنگ و نظام اجتماعی وجود دارد. زبان نشانه و آیینه‌ی فرهنگ است. زبان، راه و روش دستیابی به فرهنگ است. همچنین نماد فرهنگ و جامعه است. ایدئولوژی، آموزش، روابط اجتماعی با حوزه‌ی زبان در ارتباطند. در این راستا مدرسه، گروه‌ها، دانشگاه، همسالان، احزاب، روشنفکران، هنرمندان و سیاستمداران نقش‌آفرینی می‌کنند. این دستگاه قدرت است که به وسیله‌ی زبان و خطیبانش سعی در توجیه مشروعیت خویش دارد؛ زبانی که روزانه در تمامی حوزه‌های جامعه میل به نفوذ هرچه بیشتر دارد. این امر در سیستم‌های دمکراتیک بسیار نرم و در مشارکت با مردم صورت می‌پذیرد. عامل بقایش نیز همین است، اما در سیستم‌های غیردمکراتیک رابطه‌ای یک‌سویه و یک‌طرفه است و مرتب مورد تهدید قرار می‌گیرد.
    نادیده گرفتن زبان مادری خصوصاً در حوزه‌ی تعلیم و تربیت صدمات جبران‌ناپذیری بر پیکره‌ی جامعه وارد می‌سازد. علاوه بر آسیب‌هایی که به زبان وارد می‌سازد و راه رشد و ارتقای آن را سد می‌کند به شخصیت فرد نیز آسیب‌های غیر قابل جبرانی وارد می‌سازد. همچنان که ذکر شد زبان بستر شکل‌گیری سوژگی فرد است. به وسیله‌ی زبان است که فرد به وجود و هستی خودش پی می‌برد؛ آن‌هم از طریق «دیگری» به اسم «مادر».
    فردی که تا زمان شروع تحصیلاتش با زبان مادری‌اش تکلم می‌کند و یک‌باره به محیط آموزشی پای می‌نهد که سعی در یاد دادن زبانی دیگر دارد با تناقض و تحقیری روبه‌رو می‌شود که در بخش ناخودآگاهش رسوب می‌کند. انعکاس این تحقیرگشتگی بر تمامی عرصه‌های فکری، روانی، سیاسی و اجتماعی‌اش امری همیشگی است. این تناقض و تحقیرشدگی حفره‌ای در شخصیتش ایجاد می‌کند که بعدها برای پر کردن این حفره یا برای ارضا شدن و به تعبیر ژیژک، «ژویسانس» به بنیادگرایی یا فاشیسم پناه می‌برد.
    از دیگر آسیب‌های عدم آموزش به زبان مادری این است که چنین اشخاصی همیشه از جانب دو بیماری پارانویا و شیزوفرنی تهدید می‌شوند. پارانویا محصول شرایط تاریخی و فرهنگی است. در این مسیر همیشه دستگاه‌های ایدئولوژیک و تبلیغاتی به فرد می‌گویند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. تبلیغات از یک طرف امکانات رشد و پیشرفت را به ما نشان می‌دهد، از طرف دیگر در چهارچوب قیاس‌ها، به تفاوت‌های کوچک، کمبودها و تناقض‌ها دامن می‌زند و در یگانگی شکاف ایجاد می‌کند. مریضی پارانویا محدود است و محدودکننده و دنبال نام خویش می‌گردد. شخص دچار پارانویا مظلوم‌نمایی می‌کند و در پی حکومت است. حتی در اندیشه‌های والایی چون عدالت و صداقت نیز دنبال کسب اعتبار می‌گردد.
    در مقابل نیز شخص مبتلا به شیزوفرنی خواهان یگانگی خود با همه‌ی عالم است. چنین فردی اسیر توهم و نفس خویش است ولی دنبال نام خود نمی‌گردد بلکه می‌خواهد در میان همه‌ی موجودات و هستی گم شود. چنین فردی به نام همه صحبت می‌کند و از خاص بودگی گریزان است و هرگونه خاص بودگی را لعن و نفرین می‌کند.
    برخلاف کسانی که معتقدند زبان مولد قدرت است باید اشاره کرد تازمانی که اجباری محسوس و غیر محسوس از جانب دستگاه فکری و ایدئولوژیک حاکمیت در جهت تعبیه و فراگیری زبانی خاص برای کسانی که به آن زبان تکلم نکرده‌اند یا متفاوت از زبان مادری‌شان باشد، صورت پذیرد، چنین زبانی نمی‌تواند مولد قدرتی پایدار و دمکراتیک باشد. بلکه مرتب تمامی دستاوردهای حاکمیت به چالش کشیده می‌شود. همچنین ادامه‌ی عدم آموزش به زبان مادری و عدم احترام نهادن به آن در صف زبان‌های دیگر کشور، می‌تواند بستری باشد برای بروز کنش‌های سیاسی و اجتماعی ساختارشکن اعم از فاشیسم، شونیسم، بنیادگرایی مذهبی و …
    برخلاف آنان که معتقدند معنا در زبان پدید می‌آید و متعافب آن زبان قدرت است، باید گفت زبان معنا را ایجاد نمی‌کند، بلکه معنا و قدرت در زبان به وجود می‌آید. بدین معنا که رابطه در «زبان بودگی» میان قدرت و زبان وجود دارد نه رابطه «برزبان بودگی». زیرا معنا و قدرت در زبان با توجه به موقعیت‌های مختلف و سیال به وجود می‌آید و تمامی این موقعیت‌ها تحت تاثیر روابط قدرت خلق می‌شود. روابط قدرتی که ترجمان منحصر دستگاه حکومتی نیست بلکه ترجمان کلیه‌ی روابط اجتماعی و سیاسی است و در تمامی عرصه‌ها منتشر می‌شود و جریان دارد و اتفاقاً همین ویژگی جوامع دمکراتیک است که همه‌ی زبان‌ها در آن جریان دارند و رسمیت دارند، قوام و پایداری می‌بخشد.

    http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2011/02/28/2155

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: