خاطرات تسخیر کننده: اعدام کردها توسط جمهوری اسلامی در سال 1358/ شش تا 10

3،3. مـــریوان
خلخالی و گروهش در روز 3 شهریور به شهر مریوان رسیدند. این شهر کوچک کردنشین در استان کردستان و در نزدیکی مرز ایران و عراق قرار دارد. این شهر مرکز مقاومت علیه شاه بوده است.[109]  تنش‎های میان کردهای مریوان و نیروهای طرفدار خمینی در طی بهار و تابستان 1358 بالا گرفت و بالاخره منجر به تیراندازی میان پاسداران و کردها در روز 23 تیر شد که در نتیجه 26 کشته و بیش از 60 مصدوم از هر دو طرف به جای گذاشت.[110] یک هیئت نمایندگی از سنندج اعزام شد تا برای مذاکرات صلح میان گروه‎های مختلف سیاسی در شهر کمک کند. نتیجه این مذاکرات صدور قطعنامه‎ای توسط مردم مریوان بود که در آن از جمله درخواست کرده بودند پاسداران شهر را ترک کنند، و نیروهای محلی مجری قانون تضمین نمایند مردم را به طور تصادفی بازرسی و دستگیر نکنند .[111] اما به هر حال ساکنان مریوان در غروب روز 29 تیر به کوه‎های اطراف شهر فرار کردند.[112] ملکه مصطفی سلطانی – یکی از ساکنان مریوان – اینطور شرح می‎دهد:

«[بعد از تیراندازیها] دولت تهدید کرد که پاسدارها به شهر آمده و کنترل شهر را به دست خواهند گرفت. مردم نگران بودند که اگر این اتفاق بیفتد، وضعیتی مانند شهر نقده[113] بوجود خواهد آمد. تا اینکه ایده ای به نظر برادر من [فواد مصطفی سلطان، رهبر کومله] رسید. یکروز در مسجد، حینیکه مردم نگرانیهای خود را بیان می کردند، برادرم پیشنهاد داد که برای پرهیز از اینکه در شهر جنگ بشود، و برای اعتراض به سیاست رژیم که می خواهد شهر را در کنترل سپاه قرار دهد، ما باید کوچ اعتراضی کنیم. در همان شب تقریباً تمام شهر به جنگلی که در 10-15 کیلومتری شهر قرار داشت کوچ کردند. ما حدود دو هفته در آنجا ماندیم.»[114]

در روز اول مرداد یک هیئت نمایندگی  متشکل از نمایندگان آیت‎الله خمینی، وزارت کشور، سپاه پاسداران و ارتش به رهبری آیت‎الله لاهوتی وارد مریوان شدند تا در مورد بازگشت ساکنان مریوان گفتگو کنند. این هیئت روز بعد بدون دستیابی به هیچ نتیجه‎ای به تهران بازگشت.[115] در حالیکه حدود 7000 مرد، زن و کودک در اردوگاه‏های موقتی که بین دهات کانی میران و برده ره شه برپا شده بود، باقی مانده بودند، مذاکرات میان شهرداری مریوان، استاندار استان کردستان، و هیئت نمایندگی دولت مرکزی به سرپرستی دکتر چمران ادامه یافت.[116] عاقبت در روز 22 مرداد پس از دستیابی به توافق، ساکنان شروع به بازگشت به شهر نمودند. یکی از موضوعات بسیار مهم این توافقنامه این بود که پاسداران اجازه ندارند افراد را دستگیر نمایند.[117] اما به دنبال فتوای خمینی، دولت مرکزی نیروهای بیشتری را به مریوان اعزام داشت و شروع به دستگیری تمام مظنونان گرفت.[118]

چیزی نگذشت که خلخالی در روز 3 شهریور از راه رسید و فوراً شروع به مجازات افرادی کرد که معتقد بود مسئول خشونت‎های روز 23 تیر هستند – با این نظریه که مجازات عدم فرمانبرداری از رژیم، چیزی به جز مرگ نخواهد بود. روز پس از ورودش، یعنی 4 شهریور، خلخالی دستور اعدام نه مرد را صادر کرد.[119] روزنامه اطلاعات گزارش کرد که مردان اعدام شده، حسین مصطفی سلطانی، امین مصطفی سلطانی، سید حسین پیرخضرانیان، سید اهمن پیرخضرانیان، فائق عظیمی، علی دادستانی، بهمن اخظری، جلال نسیمی، و احمد قادرزاده می‎باشند. این افراد همان روز توسط جوخه آتش تیرباران شدند.[120]

فائق عظیمی (عزیزی) بنا به گزارش‎ها یکی از اعضاء شورای شهر بود.[121] علی دادستانی، جلال نسیمی، و احمد قادرزاده هم ظاهراً از کردهای محلی بودند.[122] خانواده مصطفی سلطانی هم  مدت مدیدی بود که به دلیل فعالیت‎های یکی از برادران بزرگترشان به نام فؤاد مصطفی سلطانی که یکی از رهبران کومله بود، توسط نیروهای دولت مرکزی هدف قرار گرفته بودند – ابتدا توسط حکومت شاه و بعداً هم به وسیله رژیم جدید. امین و حسین مصطفی سلطانی معلم بودند و در شاخه‎های غیرنظامی سازمان کار می‎کردند. امین یکی از اعضاء بود.[123]

دو برادر جوانتر مصطفی سلطانی در حالیکه سعی داشتند در شب 26 یا 27 مرداد با اتومبیل از مریوان خارج شوند، دستگیر گردیدند. هر دوی آنها در زمان دستگیری غیر مسلح بودند.[124] آنها همراه دو برادر دیگر کرد از مریوان به نامهای حسین پیرخضری و احمد پیرخضری، و نیز یک پزشک به نام بهمن اخضری بودند. اخضری پیشتر وارد مریوان شده بود تا داوطلبانه خدمات پزشکی انجام دهد.[125] این مردها شنیده بودند پاسداران در حرکت به طرف مریوان هستند تا کنترل این شهر را به دست گیرند و  امیدوار بودند پیش از ورود آنها شهر را ترک نمایند. اما به هر حال هر پنج تن آنها دستگیر و در عرض 72 ساعت اعدام شدند.[126]

آنها توسط کردهای محلی که اعضاء مکتب قرآن بودند و آنها را به عنوان طرفداران کومله شناسائی کردند، دستگیر شدند.[127] این مردها را در پادگان نظامی مریوان نگاه داشتند تا خلخالی از راه برسد. هنگامی که خلخالی چند روز بعد از راه رسید، پدرشان فوراً به پادگان نظامی رفته و در باره دستگیری دو پسرش به او اعتراض کرد. برادر دیگر به نام عبدالله مصطفی سلطانی، به یاد می‎آورد که:

«خلخالی پدرم را تهدید کرد – او گفت که پسران شما کافر هستند و قرآن بلد نیستند. پدرم گفت که بچه های او دانشگاه رفته و مهندس و دکتر و معلم شده اند. 50 سال رژیم سلطنتی بوده و در مدرسه به بچه ها نماز و قرآن یاد نداده اند. رژیم جدید باید مهلت دهد تا یاد بگیرند. پدرم چون مرد باسوادی بود و قرآن می دانست با خلخالی جدل می کرد. او بالاخره به پدرم می گوید برو سند بیاور، فردا ساعت 5 عصر فرزندانت را آزاد می کنیم.»

اگرچه  پدر حسین  و امین مصطفی سلطانی همانطور که قرار گذاشته شده بود عمل کرد، اما خلخالی به قول خود وفا نکرد. وقتی روز بعد پدرشان با اسناد بازگشت، به وی گفتند که پسرانش اعدام شده‎اند. وی خلخالی را پیدا کرد و به او گفت پسرانش برای دمکراسی و آزادی با رژیم شاه جنگیدند و از او توضیح خواست. عبدالله مصطفی سلطانی تعریف می‎کند:

«او خلخالی را یافت و با او دعوا کرد و گفت: “من سند آورده‎ام و تو جنازه تحویل من می‎دهی؟” خلخالی گفت: “خب اسلام است دیگر. حکم قرآن است. بچه هایت اگر گناهکار بودند به جهنم می روند و اگر بی گناه بودند به بهشت می‎روند.” اتفاقاً [اعدامها در] ماه رمضان هم بود.»[128]

ملکه مصطفی سلطانی – خواهر حسین و امین مصطفی سلطانی – به یاد دارد که او و مادرش سعی کردند در روز 3 شهریور، یعنی روز قبل از اعدام برادرهایش، به دیدن آنها بروند. اما به هر حال هنگامی که به پادگان رسیدند، جمعیتی از طرفداران حکومت مرکزی در آنجا اجتماع کرده بودند. مادرش او را به خانه فرستاد و سعی کرد برادرهای او را ملاقات نماید، اما به وی اجازه ندادند. ملکه به گروهی از تظاهرکنندگان پیوست. یکی از نگهبانان زندان پرسید در میان تظاهرکنندگان چه کسی بستگانی در زندان دارد و به آنها گفت که قرار است به زودی تعدادی از افراد اعدام شوند.او با پسر عمویش به خانه رفت و به زودی صدای «شلیک بلند و طولانی گلوله‎ها» را شنید. او تعریف می‎کند که پس از شنیدن صدای گلوله:

«یکی از رفقای صمیمی هشمت آمد و گفت که نه نفر را اعدام کردند و جنازه‎هایشان را به بیمارستان برده‎اند. به او گفتم تو را به خدا این را نگو و نگذار پدر و مادر من بترسند.»[129]

احمد پیرخضری در ابتدا از بازداشت رها شد، اما بعد مجدداً به بهانه تکمیل بعضی مراحل اداری دستگیر گردید.[130] هنگامی که پدر برادران پیرخضری به پادگان رسید و درخواست نمود پسرانش را ملاقات نماید، به او گفتند برای پسرانش میوه بیاورد چون آنها چنین تقاضائی کرده‎اند. او هم مطابق آنچه به وی گفته بودند عمل کرده و برای خرید رفت. در راه بازگشت به پادگان، در جاده لکه‎های خون مشاهده کرد اما چیزی به نظرش نرسید. در پادگان به وی گفتند که پسرانش را اعدام کرده‎اند و اجسادشان در بیمارستان است.[131]

خلخالی دیگر اعدامیان و خانواده‎هایشان را هم فریب داد.[132] برای مثال جلال نسیمی – یک آموزگار کرد از مریوان – نقش فعالی در فرار ساکنان آنجا به کوهستان داشت. نیروهای دولت مرکزی وی را در غروب روز 3 شهریور دستگیر کردند، اما سه یا چهار ساعت بعد، در حدود 9 شب وی را آزاد نمودند. نسیم گزارش کرد که در طول مدت کوتاهی که در بازداشت به سر برده، بازداشت کنندگانش وی را با آتش سیگار سوزانده و آثار آن بر روی تمام بدنش باقی مانده بود. او زخم‎ها را به برادرانش نشان داد. در حدود ساعت 10 شب یک خودرو حاوی شش یا هفت پاسدار و مزدوران محلی به منزل آنها آمده و گفتند که او برای امضای یک ورقه (فرم) باید با آنها برود. در عوض بدون دادن هیچگونه خبری به خانواده‎‌اش، خلخالی دستور اعدام وی را صادر کرد.[133]

روزنامه اطلاعات گزارش داد که آیت‎الله خلخالی ادعا کرده این نه مرد به دلیل «شرکت مستقیم در وقایع مریوان» و «جمع‎آوری افراد مسلح»[134] اعدام شدند. اما به هر حال شاهدان گزارش می‎کنند که این افراد در طی فقط چند ساعت پس از رسیدن وی اعدام شدند که عدم صحت این ادعا که مجازات‎ها پس از انجام محاکمات عادلانه صادر شد، را ثابت می‎کند. معلوم نیست آیا اصلاً به آنها تفهیم اتهام شده است یا نه.[135]شواهد دیگری هم در دست است که نشان می‎دهد اعضاء خانواده این افراد، اعدام‎ آنها را از قبل پیش بینی می‎کرده‎اند. خواهر نسیمی به عنوان پرستار در بیمارستان مریوان کار می‎کرد. در روز اعدام‎ها، یعنی 4 شهریور، به وی گفته شد که یکی از دکترها را برای معاینه پزشکی بازداشت شدگان به پادگان برده‎اند، زیرا قرار است آنها اعدام شوند.[136]

اجساد مردان اعدام شده را در پشت یک کامیون کمپرسی بر روی هم انداخته و در مقابل بیمارستان مریوان تخلیه کردند – شاهدان گزارش می‎کنند که این اجساد بر روی یکدیگر انباشته شده بودند. زخم‎های ناشی از شلیک گلوله، بدنهای آنان را سوراخ کرده بود.[137] ملکه مصطفی سلطانی به یاد دارد که:

«من با زن حسین بودم. جلوی بیمارستان که رسیدیم در پشت یک تویوتایی که برای باربری است حسین پیرخضری را دیدم. با عجله به طرف تویوتا دویدم. پدر زن برادرم آمد و پرسید کجا؟ زن برادرم جیغ کشید و گفت مگر جنازه حسین پیرخضری، رفیق شوهرم را نمی بینی؟ زن برادرم می خواست با جنازه برود. پدر زن برادرم گفت نروید. جنازه [بستگان] شما جای دیگریست.

وقتی آمدم، بر روی زمین، خون و جنازه امین برادرم را دیدم. چشمان او باز بود. دهان او حالت لبخند داشت و من فکر کردم که او دارد می خندد. من جیغ زدم و به کردی گفتم، دوا و دکتر می خواهیم. رسا، زن برادرم حسین، جیغ زد و گفت دوا و دکتر برای چی؟ این را اعدام کرده اند. احشاء او از بدنش بیرون ریخته بود. کسی من را بلند کرد و پشت یک تویوتا گذاشت و جنازه امین را نیز گذاشتند. وقتی به روستای خود در بیرون مریوان رسیدیم، دامن پیراهن من پر از خون و تکه های مغز بود. اینگونه فجیع او را اعدام کرده بودند!»[138]

خانواده مصطفی سلطانی، اجساد حسین و امین را برای تدفین، به دهشان در حومه مریوان بردند.[139] اما به هر صورت حضور ارتش به حدی شدید بود که طایفه آنها نتوانستند مراسم تشییع و یادبود آنها را به طور سنتی برگزار نمایند.[140] خانواده جلال نسیمی، پسرشان را در گورستان مریوان به خاک سپردند. این خانواده همچنین جسد بهمن اخضری، دکتری که از تهران آمده بود و به همراه برادران مصطفی سلطانی در اتومبیل دستگیر شده بود را هم پذیرفتند و او را نیز در کنار پسر خود دفن کردند.[141]

3،4.    ســنندج

مقصد بعدی خلخالی سنندج، مرکز استان کردستان و مرکز فعالیت‎های اقتصادی و اجتماعی منطقه بود.[142]اگرچه معلوم نیست آیا وی در روز 4 یا 5 شهریور به آنجا وارد شده است، اما گزارش شده که وی در روز 5 شهریور دستور یک سری اعدام‎ها را صادر نموده است و این اعدام‎ها در همان روز اجرا شده‎اند.[143]خلخالی مانند آنچه که در پاوه و مریوان انجام داده بود، از مردها و پسرهائی که بدون حکم جلب دستگیر شده بودند پرسش‎هائی کرده و بدون برگزاری هیچگونه محاکمه عادلانه‎ای، آنها را به اعدام به وسیله جوخه آتش، محکوم نمود.

در روز 6 شهریور، روزنامه اطلاعات گزارش کرد که دادگاه انقلاب اسلامی روز قبل تشکیل جلسه داده و «پس از چند ساعت بررسی و شور» یازده تن را که سزاوار اعدام تشخیص داده و دوازده نفر دیگر را تبرئه نمود. این روزنامه خبر داد که یازده تن مزبور در ساعت 4:30 بعد از ظهر همان روز اعدام شدند. این روزنامه فهرست نام‎ها، شواهد، و اتهامات یازده نفر مذکور را به شرح زیر منتشر ساخت:

  • سرتیپ مظفر نیازمند، فرمانده سابق ناحیه ژاندارمری کردستان، به جرم سرکوبی مردم آزادیخواه سنندج در طول مبارزات رهایی بخش ملت ایران (پیش از پیروزی انقلاب) دادگاه همچنین، رای به توقیف اموال سرتیپ نیازمند را صادر کرد.[144]
  • سیروس منوچهری، رئیس امنیت داخلی ساواک سنندج به جرم شرکت در چماق کشی اطراف شهر سنندج و دخالت مستقیم در سرکوبی مردم و صدور دستور قتل و کشتار مردم بیگناه و آزاده سنندج.[145]

به غیر از این دو تن یاد شده بالا که پس از پیروزی انقلاب دستگیر و تا کنون در سنندج زندانی بوده‎اند، 9 نفر دیگر در رابطه با وقایع کردستان، پس از پیروزی انقلاب، تیرباران شدند. این 9 تن عبارت بودند از:

  • عطاالله زندی، به جرم حمل مواد منفجره و خمپاره در شب 28 مرداد 58، او هنگامیکه قصد داشت فرودگاه سنندج را منفجر کند، دستگبر شده بود.[146]
  • علی اصغر مبصری، به جرم فعالیت مسلحانه و دعوت مردم به ایجاد شورش و یلوا علیه حکومت اسلامی (او هنگام حمل خمپاره در اطراف فرودگاه سنندج دستگیر شده بود).[147]
  • جمیل یخچالی، دانش آموز دبیرستان صنعتی ارتش در مسجد سلیمان و از طرفداران تجزیه کردستان که از مسجد سلیمان به سنندج آمده بود و در فعالیتهای مسلحانه شرکت داشت، به جرم قیام علیه حکومت اسلامی.[148]
  • شهریار ناهید، فرزند محسن، ساکن مجیدیه تهران که برای درگیریهای مسلحانه بانه، مریوان و سقز و سنندج حرکت کرده و در برخوردهای مسلحانه این شهرها شرکت داشته (او هنگام مبارزه مسلحانه در سنندج، خلع سلاح و دستگیر شده بود و عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایرانتهران بود).
  • مظفر رحیمی محی الدین به جرم حمل اسلحه و مواد منفجره (او هنگامیکه در سنگر مسلحانه می جنگیده، توسط پاسداران در سنگر دستگیر و خلع سلاح شده بود). [149]
  • ناصر سلیمی به جرم اقدام برای تجزیه کردستان و شرکت در درگیریهای خونین پاوه (او هنگامی که در پاوه می جنگید، از ناحیه دست، هدف گلوله قرار گرفته بود).[150]
  • علی احسن ناحید، به جرم شرکت در کلیه جریانات خونین کردستان (او در ماجراهای قطور، نقده، مهاباد، سقز، و مریوان شرکت مستقیم داشت و از فرماندهان گروههای مهاجم بود).
  • عیسی پیرولیف به جرم قتل شاطر محمد و پسرش حشمت الله در ماجراهای فروردین ماه سنندج.
  • عبدالله فولادی، فرزند محمد به جرم رگبار بستن اتومبیل پاسداران و شرکت در خلع سلاح پادگان، در حوادث اخیر کردستان (او دارای سوابق و پشتیبان حکومت کمونیستی بود).[151]

 این روزنامه  عکسی از اعدام‎ها را در صفحه اول خود چاپ و در سراسر کشور منتشر نمود (نسخه‎ای از آن در پیوست 3 منعکس گردیده است). ویراستار تصاویر روزنامه بعداً توضیح داد که وی این عکس‎‏ها را در روزنامه چاپ شده برای ناحیه کردنشین منتشر نساخته است زیرا معتقد است که این «به معنای اعلام جنگ است.»[152]وی همچنین برای محافظت از عکاس، نام وی را در زیر عکس «گمنام» قید کرد. این عکس به زودی در روزنامه‎های سراسر جهان انتشار یافت و نخستین دریچه برای مشاهده عموم مردم از اعدام‎های رژیم گردید و در بهار سال 1980 جایزه پولیتزر را به خود اختصاص داد. عکاس آن – جهانگیر رزمی – از ترس جانش تقریباً برای سه دهه گمنام باقی ماند.[153]

چندین سال بعد وی و خلیل بهرامی، گزارشگری که با او به نواحی کردنشین رفته بود، مشاهدات خود را توصیف کردند. آنها به دنبال نیروهای دولتی به نواحی کردنشین رفته بودند که مطلع شدند خلخالی برای محاکمه کردها به فرودگاه  داخلی شهر سنندج می‎آید. آنجا آنها در خارج از تالار ورودی ایستادند و دیدند که ده مرد که دستبند به دستشان زده شده بود به یک اطاق دادگاه موقت وارد شدند و در مقابل خلخالی ایستادند. یک زندانی مصدوم بر روی برانکار قرار داشت. بهرامی توضیح می‎دهد:

«قاضی عمامه‎اش را برداشت، … کفشهایش را درآورد. پاهایش را روی یک صندلی گذاشت. از پشت عینک ضخیمش زندانی‎ها را یک به یک نگاه کرد، از آنها نامشان را پرسید. مأموران دادگاه جرائمی که به متهمان نسبت داده شده بود را گفتند – حمل اسلحه، ایجاد آشوب و قتل. زندانی‎ها که برخی گرایش‎های چپ داشتند یا ملی گرا بودند، این اتهامات را انکار کردند».[154]

هیچگونه مدرکی ارائه نشد اما پس از 30 دقیقه، خلخالی فرمان داد که این مردها «مفسد فی‎الارض» هستند. بهرامی به یاد دارد که بعضی از مردها گریه می‎کردند. زندانیان با دستبند و چشمبند، هر یک دست خود را بر روی شانه مردی که در جلوی او قرار داشت گذاشت و بدین ترتیب آنها را  «از طریق سالن سیمانی فرودگاه هدایت نموده و از یک در فلزی عبور دادند تا به فضای باز رسیدند.» یکی از محافظان شخصی خلخالی، به نام علی کریمی، که شلوار سفید به تن داشت، عینک آفتابی به چشم داشت و یک غلاف دو قلوی طپانچه کمری به کمرش بسته بود، به دنبال این ستون در حرکت بود. آنها از مقابل تقریباً 30 کارگر فرودگاه عبور کردند و پس از طی تقریباً 100 یارد، در یک «بیابان برهوت» ایستادند. زندانیان لباس ساده به تن داشتند و اعدام کنندگان لباسهای استتاری پوشیده بودند. تمام  11 تن اعدام کنندگان به جز یکی صورتشان را پوشانده بودند. به نظر می‎رسید که هیچکس اهمیتی نمی‎داد که رزمی در حال گرفتن عکس می‎باشد.

رزمی چند قدمی پشت تنها اعدام کننده‎ای که ماسک به صورت نداشت ایستاد. در ساعت 4:30 جلادها شلیک کردند و این 11 تن به زمین افتادند. رزمی بعداً به خاطر آورد که تمام آنها کشته نشده بودند. کریمی یک طپانچه از پهلویش درآورد، بر روی احسن ناهید که بر روی برانکار بود خم شد و گلوله‎ای به سرش شلیک کرد. سپس پیش رفته و به سر هر یک از آنها گلوله‎ای شلیک کرد. آمبولانس‎ه زود آمدند و اجساد را بردند.[155]

این عکس که برنده جایزه پولیتزر شد (بر روی جلد و نیز در زیر مشاهده می‎کنید) زندانیان را در حال افتادن به زمین پس از اصابت گلوله‎های مأموران اعدام، نشان می‎دهد. 26 عکس از 70 عکسی که توسط رمزی گرفته شد، بعداً در اختیار عموم قرار گرفت و نسخه‎های آن در پیوست 1 این گزارش تکثیر شده است. این عکس‎ها تأئیدی است بر گفته‎های بهرامی و رزمی. در عکس‎های سری اول زندانیان به صف در مقابل جلادانشان که زانو زده و تفنگ‎های اتوماتیک شان را به طرف آنها نشانه رفته‎اند، ایستاده‎اند. برخی از زندانیان لباس سنتی کردی   که شلوارهای گشاد و کمربندهای پارچه‎ای پهن می‎باشد را به تن دارند. تمام آنها چشمبند دارند. در یکی از عکس‎ها مردی بر روی برانکار دراز کشیده و در مقابل جوخه آتش بر زمین افتاده است.

عکس‎های بعدی بعضی از مردها را نشان می‎دهد که در اثر اصابت گلوله مأموران اعدام به ایشان، در حال به زمین افتادن هستند. یک مرد در حالیکه افراد اطراف وی در اثر اصابت گلوله به زمین می‎افتند، دستش را بیهوده برای دفاع بلند کرده است. در عکس‎های بعدی قربانیان، از پای درآمده و بر زمین افتاده‎اند در حالیکه مردی که پیراهن و شلوار سفید به تن و اسلحه به دست دارد در حال بررسی صحنه مشاهده می‎شود.  در حالیکه او بر روی اجساد بیجان خم شده و  به آنها یک به یک شلیک می‏کند، یا به خاطر آنکه از اجرای کامل این کار اطمینان یابد  یا شاید صرفاً برای لذت جوئی بیمارگونه‎اش، دود سفیدی دور لوله طپانچه وی را  پر کرده است.

جمیل ناواره – کردی اهل سنندج – خوشبختانه آن روز در میدان نبود. اما وی در بازداشتگاه موقت فرودگاه سنندج با هشت تن از قربانیان در یک اتاق بود و به یاد دارد که پیش از اعدامشان چه اتفاقی افتاد.[156]

در هنگام انقلاب اسلامی، ناواره به عنوان معلم مدرسه در ده کوچک دردانه شاغل بود و در کلاس ششم تدریس می‎کرد. مانند بسیاری دیگر از ایرانیان، وی نیز در طول انقلاب به طور روزافزونی  در مسائل سیاسی درگیر شد. وی به انجمن حفظ آزادی‎های انقلاب (انجمن) پیوست که سازمان چپ گرائی بود که توسط کومله تأسیس یافته و خود را وقف پشتیبانی از کارگران کرد کرده بود. در طول سه ماه تعطیلات تابستانی مدارس، ناواره در سنندج مانده و با اعضاء انجمن کار می‎کرد.

در روز 28 مرداد ناواره و دیگر اعضاء انجمن در ده باغ چله بودند و در تقسیم زمین‎های فئودال‎های سابق میان کشاورزان محلی شرکت داشتند. رادیو ناگهان خبر داد که دمکرات‎ها در مسجد محلی سنندج زنان را به گروگان گرفته‎اند. ناواره می‎دانست که مقصود از «دمکرات»، «کرد» است. اگرچه او و دوستهایشاین گزارش‎ها را باور نکردند، اما به وحشت افتاد که چون او یک مرد جوان کرد است ممکن است توسط دولت هدف قرار گیرد. او و دیگر اعضاء انجمن به سنندج باز گشتند، و مدت کوتاهی پس از آن، ناواره به ده کیلانه رفت که در نزدیکی دهی که در آن تدریس می‎کرد، قرار داشت. در آنجا او دوستی به نام اشرف را ملاقات کرد و آنها در انبار یک باغ پنهان شدند.

پس از چند ساعت، دو مینی بوس توقف کردند. ناواره به اشتباه فکر کرد که آنها برای حمل سبزیجات تازه از راه رسیده‎اند. هنگامی که مینی‎بوس‎ها هنوز در فاصله 100 متری بودند، مردهائی که لباس سیاه به تن داشتند از مینی‎بوس پیاده شدند. ناواره بعداً فهمید که این مردها یک گروه شبه نظامی از پاسداران به نام سیاه‎جامگان بودند. اشرف موفق شد فرار کند اما ناواره نتوانست:

«آنها به ما تیرانداری کردند و ما هم از طریق جویباری که اطرافش درخت بود فرار کردیم. … بر سر یک پیچ بودیم که ناگهان من دیدم دستم به هوا رفت و دردی را احساس کردم. بعد هر چه سعی کردم دستم را تکان بدهم نتوانستم. بعد دیدم در اثر تیراندازی تیر به استخوان دستم خورده بود. من افتادم و آنها بالای سرم آمدند. یکی از آنها یک یوزی در دست داشت که انرا بر روی دهانم گذاشت و گفت فلان فلان شده کمونیست! من گفتم، من کمونیست نیستم؛ من معلم ابادی هستم. به من گفتند دوستت کجاست؟ گفتن نمی دانم! در حالی که دوستم در سر آن پیچ، به درون یک دره رفت و از تیررس اینها خارج شده بود. او نجات پیدا کرده بود و من از این بابت خوشحال بودم.»

پاسداران وی را در مینی‎بوس گذاشتند و پیش از آنکه بالاخره به سنندج برسند، در چندین دهکده توقف نمودند. در طول رانندگی، پاسداران غالباً توقف کرده و مردمی را که کنار جاده می‎دیدند بازرسی می‎کردند. ناواره به یاد دارد که آنها چگونه به جمال، جوشکار جوانی از ده کاره سی که ناواره او را می‎شناخت، تیراندازی کردند:

«وقتی [جمال] با موتور می آمد به او تیراندازی کردند. من این را از مینی بوس دیدم. او هیچ کاری هم نکرده بود و بدون اینکه به او ایست بدهند تیراندازی کردند. او با موتورش فرار کرد، ولی بعداً در جنگ 24 روزه سنندج شهید شد».

پس از آنکه مینی‎بوش بالاخره به سنندج رسید، پاسداران ناواره را به یک سالن بزرگ که پیش از انقلاب، کلوپ ژاندارمری بود، بردند. آنها وی را بر روی نیمکتی نشانده و آرمان‎های سیاسی کردی را به طعنه و تمسخر گرفتند. آنها اطلاعات شخصی وی را ثبت کرده و سپس او را برای درمان پزشکی به بیمارستان پادگان نظامی سنندج بردند. ناواره درد شدیدی داشت چون از هنگام اصابت گلوله به وی چند ساعت گذشته بود. بر روی تختخواب مجاور او در بیمارستان مردی با پای مجروح خوابیده بود که با او به کردی شروع به گفتگو کرد. او احسن ناهید بود – همان مردی که کمی بعد در حالیکه بر روی برانکار دراز کشیده و در مقابل جوخه آتش خلخالی قرار دارد، جهانگیر رزمی از وی عکس گرفته است.

ناهید چگونگی دستگیری‎اش را به ناواره شرح داد. ناهید یک دانشجوی دانشگاه  و اهل سنندج بود که خانواده‎اش ده سال قبل به تهران نقل مکان کرده بودند. ناهید یک فعال سیاسی بود که در ده بوکان که ده کوچکی در استان آذربایجان غربی است کار می‎کرد و در آنجا به کشاورزان در اختلافاتی که با مالکان فئودال زمین‎ها داشتند کمک می‎کرد. برادر جوانترش، شهریار ناهید، دانشجوی پزشکی در تهران، در طول تعطیلات تابستان برای دیدار وی آمده بود. برادران ناهید به همراه دو مرد دیگر، جمیل یخچالی از سنندج و مرد دیگری از کرمانشاه، در حالیکه اتومبیلشان در یکی از نقاط بازرسی در جاده بین مریوان و سنندج توسط پاسداران متوقف گردید، دستگیر شدند. جزوه‎های فدائیان در داخل اتومبیل بود. مردی که از کرمانشاه بود توانست به طریقی فرار کند. برادران ناهید و یخچالی هم سعی کردند فرار کنند اما پاسداران احسن ناهید را در ناحیه ران مورد اصابت گلوله قرار داده و دستگیر کردند. هنگامی که برادرش و یخچالی متوجه شدند احسن با آنها نیست، برگشتند تا او را پیدا کنند و توسط پاسدارانی که در کمین آنها بودند دستگیر شدند. احسن به بیمارستان انتقال داده شد در حالیکه شهریار و یخچالی را در ساختمان ژاندارمری سنندج محبوس ساختند.

گلوله استخوان دست ناواره را شکسته و پنج تکه کرده بود. او یکی از نرس‎ها را شناخت و از او خواست به خانواده‎اش اطلاع دهد که وی در بیمارستان است. روز بعد، 30 مرداد، دو تا از خاله‎هایش توانستند وی را ملاقات کنند. ناواره از خاله‎هایش خواست تا ماوقع را به خانواده‎اش اطلاع دهند و نیز به خانواده احسن ناهید خبر دهند که وی در بیمارستان است.

در حدود ساعت 10 یا 11 صبح روز بعد، 31 مرداد، ناواره و ناهید را به داخل یک آمبولانس بردند. ناواره می‎توانست راه برود، اما ناهید را بر روی برانکار حمل کردند. سربازها همراهشان بودند. آنها را به کلوپ ژاندارمری انتقال دادند که تحت کنترل پاسداران سیاه جامه بود. پاسداران با دستمال و پارچه چشم‎های آنها را بستند و آنها را به فرودگاه سنندج بردند. آنها به این مردان جوان دستور دادند به یک اطاق 5ر2 در 3 متری در طبقه بالا بروند. ناهید هنوز بر روی برانکار قرار داشت. شهریار ناهید و یخچالی را چند ساعت بعد آوردند.

دو روز گذشت تا آنکه این افراد را برای بازجوئی به اطاقی در طبقه اول ساختمان بردند. یک اسلحه از دیوار آویخته بود و دم در یک نگهبان گذاشته بودند. برادران ناهید را برای بازجوئی به یک اطاق مجزا بردند و سپس بازگرداندند. آنها توسط مردی به نام دکتر هشترودی مورد بازجوئی قرار گرفتند. هنگامی که نوبت ناواره رسید، راهرو ناگهان شلوغ و پر از جمعیت شد و نگهبان‎ها با عجله زندانی‎ها را به طبقه فوقانی انتقال دادند. نگهبان‎ها به آنها گفتند که تظاهراتی در سنندج به راه افتاده و تظاهر کنندگان می‎خواستند به فرودگاه حمله کنند. در نتیجه این هرج و مرج، ناواره هرگز توسط هشترودی استنطاق نشد.

هنگام غروب، هنوز کاملاً تاریک نشده بود که ناواره، برادران ناهید و یخچالی را به اطاق دیگری بردند. چند زندانی دیگر هم از قبل آنجا بودند – از جمله ناصر سلیمی، یک کارمند دولت از مریوان که دستش مجروح شده بود، و عطا زندی، مردی که در باره تاریخ کردی بسیار مطلع بود. ناواره به یاد دارد که هیچکدام از آن دو به هیچیک از احزاب سیاسی کرد وابسته نبودند و اصلاً در امور سیاسی درگیر نبودند. همچنین ساسان پرتوی (جوان کردی از سنندج)، امجد مبصری، و یک پدر و پسر دوازده ساله‎اش هم در اطاق حضور داشتند. این پسر دوازده ساله را به دلیل داشتن اعلانیه‎های سیاسی دستگیر کرده بودند و پدرش هم با وی آمده بود که در زندان تنها نباشد.

زندانی‎ها وحشت‎ زده بودند و سعی داشتند با خواندن شعر و ترانه از فشار جو پر تنش آنجا بکاهند. سپس در حدود ساعت 9:00 یا 9:30 شب بازجوها دوباره شروع به کار کردند. زندانی‎ها را یک به یک برای بازجوئی بردند. ناواره تعریف می‏کند:

«من از عطا پرسیدم که چه خبر است؟ او گفت یک آخوندی آمده است که خیلی آدم سختگیر و پستی است. هر کس برای بازجویی می رفت و می آمد خیلی پکر و دلگیر و غمگین بود و گوشه ای می نشست و به فکر فرو می رفت».

ناواره را ساعت یک صبح به اطاق بازجوئی بردند. مردی که از بالا تا پائین سفید پوشیده بود، که ناواره بعداً فهمید علی کریمی است، یعنی همان تیر [خلاص] زنی که در عکس‎های جهانگیر رزمی دیده می‎شود، به ناواره گفت خود را معرفی کند. ناواره به یاد دارد:

«بعد این فرد لباس سفید، مشخصات من را پرسید. او فارسی زبان بود و قد بلندی هم داشت.[157] او عینک دودی به چشم داشت و من بعداً شنیدم که چون چشمانش چپ بوده، عینک دودی می زده است. او گفت که من پرونده ندارم. هشترودی برای بقیه بچه ها یک پرونده ای ساخته بود ولی از آنجا که من را پیش او نبرده بودند لذا من چیزی نداشتم.

به او گفتم که من معلم ده بودم. بعد به من گفت شما وقتی در باند فرودگاه بودی از مردم کرد دفاع کردی، چرا از آنها دفاع کردی؟ من به او گفتم، آن کسی که به شما چنین گزارشی داده، وی به ما توهین و بی حرمتی کرده و من جوابش را دادم. من به او گفتم، ما [کردها] ملتی هستیم صاحب حقوق خودمان و و باید این حق را داشتهب اشیم که به زبان خودمان صحبت کنیم».

پس از دیدار با ناواره، خاله‌های وی مدرکی را تهیه کردند که توسط شورای ده امضاء شده بود و اظهار می‎داشت که ناواره برای انجام امتحانات دانش‎آموزانی که در امتحان آخر سال تحصیلی شان مردود شده بودند به ده رفته بوده. آنها این مدرک را به پاسداران داده بودند. آن مرد از ناواره پرسید دوستش و اسلحه کجاست. ناواره به وی گفت از هیچیک اطلاعی ندارد.

ناواره متوجه شد که ساسان پرتوی در اطاقی دیگر توسط یک روحانی بازجوئی می‎شود. ناواره نمی‎توانست بشنود آنها چه می‎گویند. وی بعداً فهمید که آن روحانی خلخالی بوده است که تازه وارد سنندج شده بوده. ناواره هرگز با خلخالی ملاقات نکرد و وی را به اطاق بازداشت شدگان باز گرداندند.

در حدود ساعت 3 صبح، دو فرد جدید را به این اطاق آوردند – عیسی پیرولی و ح. ب.[158] ناواره هر دوی آنها را می‎شناخت – پیرولی یک مغازه حلیم پزی و جگرکی در محله مسکونی ناواره داشت. ناواره تعریف می‎کند:

«آن شب تا صبح هیچکدام از ما نخوابیدیم. تا صبح مدام درب باز می شد یکی می رفت و یکی می آمد. روز بعد، درویش عیسی [پیرولی]، ناصر سلیمی و ح. ب. را پیش قاضی که همان خلخالی باشد بردند. اینها یک محاکمه فرمایشی بود و فقط چند دقیقه طول می کشید. نه رئیس دادگاه و نه منشی و نه وکیل مدافع و نه هیچیک از اینها را داشت. هر کسی که از آن اتاق بیرون می آمد می گفت فقط این آخونده بود که صحبت می کرد».

بر طبق روزنامه اطلاعات، جرم ناصر سلیمی «فعالیت برای تجزیه کردستان از ایران، و شرکت در قتل عام خونین پاوه» بود. این روزنامه همچنین ادعا کرد که دست سلیمی در هنگام جنگ در پاوه مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.[159] اما سلیمی شدیداً با آنچه آنها در باره این وقایع می‏گفتند، مخالفت می‎کرد. ناواره می‎گوید:

«ناصر سلیمی – که در عکس [برگزیده جایزه پولیتزر] دستش زخمی است – وقتی از اتاق بیرون آمد [از دیدار با خلخالی] به ما گفت: “این بی شرفها به من اتهام می زنند که من در درگیری با اینها زخمی شده ام در صورتیکه دست من در خانه زخم برداشته و این زخم چاقو است”. او به من گفت که وقتی در خانه بود جاشهای هوادار مفتی زاده آمدند و او را دستگیر کردند. جاشها گزارش داده بودند که دست وی در یک درگیری زخمی شده است. آنها پاپوش برایش درست کردند.»[160]

معهذا مقامات وی را دستگیر کرده و به فرودگاه سنندج بردند.[161] در عکس تهیه شده توسط رزمی که برنده جایزه پولیتزر شده، سلیمی مردی است که چشمبند دارد و دستش مفصلاً باند پیچی شده و در جلوی تصویر قرار دارد.[162]

عیسی پیرولی هم اتهاماتی که به وی نسبت داده شده بود را انکار می‎کرد. بر طبق آنچه در گزارش روزنامه اطلاعات آمده بود، خلخالی پیرولی را به قتل شاطر محمد و پسرش در فروردین گذشته در سنندج متهم می‎کرد.[163] در مورد دیدار پیرولی با خلخالی،  ناواره اینطور تعریف می‎کند:

«درویش عیسی [پیرولی] را بردند و وقتی برگشت خیلی ناراحت بود و گفت که به وی اتهام زده اند که او شاطر محمد را کشته است. در حالی که او اصلا از این مسئله خبر نداشت. او گریه می گرد و می گفت که اصلا شاطر محمد را نمی شناسد. … عیسی گفت این بی شرفها از من خواسته اند که نزد شما خبرچینی کنم و گزارش شما را برایشان ببرم. من به شماها پشت نمی کنم و ابداً چنین کاری نخواهم کرد. گفته اند اگر من برای آنها جاسوسی کنم من را ازاد می کنند ولی من شرفم این را قبول نمی کند».[164]

ناواره تعریف می‎کند هنگامی که ح. ب. از ملاقات با خلخالی بازگشت، «وقتی برگشت خیلی ساکت بود. هیچ چیز نمی‎گفت. معلوم بود که نسبت به او سخت نگرفته اند.»

همان روز کمی دیرتر، در حدود ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر پس از اتمام ملاقات با خلخالی، نگهبان‎ها به اطاق آمدند و نام هشت تن را خواندند: احسن ناهید، شهریار ناهید، جمیل یخچالی، ناصر سلیمی، عیسی پیرولی، عطا زندی، امجد مبصری، و مظفر رحیمی، پسر 17 ساله‎ای از ده قریان در نزدیکی سنندج. نگهبان‏ها به این هشت تن گفتند کفش‎هایشان را بپوشند و به دنبال آنها بروند. جمیل یخچالی و شهریار ناهید، احسن ناهید را بر روی برانکار حمل کرده و از اطاق بیرون بردند. فقط جمیل ناواره، ساسان پرتوی، ح. ب.، و آن پدر و پسر در اطاق ماندند. ناواره می‎گوید:

«وقتی از نگهبان پرسیدم آنها [8 نفر] را کجا می برند. گفتند که آنها را به کرمانشاه می بریم. من تعجب کردم چون درویش عیسی [پیرولی] را تازه رد شب قبل از کرمانشاه آورده بودند. پس چرا دوباره می خواهند به آنجا برگردانند. … نیم ساعت بعد صدای پروانه هلیکوپتر را شنیدیم که حتی پنجره اتاق را می لرزاند. من صدای شلیک گلوله را نشنیدم. احتمالاً صدای پروانه هلیکوپتر اجازه نداده که من صدای شلیک را بشنوم».

ناواره و دیگران هیچ اطلاعی نداشتند چه اتفاقی برای این هشت تن افتاده است. بالاخره در حدود ساعت 6 عصر همان روز، نگهبان‎ها به ناواره گفتند که ملاقات کننده دارد. ناواره بیرون رفت و پدرش را دید که خیلی آشفته بود و گریه می‎کرد. ناواره مشکوک شد که باید اتفاقی در اطراف فرودگاه برای پدرش افتاده باشد که تا این اندازه مضطرب و ملتهب است. اما چون یک نگهبان ملاقات آنها را زیر نظر داشت، آنها نمی‎توانستند آزادانه صحبت کنند. ناواره برای یک یا دو شب دیگر هم در فرودگاه سنندج باقی ماند تا یکی از اعضاء خانواده با یک سند منزل آمد تا با مبادله آن وی آزاد شود. تنها هنگامی که ناواره به خانه آمد فهمید آن هشت تن توسط جوخه آتش اعدام شده بودند. چند روز بعد ناواره به طرف تهران حرکت کرد تا برای دست مجروحش، تحت درمان قرار گیرد.[165]

 در روز 7 شهریور، مردم سنندج در اعتراض به اعدام‎ها، به تظاهرات پرداختند. نیروهای امنیتی به تظاهر کنندگان حمله کرده و یک تن از آنان به نام منصور علاقمند بهرامی مصدوم شد. وی بعداً در بیمارستان در اثر جراحات وارده درگذشت.[166]

3،4.    ســـقز

در روز 5 شهریور گزارش رسید که از زمان ورود خلخالی به نواحی غرب کردستان، 45 مرد اعدام شده‎اند.[167]آن روز خلخالی و همدستانش در حدود 80 مایل به جهت شمال غرب، به طرف سقز، شهری کوچک در استان کردستان، حرکت کردند. خلخالی فوراً شروع به ترتیب دادن محاکمات در پادگان نظامی سقز کرد تا تکلیف افرادی که گفته می‎شد مسئول نبردهای چند روز گذشته بودند، را روشن کند.[168]

پیش از ورود خلخالی، جنگ در مناطق کردنشین ایران تا سقز گسترش یافته بود.[169] کردها بلافاصله پس از بازگشت خمینی به ایران در بهمن ماه،  سلاح‎هائی را از این پادگان نظامی و پادگان‎های دیگر در شهرهای اطراف به غنیمت برده بودند.[170] خصومت میان ارتش و پاسداران  مستقر در پادگان نظامی سقز، و کردهای محلی تا آنجا بالا گرفت که دولت مرکزی در روز 31 مرداد نیروهائی را از پادگان نظامی سنندج به سقز اعزام داشت.[171] خمینی به پاسداران و ارتش فرمان داد فعالیت‎هایشان را با یکدیگر هماهنگ نمایند و اخطار کرد که هر گونه نشانه عدم فرمانبرداری در ارتش، به اعدام منتهی خواهد شد.[172]

در حالیکه نیروهای دولتی در ابتدا با مقاومت مختصری روبرو شدند، اما فوراً با استفاده از حملات هوائی و توپخانه سنگین توانستند شهر را پس بگیرند. هلیکوپترها به مدت دو روز مردم را در خیابان‎های سقز  هدف تیراندازی قرار داده و جت‎های فانتوم شهر را بمباران کردند.[173] گزارش رسید که تا روز جمعه، 2 شهریور، ارتش تمام جاده‎هائی را که به شهر منتهی می‎شد بست و عملاً شهر را قرنطینه کرد، اما نبردها کماکان ادامه یافت.[174] در روز یکشنبه ، 4 شهریور، روزنامه اطلاعات گزارش کرد که ارتش کنترل کامل سقز را به دست دارد. مبارزان کرد به کوهها گریختند، اما ارتش و پاسداران پست‎های بازرسی در سراسر شهر برپا کرده بودند تا مردم شهر را متوقف کرده و تفتیش نمایند، و نزدیک به 150 تن را دستگیر کردند. علیرغم تسلط نیروهای امنیتی و تعطیل ماندن  کسب و کار، روزنامه اطلاعات گزارش داد که مردم فعالیت‎های روزمره خود را از سر گرفته‎اند. اما به هر حال، شهر نابود شده بود. در روز 5 شهریور، گزارش شد که 200 کرد دستگیر گردیده و منتظر ورود خلخالی هستند.[175]

آیت‎الله خلخالی آن روز رسید. صبح روز بعد، 6 شهریور، وعده حکومت مرکزی در باره اعدام هر یک از افسران ارتش که از دستورها سرپیچی کرده‎اند، را به خوبی وفا کرد و نه تن از افسران ارتش را که به همکاری با کردها متهم شده بودند، بدون محاکمه به مرگ محکوم کرد. اعدام شدگان عبارت بودند از: ستوان دوم احمد سعیدی، ستوان دوم قادر بهادر، ستوان دوم طاهر خطیبی، گروهبان محمد بابامیری، گروهبان سوم ناصر حدادی، گروهبان اول رسول امینی، گروهبان سوم محمد غفاری، گروهبان سوم ناجی خورشیدی، و گروهبان دوم ژاندارمری کریم رضائی.[176]

علاوه بر این نه ارتشی، خلخالی فرمان اعدام 11 کرد را نیز صادر نمود. این یازده تن عبارت بودند از: سیف‎الله فیضی (15 ساله)، انور اردلان، علی فخرائی، عبدالله بهرامی، سید حسن احدی، محمد درویش نقره‎ای، کریم شیریائی، ابوبکر صمدی، احمد مقدم، جمیل جمالزاده، و آذر کشب-دارائی (12 ساله). آنها در همان روز توسط جوخه آتش تیرباران شدند.[177]

سیف‎الله فیضی پسر پانزده‎ساله‎ای از شهر بوکان درهمان نزدیکی بود که در طی جنگ در سقز دستگیر شده بود. خواهرش، گوهر فیضی، به یاد می‎آورد که برادرش مانند بسیاری از جوانان کرد، برای بردن غذا و دیگر تدارکات برای مبارزان کرد، کمک می‎کرد. به او گفته شد هنگامی که فیضی به همراه یک گروه 20-30 نفری مشغول تحویل غذا به مبارزان بود، یک هلیکوپتر ارتشی بالای سر آنها چرخیده و قلابی به پائین انداخت که این پسر را گرفتار نمود. این هلیکوپتر سپس وی را در حدود ده مایل بر روی سطوح ناهموار و کوهستانی، بر روی زمین کشید تا از خط مقدم جبهه دور شده و به پادگان نظامی در سقز رسیدند. راه پر از صخره و بوته‎های خار بود و در طول این سفر دهشتناک، بازوی فیضی در اثر برخورد به یک تخته سنگ شکست.[178]

در پادگان، تجهیزات پزشکی برای درمان فیضی وجود نداشت و وی را به بیمارستان سنندج منتقل ساختند. در طول سفر با هلیکوپتر به طرف بیمارستان، یکی از پاسداران تهدید کرد که وی را در وسط پرواز به پائین پرت خواهد کرد. اما به هر حال، خلبان شدیداً مخالفت کرده و موفق شد فیضی را به بیمارستان سنندج ببرد. فیضی تحت درمان قرار گرفت و بعداً به سقز بازگشت.

گوهر فیضی به یاد می‎آورد که برادرش چند روز پس از بازگشتش مورد بازجوئی قرار گرفت:

«خلخالی وقتی قاضی شد به سقز آمد. برادرم را پیش او بردند. بدون آنکه دادگاهی برگزار شود یا از او بپرسند قضیه او چیست و یا وضعت سلامت روحی و جسمی او چگونه است از او پرسیدند چه کاره هستی؟ او گفت: “من به مردم کمک می کردم و بین آنها غذا و دارو پخش می کردم”. به او می گویند رهبرش چه کسی است؟ می گورد دکتر قاسملو. بعد خلخالی که چوب باریکی در دست داشت به برادرم می گوید پس برو آنطرف وایستا. در همین حد از او سوال و جواب شد».

به خانواده فیضی گفتند برای ملاقات وی که در بازداشت بود بیایند، بنابراین آنها هم برای او لباس تمیز و غذا برداشتند و با اتوبوس به طرف سقز حرکت کردند. گوهر به خاطر می‎آورد که در راه زن‎های بسیاری را دید که چادر سیاه پوشیده بودند. همانطور که به سقز نزدیک می‎شدند، حدود 300 تا 400 زن و مرد را دیدند که پیاده راه می‎رفتند. اتوبوس توقف کرد و راننده از آنها پرسید که آیا اتوبوس می‎تواند وارد شهر بشود. آنها پاسخ دادند که اتوبوس می‎تواند، اما شهر تحت حکومت نظامی است و توصیه کردند که از جاده‎های اصلی دور بمانند. هنگامی که مسافران علت را پرسیدند، آنها گفتند آیت‎الله خلخالی آن روز در حدود بیست تن را اعدام کرده است، از جمله پسری که هنوز 16 سا لش هم نبوده است. آنها همچنین گفتند که یک گروه هم اعدام نشده‎اند.

احساس دلشوره و نگرانی شدیدی گوهر فیضی را فرا گرفت و امیدوار بود آن نوجوان قربانی، برادرش نبوده باشد. هنگامی که اتوبوسشان به مقصد رسید، وی، مادر و خواهرانش پیاده شدند و به همراه گروهی که اکثراً زن بودند، به طرف پادگان نظامی سقز پیاده به راه افتادند. سربازها در پادگان نظامی به سوی آنها شروع به تیراندازی کردند. زنها به زمین افتاده و پناه گرفتند. فردی با بلندگو از برج مراقبت به گروه اخطار داد که نزدیکتر نیائید، در غیر اینصورت به شما شلیک شده و کشته خواهید شد. یک نگهبان بیرون آمده و علت آمدن آنها به پادگان را جویا شد. آنها پاسخ دادند می‎خواهند بستگانشان را که در حبس هستند ملاقات کنند. مأمور به آنها گفت به مسجد مرکزی در شهر بروند. او گفت تمام زندانی‎ها آزاد شده و در آنجا منتظر[شان] هستند.

خانواده فیضی مضطرب و نگران به طرف مسجد به راه افتادند. مسجد پر از جمعیت بود اما به آنها گفتند مردم اعدام شده‎اند و آنها باید برای شناسائی اجساد کمک کنند. گوهر توده‎ای از اجساد انباشته شده بر روی هم را دید که روی آنها یخ ریخته بودند. تعداد زیادی از مردم، که بسیاری از آنان در حال گریه و شیون بودند، دور اجساد ازدحام کرده و سراسیمه و هراسان سعی داشتند اجساد بستگانشان را شناسائی نمایند. گوهر به یاد دارد که:

«از یک طرف من وحشت زده و شوکه شده بودم و از طرف دیگر ناخود آگاه بطرف اجساد کشیده می شدم. من و برادرم خیلی به هم نزدیک بودیم و اغلب او من را از مدرسه به خانه می برد و دستش را بر روی شانه من می انداخت. برای همین دستها و انگشتان او برای من خیلی آشنا بود. وقتی جسد او را دیدم – در آنجا توده ای از اجساد بود – او را شناختم. دستهایش را بوسیدم. سینه اش سوراخ سوراخ شده بود. 10-20 تا خورده بود. جای طناب هم دور گردنش بود و بازویش هنوز در گچ بود. جیغ کشیدم که این برادر من است. خواهرهایم بیرون مسجد صدای من را شنیدند و به دنبال من آمدند. سینه زدند و به سر و صورت خود کوفتند. دیگر کار از کار گذشته بود».

آثار به جا مانده از رگ بندها و زخم گلوله‎ها، شواهد واضحی است که نشان می‎دهد فیضی چگونه اعدام شده است. اما به هر حال خانواده‎اش جزئیات ماوقع را نمی‎دانند. شهر تحت حکومت نظامی بود و امام مسجد گفت نمی‎تواند هیچگونه کمکی برای بازگرداندن جسد به بوکان بکند. عاقبت خانواده آنها توانستند با کسب اجازه از مقامات نظامی جسد را با آمبولانس به خانه ببرند.

در سال 1359 برادر سیف‎الله فیضی، به نام عبدالله فیضی نیز اعدام شد. گوهر فیضی رفتار توهین‎آمیز و قتل سبعانه وی را اینطور تعریف می‎کند:

«بدون بازجویی و دادگاه، کارتهایی را می نویسند و می گذارند بر روی سینه هایشان که اینها ضد انقلاب و کافر هستند. آنها را جلوی چشم مردم به نمایش می گذارند و از مردم می خواهند که به سمت برادرم و دوستش گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده و سنگ و چوب پرتاب کنند. به این طریق آنها از احساسات پاک مردم ساده سوء استفاده می کنند. اینها برادر را با برادر دشمن کردند. بعد از این رفتار تحقیر آمیر دیگر نمی دانم چطور آنها را کشته بودند. اما وقتی جسد را به بوکان برگرداندند، من دیدم که تمام گردن او را درآمده بود. آنقدر فجیع بود که من وقتی دیدم غش کردم».

خلخالی در حالیکه فرمان اعدام بیست تن را در روز 5 شهریور صادر نمود، اما به دنبال ترک مخاصمات در سقز، 25 تن دیگر را از جرائمی که به آنها نسبت داده شده بود تبرئه کرد و از حبس آزاد نمود.[179] اما علیرغم آزاد نمودن این افراد، وی به صدور فرمان‎های اعدام، حبس و تبعید افرادی که گفته می‎شد به نیروهای کرد کمک و یاری رسانده‎اند، از جمله آموزگاران و شاغلان در خدمات پزشکی، ادامه داد.[180]

اتهامات علیه پرسنل پزشکی از آنجا آغاز شد که دولت ادعا نمود پرسنل بیمارستان سقز، از درمان سربازان و پاسداران مجروح امتناع ورزیده است.[181] روزنامه اطلاعات گزارش کرد که در روز 5 شهریورخلخالی، دکتر نیلوفری، رئیس بیمارستان سقز را به دلیل امتناع از ارائه مراقبت‎های پزشکی به پاسداران و سربازان، به تبعید به شهر رفسنجان محکوم نمود.[182]

اما به هر حال شواهدی وجود دارد که پاسداران در آن بیمارستان تحت درمان قرار گرفتند.[183] دو پرستار کرد در بیمارستان سقز، به نام‎های شهلا و نسرین کعبی، مصر بودند که تمامی افرادی که در نبرد زخمی شده‎اند، بدون توجه به وابستگی‎ها [ی سیاسی شان] درمان شوند. برادر آنها، رئوف کعبی، یک عضو سابق فدائیان خلق، به یاد دارد که خواهرانش حتی در مقابل فشارهای وی، سرسخت و مقاوم بودند:

«در این جنگها، یک پاسداری دستگیر می شود و او را به سقز می آورند. یعنی در بیمارستانی که خواهران من در آنجا پرستار بودند. من در دفتر سازمان چریکهای فدایی خلق بودم که چند نفر آمدند و گفتند ما به تو احتیاج داریم چون خواهرانت نمی گذارند ما این پاسدار را ببینیم. ما هم کنجکاو بودیم که پاسدار اصلاً چه موجودی است و چطوری است چون پدیده جدیدی بود. ما نیز به بیمارستان رفتیم. خواهرم نسرین تا من را دید اولین صحبتش این بود که چیه تو هم می خواهی پاسدار ببینی؟ گفتم آره. گفت اصلاً حرفش را هم نزن. اینجا بیمارستان است و او هم مریض ما است و ما وظیفه داریم از او پرستاری کنیم. … به این صورت نگذاشتند من که برادرشان بودم حتی سراغ این پاسدار بروم. خواهران من پرستار بودند و به بیماران کمک می کردند، صرفه نظر از اینکه آنها چه کسانی هستند. با این حال حکم خلخالی این بود که اینها به ضد انقلاب کمک می کردند».

خلخالی دستور داد که نسرین به ماهان در جنوب شرق ایران تبعید شود، و شهلا به قزوین تبعید گردد. پس از آنکه آنها به سقز بازگشتند، در بهار 1359 جنگ درگرفت و خواهران کعبی مجدداً دستگیر شدند. آنها را به زندان سنندج بردند، اما به زودی ایشان را به زندان اوین در تهران انتقال دادند، و پیش از باز گرداندن آنها به زندان سنندج، به مدت یک ماه و نیم در آنجا ماندند. مقامات دولتی هرگز دلیل انتقال موقت آنها به زندان اوین را توضیح ندادند. پیش از باز گرداندن خواهران به سنندج، به آنها یک یا دو بار اجازه ملاقات با خانواده‎شان داده شد.[184]

در سنندج به هیچ وجه اجازه ملاقات داده نشد. در حالیکه خانواده شان کاملاً از وضعیت آنها بی اطلاع بودند، در روز جمعه، 7 شهریور 1359، یک جوخه آتش خواهران کعبی را در زندان سنندج تیرباران نمود. در مورد اعدام قریب الوقوع آنان هیچ اخطاری به خانواده‎ شان داده نشد. در عوض، مقامات با اجرای یک حرکت عمدی  شدیداً ظالمانه، به پدر این دخترها گفتند دخترانش قرار است در روز جمعه از زندان آزاد شوند و او می‎تواند بیاید آنها را ببرد. اما هنگامی که پدر و مادرشان به زندان سنندج آمدند، مأموران لباس‎های خواهران را به طرف آنها پرت کرده و به ایشان گفتند خواهرها آنروز اعدام شده‎اند. خانواده کعبی هنوز نمی‎داند نسرین و شهلا رسماً به چه جرمی متهم و محکوم شدند، یا اینکه آیا اصلاً اتهامی به ایشان نسبت داده شد یا نه. [185]

3،5.     مهــاباد

مهاباد البته با توجه به اینکه محل نخستین جمهوری مستقل کردی بوده است، برای کردها از اهمیت ویژه‎ای برخوردار است. این شهر که در یک دره حاصلخیز در استان آذربایجان غربی واقع شده، اصلاً یک بازار کشاورزی بوده است. حزب دمکرات کردستان ایران مرکز اصلی خود را در آنجا قرار داد و پس از انقلاب، یک حکومت محلی در آنجا تشکیل داد.[186]

پس از آنکه نیروهای دولتی در روز 12 شهریور متعاقب سه هفته محاصره مهاباد، وارد این شهر شدند، ساکنان آن تلگرافی به خمینی فرستاده و از وی تمنا کردند که مهاباد از محاکمات شتابزده و اعدام‎ها در امان بماند. اما در روز 15 شهریور گزارش رسید که خلخالی فرمان اعدام 80 کرد را صادر نموده و علیرغم فرامین صادره از تهران برای بازگشت وی به پایتخت، در تدارک سفر به مهاباد می‎باشد.[187] وی در روز جمعه، 16 شهریور وارد مهاباد شد.[188]

بر اساس گزارش‎ها، وی با گروهی از شهروندان محل، معتمدین ناحیه و روحانیون شهر دیدار کرد. روزنامه اطلاعات گزارش کرد که وی توضیح داد «من به عنوان حاکم شرع اعلام می‎کنم، به امر امام خمینی، هر کس ولو از دموکراتها، اسلحه خود را تحویل دهد و از طرفداری ضد انقلاب دست بردارد، مشمول عفو امام خواهد بود.» وی هر گونه تظاهرات ضد میهنی و ضد مذهبی را ممنوع ساخته و اعلام کرد که «و اگر کسی بر خلاف مقررات ارتش و پاسداران عمل کند، طبق مقررات با او رفتار خواهد شد.» اما خلخالی در بخش دیگری از سخنانش اضافه نمود که رهبران «دمکرات‎ها» مشمول عفو نخواهند شد.[189]

همچنین خلخالی ظاهراً از فرصت استفاده کرده و دوباره در مورد برخی از اعدام‎ها توضیح داد. وی گفت که دستور اعدام دکتر رشوند [دکتری که در پاوه بود] را از آن جهت صادر نموده که رشوند فرمان سر بریدن مسلمانان سنی را صادر کرده بوده است. گزارش شد که وی توضیح داده است که:

«با این وضع، ما نمی توانستیم نظاره گر باشیم و از دور بگوییم: ملت کردستان، همینطور به حال خود باشند با وجود اینکه 98 درصد ملت کردستان – غیر از این بچه های تازه به دوران رسیده، اهل نماز جمعه و مسلمان هستند – در این وسط بود که امام با حس مسئولیت به عنوان فرمانده کل قوا، دیدند شاید دولت غیر انقلابی حرکت کند، دستور دادند، ارتش دموکراتها را سرکوب کند».[190]

وی در باره فعالیت‎هایش در سقز ادعا کرد که «70 تن از ارتشیان و پاسداران ما ناپدید شدند» و اینکه آنها توسط «دکتر نیلوفری و رفقایش تحویل دمکرات‎ها دادند و آنها نیز اسرای ما را به عراق بردند.» وی اعتراض داشت که اگر قرار بود او نیلوفری را به مرگ محکوم نماید، «حقوق بین‎الملل و طرفداران حقوق بشر حرکت می کردند که دکترها را می خواهند ریشه کن کنند.» خلخالی در اشاره به شایعاتی که وی در مهاباد یک پسر 12 ساله را به اعدام محکوم نموده، گفت:

«اینها [مردم] حضور داشته اند، دیده‎اند که ما کسانی را اعدام کرده‎ایم که یا در سنگر بوده‎اند و یا از خارج آمدند. در پاوه کسانی را گرفتیم که مسیحی بودند. مسیحی، آنجا چکار می‎کند؟»

خلخالی همچنین ادعا نمود که شیخ حسینی قبلاً از ساواک پول دریافت کرده است. یکی از روحانیون در این دیدار اظهار نظر کرد که آنها نمی‎خواهند به گونه‎ای که غربی‎ها در باره آنان می‎نویسند و می‎گویند، با آنها برخورد شود. خلخالی پاسخ داد:

«آمریکایی ها هر چه می خواهند، بنویسند و اروپاییها هر چه می خواهند، بگویند. ما اصلاً توجه‎ای نداریم. اینها در روزنامه هایشان نوشته بودند که ارتش تا 2 سال دیگر هم نمی تواند به مهاباد برسد. ما جمهوری اسلامی هستیم که این یک الگو است. شما نباید اصلاً به این نوشته ها توجهی کنید. آیا وقتی ارتش و پاسداران وارد مهاباد شدند تا حالا یک نفر را کشته‎اند؟ یا خانه ای را غارت کرده اند؟ شما نباید این شایعات را تکرار کنید.»

روزنامه اطلاعات گزارش داد که پاسداران قصد داشتند یکی از اعضاء شورای شهر را که در این دیدار حضور داشت، دستگیر نمایند، اما خلخالی به آنها گفت که هیچکس نباید بازداشت شود. روحانیون محلی تعهد کردند که دیگر تظاهرانی در شهر نخواهد بود. اما یک مرد جوان ایستاد و گفت که قطعنامه‎ای توسط مردم مهاباد و حومه امضاء شده بوده است. خلخالی پرسید چند تن از مردم این قطعنامه را امضاء نموده‎اند. آن مرد اذعان نمود که این قطعنامه امضاء نشده بوده است اما خلخالی از او خواست که این قطعنامه را قرائت نماید. این روزنامه قطعنامه خوانده شده را به شرح زیر نقل قول می‎کند:

ماده 1-   به رهبران مذهبی و سیاسی کرد که خون آنها با خون مردم کرد یکی است، هیچگونه توحین نشود.

ماده 2-   مجاهدین حق ورود به شهر و و دهات اطراف کردستان و مناطق کردنشین را نداشته باشند.

ماده 3-   عفو عمومی برای تمام مردم کرد، که شامل سران حزبی هم باشد.

خلخالی صحبت او را قطع کرده و گفت «ما عزالدین حسینی و قاسملو را به عنوان سران کرد قبول نداریم، و مجاهدین نیز به همه جا خواهند رفت.» مرد جوان به قرائت قطعنامه ادامه داد:

ماده 4-  تشکیل نشدن دادگاه‎های انقلابی در مهاباد.

خلخالی پاسخ داد: «ممکن نیست. دادگاه باید وظیفه خود را انجام دهد.» مرد جوان ادامه داد:

ماده 5-   آزادی برادران کرد که در مهاباد دستگیر شده اند.

خلخالی گفت: «آنها که ضد خلقی بوده اند، اگر توبه کنند، مشمول عفو خواهند شد، و آنهائی که از سران هستند، حساب دیگری دارند.» مرد جوان به خواندن ادامه داد:

ماده 6-  عفو عده ای از برادران ارتشی که در مهاباد خدمت می کرده اند و و اکنون در پادگان ارومیه زندانی هستند.

خلخالی با تعجب اظهار داشت که او البته با این درخواست‎ها موافقت کرده و اینکه با این افراد مطابق قوانین نظامی برخورد خواهد شد تا ارتشیان بفهمند که وقتی حقوق آنها توسط مردم تأمین می‎شود، آنها هم باید در جهت منافع مردم عمل کنند. مرد جوان ماده 7 را قرائت کرد:

ماده 7-   از اعدام برادران کرد ارتشی در شهر سنندج جلوگیری شود.

خلخالی گفت که این هم امکان‎پذیر نیست و اینکه وی نباید چنین مطالبی را بگوید زیرا علما هم در این مجلس حضور دارند و اگر مشکلی وجود داشته باشد، آنها در باره آن بحث و گفتگو خواهند کرد. مرد جوان به خلخالی گفت که در عرض 48 ساعت از طریق رادیو و تلویزیون پاسخی به این قطعنامه صادر نماید. خلخالی درخواست او را رد کرده و گفت که وی قبلاً پاسخ خود را داده است. وی اضافه نمود که «تظاهرات قدغن است و ارتش و پاسداران همه جا هستند.»[191]

 در روز 18 شهریور دولت مرکزی کنترل روزنامه‏های کیهان و اطلاعات را به دست گرفته و اداره آن را به بنیاد مستضعفان سپرد.[192] خمینی فرمان تأسیس این بنیاد را در ماه اسفند 1357 صادر کرده بود تا کلیه اموال منقول و غیر منقول سلسله پهلوی و شعبات و عوامل آنان و افراد دیگری که به آنان مربوط هستند، که به طور غیر قانونی و از طریق اختلاس از بیت‎المال کشور در طی سال‎های سلطنت آنان به دست آمده، به نفع کارگران، کارمندان و دیگر افراد مستضعف و محتاج مصادره نمایند.

این بنیاد غیر انتفاعی که تحت فرمان رهبر عالیرتبه کشور عمل می‎کند، در طول دوران پس از انقلاب، هزاران کارگاه، کارخانه، هتل و اموال دیگر را ملی نموده و امروز یکی از قدرتمندترین بنیادهای دولتی کشور می‎باشد.[193]

4.     اعدام‎ها و نبرد‎ها ادامه دارد

نه اعدام‎ها و نه جنگ‎ها هیچیک خاتمه نیافت. در روز 11 شهریور ، نیروهای دولتی با وحشیگری کنترل دهکده کوچک قارنا را به دست گرفتند.[194] گزارش شد خلخالی که هنوز در کردستان بود، به مردانش دستور داده بود که چشم‎های مردی که وی معتقد بود در رژیم شاه شکنجه‎گر بوده است را از حدقه درآورده و دندان‎هایش را خرد کنند. پس از آنکه سه عدد از دندان‎های وی را کشیدند، بستگان آن مرد که گفته می‎شد شکنجه گر بوده است، آمده و از ادامه مجازات جلوگیری نمودند.[195] خلخالی در تاریخ 22 شهریور یا در همان حدود، کردستان را ترک کرد تا در مورد فعالیت‎هایش در آن منطقه به خمینی گزارش دهد.[196] وی توصیه نمود که دولت خانه‎های افرادی که  در طی جنگ تخریب شده بوده را بازسازی نماید، جاده‎های اصلی را تعمیر کند، و تمام وابستگان به «دمکرات‎ها» را از دوایر دولتی اخراج نماید.[197] هنوز هم گزارش‎هائی از اعدام‎ها در کردستان و مناطق دیگر می‎رسید.[198]

خلخالی کمی بعد در ماه شهریور با هواپیما به مهاباد بازگشت. پیش از ترک مهاباد، وی طی صدور بیانیه‎ای هر گونه تظاهرات در پشتیبانی از حزب دمکرات کردستان را ممنوع ساخته و اخطار نمود که «بار دیگر ضد انقلاب در پی ایجاد آشوب است تا کردستان را از خون فرزندان این کشور رنگین نماید.»[199] روزنامه اطلاعات شکایت‎های وی را گزارش کرد که روزنامه‎های ایران اخبار را به گونه‎ای منتشر می‎کنند که سبب شده وی مانند یک جنایتکار به نظر برسد و اعدام‎شدگان جلوه نمایند، و نیز اینکه مطبوعات بین‎المللی تمرکزشان فقط بر روی اعدام چند تن مجرم است. از وی نقل قول شد که اینطور شکایت می‎کرد:

«این همه ظلم و کشتار و شکنجه در رودزیا و آنگولا و موزامبیک و آفریقای جنوبی و سایر نواحی بوسیله دست نشاندگان ایالات متحده آمریکا صورت می گیرد. اما جراید آمریکا و اروپای غربی نسبت به این همه کشتار و قتلهای بیرحمانه سکوت می کنند. ولی چند جنایتکار خون آشام که در کردستان و سایر مناطق ایران اعدام می شوند، قلم ها بکار می افتد و ستونهای روزنامه ها پر می شود و صفحات تلویزیون، عکسهای مونتاژ شده را با کمال وقاهت نشان می دهند و حال آنکه همه می دانند، هیچکس را با برانکار در محکمه انقلابی کردستان محاکمه نکرده اند. همه آنها سالم بودند و با پای خود به محکمه آمده اند و با پای خود به طرف جوخه اعدام رفته اند. این همه تبلیغات جز مسموم کردن ادهان عمومی و ساده لوحان چیز دیگری نیست».

سپس در ادامه صحبت‎هایش، وی به دفاع از سوابق صدور احکام اعدامش پرداخته و به پرونده‎های چهارده مورد از افرادی که وی به اعدام محکوم کرده بوده اشاره کرد. در میان آنها عیسی پیرولی بود که به اتهام قتل شاطر محمد در سنندج اعدام شده بود. خلخالی توضیح داد که «این مجرم، وقت ارتکاب عمل، ساطور قصابی را در دست خود می چرخاند و وقیحانه می گفت «گوشت طرفداران خمینی ارزان شده است!» و حرفهای دیگری که از گفتن ان شرم دارم.» وی همچنین به دفاع از اعدام دکتر سرداری در پاوه پرداخت. این بار او به اطلاعات گفت که دکتر سرداری، مسلح در خندق‎ها دستگیر گردید و او یکی از رهبران حزب غیر قانونی دمکرات کردستان ایران بوده است.[200]

در روز 7 مهر گزارش رسید که وی فرمان اعدام شتابزده چهار مرد دیگر را در مهاباد صادر نموده است. سه تن از آنان به «تماس با ضد انقلاب» و نفر چهارم به «تخلفات اخلاقی» محکوم شده بودند.[201]  در روز 26 مهر، شاید به مناسبت رأی گیری پیش نویس قانون اساسی، خمینی دستور توقف اعدام‎ها را صادر نمود. [202] اما به هر حال تا آبان 1358، حد اقل 550 تن در ایران اعدام شده بودند، که بسیاری از آنان به دستور خلخالی بوده است. وی از سمت خود به عنوان رئیس دادگاه انقلاب خلع شد، اما در اردیبهشت 1359 وی به ریاست ستاد مبارزه با موارد مخدرمنصوب گردید که از آنجا به صدور فرمان‏های اعدام ادامه داد. در آذر ماه 1359 او را از این سمت هم خلع نمودند که بر طبق گزارش‎ها این کار به دست بنی‎صدر ، رئیس جمهور وقت صورت گرفت که خود او هم در خرداد 1360 از کشور گریخت. اما به هر حال خلخالی تا زمان مرگش در سال 1382 کماکان از قدرت برخوردار بود و به اعمال نفوذ در امور جمهوری اسلامی ادامه ‎داد.[203]

در روز 2 آبان، به مناسبت تصویب پیش نویس قانون اساسی که توسط مجلس خبرگان تهیه شده بود، یک رفراندوم برگزار شد. این پیش نویس به تصویب رأی دهندگان رسید و از تاریخ 12 آذر به اجرا گذاشته شد. این قانون اساسی یک سیستم کنترل مرکزی مشابه حکومت شاه به وجود آورد، با این تفاوت که در چارچوب اسلامی عمل می‎کرد. اصل پانزدهم [این قانون] می‎گوید که «اسناد و مكاتبات‏ و متون‏ رسمی‏ و كتب‏ درسی‏ باید [به فارسی] باشد ولی‏ استفاده‏ از زبانهای‏ محلی‏ و قومی‏ در مطبوعات‏ و رسانه‏ های‏ گروهی‏ و تدریس‏ ادبیات‏ آنها در مدارس‏، در كنار زبان‏ فارسی‏ آزاد است‏.» با وجود آنکه حقوق سه اقلیت مذهبی به رسمیت شناخته شده، هیچ ذکری از حقوق اقلیت قومی به میان نیامده است.[204]

جنگ گسترده در نواحی کردنشین تا مهر ماه ادامه یافت.[205] در روز 9 آبان مبارزان کرد مهاباد را دوباره اشغال کردند و مذاکرات با دولت مرکزی از سر گرفته شد.[206] اما خمینی دائماً هر گونه طرحی را که مربوط به اعطاء کنترل محلی باشد، رد می‎کرد و این نبردها عاقبت منجر به یک جنگ کامل و تمام عیار شد که سال‎ها به طول انجامید. حزب دمکرات کردستان ایران در سال 1359 تجزیه  شد به طوری که بخش کوچکی از آن طرفدار حزب توده که بزرگترین حزب کمونیست در ایران می‎باشد، گردید. بخش اصلی حزب دمکرات کردستان ایران به دبیرکل خود دکتر قاسملو وفادار ماند و به نبرد و مبارزه با  [حکومت] تهران/قم ادامه داد تا آنکه بسیاری از رهبران و اعضاء آن مجبور به ترک کشور گردیدند. دکتر قاسملو در سال 1368، در حالیکه در تدارک آغاز دور دیگری از مذاکرات با جمهوری اسلامی بود، در وین به قتل رسید.[207]

Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , , , , , , , , ,

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: