الهیات رهایی بخش – Liberation theology

یکی از انتقادات عمده ای که بر دیدگاه های مارکس و نظریه تضاد،درباره مذهب، وارد می شود این است که مذهب همیشه آه سرد مردمان تحت ستم نیست. در نزد منتقدین این دیدگاه ها، مردم تحت ستم اغلب از مذهب به عنوان موتوری برای اعتراض و ابزاری برای تغییرات اجتماعی و نابرابری های اقتصادی استفاده می کنند. الهیات رهایی بخش مجسم کننده یکی ازاین رهیافت هاست. الهیون رهایی بخش بر این باورند که مسئولیت تأمین عدالت اجتماعی ( برای مردمی که در حاشیه قرار گرفته اند، به ویژه کشاورزان بی زمین و مردم فقیر شهر ها) بردوش آنهاست و باید نقش فعالی را در رهبری توده های فقیر ایفا کنند. آنچه جالب توجه و عجیب به نظر می رسد این است که این دکترین خود الهام گرفته از اندیشه های مارکسیستی است، و پیروان آن خواهان بالابردن سطح آگاهی مردم فقیر و متشکل کردن آنها برای به دست آوردن زمین، کار و هویت فرهنگی شان هستند.


ادیان بزرگ همیشه نگران رنچ مردم فقیر وستم دیده بوده اند، اما پاسخ آن ها به این فقر و ستم متفاوت بوده است. از نظر تاریخی و برای مقابله  با این فقر و ستم، مسیحی به تقویت ایمان باور کنندگان به جهانی دیگر، غیر از جهان مادی کنونی، پرداخته است. اما در چند دهه اخیر، برخی ا ز رهبران کلیساها و روحانیون مسیحی به اندیشه ای روی آورده اند که جامعه شناسان آنرا الهیات رهایی بخش نامیده اند. این مفهوم در مورد ترکیبی از اصول مسیحیت و عملگرایی سیاسی(اغلب مارکسیم) به کار برده می شود. این جنبش در اواخر دهه ۱۹۶۰ در کلیساهای کاتولیک کشور های آمریکای لاتین آغاز گشت، و عملگرایان سیاسی مسیحی علاوه بر تلاشی که برای رهایی انسان از گناه می کردند، به مردم فقیر این کشورها کمک کردند تا خود را از فقر ژرف و عمیقی که گرفتار آن بودند رها سازند. پیام الهیات رهایی بخش بسیار ساده است: ستم های اجتماعی علیه اخلاقیت مسیحیت است و می توان جلوی آن راگرفت. بنابراین، مسیحیان باید، به عنوان یک وظیفه دینی برای برپایی عدالت اجتماعی، دست به تلاش بیشتری برای رسیدن به برابری اجتماعی بزنند.

در اوایل دهه ۱۹۷۰،تعداد زیادی از کاتولیک های کشورهای آمریکای لاتین به جنبش الهیات رهایی بخش پیوستند؛ اما بهایی را که برای مقابله با شرایط موجود پرداختند بسیار گران بود. تعداد زیادی از اعضای کلیسای سن سالوادور، در درگیری های خشونت باری که سراسر منطقه را فرا گرفته بود کشته شدند.

جنبش الهیات مسیحی همچنین باعث دوقطبی شدن جامعه کاتولیک شد. جان پل دوم، رهبر کاتولیک های جهان، این جنبش را، به دلیل آلوده کردن دکترین سنت مسیحی با سیاست های چپ گرایانه، محکوم کرد. اما علی رغم مخالفت های رهبر کاتولیک های جهان، این جنبش مردم بسیاری را جذب خود کرد و این باور را در آنها تقویت نمود که تلاش برای بهبود وضع زندگی فقرا بخشی از اعتقادات دینی مسیحیت است.

به عقیده جی میلتون یینگر، مذهب حداقل در یکی از دوشرایط زیر می تواند به موتوری برای اعتراض و تغییر تبدیل شود. اول این که، حکومت یا تشکیلات دیگر اجتماعی نتوانند، به صورتی روشن و آشکار به ایده آل های بیان شده از سوی خود (مانند فرصت های برابر، عدالت برای همه، و غیره) دست یابند. درچنین شرایطی، گروه محروم و آسیب پذیر می توانند فرقه و گروه های مذهبی تشکیل داده و سیماهای غیر متعارف مذهب جدید را، برای نشان دادن تمایزات خود با گروه های دیگر اجتماعی، نمادین کنند، و پیروان خود را علیه نظم تثبیت شده به حرکت در آوردند. به عنوان مثال، ایالات متحده آمریکا نتوانست به ایده آل های خود در مورد فرصت های برابر برای گروه های نژادی، جنسی، مذهبی، و رشد قومی دست یابد؛ و یکی از مذاهبی که درعکس العمل نسبت به این شرایط، رشد کرد و توانست مردم را علیه آن بسیج کند امت اسلام یا مسلمانان سیاه پوست بود.

در دهه ۱۹۳۰، ناسیونالیست سیاه پوست آمریکایی به نام فرا که از  نام های متعدد دیگری مانند فراد محمد نیز استفاده می کرد، تشکیلات امت اسلام را بنیان گذاشت و شروع به موعظه در یکی از ماجد شهر دیترویت کرد. زمانی که، در سال ۱۹۳۴، فراد محمد ناپدید شد جانشین انتخابی خود او، یعنی الیجا محمد راه او را دنبال کرد. فرد محمد به پیروان خود می آموخت که مردان سفید پوست تجسم شیطان اند ودین سیاهان، پیش از این که به عنوان برده به آمریکا آورده شوند، اسلام بوده است. او همچنین به پیروان خود می آموخت که، راه رهایی، نه تأییدیه گرفتن از سفید پوستان بلکه دستیابی به انضباط و خودآموزی است. اعضای این گروه برای جایگزین کردن هویت بردگی خود نام اکس(x) بر خود نهادند. ریشه نام مالکم اکس، متفکر و مبارز ساهپوست معاصر آمریکایی، از همین گروه گرفته شده است. در شرایط دهه ۱۹۳۰، موعظه های فراد محمد برای بسیاری از مردم تحت ستم، بسیار جذاب بود و او توانست پیروان زیادی را گرد خود جمع کند.

گروه امت اسلام فقط  یکی از مثال های تشکیلات مذهبی برای بهبود وضع زندگی آمریکاییان سیاه پوست است. از نظر تاریخی، کلیساهای سیاه پوستان آمریکایی نیز توانستند با میلیون ها انسانی که خودرا خارج از سیستم سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، واقتصادی موجود می دیدند ارتباط بر قرار کرده وآنها را بسیج کنند. این کلیساها ظرفیت های خود را برای بسیج و رهایی مردم سیاه پوست آمریکایی از ستم بردگی وکسب هویت آنها به اثبات رساندند. آن ها توانستند شان اجتماعی سیاه پوستان را بالا برده و به آن ها کمک کنند تا بتوانند به خود کمک کرده و هویت فرهنگی خود را کسب نمایند. در حقیقت می توان گفت که کلیساهای سیاهپوستان آمریکایی یکی از ابزارهای مهم برای موفقیت جنبش حقوق مدنی در این کشور بود. به عقیده لینکلن و مامیا، اگر کلیساهای سیاهان آمریکایی خود را درگیر نمی کردند، این جنبش نمی توانست موفق شود.

شرایط دیگری که در آن مذهب میتواند به موتوری برای اعتراض و تغییر تبدیل شود چند قطبی بودن جامعه از نظر طبقاتی، قومی و فرقه ای است. در سال ۱۹۷۵، یعنی زمانی که جنگ داخلی لبنان آغاز شد، فاصله طبقاتی ثروتمندان(اکثراٌ مسیحیان) و فقرا ( مسلمانان سنی، شیعه، فلسطینیان بی خانمان) بسیار زیاد بود. گرچه این دره عمیق، میان ثروتمندان و فقرا، همیشه وجود داشت، اما زمانی بیشتر ملموس و قابل رؤیت شد که تعداد زیادی از مردم فقیر و بی خانمان شروع به ساختن زاغه هایی در اطراف شهر بیروت کردند و در این زاغه ها اسکان گزیدند.

مردم فقیر حداقل به دو دلیل به بیروت می آمدند. گروهی، که اکثریت آنها را شیعیان مسلمان تشکیل می دادند، به دلیل جنگ میان نیروهای جنبش آزادی بخش فلسطین و نیروهای اسرائیل از جنوب لبنان رانده شده بودند. گروه دیگر، شامل مهاجرینی بود که از مناطق روستایی عکّار( در شمال) ودره بقاع (در شرق) به بیروت مهاجرت کردند. حکومت مسیحی لبنان توجه چندانی به جاده ها، مدارس، و امکانات رفاهی و سلامتی این مناطق روستایی نشان نداده و تقریباٌ آن ها را نادیده گرفته بود. در این مناطق تنها تعداد اندکی کارخانه جات صنعتی و شرکت های تجاری وجود داشت، و حکومت بودجه ی بسیار ناچیزی را برای کشاورزی این مناطق اختصاص داده بود. لبنان از دید اکثر کسانی که دستی از دور بر آتش داشتند و فقط ظاهر فریبنده ی شهر بیروت را، آن هم در سفرهای توریستی کوتاه مدت، دیده بودند، کشور ثروتمندی به شمار می آمد. برخی لبنان را دروازه ی شرقی کشورهای عربی تلقی کرده و آن را محل امنی برای تجارت، داد و ستدهای پولی و مرکزی برای کشف منابع نفت خاورمیانه به شمار می آوردند. اما سرمایه هایی که توسط این اعمال به دست آمده بود فقط نصیب گروه کوچکی از جمعیت لبنان (حدود ۱۸%  که اکثر آن ها مسیحی بودند) شده بود. ترکیبی از فاصله ی طبقاتی شگرف، میان مسلمانان فقیر و مسیحیان ثروتمند، و تلاش بسیار ناچیز حکومت مسیحی برای پر کردن این فاصله ی طبقاتی شرایطی را به وجود آورد که در آن مردم ستم دیده و فقیر به این نتیجه رسیدند که حتا با سقوط سیستم هم چیزی از دست نخواهند داد. از این رو، آن ها به این باور رسیدند که بهبود وضع زندگی شان وابسته به برچیده شدن ساختار سیاسی موجود (یعنی ساختاری که مسیحیان بر آن تسلط داشتند) است.

این شرایط نشان دهنده ی آن است که برای درک کلی تری از مسایل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جوامع باید متغیر نقش مذهب را نیز در شکل گیری حوادث در نظر گرفت. به ویژه، نشان دادن این مساله از اهمیت زیادی برخوردار است که باورهای مذهبی چگونه در رفتار انسان ها تاثیر می گذارد و چگونه به اعمال آن ها مشروعیت می بخشد. ماکس وبر از جمله جامعه شناسانی است که در این باره تحقیق مفصلی انجام داده و نشان داده است که چگونه باورهای مذهبی راهنما و مشروعیت بخش اعمال اقتصادی انسان است.
صص: ۵۷-۶۱
عضدانلو، حمید. آشنایی با مفاهیم اساسی جامعه شناسی. نی. تهران. اول:۱۳۸۴

Advertisements

تاگەکان:

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: