گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید/ عایشه محمدی/ جرس

عرفان قانعی فرددر اردیبهشت 82  کتابی با عنوان سروش مردم  توسط انتشارات دادار منتشر شد. به زعم نویسنده   استاد محمد رضا شجریان در این کتاب در قالب یک مصاحبه مفصل به ارايه ديدگاههایش درخصوص موسيقی  می پرداخت. در این کتاب آمده بود که آهنگ مشهور بیداد ساخته ی محمد رضا لطفی است!دود و عود اثر پرویز مشکاتیان است!و آهنگ انتظار را محمدعلی کیانی نژاد ساخته است! و سروچمان در دستگاه ماهور اجرا شده است و..  این کتاب در کمتر از یکماه به چاپ دوم رسید. انتشار این کتاب خیلی ها را به زحمت انداخت  . بزودی مشخص شد که  بخش اعظمی از این کتاب کپی برداری از کتاب معتبری به اسم راز مانا است و سرشار از اغلاط فاحش . نسخه ی انگلیسی آن که ظاهرا نسخه مرجع باید باشد از اساس وجود خارجی ندارد و  استاد شجریان، در گفتگویی با روزنامه همشهری معترض آن شد گفت که اين كتاب از نظر من از درجه اعتبار ساقط است چرا که  با مؤلف كتاب هيچ گونه مصاحبه اي نداشته است و تنها یکبار نویسنده جوان کتاب را در خانه علیزاده دیده است و بخش اعظم آن کپی برداری از کتاب راز ماناست و…… به تدریج نسخه ی باقی مانده ی این کتاب از بازار جمع آوری شدند و… .نویسنده! و مترجم! این کتاب  دکترعرفان قانعی فرد فارغ التحصیل دانشگاه كمبریج انگلستان و عضو هیات علمی دانشگاه دورهام انگلستان بود!  که سعی کرد با انتشار یادداشتی از شجریان بابت این کار خود عذر خواهی کرد و اقرار کرد که اصل کتاب انگلیسی آن وجود خارجی نداشته و از متن شفاهی راز مانا چگونه استفاده کرده است و ….

 اردیبهشت 88، کتابی با عنوان  « پس از شصت سال»  در ایران  منتشر شد  . این کتاب هزار صفحه ای،به زعم نویسنده آن زندگی نامه رسمی! و خاطرات جلال طالبانی رئیس جمهورفعلی عراق به روایت خود او بود که در صورت صحت می توانست به عنوان سند مهمی در تاریخ معاصر عراق و منطقه قابل استفاده باشد. خرداد 89، در کتابخانه ی ملی تهران مراسمی برای معرفی این کتاب برگزار شد. در این افتتتاح 18 نفره، حاضران شرکت کننده در جلسه به شدت به محتوای کتاب وتعریف تاریخ و هتک  بسیاری از شخصیت های مهم تاریخ معاصر کردستان اعتراض کردند.صادق زیبا کلام استاد تاریخ دانشگاه تهران گفت که نمره نویسنده آن صفر است وبخشی از سخنان نویسنده کتاب را درباره ی خود در همان جلسه تکذیب کردو جلال جلالی زاده نماینده  سابق مردم سنندج نویسنده را به رعایت امانت توصیه کرد و…..

دفتر جلال طالبانی رئیس جمهور کتاب به انتشار این واکنش نشان داد. دفتر اتحادیه ی میهنی کردستان با انتشار بیانیه ای انتساب آن را به جلال طالبانی، تکذیب کرد. در متن این بیانیه آمده است که « نویسنده فرد صادقی نیست و نوشته هاي او آکنده از اشتباه و اظهارات ساختگي است و امضايي که بر روي کتاب شبهه دار او به چشم مي خورد نيز به قلم طالباني نيست . رئیس جمهور عراق نیز در کنگره روزنامه نگاری کردستان عراق در پاسخ به سوال خبرنگاران در مورد نویسنده و کتابتصریح کرد : ” این نکته را باید تصحیح کنم که این فرد به هیچ وجه از نزدیکان من نبوده است. تنها از من خواست که برای کمک به نوشتن پایان نامه دکترایش، به چند سوال او پاسخ دهم و تاکید کرد که پیش از این با کلینتون (رئیس جمهور آمریکا) و رئیس جمهور اسرائیل هم دیدار و گفتگو داشته است. اما پس از پاسخ دادن به سوالات او، به رفتارش مشکوک شدم و او را از خود دور کردم.”  نویسنده و مترجم این کتاب نیزعرفان قانعی فرد بود که وعده انتشار این کتاب را به 4 زبان زنده ی دنیا داده بود !

کتاب “خاطرات یک رعیت کرد ” در سال 1379 در ایران چاپ رسیده است. مترجم! این کتاب، مدعی است که این کتاب را از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده است و روایت زندگی شخصی به نام “روناک یاسین”یکی از اساتید دانشگاه هاروارد است که در جریان تحصیل خود در هاروراد با او آشنا شده است.ده سال بعد حسین حسینی استاد دانشگاه سلیمانی، در یک تحقیق مختصر علمی نشان داد که  «روناک یاسین» که در کتاب با عنوان استاد هاروراد و… از او یاد شده بود وجود خارجی ندارد!  حسین حسینی دامنه ی تحقیقات خود را گسترده تر کرده و با انتشار چند مقاله ی کوتاه نشان داد که ادعای مترجم کتاب در خصوص اخذ مدرک زبان شناسی دکترا از دانشگاه کمبریج از بنیاد محال است چون در دانشگاه کمبریج رشته مذکور وجود ندارد و نام فرد در هیچکدام از رکوردهای دانشگاهی به چشم نمی خورد. حسینی همچنین نشان داد که نویسنده برخلاف مدعیات خود دانشجوی دانشگاه هارواد آمریکا نیز نبوده و…. .انگیزه حسین حسینی تنها «روشن شدن حقیقت» بود چون در تمام عمرش نه نویسنده را دیده بود و او را به هیچ وجه می شناخت. مترجم این کتاب سراسر کذب، خالق شخصیت دروغین روناک یاسین و مدعی دکترای دروغین در دانشگاههای کمبریج و هاروارد عرفان قانعی فرد بود.

هر چند هر کدام از این موارد، به تنهایی برای بی اعتبار شدن جایگاه یک فرد در عرصه ی رسانه و تحقیق کافی است اما حواشی عرفان قانعی فرد بسیار بیشتر از اینهاست.ابوالحسین بنی صدر، صارم الدین صادق وزیری، عطاالله مهاجرانی، عبدالله حسن زاده، مرحم ادب، مرحوم یونسی و.. و… هر کدام به نحوی از عدم صداقت و تحریف اظهارات خود توسط عرفان قانعی فرد شاکی شده اند که با یک گوگل کردن ساده قابل کشف است …


و توضیح نهایی 
: جستجوی یک روزه نگارنده نشان می دهد که عرفان قانعی فرد ( که  تا به حال او را ندیده ام) نه تنها دکتر نیست و تحصیلات او در مقاطع پیش از آن نیز صحت ندارد، بلکه با فهرست بلند بالایی از جعل وسوء استفاده روبروست . ادعاهای سراسر کذب او در انتشار فرهنگ های یونانی و فرانسوی و نروژی و ادعاهای او در خصوص برگزاری مناسب ها  سخنرانی ها و… ابلهانه تر و ساده تر از آن است که محل اعتنا باشند ( این لینک ها ( + و + و +  )را ببنید تا به من برای استفاده از این واژگان حق دهید). در کردستان عراق او را شناخته و رانده اند و ..

برای نگارنده اصلا عجیب نیست که اینکه این فرد در ایران امروز راست راست راه می رود و می آید و می رود و می پرد و می نویسد و تهمت می زند ، که در جستجو پیرامون شخصیت او می شود نشانه هایی از همراهی با روح الله حسینیان درمرکز اسناد انقلاب اسلامی یافت که رسالتی جز تیشه زدن به ریشه ی تاریخ و حقیقت ندارد.

حتی  اگر این را هم نادیده بگیریم، در مملکتی که  سنگ ها را بسته و سگ ها را گشاده اند و بهترین فرزندان ملت در زندان و تبعید و حصر به سر می برند، طائب و رحیمی و مرتضوی صاحب قدر اند و موسوی و رهنورد و کروبی در حصراند، برکشیدن کسانی چون قانعی فرد به جایگاه محقق تاریخ معاصر نیز بسیار عادی است.

تنها در عجبم که رسانه های رسمی و پر مخاطبی چون بی بی سی و صدای آمریکا و روزنامه شرق! باز هم و باز هم !چرا به این سادگی فریب می خورند و تریبون های زنده خود را در اختیار او می گذارند تا هتاکی هایش را بپرورد و در عرصه ی عموم تکرار کند و عوام را بفریبد ( +). خواص را به زحمت بیاندازد ( + و+ و+ )! یا این همه آدم صاحب نام چگونه فریب او را خورده اند و… شاید هم چیزهای دیگری هست و ما بی خبریم. پناه بر خدا …

11 comments

  1. سروش مردم

    سروش مردم عنوان کتابی است که در آن محمدرضا شجريان خواننده معروف موسيقی ايرانی در قالب يک مصاحبه مفصل به ارايه ديدگاهها و نيز انتقادهايش از سياست موسيقی در ايران پس از انقلاب می پردازد.

    اين کتاب که دو چاپ از آن در طول يک ماه روانه بازار شده پانزده فصل دارد و به کوشش عرفان قانعی فرد توسط انتشارات دادار منتشر شده است.

    شجريان که در طول سالهای پس از انقلاب همواره به انتقاد از سياستی پرداخته است که راديو و تلويزيون و سازمان های ديگر در زمينه موسيقی پيش گرفته اند، محدوديت های موسيقی در سال های اخير را محدود به موسيقی مبتذل نمی داند و عقيده دارد که در تمام زمينه ها موسيقی با محدوديت رو به رو بوده است.

    وی می گويد:« مثلاً يادم هست که هر 17 – 18 ماه يک مجوز به من می دادند. آيا موسيقی من، بد و مبتذل بود؟»؛ و تصريح می کند که به بهانه موسيقی مبتذل، هنر و موسيقی بطور کلی در ايران پس از انقلاب با محدويت رو به رو شده است: « توليد نوار با محدوديت رو به رو شد. از همه مهمتر و جدی تر آنکه برای آموزش، مانع های عجيب و غريب ايجاد شد، جلو کلاس های موسيقی را گرفتند، چندين سال دانشگاه در رشته موسيقی دانشجو نمی گرفت و اصلاً هنر تعطيل بود».

    روی جلد کتاب
    آموزش موسيقی در ايران از دوره رضاشاه شروع شد. ايجاد هنرستان های موسيقی در آن دوره باعث پيدايی هنرمندان بزرگی در زمينه خوانندگی و نوازندگی شد.

    بسياری از معاريف موسيقی ايران، پرورده اساتيد بزرگی چون روح الله خالقی در همين هنرستان ها بودند. راديو تلويزيون ايران نيز بعدها در ادامه همين سياست با حضور بزرگانی چون داوود پيرنيا بدل به بزرگترين پشتيبان موسيقی اصيل ايران شد چنانکه برنامه گلهای آن معروف است.

    شجريان که خود يکی از برجسته ترين پرورش يافتگان همان دوران است، در زمينه آموزش پس از انقلاب به خلايی بيست ساله اشاره می کند و می گويد اگر از حالا به بعد در مراکز استان ها، هنرستان های موسيقی داير شود، ده بيست سال طول می کشد تا آهنگساز، خواننده و نوازنده خوب داشته باشيم.

    وی درباره نوع موسيقی هايی که از راديو تلويزيون پخش می شود عقيده دارد که اين نوع موسيقی سطح سليقه مردم را کاهش می دهد. به وفور آهنگ های لس آنجلسی و تأثير آنها بر موسيقی سالهای اخير اشاره می کند و می گويد: «… الآن عده ای هستند که ادای آنها [ خوانندگان قبل از انقلاب ] را در می آورند و البته پختگی و تسلط آنها را ندارند و همان آهنگ های سابق پخش می شود. بارها و بارها ديدم همان آهنگ هايی را که خانم گوگوش و آقای ستار و آقای ويگن می خواندند الآن پخش می شود. من نمی خواهم بگويم آن آهنگ ها بد است اما اين که بعضی مدعی اند که آن نوع موسيقی مبتذل رفته و به جايش موسيقی خوب آمده درست نيست».

    محمدرضا شجريان که دقت و القاء حس شعر در آوازهای او معروف است، در فصلی از کتاب به دستگاه های موسيقی ايرانی و حالات مختلفی که اين دستگاهها ايجاد می کنند می پردازد و سپس درباره انتخاب شعر می گويد: « مرحله انتخاب شعر قسمت اعظم وقت مرا به خود اختصاص می دهد زيرا برای پيام و معنی شعر اهميت خاصی قايل هستم … گاهی چندين ديوان اشعار را زير و رو کرده ام تا شعری مناسب که توصيف کننده اوضاع جامعه ام باشد بيابم. بعضی وقت ها هم شعر انتخابی ام را در حين اجرا و درک حال و هوای شنوندگان تغيير داده ام که وصف الحال آنها باشد».

    شجريان در اين کتاب از کنسرت هايش در ايران نيز می گويد و تعريف می کند که در آخرين کنسرتش که در سال 74 در نمايشگاه بين المللی تهران برگزار شد – يکی دو شب بيشتر نپاييد و به تعطيلی کشانده شد – چه اتفاق افتاد.

    شجريان در موقع برگزاری يکی از کنسرت هايش
    در شب دوم دو نفر بطور نمايشی درگير می شوند و شب بعد نيروی انتظامی سعی می کند زن و مرد را از هم جدا کند. حتا همسر او را به سالن راه نمی دهند. در آن شب سفير فرانسه و ايتاليا هم دعوت داشته اند. شجريان به نيروهای انتظامی اعتراض می کند که خانواده ها نبايد از هم جدا باشند و در اعتراض به عملکرد آنها کنسرت را تعطيل می کند.

    او درباره سبک آواز و آموزش های خود می گويد که بيشترين درس ها را از بزرگانی مانند بنان، اقبال السلطان، تاج اصفهانی، قمر و عبدالله دوامی گرفته است اما به هر حال استخوان بندی کارش را شيوه طاهر زاده، ظلی، بنان – و تصنيف های قديمی که از عبدالله دوامی آموخته – تشکيل می دهد.

    وسعت صدای لازم برای اجرای آواز ايرانی بطور معمول پانزده نت متوالی است يعنی سه اوکتاو يا دو گام کامل. صدايی که پانزده نت را اجرا کند صدای ممتازی است. صدای شجريان نوزده نت را به راحتی اجرا می کند.

    او متولد 1319 مشهد است. از پنج شش سالگی آموختن موسيقی را آغاز کرده و بيش از پنجاه سال است که با آهنگ سر و کار دارد. در 12 سالگی در گردهمايی های زمان مصدق قرآن می خوانده و فعاليت هنری خود را از سال 1345 با برنامه « برگ سبز» راديو شروع کرده ( برگ سبز شماره 216 ) که استاد داوود پيرنيا مسئول آن بود.

    شجريان حدود 300 برنامه در راديو و تلويزيون اجرا کرده و حدود 150 کنسرت در داخل و خارج کشور داشته است. او به خوشنويسی، پرورش گل، ماهيگيری و شکار علاقه مند است و گاه با دوستانش به کوهستان های دور دست می رود تا ضمن آواز خواندن به شکار هم بپردازد. وی اکنون دست اندرکار تحقيق و نگارش در دستگاههای موسيقی اصيل ايرانی و گوشه های فراموش شده آن است.
    http://majid444.persianblog.ir/post/45/

  2. نقدي بر كتاب سروش مردم

    از اولين روزي که اعلام شد کتاب سروش مردم منتشر شده است، مانند بقيه دوستداران شجريان اين

    کتاب را تهيه کردم به اميد اينکه نکته تازه اي در آن بيابم. اطمينان دارم که بر خلاف بيشتر کتابهايي که به

    دليل شهرت نويسندگانش مورد استقبال واقع مي شود، نام گردآورنده اين كتاب کوچکترين تاثيري در

    ميزان فروش اين کتاب نداشت و هر چه هست مرهون نام شجريان است. اين را گفتم که اعلام کنم دقيقا

    به همين دليل ميزان اعتبار اين کتاب فقط بستگي به نظر شجريان دارد. قابل درك نيست که، کسي فقط

    به دليل علاقه وافرش به شخصي، در پي انتشار مطالبي تکراري بر آيد ولي در نهايت، نظر شخص اصلي

    برايش کوچكترين اهميتي نداشته باشد. ما که متاسفانه به گفته نويسنده كتاب نه معني نقد و انتقاد را

    درك مي كنيم نه مي دانيم كلمه و عبارت آکادميک چيست و نه قدر و منزلت نويسندگان بزرگ را مي

    دانيم، خوشحال مي شويم که ايشان به عنوان يک فرد آکادميک توضيح دهند که آيا در کشورهاي ديگر

    هم مثل ايران قانون کپي رايت وجود ندارد؟ آيا آنجا هم مانند کشور خودمان کسي به خود زحمت نمي

    دهد از کسي اجازه بگيرد. در کتاب ادبيات دبيرستاني در مبحث آيين نگارش آمده است که اگر از جايي يا

    کسي نقل قول مي کنيد بايد آنرا درون گيومه بگذاريد و در پاورقي توضيح دهيد که اين مطلب از کجا

    برداشته شده است. البته مي دانم انجام دادن اين کار در مورد کتاب سروش مردم از وضعيت فعلي هم

    بدتر مي شد چرا که در آن صورت نصف تمام صفحات کتاب پاورقي بود و در آن صورت بايد بيش از دويست

    بار نام کتاب راز مانا ذکر مي شد. لطفا نويسنده كتاب توضيح دهند که بنا به کدام ضرورت اقدام به انتشار

    تکراري مصاحبه هاي شجريان کرده اند. مگر همين مصاحبه ها که در نشرياتي مانند راه نو، صبح امروز،

    نشاط، همشهري و کتاب راز مانا منتشر شدند، چه اشکالي داشتند؟ تيراژ همه اين نشريات که از کتاب

    سروش مردم بيشتر بوده است. اين همه تعجيل براي انتشار براي چه بوده است؟ اگر شما احساس نياز

    مي کرديد که بايد از شجريان اجازه بگيريد، يقينا تا حصول به مطلوب صبر مي کرديد. وقتي کسي از

    خودش چيزي براي نوشتن ندارد چه ضرورتي به کتاب سازي و چسب و وصله آثار ديگران دارد. شجريان

    نگفته است که من چنين حرفهايي نزده ام که جناب قانعي فرد توضيح داده اند که من دقيقا حرفهاي

    ايشان را نوشته ام. وقتي شجريان اعلام مي کند که اين کتاب مورد تاييدش نيست شايد بنا به دلايلي

    از اين دست باشد چرا که در غير اين صورت ايشان مطالب منتشره را تکذيب مي کردند. اگر من جاي

    نويسنده كتاب بودم به جاي توجيه اشتباهات خود، ابتدا از شجريان و سپس از همه دوستدارانش به

    خصوص کساني که کتاب را خريداري کرده اند عذرخواهي مي کردم. همچنين از حضرت خواجه حافظ هم

    به دليل اشتباهاتي که در نگارش اشعارش به وجود آمده درخواست عفو مي کردم.

    در پايان نگاهي به اشتباهات کتاب مذکور مي اندازيم. اتفاقا قريب به اتفاق اشتباهات در همان بيست

    صفحه اي که به عنوان ضميمه به کتاب افزوده شده رخ داده است چرا که مابقي کتاب نقل قول است.

    اشتباهاتي که در تعدادي ازصفحه هاي کتاب وجود دارد، در جدول زير آمده است:

    صحيح مطلب اشتباه صفحه
    که ناله اي خرد {به فتح خ } با آهي
    که ناله اي خرد {به کسر خ} با آهي
    8
    چشمه نوش،1371 پاريس
    چشمه نوش،1374 پاريس
    12
    همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت
    همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کشت
    13
    خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان
    خواهم شد به کوي مغان آستين فشان
    13
    محرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند
    محرمي کو که فرستم بتو پيغامي چند
    13
    مشکلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
    مشکلي دارم از دانشمند مجلس بازپرس
    13
    به هر درش که بخوانند بي خبر نرود
    بهر درش که بخوانند بي خبر نرود
    14
    وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
    وين راز سر به مهر به عالم پر شود
    14
    آري شود وليک به خون جگر شود
    آري شود غم به خون جگر شود
    14
    يارب مباد آنکه گدامعتبر شود
    يارب مبادا آنکه گدا تر شود
    14
    مرا روزي مباد آندم که بي ياد …
    مرا روزي مبادا آندم که بي ياد ..
    14
    که کرد افسون ونيرنگش …
    که کرد افسون و بيرنگش …
    14
    تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
    تو به تقصير خود افتادي از اين در محرم
    14
    اين بيت در آستان جانان خوانده نشده است
    گر مسلماني از اين است که حافظ دارد…(آستان جانان)
    14
    بيداد،همايون،1361 ، پرويز مشکاتيان
    بيداد،همايون،1361، محمد رضا لطفي
    202
    بيداد،همايون،1361 ، پرويز مشکاتيان
    بيداد،همايون،1361، محمد رضا لطفي
    203
    که ناله اي خرد {به فتح خ } با آهي
    نه نامه اي خرد {به کسر خ} با آهي
    204
    همچو شراري
    همچو شراره
    204
    واي از اين افسون سازي خدايا
    واي اي اين افسون سازي خدايا
    204
    دست طبيعت گل عمر مرا مچين
    دست طبيعت گل عمر مرا بچين
    206
    زمان در کنارم عبث مي زند موج
    زمان در کنارم حبس مي زند موج
    210
    دود عود (پرويز مشکاتيان)
    دود عود (کامبيز روشن روان)
    213
    محمد علي کياني نژاد (انتظار )
    پرويز مشکاتيان (انتظار )
    213
    جمشيد عندليبي و داريوش پيرنياکان
    جمشيد، داريوش عندليبي و پيرنياکان
    213
    عبدالنقي افشارنيا
    عبدالنقي افشارين
    213
    سرو چمان (ماهور)
    سرو چمان (سه گاه، شور)
    214

    اياز رزمجويي (پدرام)
    هفدهم مرداد ماه هشتاد و دو
    http://tasak.blogfa.com/post-1.aspx

  3. «سروش مردم»

    امروز دومرتبه این کتاب «سروش مردم، زندگی و اندیشه‌های استاد محمدرضا‌شجریان» (انتشارات دادار) را ورق زدم. آقا، این مقدمه و چندصفحه­ پیوست کتاب به قلم عرفان قانعی فرد ذهن مرا به معنی واقعی کلمه (ببخشید) گاییده داغان کرده است. می‌گوید، انگیزه حافظ، مولانا و سعدی در سرائیدن این بوده است که مردم را به طرز عجیبی به انقلاب اجتماعی برعلیه حکومت تشویق کند: «… حافظ، مولانا و سعدی، شاعرانی که در فضای اجتماعی خویش به کنج پریشان و درون خویش نگریسته و به حال نیرنگ موهوم‌باف‌های متحجر … و ظالمان زمان گریسته‌اند، تا جامعه به خشم آید و زنجیر بندگی … بگسلاند و … غلغله عشق و آزادی و انسانیت را دگرباره زنده کنند» (ص١٩٣).

    باید به حال نویسنده تأسف خورد که به گواه تاریخ حافظ و مولانا و سعدی در به «خشم‌آوردن خلق» از طریق گریستن(!) به حال موهوم‌باف‌های متحجر هیچ‌گونه موفقیتی نداشته اند!
    می‌گوید: « انگار گاهی شنوندگان در کنسرت‌های شجریان، همه خفته‌اند، شاید مرده! مردگانی که در خاموشی و سیاهی در شهر، انگار رمز کمال شکفتن را نمی‌دانند … نغمه دل‌نواز و جوشش صدای شجریان، همچو موجی بر تخته‌سنگ‌های پیکر این مردگان می‌خروشد تا شاید زبیخ و بن برکند».
    به نظر شما خفته یا مرده نامیدن شرکت‌کنندگان در کنسرت شجریان غریب نیست؟ آیا شما خود به عنوان کسی که «رمز کمال شکفتن» را نمی‌داند، هرگز در یکی از کنسرت‌های شجریان احساس «مرده»گی کرده‌اید یا خوابتان رفته است؟

    کارم درآمد. انگار باید امشب بیدار بمانم.

    وای … این‌یکی هم خیلی جالبه:
    «گاهی باورم به یقین نمی‌رسد، در کنار آن تحریر دلنشین (در آواز شجریان)، فریاد در گلومانده مردمانی چشم به انتظار در گوشم زنگ می‌زند، که با صبر و استقامت فریادرسی را می‌طلبند و زیر آوار ظلم و خفقان و موهومات ناله می‌کنند» !
    معنی «استقامت» را هم فهمیدیم.
    *

    سروش مردم

    یا:

    چه کسی چرا و چگونه، چه چیزی را با چه هدفی به چه کس دیگری می‌گوید و از همه مهم‌تر: خواهان ایجاد چه تأثیری در «من» است؟

    «سروش مردم» (انتشارات دادار، ١٣٨٢) نام کتابی است که به کوشش عرفان قانعی‌فرد چاپ شده است. عنوان فرعی کتاب درواقع محتوی آن را بیان می‌کند: «زندگی و اندیشه‌های محمدرضا شجریان» (متشکل از «گفتار‌های جسته و گریخته» شجریان در مطبوعات که توسط قانعی‌فرد جمع‌آوری شده است).

    از خریدن این کتاب پشیمان نیستم، اما خواندن این کتاب رنج بزرگی است. دردی است تقریبا مثل مردن که می‌گویند آن را دوا نباشد. «تقریبا»، چون پایان‌بخشیدن به رنجی که خواندن کتاب مذکور ایجاد می‌کند، حداقل یک دوا دارد: باید آن را یک بار دقیق خواند.

    فعلا قصد من پرداختن به «حرف‌ها»ی شجریان که به غلط از آن با عنوان «اندیشه‌های شجریان» نامبرده می‌شود نیست. قانعی فرد که کار خود را «آکادمیک» می‌نامد یک پیش‌گفتار سیزده صفحه‌ای (هم‌چنین پس‌گفتار شش‌صفحه‌ای) برای این کتاب نوشته است که نمی‌شود بی‌اعتنا از کنار آن گذشت.

    کاربرد «مقدمه» در کارهای آکادمیک مشخص و تعریف‌شده است. «پیش‌گفتار» می‌بایستی برای خواننده مدخلی مناسب به متن ایجاد کند. اما قانعی‌فرد در این صفحات مطالبی را بیان می‌کند که به خواننده و به محتوای کتاب مطلقا نامربوط است. افزون بر این، زبان بکارگرفته شده در آن زبانی شاعرانه، احساسی و آلوده به «ایدئولوژی» است که با هنجارهای «کار آکادمیک» نمی‌خواند.

    ایده کتاب از کجاست؟

    از قرار معلوم، (دردانشگاه محل تحصیلم- کمبریج) «درواحد پژوهش موسیقی آسیا … چند پروفسور ایرانی در زمینه موسیقی وجود دارند که تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص داده‌اند». تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص داده‌اند، یعنی درباره موسیقی ایران تحقیق می‌کنند. عرفان قانعی‌فرد، وقتی که مطلع می‌شود که آن‌ها تحقیقات خود را به بررسی تحلیل شجریان اختصاص داده‌اند (!) می‌پذیرد که مطالبی را درباره شجریان از فارسی به انگلیسی برگرداند. می‌گوید: «آن‌چه که به انگلیسی ترجمه شد، فارسی آن در این دفتر عرضه می‌گردد».

    بعید به نظر می‌رسد که این مقدمه‌ی قانعی‌فرد در نسخه انگلیسی کتاب مذکور موجود باشد. نه به دلیل زیرپاگذاشتن عرف عملی، بلکه به این خاطر که این مقدمه لباسی است که برای ذهنیت خواننده ایرانی دوخته شده است و ترجمه آن به یک زبان اروپایی عبث و به شدت مسخره است.

    اگر شعور خواننده ایرانی از سوی قانعی‌فرد کمتر از آن تخمین زده می‌شود که مستقیما به سخنان شجریان مراجعه کرده و آن را بفمد، مقدمه کوتاهی می‌توانست در سهولت این کار یاری کند. اما او مقدمه‌ای را که از دو بخش تشکیل شده است، جای مناسبی برای معرفی شخص خود می‌یابد.

    قانعی­­فرد چه اطلاعاتی از خود به ما می‌دهد؟

    بدون وجود هیچ دلیلی او در خاتمه هر دو بخش مقدمه این عبارت را می‌نویسد:

    عرفان قانعی‌فرد، دانشگاه کمبریج انگلستان.

    نه تنها به خواننده هیچ ربطی ندارد که «کجا» این متن نوشته شده است، بلکه شخصا یک چنین رفتاری از دانشمندان و اساتید دانشگاهی نیز ندیده‌ام که کتاب یا رسالات خود را این‌گونه “امضا” کنند. حداکثر می‌توانست این‌طور باشد: عرفان قانعی فرد، لندن.

    اما تأکید بر این‌که او دانشجوی دانشگاه کمبریج است، برای قانعی‌فرد خیلی با اهمیت است. چنان‌چه در مقدمه توضیح می‌دهد، یک بار که ایران بوده است، به علت تجربیات ناخوشایند، از نشر «سروش مردم» پشیمان شده و به انگلستان مراجعت می‌کند. به بیان او توجه کنید: «دلشکسته و مضطرب از عرضه کتاب “سروش مردم” پشیمان شدم و به دانشگاه محل تحصیلم بازگشتم». این جمله تنها و تنها در حالتی می‌توانست درست باشد که محل زندگی قانعی‌فرد در دانشگاه باشد. هیچ‌کس وقتی از ایران برمی‌گردد، به محل کار یا دانشگاه محل تحصیل خود بازنمی‌گردد. قانعی‌فرد حداکثر می‌توانست بگوید: «برگشتم لندن»، زیرا غیرقابل تصور است که او پس از ورود به فرودگاه لندن با یک چمدان پر از پسته و سبزی‌خشکه تاکسی بگیرد و راهی دانشگاه کمبریج شود!*

    قانعی فرد، پس از این‌که دوخاطره‌ی بیجا تعریف می‌کند، از خود اطلاعات دیگری دراختیار خواننده‌ای که قصد آشنایی با «اندیشه­»های شجریان را دارد، قرار می‌دهد. می‌نویسد:

    «پس از آن روز دیگر، یک دهه از ترجمه و تدوین و عرضه آثارم به بازار نشر ایران گذشته بود. زیرا سال‌هاست “قلم ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز” و من خسته و رنجور، با کوله‌باری از خوشه‌چینی و فیض بردن از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزه‌سرشت، این راه قلم‌فرسایی را برگزیده‌ام و هیچ‌گاه، هم حتی حال نیز هم، سر تسلیم به سختی، خرده‌گیری و سخن اغیار فرود نیاورده‌ام و مرید طاعت بیگانگان آشناروی نشده‌ام».

    دانستن این‌که از عرصه آثار قانعی یک دهه می‌گذرد، چه فایده، یه بهتر است بگوییم، چه کاربردی دارد؟ به «ما» چه مربوط است که قانعی‌فرد در کوله‌بار خود چه چیزی حمل می‌کند؟ فیض از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزه‌سیرت یا قوطی کمپوت گیلاس؟ او سخنان “جسته‌وگریخته” شجریان را از روزنامه‌ها جمع‌آوری کرده، این سخنان را برای «ما» مفید یافته و قصد انتشار آن‌ها را نموده است. به حال من خواننده چه توفیری می‌کند که در کوله‌بار شخص «جمع‌آورنده» چیست. دانستن این‌که قلم او ز روی صدق و صفا گشته با دلش همساز، چه ارزشی برای خواننده دارد؟ من می‌خواهم بدانم شجریان چگونه فکر می‌کند، این‌که قانعی‌فرد «راه قلم‌فرسایی» را برگزیده است و سر تسلیم به خرده‌گیری اغیار (که نمی‌دانیم کیستند) فرود نیاورده است، چه ربطی دارد به “اندیشه‌”های شجریان؟ آیا چون به علت علاقه به موسیقی، کتاب «سروش مردم» را (٢٠٠٠تومان) خریده‌ام، باید برای جمع‌آوری‌کننده حرف‌های “جسته‌گریخته” دست بزنم که مرید طاعت بیگانگان آشناروی (که نمی‌دانم کیستند) نشده است؟

    ادامه می‌دهد: «زیرا شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس». نمی‌پرسم، پس شرف دست کارگران، شرف دستی که گندم می‌کارد، دستی که آجر روی آجر می‌چیند و برای من سقف می‌سازد و … چه شد؟ اگر دست باشرف قانعی‌فرد و اشخاصی نظیر قانعی‌فرد از کار بازایستد، اگر نگوییم برای جامعه مبارک است، حداقل هیچ تأثیری در زندگی «ما» ندارد. در حالی که نمی‌توان این اصل را شامل دستان رفتگران دانست. پس چطور شد که شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس؟

    قرار شد از این سئوال‌ها نکنم. فعلا می‌خواهیم به اطلاعاتی که قانعی‌فرد از خود به خواننده «زورچپان» می‌کند بپردازیم.

    قانعی: «در اوایل ١٣٧٩، خسته و رنجور از آن فعالیت فشرده، راهی دیار غربت شدم، که نه قصد ماندن داشتم و دارم و نه قصد فرار از عشق و مستی نوشتن». خوب، به من چه؟ در مقدمه کتابی که قرار است «اندیشه‌های» شجریان را در اختیار من بگذارد، شخصی که مطالب این کتاب را جمع‌آوری کرده است، می‌گوید خسته و رنجور راهی دیار غربت شده است. می‌گوید قصد ماندن در لندن را نداشته است. می‌گوید قصد نداشته است از عشق و مستی نوشتن فرار کند. آیا نزد قانعی‌فرد سؤاستفاده از ذهنیت خواننده حدومرزی دارد؟

    به یک اندرز حکیمانه از او گوش کنید: «به هرحال در این به در افتادن، باید فرصتی چند و اندک فراغتی یافت و گذشت عمر را غنیمت دانست». این‌که آدم‌ها معمولا روزهای خوش، جوانی یا روزهای عمر خود را غنیمت می‌دانند و کسی جز قانعی‌فرد «گذشت عمر» را غنیمت نمی‌شمارد، نشان می‌دهد که این آقای قانعی با این‌که به این‌همه بزرگ‌نمایی قانع نیست، اما واقعا منحصر به «فرد» است. ولی شاید این سخن او برای درک “اندیشه” شجریان لازم و راهگشا باشد.

    برای فهم نکته بعدی، باید توجه داشت که قانعی سخنان شجریان را به انگلیسی ترجمه کرده است، اما کتاب «سروش‌مردم» به عنوان کتابی به زبان فارسی، تنها یک «جمع‌آوری» است و کار جمع‌آوری هیچ‌گونه ربطی به مسائل ترجمه ندارد. اما قانعی اصرار دارد نظر خود را درباره کار ترجمه، وظیفه و ارزش مترجم و … به ما واگذار کند. می‌گوید: «ترجمه مطالبی را درباره شجریان پذیرفتم. چون تا زمانی که اثری را به دقت نخوانم و از آن خوشم نیاید و از طرفی حاوی پیامی برای خواننده نباشد، هرگز ترجمه نمی‌کنم».

    قابل تصور نیست که مترجمی بدون این‌که اثری را با دقت بخواند دست به ترجمه آن بزند. بند بعدی، یعنی ترجمه به شرط «خوشم‌بیاید»، قبل از این‌که مشکل قانعی­ باشد، مشکل تأسف‌انگیز آن دسته از دوستداران ادبیات است که زبان‌های خارجی نمی‌دانند و حدود و مرزهای ارضای نیاز هنری آن‌ها را چیزهایی که قانعی و امثال قانعی از آن «خوششان بیاید» تعیین می‌کند. درد بزرگی است، اما خوشبختانه هرروز به تعداد آن‌دسته از دوستداران هنر و ادبیات که برای استقلال خود از قانعی‌ها با جدیت به آموختن زبان‌های دیگر روی می‌آورند زیادتر می‌شود. و اما درباره بند سوم باید گفت که همه نوشته‌ها، از کتیبه‌های سنگی عهد عتیق تا روزنامه شرق، و حتی نوشته‌ای که جهت یادآوری خریدن گوجه‌فرنگی به در یخچال می‌چسبانیم، همه و همه برای خواننده حاوی پیامی است. اما منظور قانعی از «پیام» چیز مشخصی است که به آن خواهم پرداخت. فعلا ببینیم که به نظر او وظیفه مترجم چیست: «معتقدم هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملت‌هاست و اگر موفق به معرفی و عرضه فرهنگ سرزمین مادری‌اش گردد، زهی سعادت!». درواقع به خواننده می‌گوید: من کتابی را که پیش روی شماست با علاقه به انگلیسی ترجمه کرده‌ام. می‌گوید: هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملت‌هاست! این سخنان ربطی به کتاب «سروش مردم» ندارد، زیرا:

    – کتابی که پیش روی من است، کتابی فارسی است.

    – محتوای آن سخنان شجریان است که البته با این‌که هنرمندی جهانی است، اما هنوز ایرانی است و فارسی حرف می‌زند

    – جمع‌آوری‌کننده آن ایرانی است

    – و من هم که خواننده باشم، فارسی‌زبان هستم و برای آشنایی با فرهنگ سرزمین مادری‌ام به مترجم نیازی ندارم. اما:

    «وظیفه یک مترجم دلسوخته و متعهد این است که در موقع ضرورت، ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادری‌اش را به دیگران بشناساند، وگرنه جز این توقع، مترجم ارزشی ندارد. و ارزش مترجم مانند هنرمند، ادای دین به جامعه است، به همین خاطر گاهی ترجمه را نوعی هنر می‌دانند». قانعی هم مترجم است، پس لابد بایستی ما هم قانعی را نوعی «هنرمندمتعهد» بدانیم.

    پرسش بعدی این است: مترجم دلسوخته یعنی چه؟ آیا برای کسی که قصد خواندن کتابی فارسی به نام «سروش مردم» را دارد، چه الزامی هست که از احوال دل مترجم آن به انگلیسی، آگاه باشد؟ هدف قانعی از گزارش اخبار دل خویش چیست؟ اغلب مترجم‌های خوب «ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادری» خود را به زبان‌های بیگانه ترجمه نکرده‌اند، بلکه برعکس، اندیشه‌های بیگانه را به زبان مادری خویش برگردانده‌اند. آیا چون توقع قانعی را برآورده نکرده‌اند بی‌ارزش هستند؟

    قانعی ادامه می‌دهد: «اما باید گفت که در این اثر کمترین اشاره‌ای به زندگی خصوصی و شخصی و عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است؛ تعارف و شخصیت‌سازی و اغراقی هم وجود ندارد، یک تحقیق آکادمیک است و تنها وظیفه من به عنوان مترجم این اثر طبقه‌بندی و ترجمه صحبت‌های اوست … در این کتاب من تألیفی نکرده‌ام چون در این اثر خلق و ابداعی صورت نگرفته است».

    هیچ‌کجای دنیا طبقه‌بندی بریده‌روزنامه‌ها و ترجمه آن‌ها را «تحقیق آکادمیک» نمی‌نامند. اما از شخصی که از فرودگاه لندن مستقیما به «دانشگاه محل تحصیلم» می‌رود، این سخن عجیب نیست. اگر در متن کتاب اغراقی نیست و اشاره‌ای به عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است، به قانعی‌فرد کاملا بی‌ارتباط است، زیرا کتاب «سروش‌مردم» نه کتابی «درباره» شجریان، بلکه سخنان خود شجریان است. اما در مقدمه‌ای به قلم مترجم دلسوخته، اغراق هست، اشاره به شخصیت فردی شجریان هم شده است، تعارف و خیلی چیزهای دیگر هم هست. می‌گوید:

    «اخلاق ویژه او [شجریان] این است که مانند بعضی از هنرمندان و اهالی قلم، از مصاحبه و گفتگو با رسانه‌های خبری، حضور در محافل و خودنمایی و مطرح شدن و مطرح ماندن به هرقیمتی به شدت پرهیز می‌کند».

    امکان داوری درباره «حضور در محافل، خودنمایی و مطرح شدن و …» برای کسی موجود است که با شجریان رابطه‌ای نزدیک داشته باشد و من نمی‌توانم درباره صحت و سقم این ادعا چیزی بگویم. اما در مورد مصاحبه و گفتگو با رسانه‌های خبری، مدارکی در دست است که نافی ادعای قانعی‌فرد است. اول این‌که اگر شجریان به شدت از مصاحبه و گفتگو با رسانه‌ها پرهیز می‌کرد، امکان تدوین کتاب «سروش مردم» موجود نبود، زیرا بخش بزرگی از مطالب این‌کتاب به گفته خود قانعی حرف‌های است که شجریان در همین گفتگوها مطرح کرده است. دوم این‌که اگر شجریان از مصاحبه و گفتگو با رسانه‌ها می‌پرهیزد، پس من (مانی ب.) از کجا می‌دانم که شجریان در امتحانات کلاس ششم ابتدایی شاگرد اول شده است؟ از کجا می‌دانم که شجریان در چهارده‌سالگی در مسابقات فوتبال دبیرستان‌های مشهد شرکت می‌کرده است؟ چطور این آگاهی به ذهن من رسیده است که دختر دوم شجریان (از زن اول او) در تاریخ ٢٨ اردیبهشت ١٣٤٤، دختر سوم شجریان که مژگان نام دارد در ٢٧ اردیبهشت ١٣٤٨ و پسر دوم (از زن دوم شجریان) در سال ١٣٧٦ در ونکوور کانادا متولد شده است؟ من حتی می‌دانم که به چه علت شجریان در سال ١٣٨٠ مورد عمل جراحی قرار گرفته است: به دلیل چسبندگی روده!

    و البته این اطلاعات را که دانستن آن (بنا بر تشخیص ذهن محدود برخی از کارکنان رسانه‌ها) برای درک موسیقی اصیل خیلی لازم است، کارآگاهان خصوصی برای من تهیه نکرده‌اند بلکه رسانه‌ها به من واگذار کرده‌اند، و کارکنان رسانه‌ها این اطلاعات را در مصاحبه‌ها و گفتگوها با شخص شجریان به دست آورده‌اند و نه از طریق میکرفن‌گذاشتن در اتاق خواب او. (مجله‌‌ی موسیقی قرن ٢١، شماره ١، ویژه محمدرضاشجریان، مرداد ١٣٨٢)

    قانعی به اغراق و شخصیت‌پردازی ادامه می‌دهد: شجریان «به راحتی هم حرف‌ها را نمی‌پذیرد (چه حرف‌هایی را؟)، نوعی سماجت خاص در حرفهایش وجود دارد. اما هنگامی که با چشمان پرنفوذش، ذهنیت و فکر مخاطبش را تقریبا شناخت، با خوشرویی و تواضع زبانی ساده و عامیانه، اما دلنشین، سخن می‌گوید، بی تکبر و صمیمی».

    این جملات قانعی مرا در این باور تقویت کرد که تعریف و تمجید انسان زیردست‌منش همیشه با توهین یکسان است. این ذهنیتی که قانعی‌فرد برای شجریان ذکر می‌کند، یعنی ذهنیتی که صاحب آن تا سر از فکر طرف گفتگو درنیاورد شهامت بیان نظر خود را ندارد، ذهنیتی شناخته‌شده و به غایت عقب‌افتاده است که از فقدان خودباوری و میان‌مایگی صاحب آن حکایت می‌کند. برای این کار هیچ چیز پرنفوذ، از جمله چشمان پرنفوذ لازم نیست، همان میان‌مایگی معمولی کاملا کفایت می‌کند.

    قانعی‌فرد ادامه می‌دهد: «شجریان هم جزو هنرمندان پرکار و صاحب اندیشه ایران است و هم تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران، حتی گاهی در اروپا از او به عنوان اگلو یا نشانه‌ای از هنر ایرانی یاد می‌کنند». مترجم دلسوخته ذهنیت رایج در ایران را به دلیل اشتراکی که با آن دارد، خوب می‌شناسد. این ذهنیت نمی‌خواهد بداند چه کسی، درکجای اروپا و در چه رسانه‌ای، در باره شجریان چه گفته است. همین‌که کسی در اروپا از شجریان تعریف کرده است، برای درد حقارت او مسکن مناسبی به نظر می‌رسد. اما این‌که قانعی‌فرد با وجود حضور هنرمندانی چون جلال ذوالفنون و فرهنگ شریف و … در عرصه موسیقی اصیل ایرانی، شجریان را تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران می‌نامد، اغراق و ادعای «بزرگ‌تر از دهان»ی است که خود شجریان احتمالا اولین کسی خواهد بود که با آن مخالفت کند.

    گفتم که مطالعه کتاب «سروش‌مردم» رنج‌آور است. آیا رنج از این بزرگ‌تر وجود دارد که برای درک “اندیشه”های شجریان مجبور باشیم بدانیم که علاقه مترجم این سخنان به انگلیسی، نسبت به شخص شجریان چگونه است؟ اما قانعی‌فرد این نسخه­ را برای «ما» تجویز کرده است:

    «علاقه من به شجریان هم، مانند دیگران است، مثل همه آن خیل شنوندگان و مخاطبان در گوشه و کنار جهان، و فقط با این تفاوت که من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم».

    خیل شنوندگان یا به خاطر چشمان پرنفوذ به شجریان علاقه دارند، یا به خاطر چهره جذاب او، یا کلا از کراوات یا چین‌چین زلف او خوششان می‌آید. حتی ممکن است در میان دوستداران شجریان کسی یافت بشود که به این دلیل که خود نیز مانند شجریان جهت رفع چسبندگی روده جراحی شده است، با شجریان احساس همدردی کرده، و چون حرف شجریان در باره «درد مشترک» را خوب می‌فهمد، نسبت به او احساس محبت کند. ولی قانعی‌فرد شجریان را برای صدا و هنرش دوست دارد. لطفا دست بزنید.

    در ادامه خواهیم دید که این سخن قانعی انطباقی بر حقیقت ندارد و گفتارش عکس این ادعای یاوه «روزنامه همشهری» را ثابت می‌کند که: «كسانی كه به استاد شجریان گوش می دهند از بالاترین سطح فرهنگی برخوردار هستند».

    در ادامه خواهیم دید، شجریانی که قانعی‌فرد به ما معرفی می‌کند شأن و منزلت خود را نه از موسیقی، بلکه از “تعهد” و “مسئولیت‌اجتماعی” کسب می‌کند، و این ادعا که «من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم»، اگر نگوییم دروغ است، حداقل عبث و بی‌محتوی است.

    شجریان، هنرمند متعهد

    محدود شدن ادبیات و هنر به «هنر متعهد» یکی از بزرگترین و مخرب‌ترین پدیده‌های عرصه ادبیات و هنر جامعه «ما» است. هیچ سانسوری، نه سانسور قاجاری، نه پهلوی و نه سانسور اسلامی، به اندازه این «سانسور ذهنی» به ادبیات و هنر «ما» و به خلاقیت هنرمندان صدمه نزده است و نمی‌زند. سانسورچیان حکومتی این یا آن جمله را تغییر می‌دهند، این یا آن پاراگراف را حذف می‌کنند، یا حداکثر مانع نشر یک کتاب می‌گردند. اما تیغه‌های قیچی «هنرمتعهد» از میان فکر و روح «ما» می‌گذرد و عالم خیال «ما» را محصور می‌کند.

    البته لازم به توضیح نیست که خالی بودن جای «هنر و هنرمند سیاسی» در عرصه هنری یک اجتماع باعث تأسف است. این باغچه بایستی که برای همه رنگ گل­ جا داشته باشد و نبایست که در انحصار یا زیر سیطره یک رنگ قرارگیرد. «شاملو معتقد است … اگر ما مقید به مذهبی باشیم که در آن بوییدن گل کفر به حساب آید هرگز از بوییدن گل تصور و احساس شاعرانه نخواهیم داشت» (‌رضا براهنی – طلا در مس، ‌جلد دوم ١٣٧١)‌. خطای شاملو این است که این ویژگی را در اعتقاد مذهبی می‌بیند. تقید به «درد نان»، اعتقاد به اصولی نظیر «سخن گفتن از درخت همچون جنایت است»، یا «هرمند باید صدای مردمش باشد» و … محدودیت خیلی بزرگ‌تری برای «عالم خیال» ایجاد می‌کند. برای عالمی که هرچه در این جهان نشانی از انسان دارد، از آن‌جا می‌آید.

    – آقا، من در رشته سرامیک و سفال‌سازی می‌کنم، لطفا بگویید چگونه هنرم را در خدمت مردمم قرار دهم.

    – بله بله … ، شما در هنر امروز بر سر این دوراهی هستید: یا با تعهد برای قشر کارگران و زن و بچه آن‌ها کوزه آب‌خوردن می‌سازید، یا با ساختن حقه‌وافور هنر خود را به مرفین توده‌ها تبدیل می‌کنید.

    در باره ورود این «میکرب» به ایران، استمرار این بیماری و نتایج زیان‌آور آن چیزهایی خوانده‌ام. خاطرم هست اسماعیل نوری‌علاء نیز پیشترها چیزی در این زمینه نوشته بود. اما قصد من در این‌جا پرداختن به این مسئله نیست. نام‌بردن این پدیده به عنوان میکرب، اتهام یا نوعی محکومیت نیست، بلکه ویژگی «مسری» این پدیده را تأکید می‌کند. جالب است که این بیماری وارداتی “روشنفکران” توده‌ای را می‌توان هم نزد هنرمندان آرمان‌گرای استالینی یافت، هم نزد هنرمندان آرمان‌گرای طرفدار جامعه توحیدی. این میکرب هم لای صفحات کیهان هست، هم لای صفحات شرق. هم در حسینیه ارشاد و هم در «خانه هنرمندان» یافت می‌شود. هم در زندان هست، هم در بیمارستان. و به احتمال زیاد در تیمارستان. و واقعیت امروز نشان می‌دهد که هنوز اهرم‌های قدرت ادبی در دست صاحبان ذهنیت‌های “متعهد” است که از هنرمند “متعهد” تعریف و تمجید می‌کنند، از طریق تبلیغ «هنرمتعهد» به این بیماری استمرار می‌بخشند، به “آثار متعهد” جایزه می‌دهند، و (فراموش نشود:) از این راه نان می‌خورند. در اثر سیطره این ایدئولوژی خیال‌کش در جامعه، مدال «هنرمند متعهد» (یا مترجم متعهد!) به شیئی مقدس تبدیل شده است که دل مؤمنین مذهب دروغین «اصلاح جهان» یا «دگردوستی روشنفکرانه» وطنی را می‌برد. و آن‌ها حاضر هستند برای به‌دست‌آوردن این «مدال مقدس» به همه کاری تن بدهند. از جمله (تا جایی که به این بحث مربوط می‌شود) «بندبازی» کنند و زمین و زمان را به هم دوخته و بدون توجه به نتایج مخرب و درازمدت رفتارهایشان، “فلسفه”هایی ببافند که خاصیتی جز تشویش اذهان هنردوستان واقعی نداشته باشد.

    – استاد، رشته هنری من گلدوزی سنتی است، چگونه به اردوی «هنر متعهد» بپیوندم؟

    – حاشیه پرچم حزب را گل‌دوزی کنید. (البته حاشیه جانماز هم برای این کار چندان نامناسب نیست).

    عرفان قانعی‌فرد تئوریسین­ «بندبازی»

    هنرمندانی مانند نویسندگان، شاعران، تئاتری‌ها، فیلم‌سازان، نقاش‌ها و … برای ورود به عرصه نقد اجتماعی سیاسی، یا (درمورد خاص ایران بهتر است بگوییم) به عرصه تخاصم با مراجع قدرت، همگی ابزاری در اختیار دارند. از قلم و قلم‌مو گرفته تا دوربین آن‌ها را در این موقعیت می‌نشاند که “افکار” خویش را در اختیار دیگران قراردهند. اما درمورد شجریان، به عنوان خواننده، آن‌هم نه خواننده «رپ» بلکه خواننده موسیقی اصیل ایرانی وضع فرق می‌کند. شجریان چطور می‌تواند به جرگه «هنرمندان متعهد» درآمده و تعهد خود را به “ملت شریف” (به «ما خوب‌ها») و خصومت خود را نسبت به مراجع قدرت (به «اینا») نشان بدهد؟

    البته نباید در حق قانعی‌فرد بی‌انصافی کرد. واقعیت این است که او تنها یکی از «جوجه‌بندباز»ها و تئوریسین‌های معمولی و دست‌چندم است که “استاد” متعهد را در امر بندبازی تشویق می‌کند. با این توضیح که نقش او در این ماجرا بیشتر از طوطی سخنگویی که حرف‌های اربابش را تکرار می‌کند نیست، زیرا زحمت اصلی را در این جهت خود شجریان شخصا کشیده است.

    «و بدون اغرق باید گفت، شجریان آن هنگام که سخن از موسیقی، معنا و شعر به میان می‌آید، فضای احساسی و عاطفی خود را خلق می‌کند و با انتخاب شعر مناسب از موسیقی مدد می‌گیرد و تصویری ذهنی، مطابق با منظور و اندیشه خاص خود، برای شنونده ترسیم می‌کند تا پیغام و پیام خویش را بازگو کند».

    در این پاراگراف نقش ثانوی موسیقی شجریان را نزد قانعی‌فرد که او را «تنها برای صدا و هنرش» دوست داشت، می‌بینیم. «اصل» در ذهن او پیغام و پیام است که شجریان برای بازگو کردن آن از موسیقی «مدد می‌گیرد».

    در پاراگراف بعد، قانعی‌فرد تمایل خود را به تعریف دوخاطره اعلام می‌کند، که در آن ما را با تکنیک «واگذاری پیام» از سوی شجریان آشنا می‌کند. جالب این‌که خود قانعی هم سعی می‌کند با مدد گرفتن از کلمات و عبارات پرطنین و گنده‌گویی‌هایی که مثل نقل و نبات در کشور گل‌وبلبل خریدار دارد، فصاحت و بلاغت خود را آشکار ساخته و فضاسازی کند:

    «روز ٤شنبه ١٢ اسفند١٣٧٧، در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراج‌نشده ذهنم از صدای شجریان و آوازهای پرهیجان و همهمه‌اش در اوضاع اجتماعی دگرگون ایران، راهی کنسرت ارکستر موسیقی ملی ایران در بخشی از تالار وحدت شدم. بنا به شرایط و اوضاع جامعه و اتفاقات و رخ‌دادهای شگفت، ذهنم مغشوش و آشفته بود، انگار که همه حضار آن شب وضعیتی مانند من داشتند …».

    در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراج نشده ذهن مغشوش و آشفته ام از رخدادهای شگفت … آوازهای پرهیجان و همهمه‌اش!

    ظاهرا دخالت‌های «اینا» و عمال‌شان فضا را دچار اختلال کرده بوده است. «همه مردم چشم به انتظار، روی صندلی‌های تالار نشستند، پس از گذشت سال‌ها گوییا می‌توانستیم بگوییم “ما هم ارکستر ملی داریم، ارکستر موسیقی ملی ایران”».

    چه افتخار بزرگی! معلوم نیست که او به کنسرت رفته است که موسیقی گوش کند، یا دنبال موادی برای پرکردن حفره‌های خالی شخصیت خود بگردد. این احساس چقدر با پیش‌زمینه‌ی احساسی‌یی که برای شنیدن موسیقی لازم است، خوانایی دارد؟

    باری قطعاتی نواخته می‌شود و نوبت تصنیف «نیایش» از مشیری که خود نیز در تالار حضور دارد می‌رسد. «مشیری گفت: این شعر نیایشی است برای ایران، و شجریان بزرگ آن را می‌خواند». سپس نوبت قطعه دیگری به نام «موج» می‌رسد که شعر آن نیز از مشیری است. قانعی فرد پس از صحبت‌هایی از «کانون نویسندگان» و سانسور و خفقان که ربط آن را به کنسرت درست نفهمیدم، می‌گوید: «آری، مشیری آن شب می‌دانست که همرزمان و همکارانش، تحت حمایت ذره‌بینی انتظامات(!) و نظارت شدید، به چه اندیشیده‌اند و می‌خواهند برای جامعه ایران چه ره‌آورد و تفکری را به ارمغان آورند»، اما قانعی‌فرد لزومی نمی‌بیند خواننده را از «ره‌آورد» و «تفکر» یادشده آگاه سازد. اگر شما اهل قبیله «خوب‌ها» باشید که البته فورا معنی این رموز را کشف می‌کنید، و اگر بگویید نمی‌فهمید، یا عقل شما اشکال دارد یا در حال طرفداری از قبیله «اینا» هستید. هرچه هست، در سالن برگزاری کنسرت موسیقی عده‌ای «هم‌رزم» گردآمده‌اند. تالار موسیقی در ذهنیت قانعی‌فرد نوعی میدان پیکار است.

    به فراگیری بیماری توجه کنید:

    «حقیقت»، نشریه ارگان حزب کمونیست ایران در شماره ٤١٥ مقاله‌ای دارد در باره موسیقی پاپ که در آن جوانان را به تولید موسیقی پاپ متعهد و آرمان‌گرا تشویق می‌کند: «آن‌چه می‌ماند باور به آرمان­ رهایی است که باید در ذهن و عمل کارکنان عرصه هنر جای گیرد. پیشگامان باید آن را بازیابند و راهیان جوان آن‌را بشناسند. آن‌چه می‌ماند روحیه شورش و عصیان و اعتراض است که باید طبل‌ها را به صدا درآورد، بر کلیدها بکوبد، سیم‌ها را بلرزاند و پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها کند». آشنایی دوستداران ادب و هنر با شعر به عنوان «طناب­ دار» جدید نیست. موسیقی به منزله وسیله «رزمی» و «آلت قتاله» ادامه آن است.

    باری، شجریان هم پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها می‌کند. یا به قول قانعی‌فرد: «در قطعه سوم شجریان با دلبری و سوز صدایش گفت: به سکوت سرد زمان/ به خزان درد زمان/ نه زمان را درد کسی است/ نه کسی را درد زمان/ نه همزبان دردآگاهی/ که ناله‌ای خرد با آهی/ بهار مردمی دی شد/ زمان مهربانی طی شد/ داد از این بی‌هم‌رازی خدایا».

    شما را نمی‌دانم، اما من تابه حال خواننده‌ای را ندیده‌ام که با «دلبری و سوز صدایش» چیزی بگوید. خواننده‌ها معمولا می‌خوانند. اما با توجه به طرز “تفکر” قانعی درمی‌یابیم که بکاربردن «گفتن» به جای «خواندن»، یک خطای زبانی معمولی نیست. این در واقع تقلیل «آواز» شجریان به «گفتار» است که آشکارا نشان می‌دهد که آن‌چه برای قانعی‌فرد در موسیقی شجریان اهمیت درجه اول دارد، نه موسیقی، که «پیام» او است.

    پیش از این نیز گفته بود: شجریان با «انتخاب شعر مناسب» از موسیقی مدد می‌گیرد و با «منظور» و «اندیشه‌خاص» خود «پیغام» و «پیام» خویش را برای مردم بازگو می‌کند. اما بپرسیم، شجریان با انتخاب این شعر چه پیامی مخفی‌یی برای «ما» دارد؟ زمان را درد کسی نیست، یعنی دولت برای ما کاری نمی‌کند؟ اگر این‌طور است، پس، «نه کسی را درد زمان»، باید به این معنی باشد که چرا مردم به خیابان‌ها نمی‌ریزند و «اینا» را از مسند قدرت پایین نمی‌کشند. آیا منظوراز این‌که: «همزبانی که آگاه به درد باشد و ناله‌ی مرا با آه خود بخرد، وجود ندارد»، چیست؟ آیا منظور این است که «نالنده‌های جهان متحد شوید»؟ نکند، بهار مردمی طی شد، ربطی به حکومت مردمی یا مردم‌سالاری داشته باشد؟

    کشف «منظور» و «اندیشه‌خاص» شجریان که این شعر را انتخاب کرده است برای من ناممکن است. در این شعر تا آن‌جایی که من می‌فهمم، شاعری تنها و بی‌هم‌زبان که نامهربانی روزگار دل او را به درد آورده است، از زمانه می‌نالد و اشتیاق آشنایی با همزبانی که ناله او را با آه بخرد در او شعله‌ور شده است. در ادامه این شعر نیز از حسرت سرشدن عمر به درگاه خدا می‌نالد، از فقدان تأثیر «جام‌می» که غم دل او را نمی‌شوید، و هم‌چنین از برخی چیزهای دیگر می‌نالد. وای از این افسون سازی، خدایا …

    باری پس از این‌که شجریان از افسون‌سازی نزد خدا می‌نالد، و می‌خواهد صحنه را ترک کند، اتفاقی رخ می‌دهد که به جز در کنسرت‌های کلاسیک، در همه اغلب کنسرت‌ها اتفاق می‌افتد. شنوندگان دست می‌زنند و گاه با صدای بلند «دوباره! دوباره!» می‌گویند و به این وسیله از گروه می‌خواهند یک قطعه دیگر اجرا کند.

    متن صفحه ٩ مقدمه حیرت‌انگیز است. کسی که می‌خواهد از فضایی که قانعی در این صفحه در پی ایجاد آن است سردربیاورد، باید آن را با صدای بلند، با تأمل و با لحن خطیبه‌ای بخواند. کاریکاتوری که قانعی تصویر می‌کند، شاهکار است. داد از این بی‌هم‌رازی … خدایا …!

    «پس از آن، هنگامی که شجریان خواست صحنه را ترک کند، ابراز احساسات حاضران سرخورده تا به حدی رسید که ارکستر باز هم برای تسکین دل مردمان نومید و هراسیدۀ دیار نواختند، انگار که همه قلب‌ها حتی درمیان آن سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران می‌طپید».

    مردمان سرخورده، نومید و هراسیده دیار که قلب­ همه آن‌ها انگار در سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران می‌طپید!

    محقق آکادمیک از آن‌چه در دل‌ها می‌گذرد آگاه است. تا پیش از مطالعه «سروش‌مردم» فکر می‌کردم که این فقط از صفات خداوند تعالی‌فرجه است، که از آن‌چه در دل‌ها می‌گذرد آگاه است. اما خود این قانعی‌فرد هم انگار با انتخاب صفات و واژه‌های مخصوص قصد دارد «پیامی» را که شجریان نتوانست با ناله از نبود هم‌راز و هم‌زبان به «ما» برساند، به خواننده واگذار کند. دغلکاران واعظ! مردم هراسیدۀ نومید! سیاهی، فریب! و قلب‌هایی که «انگار» برای ایران می‌طپند.

    «در این هنگام و پیش از اجرای مجدد، بانویی از میان حاضران برخاست و همگان را دعوت کرد تا به پاس‌داشت حرمت بزرگان شعر و موسیقی ایران، سه بار برایشان درود بفرستند، آنگاه بود که آتش شوق دل همه حضار برافروخت و یکصدا چنین گفتند …!».

    من نمی‌دانم شما خواننده پرحوصله این نوشته از این‌جور «بانو»ها می‌شناسید یا نه. اگر نمی‌شناسید، هیچ ضرر نکرده‌اید، چنان‌چه آشنایی با یکی دو نفر از آن‌ها برای من هیچ‌سودی نداشته است. دل هراسیده و نومید مردمان دیار که با نیوشیدن یک ساعت و نیم «آواز شجریان» تسکین نیافته، ناگهان با سخنان بیجای این «بانو»ی خود‌مهم‌پندار آتش می‌گیرد و دهان‌های آن‌ها مانند دهان سربازان یک لشگر که همه با هم به فرمان تیمسار باز و بسته می‌شوند، به یک دهان عمومی گشاد تبدیل می‌شود تا به پاس حرمت بزرگان شعر و موسیقی برای آنان درود بفرستد. آن‌هم نه یک‌بار، بلکه سه‌بار!

    کی بود داشت تا دودقیقه پیش از نبود «هم‌زبانی» و «هم‌رازی» می‌نالید و می‌گفت، کسی پیدا نمی‌شود که ناله مرا با آه خود بخرد؟ پس این «توده» یک‌صدا، یک‌دل و هم‌راز، چیست؟ فغان از نبود هم‌راز و هم‌صحبت از سوی تنهایان «جدا» افتاده قابل فهم است. اما ناله شاعر، قانعی‌فرد و شجریان را که در این «ارگاسم» همگانی شریک هستند، چگونه باید تعبیر کرد؟ اصولا نالیدن از «جدایی» از سوی اجزای این موجود هزارسر که مانند اجزای یک تقویت‌کننده صوتی با هزار کابل و سیم به هم «وصل» هستند، چقدر جدی است؟ چرا شاعر می‌پندارد که کسی ناله او را با آه نمی‌خرد؟ در حالی که این موجود هزارسر خریدار مشتاق ناله‌های اوست. خوب­ هم می‌خرد، نه با یک آه، بلکه با هزار.صد آه.

    پس از این‌که موجود هزارسر به دعوت «بانو» یک‌صدا حرمت بزرگان شعر و موسیقی را پاس‌داشت، نوبت بزرگان شعر و موسیقی می‌رسد که برای پاس‌داشت «عاشقان موسیقی» یک کاری بکنند. قانعی‌فرد:

    «و ارکستر برای پاس‌داشت عاشقان موسیقی این سرزمین کهن، که انگار پس از سال‌ها خلاء و خشکی و سیاهی و خون، نوای موسیقی و زندگی را می‌شنود و می‌خواهد نفسی برآورد و زنده شود، قطعه “موج” را دگربار اجرا کرد …».

    قانعی‌فرد در این مقدمه حرف‌های بی‌ربط زیاد می‌زند. این‌که این سرزمین کهن است، ربطی به مسئله ندارد و می‌شود از روی آن پرید. اما از گفتن یک چیز نمی‌شود گذشت و باید به حکم وظیفه، آن را گفت:

    اهدای لقب «عاشقان موسیقی» به این موجود هزارسر اهانت و گستاخی بزرگی نسبت به همه دوستداران واقعی موسیقی است.

    از این که بگذریم، با دقت در جمله‌بندی قانعی‌فرد درمی‌یابیم که خود او نیز به عنوان یکی از سرهای موجود هزارسر، یک‌تنه‌گی این موجود را در «ارگاسم» یادشده حس کرده است. به همین علت است که در ذهن او سوم شخص مفرد جانشین سوم شخص جمع می‌شود. عاشقان موسیقی … نوای موسیقی را می‌شنود (نه می‌شنوند) و می‌خواهد نفسی برآورد و زنده شود (نه می‌خواهند نفسی برآورند و زنده شوند).

    راستی که «عاشقان موسیقی» اعضای یک پیکرند که در ذهنیت ز یک جوهرند!

    پس از خاتمه کار ارکستر، معمولا کار دوست‌داران موسیقی هم تمام می‌شود. به قول معروف سرشان را می‌اندازند پایین و راهی خانه می‌شوند. اما برای قانعی‌فرد قضیه هنوز ادامه دارد. زیرا در راهروهای خروجی سالن، ایرانی‌ها با «اشک‌شوق» و احساسات لبریز روان هستند و لابد به یکدیگر دستمال‌کاغذی تعارف می‌کنند: «پس از آن حضار در دل شب تار در دالان‌های سیاه و کم‌نور تالار، با اشک شوق و احساسات لبریز بیرون آمدند. اما انگار که باید شوق و شور را فراموش کنند».

    چرا؟ چرا باید فراموش کنند؟

    قانعی‌فرد که از راز دل آن‌ها آگاه است، جواب این سئوال را می‌داند. می‌خواهد با اشاره به نابسامانی وضعیت اجتماعی بگوید، آن‌ها با خروج از سالن، دوباره با همین نابسامانی هرروزه سروکار خواهند داشت. اما جمله‌ای می‌گوید که به نظر من می‌بایستی که به عنوان «بهترین لطیفه سال» یا حداقل به عنوان یک شناخت ناب «قوم‌شناسانه» به آن جایزه داد:

    «زیرا در بیرون تالار، مردم شهر در هزار اعتراض و عصیان گوشه و کنار خفته بودند»!

    باید قبول کرد که ایرانی‌ها تنها ملتی هستند که در خواب اعتراض و عصیان می‌کنند. این هم یکی دیگر از مشخصات ملی ملت شریف است.

    «آری، شب بعد از آن کنسرت دوباره آشفتگی و هراس از تلاطم جامعه و زیستگاهم بر ذهن و روانم چیره شد. و در این پریشان‌خیالی، ماه‌ها چنین گذشت …».

    آیا برای شما، که به قصد مطالعه “اندیشه” شجریان کتاب «سروش مردم» را خریده‌اید، الزام‌آور است که در باره آشفتگی و تلاطم جامعه و زیست‌گاه آقای عرفان قانعی‌فرد فکر کنید؟ برای من هم همین‌طور.

    آیا این‌که عرفان‌قانعی‌فرد در حین ترجمه این کتاب به چه آهنگ‌هایی گوش می‌کرده است، مشکلی از شما حل می‌کند؟ شاید بگویید: «شاید».

    «هرچند که سال‌هاست، چه در حین ترجمه این اثر و چه در هنگام ترجمه دیگر آثارم در خلوت خویش به صدای او [شجریان] و اشعار انتخابی‌اش گوش می‌دهم».

    اما چرا این‌کار را می‌کند؟ ممکن است کسی بگوید: «چون به موسیقی شجریان علاقه دارد» یا «چون عااااااشق موسیقی شجریان است»، حال آن‌که این‌طور نیست. قبلا گفته بود که شجریان با انتخاب بخصوص شعر و با مددگیری از موسیقی، «پیام» بخصوصی را به مردم واگذار می‌کند. دلیل گوش کردن او به اشعار انتخابی شجریان، کشف همین «پیام» او است. می‌گوید:

    «… گوش می‌دهم، تا در انتخاب او و پیام شاعرش تأمل کنم؛ آوازهایی با اشعار حافظ، سعدی، مولانا، که اکثر آن‌ها براستی وصف‌الحال ایام و روزگار سرزمین و مردمانم بوده و می‌باشد». و سپس به ذکر چند نمونه از اشعار حافظ، سعدی و مولانا می‌پردازد که بایستی وصف‌الحال «مردمان ­قانعی‌فرد» باشد.

    «زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست» (متوجه شدید؟ «اینا» رو میگه!)

    «بنده پیرخراباتم که لطفش دایم است/ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست» (پس بهتر است که دولت را از «اینا» بگیریم و به دست شراب‌فروش‌ها بدهیم؟).

    «واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند». (منظورش رفسنجانیه؟)

    «جهان پیر است و بی‌بنیاد، از این فرهاد کش فریاد»!

    عرفان قانعی‌فرد به خاطر درک همین روحیه انقلابی (!) شجریان است که در یک کنسرت خارج‌کشوری تصمیم می‌گیرد، کتاب سروش مردم را تدوین کند: «و هنگامی که شنیدم با همراهی فرزندش همایون شجریان برای حضار خفته و دورمانده از وطن می‌خواند: خانه‌ام آتش گرفت/ آتش جانسوز … حدسم به یقین تبدیل شدن و در آن شب به یادماندنی تصمیم گرفته تا به محض بازگشت به ایران، شرح گفتارهای این هنرمند را به مردمم برسانم».

    می‌بینید که ایرانی‌های خارج هم فرق زیادی با ایرانی‌های داخل نمی‌کنند. ایرانی‌های داخل در خواب عصیان و اعتراض می‌کردند، و ایرانی‌های خارج در خواب موسیقی گوش می‌کنند.

    آخ عرفان! عرفان! این حرف‌ها چیست که می‌زنی!

    * اینجا خطایی رخ داده است که تصحیح آن را مدیون تذکر داریوش میم، نویسنده وبلاگ «ملکوت» هستم. خیلی ممنون. داریوش مینویسد:

    «مطلبی را در نقد کتاب «سروش مردم» خواندم. با بسياری از آن‌چه نوشته‌ای از بن دل موافقم. يک خطای سهوی را ديدم که گفتم بد نيست متذکر شوم. کيمبريج و آکسفورد شهرهای دانشگاهی هستند. لذا آدم می‌تواند به «دانشگاه محل تحصيل‌اش» هم برگردد. راست می‌گويی. اگر دانشگاه مثلاً یو‌ سی ال بود، شايد نمی‌شد اين حرف را زد ولی درباره‌ی آکسفورد و کيمبريج که در و ديوار شهر هم دانشگاه است، نمی‌توان اين را گفت. زنده باشی، د. م.». ادامه مطلب

    http://members.aon.at/rivoco/soroosh.html

  4. شجريان: سروش مردم را تاييد نمي كنم!

    واحد خبر، همشهري: محمد رضا شجريان، به چگونگي انتشار كتاب سروش مردم كه به زعم گردآورنده آن حاوي زندگي و انديشه هاي وي است، اعتراض كرد و مطالب آن را مورد تأييد قرار نداد. شجريان به پيشينه مراجعه گردآورنده كتاب سروش مردم به ايشان اشاره كرد و گفت: يكي دوسال قبل گردآورنده كتاب با دفتر و شركتم تماس گرفتند و پي گير شدند كه مرا ببينند. در نهايت و پس از سماجت فراوان روزي وقت ملاقات دادم و به نزدم آمدند و گفتند كه دانشگاه كمبريج مي خواهد بزرگداشتي برايم بگيرد و مي خواهند مجموعه مصاحبه هايم را در كتابي چاپ كنند كه من هم مخالفتي نكردم. تا اينكه هشت نه ماه بعد آمدند و گفتند مي خواهند در ايران بزرگداشتي برايم بگيرند و به دنبال مكاني هستند. شجريان به مخالفت خود براي گرفتن مراسم بزرگداشت در ايران اشاره كرد و گفت: من به اين جوان گفتم كه حساب بزرگداشت در كمبريج جداست و من هيچ علاقه اي به گرفتن مراسم بزرگداشت در داخل كشور ندارم و ديگر اينكه بزرگداشت اصلي من بارها و بارها و از سوي مردم و شهروندان علاقه مند به موسيقي و آواز من در صف هاي طويل تهيه بليت گرفته شده است. شجريان سپس درباره مراسمي كه تحت عنوان بزرگداشتش در فرهنگسراي نياوران انجام شده بود اشاره كرد و گفت: من به اين جوان گفتم كه نه اجازه اين كار را مي دهم و نه خود من مي آيم و هر كسي كه خواست بيايد اگر در اين زمينه با من تماس گرفت به وي مي گويم كه در اين مراسم شركت نكند. وي سپس به انتشار كتاب سروش مردم اشاره كرد و گفت: من حتي نسخه انگليسي كتاب را هم نديده ام كه ناگهان متوجه شدم كتابي به نام سروش مردم و با اغلاط فراوان و به نام بنده منتشر شده است. اگرچه ايشان گفت كه مي خواهد كتابي از مجموعه مصاحبه ها انتشار دهد، اما نگفت كه خودش هم چيزهايي را به مصاحبه اضافه كرده است. شجريان به كتاب ديگري كه حاصل گفت و گوي چهل و يك جلسه اي محمدجواد غلامرضا كاشي، علي اصغر رمضانپور و محسن گودرزي (چهار سال قبل) با ايشان بود اشاره كرد و گفت: معتبرترين كتابي كه از گفته هاي من در بازار موجود است همان راز مانا است كه با سه تن از خبره ترين روزنامه نگاران درباره تمامي مسائل مرتبط با موسيقي، از جمله مسائل اجتماعي، ادبي، عرفاني و فني موسيقي صحبت كردم كه متأسفانه بخش اعظم همين كتاب را گردآورنده سروش مردم در كتاب خود آورده، بدون آن كه از من يا نويسندگان كتاب اجازه اي گرفته باشد. وي با اشاره به اين كه با مؤلف كتاب سروش مردم هيچ گونه مصاحبه اي نداشته است گفت: اين مؤلف جوان حتي نيامده، متن كتاب را پيش از چاپ به من نشان بدهد و اين حداقل انصاف علمي بود، كه چنين كاري صورت مي گرفت. در ثاني به لحاظ شيوه پژوهش نيز ايشان مي بايست گفته هاي من را كه از كتاب يا مصاحبه اي نقل كرده داخل گيومه قرار مي داد تا مشخص شود كه كجاي كتاب نظر من است و كجايش نوشته و نظر ايشان كه اين كار هم صورت نگرفت. استاد شجريان در پايان گفت: اين كتاب از نظر من از درجه اعتبار ساقط است و اگر كسي هم بخواهد كتاب را بخرد، بخرد، اما به اين اميد كه اينها گفته هاي من است، چنين نيست و معتبرترين و تنها كتابي كه بنده آن را تأييد مي كنم، همان راز مانا است كه خوانندگان را به آن ارجاع مي دهم.
    http://www.persianartmusic.com/content/view/589/28/

  5. شجریان – قانعی فرد – سروش مردم / زندگینامه شجریان
    اشاره: عرفان قانعی فرد در ۲۰ آبان ماه ۱۳۵۵ در سنندج متولد شد و تحصیلات متوسطه خود را در آن شهر به اتمام رساند. مدرك لیسانس خود را در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه علامه طباطبایی دریافت كرد و برای ادامه تحصیل به خارج رفت و از دانشگاه اسلو – نروژ در رشته «ترجمه تطبیقی» در مقطع فوق لیسانس فارغ التحصیل شد و در مقطع دكتری را نیز در رشته زبان شناسی با گرایش فرهنگ نگاری در دانشگاه كمبریج انگلستان به ادامه تحصیل پرداخت.
    وی عضو هیات علمی دانشگاه Durham انگلستان است كه كتاب های متعددی نیز از او منتشر شده است: مرگ دستفروش (آرتور میلر) روزگار آدمكش ها (هنری میلر)، مرگ دیكتاتور (پی،آر،سالونیا)، ترجمه ادبیات كرد (ابراهیم احمد)، در حصار میله ها (م، آنا،برونی) نخستین درس های فرهنگ نگاری اندیشه در گذار ترجمه، رسالت مترجم، فرهنگ فرانسه – فارسی، فرهنگ نروژی – فارسی و… به بهانه انتشار كتاب «سروش مردم» كه به كوشش وی منتشر شده گفت وگویی با وی انجام داده ایم كه می خوانید:

    آقای قانعی فرد، به كوشش شما كتاب «سروش مردم» زندگی و اندیشه های استاد محمدرضا شجریان منتشر شده و با استقبال خوبی هم از سوی خوانندگان مواجه شده است به عنوان اولین سؤال و برای شروع بحث می خواستم بپرسم كه موضوع این كتاب چه ویژگی هایی داشت كه شما را به گردآوری، تدوین و ترجمه آن به زبان انگلیسی واداشت و هدف شما از انتشار این كتاب چه بوده است؟
    جریان از این قرار بود كه در دانشگاه محل تحصیلم (كمبریج) یكی از استادان موسیقی كه قبلاً با من درباره موسیقی ایران صحبت می كرد، از من خواست تا در كنار محدوده فعالیت هایم در ترجمه بعضی از مطالب موسیقی ایرانی به ایشان كمك كنم. بعداً متوجه شدم كه هدف این گروه، موسیقیدانانی هستند كه حضور و آثار آنها حقیقی، مسلم و غیرقابل انكار در تاریخ و فرهنگ و هنر معاصر سرزمین ماست. بنابراین بعد از پی بردن به چارچوب فعالیت آنها من ترجمه مطالبی را درباره استاد شجریان پذیرفتم، و به همین دلیل و به تدریج كار ترجمه آثار و گفتارهای جسته و گریخته او در مطبوعات پراكنده را آغاز كردم و آنها نیز تصمیم گرفتند همه را در یك كتاب مجزا به نام خود شجریان منتشر سازند، بنابر این كتاب یك تحقیق آكادمیك است و تنها وظیفه من به عنوان مترجم این اثر طبقه بندی و ترجمه صحبت های او بوده است با اندكی حذف و اصلاح تا برای خواننده انگلیسی زبان خسته كننده نباشد.
    علاقه من به استاد شجریان هم مانند همه شنوندگان و طرفداران آواز ایشان است با این تفاوت كه من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم و این كتاب را به خاطر نوعی ادای دین به هنر ایران انجام دادم. چون از نظر من هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ مملكت خودش به خارجیان است، این هدف من از ترجمه این كتاب بود. و ناشر هم راغب بود كه نسخه فارسی آن را كه من طبقه بندی، حك و اصلاح كرده بودم در ایران منتشر بكند. كه در اول اردیبهشت ۱۳۸۲ با۴ هزار نسخه به چاپ رسید و در كمتر از ۱۵ روز ۵ هزار نسخه دیگر به چاپ مجدد رسید.

    چرا اسم این كتاب را «سروش مردم» گذاشته اید؟
    اگر اشتباه نكنم استاد شجریان در یكی از كنسرت هایش اظهار داشت كه آواز سروش برخاسته از نهاد ملت است. من حرف ایشان را گرفتم و «سروش ملت» را انتخاب كردم و در دیداری كه در منزل آقای علیزاده با استاد شجریان داشتم، استاد فرمودند كه نام كتاب را «سروش مردم» بگذارم كه قشنگ تر است.

    آیا نسخه انگلیسی كتاب تاكنون به بازار عرضه شده است؟ همچنین آیا ترجمه دیگری هم داشته است؟
    قرار است مراسمی قبل از توزیع كتاب برای آقای شجریان در دانشگاه كمبریج برگزار شود تا این مراسم قطعیت پیدا نكند و برگزار نشود، كتاب توزیع نخواهد شد، فكر می كنم برگزاری این مراسم تا ماه سپتامبر طول بكشد و ژانویه ۲۰۰۴ كتاب توزیع شود. و نسخه فرانسه كتاب نیز با كمك یكی از دوستان عزیزم پروفسور مهران مصطفوی در دانشگاه هنرهای سوربون۲، قبل از ژانویه ترجمه و منتشر خواهد شد.

    چقدر برای ترجمه، گردآوری و تدوین كتاب وقت گذاشتید، آیا مشكل خاصی در خصوص ترجمه و گردآوری و تحقیق داشتید؟
    خوشبختانه مشكل خاصی در ترجمه و گردآوری آن وجود نداشت، ترجمه كتاب از فارسی به انگلیسی حدود ۹ ماه طول كشید و طبقه بندی كارهای استاد شجریان نیز ۴۵ روز به طول انجامید.

    از چه منابعی در گردآوری و تدوین این كتاب استفاده كرده اید؟
    از ۱۲منبع در تدوین و گردآوری این كتاب استفاده شده، كه همه این منابع در انتهای كتاب «سروش مردم» ذكر شده است.

    ضمن مطالعه و بررسی كه در این كتاب داشتم، مقدمه و متن كتاب خیلی زیبا نوشته شده بود ولی بعضی جاهای كتاب دارای «اغلاط»است، تحلیل و تبیین شما در این زمینه چیست؟
    زمانی كه این كتاب در ایران چاپ شد بنده در ایران نبودم و كتاب را خانم بهنوس عرفانیان تصحیح كرده اند و متن كتاب بسیار كم غلط است، فقط مقدمه كتاب است كه در بعضی جاها «غلط» دارد و علت آن هم این است كه چون من در آن موقع در ایران نبودم، مقدمه را از طریق «فكس» به ناشر ارسال كردم، مقدمه یك هفته مانده به نمایشگاه بین المللی كتاب به دست ناشر رسید و كتاب نیز باید تا شروع نمایشگاه چاپ می شد، به خاطر تعجیلی كه در انتشار كتاب شده بود، بعضی جاها در مقدمه دارای غلط است، ولی جز مقدمه بعید می دانم كه در جاهای دیگر اغلاط املایی آن چنانی در آن بوده باشد.

    این كتاب با وجود فروش خوبی كه داشته است ولی مثل اینكه از سوی استاد شجریان مورد تایید قرار نگرفت، چرا كه ایشان اعلام كرده بودند كه «این كتاب مورد تایید من نیست»، به نظر شما دلیل این امر چه بوده است؟
    به نظر من، در حوزه نقد، همیشه باید نقد بر مدار باز باشد و نقد بر مدار بسته، هیچ موقع نقد معتبر نیست. نقد در مدار بسته معمولاً، استبداد، خفقان و تحجر به وجود می آورد و نقد در مدار باز مثبت اندیشی و تفكر مثبت.
    حافظ می گوید:

    كمال سر محبت ببین نه نفس گناه
    كه هر كه بی هنر افتد نظر به عیب كند
    من حال، تدوین و گردآوری این كتاب را درخصوص آقای شجریان انجام داده ام درحالی كه آقای شجریان ۶۳ سال سن دارند و اگر سن آقای شجریان را حساب كنیم، ایشان از ۲۵ سالگی در هنر ایران حضور دارند، پس ۴۵ سال وقت برده، برای بقیه افراد كه مطابق علاقه ای كه به استاد شجریان داشتند، درخصوص ایشان كار انجام بدهند، بنابراین در این زمینه من هیچ گوی سبقتی را از كسی نربوده ام.
    ضمناً این كتاب در برابر ملت و خوانندگان هست و همه آحاد مردم در این زمینه می توانند به قضاوت بنشینند، كه من حتی یك كلمه به حرف آقای شجریان اضافه كرده باشم و ایشان هم حق دارند در هر مرجعی آن را مطرح نمایند، بنده فقط حرف های ایشان را طبقه بندی و ترجمه كرده ام و فكر می كنم در این زمینه نیز نباید از كسی اجازه گرفت، مثلاً اگر كسی بخواهد در مورد حافظ كتاب بنویسد هیچ موقع نمی رود از حافظ اجازه بگیرد، ولی در مورد استاد شجریان نیز این كار صورت گرفته است و به خاطر عشق و علاقه ای كه به ایشان و هنر ایران دارم، با كمال صداقت این كار را برای دو دانشگاه بین المللی دنیا انجام دادم. بنابراین هیچ چیزی هم برای پنهان كردن ندارم، ولی متأسفانه در این خصوص جوی فراهم شد مبنی بر سوءتفاهم برای استاد شجریان.
    اولاً بزرگداشتی كه برای استاد شجریان قرار شد گرفته شود ایشان مخالفت كردند بنابه سفر استادان خارجی به ایران و بنا به حضور سفرای چند كشور آن موقع قرار شد كه اسم آن بزرگداشت به جشن فرهنگ و هنر ایران تغییر داده شود.این مراسم كاری به استاد شجریان نداشت و مراسم مربوط به جشن فرهنگ وهنر ایران بود كه در فرهنگسرای نیاوران در ۲۵ شهریور ۱۳۸۱ برگزار شد، ولی وضع به گونه ای تلقی شد كه این مراسم برای استاد شجریان نبوده است ، چون خود ایشان مخالفت كردند، ما هم گفتیم چشم، مراسم را در كمبریج برگزار خواهیم كرد، حال چرا آقای شجریان برای بزرگداشت در كمبریج موافق هستند و در ایران مخالف، آن را از خودشان بپرسید.

    آیا مطالب این كتاب قبل از چاپ مورد تأیید استاد شجریان قرار گرفته بود؟
    من فهرست مطالب را در خانه آقای علیزاده به استاد شجریان نشان دادم یعنی وقتی كه در تابستان ۱۳۸۱ به ایران برگشتم در منزل آقای حسین علیزاده استاد شجریان را دیدم و مطالب را برای ایشان توضیح دادم هرچند كه دو ماه قبل از آن ایشان تمام ماجرا را می دانستند چون در اكثر رسانه های ایران خبر انتشار كتاب سروش مردم به زبان انگلیسی و فرانسه اعلام شده بود و در مصاحبه ای هم كه من با روزنامه آفتاب یزد داشتم اعلام كردم كه چرا من این كتاب را ترجمه كرده ام .
    متأسفانه بعداً بنا به تماس های مكرری كه من و ناشرم با خانواده ایشان داشتیم و پیغامی كه برای ایشان گذاشتیم و به دلیل كنسرت های مكرر دوره ای كه ایشان داشتند هیچ موقع موفق به دیدار و یا صحبت با ایشان در آخرین لحظه نشدیم، جز همان دیداری كه در خانه آقای علیزاده داشتیم.

    گفته شده است كه بیشتر مطالب این كتاب از كتاب «راز مانا» استفاده شده است؛ این موضوع را چگونه تبیین می كنید؟
    كتاب «راز مانا» توسط سه نفر به صورت مصاحبه با استاد شجریان تهیه شده است، در داخل آن حدود ۳۵ نكته جالب بود كه من آن ۳۵ نكته را استخراج كردم و در منابع و مآخذ كتاب هم به عنوان اولین منبع ذكر كردم، جز آن ۳۵ نكته تمام حرف های تكراری استاد شجریان را حذف كردم، اما به عنوان یك منبع و مرجع من اجازه داشتم از آن كتاب استفاده نمایم و خیلی واضح هم این منبع را ارائه داده ام و اسم برده ام و حتی خود نویسندگان كتاب «راز مانا» سروش مردم را دریافت و مطالعه كرده اند و بنا به شهادت خودشان می توانید بپرسید كه من چند درصد از كار آنها برداشت كرده ام.
    آن گونه كه در رسانه ها اظهار شده است مثل اینكه این كار به عنوان كار آكادمیك مورد تایید استاد قرار نگرفته است، شما چه نظری در دفاع از این كتاب دارید؟
    استاد شجریان به عنوان یك موسیقیدان حرفشان قابل احترام است، با وجود كمال احترامی كه برای ایشان قائل هستم، اما نظر ایشان كه به عنوان یك شخصیت آكادمیك درخصوص كار آكادمیك اظهار نظر بكنند، نظری شخصی بیش نیست. نكته دوم اینكه بنده در مقدمه كتاب در آخرین سطر گفته ام «پس از مقدمه آنچه می آید جملگی حرف شجریان است و من صرفاً مطالب را حك و اصلاح و طبقه بندی كرده ام».

    نقدهایی هم درخصوص این كتاب به چاپ رسید در این زمینه چه نظری دارید؟
    بله. نقدهایی در این زمینه نوشته شد ولی دو نقد جانبدارانه و تخریب گرانه منتشر شد، كه یكی غرض آلود و آمیخته به احوال شخصیه بود و دیگری طنزآمیز و كودكانه!
    متاسفانه در این نقدها هتاكی جایش را به منطق داده بود و چون هر دو نقد فاقد تحلیل آكادمیك و اندیشه ای روشمند بود از پاسخ دادن امتناع كردم. زمان و جامعه بهترین داورانند. به نظر من باید با اندیشه با مدارا برخورد كرد.

    نقد علمی چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
    در موقع نقد، اگر نقد، نقد سالم و علمی باشد بسیار معتبر و جالب است و بنده نیز سر تعظیم به نقد سالم فرود می آورم، اما زمانی كه نقدی با عقده، غرض و سوءتفاهم، اندیشه های بیمار و تفكر نادرست مواجه بشود، متاسفانه آن نقد جز دامن زدن به سوءتفاهم چیزی در جامعه به بار نخواهد آورد.
    بنابراین تاكنون بعضی نقدهایی كه بر این كتاب نوشته شده غیرعلمی و غیر آكادمیك بوده است و بعید می دانم كه استاد شجریان به عنوان یك هنرمند بین المللی تحت تاثیر مطالب و نقدهای غیرعلمی قرار گرفته باشند. درست است كه ما در جهان سوم زندگی می كنیم ولی از هنرمندان مان انتظار نداریم جهان سومی برخورد كنند. انتظاری كه از ایشان دارم همین است تا به پرواز دربیاییم، عقابی كه در ۱۳ هزار پایی پرواز می كند را هیچ موقع با كلاغی كه در ۱۰ متری پرواز می كند نباید مقایسه كرد!
    http://www.persian-language.org/conversation-21.html

  6. اول مهر ماه . سالروز تولد استاد محمد رضا شجريان
    چگونه شجريان را , ندانسته با عشق رنجاندم!
    دكتر عرفان قانعي فرد

    از شجريان‌، هنر و جايگاهش‌ سخنها بسيار گفته‌اند، اما اخلاق‌ ويژة‌ او، اين‌ است‌ كه‌ مانند بعضي‌ از هنرمندان‌ و اهالي‌ قلم‌، از مصاحبه‌و گفت‌ و گو با رسانه‌هاي‌ خبري‌، حضور در محافل‌ و خودنمايي‌ و مطرح‌ شدن‌ به‌ شدت‌ پرهيز مي‌كند و به‌ سادگي‌ نمي‌خواهد تن‌ به‌ديدار بدهد
    هر چند كه‌ با پيگيري‌ و اصرار و سماجت‌ مي‌شود با او ساعتي‌ نشست‌، به‌ راحتي‌ هم‌ حرفها را نمي‌پذيرد، نوعي‌ سماجت‌ خاص‌ درحرفهايش‌ وجود دارد. اما هنگامي‌ كه‌ با چشمان‌ پرنفوذش‌، ذهنيت‌ و فكر مخاطبش‌ را تقريباً شناخت‌، با خوشرويي‌ و تواضع‌ و زباني‌ساده‌ و عاميانه‌، اما دلنشين‌، سخن‌ مي‌گويد، بي‌تكبر و صميمي‌…
    گاهي‌ برافروخته‌ مي‌شود، از بي‌مهري‌ها و برخوردها آزرده‌ است‌ و از فضاي‌ آزارندة‌ مرده‌پرستي‌، ترديد، سرخوردگي‌، خستگي‌،تناقض‌، بغض‌ و عقده‌ دل‌ آزرده‌ و رنجور… و با مشكلات‌ مردم‌ و بار گران‌ جامعه‌اش‌ همدرد و هم‌داستان‌ و اينكه‌ هنرمند متعهد ازجامعه‌ و فراز و نشيبش‌ بركنار نمي‌ماند، و نيك‌ مي‌داند كه‌ خيل‌ عظيم‌ شنوندگانش‌ به‌ صداي‌ او نوعي‌ اعتماد دارند. زيرا كه‌ هنر متعالي‌و فرهيخته‌ همواره‌ با استقبال‌ مردم‌ جامعه‌ هوشيار و سخن‌ سنج‌ روبرو است‌… حتي‌ اگر با بي‌مهري‌ مقامات‌ رسمي‌ روبرو شود، صدا وسيما، مركز موسيقي‌ و… حقوق‌ معنوي‌ و هنري‌ او را ناديده‌ بگيرد، امكان‌ اجراي‌ كنسرت‌ را از او سلب‌ كنند، وزارت‌ ارشاد به‌درخواست‌هاي‌ وي‌ پاسخي‌ ندهد و برخي‌ از مطبوعات‌ آن‌ گونه‌ كه‌ بايد تكاپو و فعاليت‌ او را منعكس‌ نكند… زيرا با آواز خويش‌،سخن‌ و احساس‌ و شرح‌ عاشقي‌اش‌ را بازگو مي‌كند كه‌ گويي‌ “آنجا كه‌ كلام‌ از اداي‌ معنا باز مي‌ماند و قلم‌ از نوشتن‌، موسيقي‌ آغازمي‌شود.” و بدون‌ اغراق‌ بايد گفت‌؛ شجريان‌ آن‌ هنگام‌ كه‌ سخن‌ از موسيقي‌، معنا و شعر به‌ ميان‌ مي‌آيد، فضاي‌ احساس‌ عاطفي‌ خود راخلق‌ مي‌كند و با انتخاب‌ شعر مناسب‌ از موسيقي‌ مدد مي‌گيرد و تصويري‌ ذهني‌ مطابق‌ با منظور و انديشة‌ خاص‌ خود، براي‌ شنونده‌ترسيم‌ مي‌كند يا پيغام‌ و پيام‌ خويش‌ را بازگو كند و خود بر اين‌ باور است‌ كه‌ هر گاه‌ سخن‌ تازه‌اي‌ براي‌ گفتن‌ داشته‌ باشد، با صدايي‌گرم‌ و تقريباً بي‌نظير آواز مي‌خواند تا مونس‌ تنهايي‌ و مرهم‌ دل‌ خستگان‌ مشتاق‌ باشد و به‌ راز نهفته‌ در آوازش‌ دل‌ بسپارند و عقده‌هابگشايند.
    صدايي‌ كه‌ علاوه‌ بر رعايت‌ رديف‌هاي‌ آوازي‌ و نوآوري‌ها و بدعت‌ها، به‌ اصول‌ اخلاقي‌ شايستة‌ منزلت‌ هنرمند متعهد پاي‌بند است‌ وميراث‌دار تبار بزرگان‌ تاريخ‌ موسيقي‌ و آواز ايران‌ مي‌باشد.

    قبل‌ از آنكه‌ به‌ تشريح‌ هدف‌ ارائه‌ ‌ مجموعه‌ بپردازم‌، ذكر دو خاطره‌ از شجريان‌ را خالي‌ از لطف‌ نمي‌بينم‌؛
    روز 4 شنبه‌ 12 اسفند 1377، در احساسي‌ غريب‌ از خاطرات‌ ارزنده‌ و تاراج‌ نشده‌ ذهنم‌ از صداي‌ شجريان‌ و آوازهاي‌ پرهيجان‌ وهمصداش‌ در اوضاع‌ اجتماعي‌ دگرگون‌ ايران‌، راهي‌ كنسرت‌ اركستر موسيقي‌ ملي‌ ايران‌ در تالار وحدت‌ شدم‌. بنا به‌ شرايط‌ و اوضاع‌جامعه‌ و اتفاقات‌ و رخ‌دادهاي‌ شگفت‌؛ ذهنم‌ مغشوش‌ و آشفته‌ بود، انگار كه‌ همة‌ حضار آن‌ شب‌ وضعيتي‌ مانند من‌ داشتند، فضايي‌ كه‌قرار بود مناسب‌ ارائه‌ آثار هنري‌ و فكري‌ باشد و نشانة‌ توجه‌ احتمالي‌ دستگاه‌ فرهنگي‌ دولت‌ جديد به‌ ذخاير فرهنگي‌ و ادبي‌ كشوراما چنين‌ نشد و فضايي‌ بود مملو از اختلال‌ و دخالت‌ و اعتراض‌ و آشفتگي‌.
    همه‌ مردم‌ چشم‌ به‌ انتظار، روي‌ صندلي‌هاي‌ تالار رودكي‌ نشستند، پس‌ از گذشت‌ سال‌ها، گوئيا مي‌توانستيم‌ بگوييم‌ “ما هم‌ اركستر ملي‌داريم‌، اركستر موسيقي‌ ملي‌ ايران‌”…
    صداي‌ كف‌ بلند شد، آهنگساز پير با رقص‌ انگشتانش‌ به‌ اعضاي‌ اركستر نداي‌ ريتم‌ داد و با نداي‌ِ فخرالديني‌، اركستر طنين‌ انداز شد وهنوز به‌ ياد دارم‌ قطعه‌ نخست‌ دل‌ انگيز بود و آنگاه‌ رقص‌ توفان‌، چشمه‌سار، آفرينش‌… كه‌ بعد از آن‌ تصنيف‌ نيايش‌ بود و شعر فريدون‌مشيري‌، كه‌ مشيري‌ گفت‌: اين‌ شعر، نيايش‌ است‌ براي‌ ايران‌، و شجريان‌ بزرگ‌ آن‌ را مي‌خواند… حاضران‌ در سالن‌ پس‌ از شنيدن‌پيغام‌ فريدون‌ مشيري‌، يكي‌ از شاعران‌ ملي‌، چنان‌ به‌ وجد آمدند كه‌ شاعر كهنسال‌ مجبور به‌ برخاستن‌ براي‌ پاسخگويي‌ به‌ احساسات‌حاضران‌ شد…
    پيغام‌ او در شبي‌ خوانده‌ شد، كه‌ يك‌ سال‌ از درگذشت‌ مترجم‌ انديشمند و فرهنگ‌ دوست‌، محمد قاضي‌، مي‌گذشت‌ و كانون‌نويسندگان‌ ايران‌، به‌ مذاكره‌ و رايزني‌ فراوان‌ با مقامات‌ دولتي‌ و مراجع‌ قانوني‌ نشسته‌ بود و مي‌خواستند تا كه‌ شايد پس‌ از خفقان‌ وسانسور، دوران‌ تازه‌اي‌ از فعاليت‌ رسمي‌ و علني‌ خود را بياغازد و ذره‌اي‌ طعم‌ آزادي‌ را بچشند.
    انگار كه‌ پس‌ از سالها اعضاي‌ كانون‌ نويسندگان‌ مي‌توانستند با آرامش‌ در پناه‌ امنيت‌ و صلح‌ و عشق‌ گرد هم‌ آيند و درباره‌ سرنوشت‌خود يا جامعة‌ سر خوردة‌ بي‌پناه‌ تصميم‌ بگيرند.
    قطعة‌ دوم‌ “موج‌” بود و شعري‌ ديگر از مشيري‌؛ آري‌، مشيري‌ آن‌ شب‌ مي‌دانست‌ كه‌ همرزمان‌ و همكارانش‌، تحت‌ حمايت‌ ذره‌بيني‌انتظامات‌ و نظارت‌ شديد به‌ چه‌ انديشه‌اند و مي‌خواهند براي‌ جامعه‌ ايران‌ چه‌ رهاورد و تفكري‌ را به‌ ارمغان‌ آورند.
    در قطعه‌ سوم‌ شجريان‌ با دلبري‌ و سوز صدايش‌ گفت‌:
    به‌ سكوت‌ سرد زمان‌به‌ خزان‌ درد زمان‌
    نه‌ زمان‌ را درد كسي‌ است‌نه‌ كسي‌ را درد زمان‌
    نه‌ همزبان‌ درد آگاهي‌كه‌ ناله‌اي‌ خِرد با آهي‌
    … بهار مردمي‌ها شد…
    … زمان‌ مهرباني‌ طي‌ شد…
    … داد از اين‌ بي‌همرازي‌ خدايا…
    پس‌ از آن‌، هنگامي‌ كه‌ شجريان‌ خواست‌ صحنه‌ را ترك‌ كند، ابراز احساسات‌ حاضران‌ به‌ حدي‌ رسيد كه‌ اركستر باز هم‌ براي‌ تسكين‌دل‌ مردمان‌ نوميد و هراسيدة‌ ديار نواختند، انگار كه‌ همه‌ قلبها براي‌ ايران‌ مي‌طپد، در اين‌ هنگام‌ و پيش‌ از اجراي‌ مجدد، بانويي‌ ازميان‌ حاضران‌ برخاست‌ و همگان‌ را دعوت‌ كرد تا به‌ پاسداشت‌ حرمت‌ بزرگان‌ شعر و موسيقي‌ ايران‌، سه‌ بار برايشان‌ درود بفرستند،كه‌ آتش‌ شوق‌ دل‌ همه‌ حضار برافروخت‌ و يكصدا چنين‌ گفتند…!
    و اركستر براي‌ پاسداشت‌ عاشقان‌ موسيقي‌ اين‌ سرزمين‌، كه‌ انگار پس‌ از سالها خلأ و خشكي‌ و سياهي‌، نواي‌ موسيقي‌ را مي‌شنود ومي‌خواهد نفسي‌ بر آورد و زنده‌ شود، قطعه‌ موج‌ را دگر بار اجرا كرد…
    پس‌ از آن‌ حضار در دل‌ شب‌ تار در دالان‌هاي‌ سياه‌ و كم‌نور تالار، با اشك‌ شوق‌ و احساسات‌ لبريز بيرون‌ آمدند. انگار كه‌ بايد شوق‌ وشور را فراموش‌ كنند. و هزار اعتراض‌ و عصيان‌ همة‌ گوشه‌ و كنار را فرا گرفته‌ بود، اما شب‌ بعد از آن‌ كنسرت‌ دوباره‌ آشفتگي‌ و هراس‌از تلاطم‌ جامعه‌ و زيستگاهم‌ بر ذهن‌ و روانم‌ چيره‌ شد. و در اين‌ پريشاني‌ خيال‌، ماه‌ها چندين‌ گذشت‌ تا خاطرة‌ دوم‌ من‌، 12 آبان‌1378 راهي‌ استوديو بل‌ شدم‌، يوسف‌زماني‌ با چهره‌اي‌ تكيده‌ و رنجور با همايون‌ شجريان‌ از ريتم‌ها مي‌گفت‌. و شجريان‌ ناآرام‌ ومضطرب‌ به‌ منوچهر رياحي‌ خيره‌ مي‌نگريست‌ و به‌ استوديو نگاهي‌ معني‌دار و پرنفوذ مي‌كرد، گويي‌ گرهي‌ در گلو دارد و حسرتي‌ درفرياد، تا نوايي‌ خوش‌ سر دهد، آن‌ گاه‌ در چهارگاه‌ شعري‌ ديگر از فريدون‌ مشيري‌ را خواند…

    بوي‌ باران‌/ بوي‌ سبزه‌/ بوي‌ خاك‌
    شاخه‌هاي‌ شسته‌/ باران‌ خورده‌/ پاك‌
    آسمان‌ آبي‌ و ابر سپيد/برگهاي‌ سبز بيد
    عطر نرگس‌/ رقص‌ باد/ نغمه‌ شوق‌ پرستوهاي‌ شاد
    خلوت‌ گرم‌ كبوترهاي‌ مست‌/ نرم‌ نرمك‌ مي‌رسد اينك‌ بهار
    خوش‌ به‌ حال‌…

    پس‌ از آن‌ روز ديگر، يك‌ دهه‌ از ترجمه‌ و تدوين‌ و عرضه‌ آثارم‌ به‌ بازار نشر ايران‌ گذشته‌ بود.
    زيرا سالهاست‌ “قلم‌ ز روي‌ صدق‌ و صفا گشته‌ با دلم‌ دمساز” و من‌ خسته‌ و رنجور، با كوله‌باري‌ از خوشه‌چين‌ و فيض‌ بردن‌ از محضرروندگان‌ رند طريقت‌ و پختگان‌ پاكيزه‌ سرشت‌، اين‌ راه‌ قلم‌ فرسايي‌ را برگزيده‌ام‌ و هيچگاه‌، هم‌ حتي‌ حال‌ نيز هم‌، سر تسليم‌ به‌سختي‌، خرده‌گيري‌ و سخن‌ اغيار فرود نياورده‌ام‌ و مريد طاعت‌ بيگانگان‌ آشناروي‌ نشده‌ام‌.
    زيرا شرف‌ دست‌ همين‌ قلم‌ و نوشتن‌ است‌ و بس‌. در اواسط‌ 1379، خسته‌ و رنجور از آن‌ فعاليت‌ فشرده‌، راهي‌ ديار غربت‌ شدم‌، كه‌ نه‌قصد ماندن‌ داشتم‌ و دارم‌ و نه‌ قصد فرار از عشق‌ و مستي‌ نوشتن‌.
    بهر حال‌ در اين‌ به‌ در افتادن‌، بايد فرصتي‌ چند و اندك‌ فراغتي‌ يافت‌ و گذشت‌ عمر را غنيمت‌ دانست‌. اما اكنون‌ دربارة‌ اين‌ دفتر، بايدگفت‌ هر چند رشته‌ تحصيلي‌ و كاري‌ام‌ موسيقي‌ نيست‌، اما در روزگار غربت‌ فرصتي‌ يافتم‌ تا حرف‌ و سخن‌ يكي‌ از هنرمندان‌ مسلم‌ رابازگو كنم‌. و جريان‌ از اين‌ قرار بود كه‌ در دانشگاه‌ محل‌ تحصيلم‌، يكي‌ از اساتيد موسيقي‌ كه‌ قبلاً با هم‌ درباره‌ موسيقي‌ صحبتهاي‌بسياري‌ مي‌كرديم‌، از من‌ خواست‌ تا در كنار محدوده‌ فعاليت‌هايم‌، در ترجمه‌ بعضي‌ از مطالب‌ موسيقي‌ ايراني‌ به‌ ايشان‌ كمك‌ كنم‌.بعداً متوجه‌ شدم‌ كه‌ هدف‌ اين‌ گروه‌ موسيقي‌داناني‌ هستند كه‌ حضور و آثار آنها حقيقتي‌ مسلم‌ و غير قابل‌ انكار در تاريخ‌ و فرهنگ‌ وهنر معاصر سرزمين‌ ماست‌، بنابراين‌ فكر كردم‌ كه‌ شناخت‌ و نقد سالم‌ و ارزيابي‌ منطقي‌ آنان‌ با واقعيت‌ انديشي‌ و بصيرت‌ مي‌تواندنوعي‌ خدمت‌ باشد، كه‌ اي‌ كاش‌ اين‌ حس‌ مسئوليت‌ و دغدغه‌ نسبت‌ به‌ هنرمندان‌ ايراني‌، در داخل‌ كشور ما هم‌ وجود مي‌داشت‌ اما درايران‌ قدر شناس‌ وجود بزرگان‌ فرهنگ‌ و ادب‌ و هنر خود نيستيم‌ تا زماني‌ كه‌ اين‌ سرمايه‌ها از ميان‌ ما بروند و آنگاه‌ يادبود وبزرگداشت‌ و پيام‌ تسليت‌ و…
    در واحد پژوهش‌ موسيقي‌ آسيا (كمبريج‌) ـ كه‌ سال‌هاست‌ درباره‌ موسيقي‌ مناطق‌ مختلف‌ به‌ برسي‌ و تحقيق‌ مشغول‌ است‌ ـ چندپروفسور ايراني‌ در زمينه‌ موسيقي‌ وجود دارند كه‌ تحقيقات‌ خود را به‌ بررسي‌ تحليل‌ موسيقي‌ ايران‌ اختصاص‌ داده‌اند. بعد از پي‌ بردن‌به‌ چارچوب‌ فعاليت‌ آنها، ترجمه‌ مطالبي‌ را درباره‌ شجريان‌ پذيرفتم‌ چون‌ تا زماني‌ كه‌ اثري‌ را به‌ دقت‌ نخوانم‌ و از آن‌ خوشم‌ نيايد واز طرفي‌ حاو ي‌ پيامي‌ براي‌ خواننده‌ نباشد، هرگز ترجمه‌ نمي‌كنم‌. به‌ همين‌ دليل‌ به‌ تدريج‌ كار ترجمه‌ آثار را آغاز كردم‌ و آنها هم‌تصميم‌ گرفتند همه‌ را در يك‌ كتاب‌ مجزا به‌ نام‌ خود شجريان‌ منتشر سازند. در هر صورت‌ ترجمه‌اي‌ كه‌ براي‌ شناساندن‌ هنر و ادب‌فرهنگ‌ ملت‌ و سرزمينم‌ باشد لذت‌بخش‌ است‌. زيرا معتقدم‌، هدف‌ مترجم‌ متعهد شناساندن‌ فرهنگ‌ ملت‌هاست‌ و دگر به‌ معرفي‌ وعرضه‌ فرهنگ‌ سرزمين‌ مادري‌اش‌ گردد، زهي‌ سعادت‌! خوب‌، وظيفه‌ يك‌ مترجم‌ دلسوخته‌ و متعهد اين‌ است‌ كه‌ در موقع‌ ضرورت‌ادب‌ و انديشه‌ و هنر اصيل‌ سرزمين‌ مادري‌اش‌ را به‌ ديگران‌ بشناساند، وگرنه‌ جز اين‌ توقع‌، مترجم‌ ارزشي‌ ندارد.
    ارزش‌ مترجم‌ مانند هنرمند، اداي‌ دين‌ به‌ جامعه‌ است‌، به‌ همين‌ خاطر گاهي‌ ترجمه‌ را نوعي‌ هنر مي‌دانند.
    در اين‌ اثر كمترين‌ اشاره‌اي‌ به‌ زندگي‌ خصوصي‌ و شخصي‌ و عادات‌ و شخصيت‌ فردي‌ او نشده‌ است‌؛ تعارف‌ و شخصيت‌سازي‌ واغراقي‌ هم‌ وجود ندارد، يك‌ تحقيق‌ آكادميك‌ است‌ و تنها وظيفه‌ من‌ به‌ عنوان‌ مترجم‌ اين‌ اثر طبقه‌بندي‌ و ترجمه‌ صحبت‌هاي‌اوست‌، با اندكي‌ حذف‌ و حك‌ و اصلاح‌ تا براي‌ خواننده‌ و مراجعه‌ كننده‌ انگليسي‌ زبان‌ اروپا خسته‌ كننده‌ و لوث‌ نباشد. در اين‌ اثرهدف‌ نه‌ شخصيت‌ سازي‌ غلوآميز و اغراق‌ است‌، نه‌ كنكاش‌ در زندگي‌ شخصي‌ هنرمند. اروپايي‌ اهميتي‌ ندارد و از طرفي‌ من‌ تأليفي‌نكرده‌ام‌ چون‌ در اين‌ اثر خلق‌ و ابداعي‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌ و ماجراي‌ كتاب‌ انديشه‌ها و گفته‌هاي‌ خاص‌ و حرفه‌اي‌ شجريان‌ است‌درباره‌ آواز و موسيقي‌ ايراني‌ و ديدگاه‌ شخصي‌ او نسبت‌ به‌ فضاي‌ شعر، نوع‌ موسيقي‌ و مخاطبان‌ خود در جامعه‌ ايراني‌.
    علاقه‌ من‌ به‌ شجريان‌، مانند ديگران‌ است‌، همه‌ آن‌ شنوندگان‌ و مخاطبان‌ در گوشه‌ و كنار جهان‌؛ و فقط‌ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ من‌ او را تنهابراي‌ صدا و هنرش‌ دوست‌ دارم‌ و اين‌ كتاب‌ را به‌ خاطر نوعي‌ اداي‌ دين‌ به‌ هنر ايران‌ انجام‌ دادم‌، نه‌ يك‌ شخص‌ خاص‌ و نه‌ حتي‌ خودشجريان‌!
    واژه‌ مقدس‌ و پرمعناي‌ هنرمند بار معنايي‌ خاصي‌ دارد و برازنده‌ هر شخصي‌ نيست‌، كسي‌ كه‌ صادقانه‌ و با استفامت‌ در اين‌ راه‌ گام‌بردارد و نيز براي‌ اعتلا و رشد آن‌ احساس‌ مسئوليت‌ داشته‌ باشد داراي‌ ارزش‌ و قابل‌ تقدير است‌.
    شجريان‌ هم‌ جزو هنرمندان‌ پركار و صاحب‌ انديشه‌ ايران‌ است‌ و هم‌ تنها يادگار گنجينه‌ هنر موسيقي‌ ايران‌، گاهر در اروپا از او به‌عنوان‌ الگو يا نشانه‌اي‌ از هنر ايراني‌ ياد مي‌كنند.
    و بدين‌ صورت‌ ترجمه‌ اين‌ اثر را پذيرفتم‌، در واقع‌ در ضمن‌ ترجمه‌، مجموعة‌ گفتارهاي‌ شجريان‌، به‌ خاطر حساسيت‌ و وسواسم‌، به‌حك‌ و اصلاح‌ متن‌ نيز مي‌پرداختم‌. و آنچه‌ كه‌ به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ شد، فارسي‌ آن‌ در اين‌ دفتر عرضه‌ مي‌گردد.
    هر چند كه‌ سالهاست‌ چه‌ در حين‌ ترجمه‌ اين‌ اثر و چه‌ در هنگام‌ ترجمه‌ ديگر آثارم‌ در خلوت‌ خويش‌، به‌ صداي‌ او و اشعارانتخابي‌اش‌ گوش‌ مي‌دهم‌ تا انتخاب‌ او و پيام‌ شاعرش‌ تأمل‌ كنم‌؛ آوازهايي‌ با اشعار حافظ‌، سعدي‌، مولانا؛ كه‌ اكثر آنها وصف‌الحال‌ايام‌ و روزگار سرزمين‌ و مردمانم‌ بوده‌ است‌.
    1. زاهد ظاهر پرست‌ از حال‌ ما آگاه‌ نيست‌در حق‌ ما هر چه‌ گويد جاي‌ هيچ‌ اكراه‌ نيست‌
    بنده‌ پير خراباتم‌ كه‌ لطفش‌ دايم‌ است‌ورنه‌ لطف‌ شيخ‌ و زاهد گاه‌ هست‌ و گاه‌ نيست‌

    2. مصلحت‌ نيست‌ كه‌ از پرده‌ برون‌ افتد رازورنه‌ در مجلس‌ رندان‌ خبري‌ نيست‌ كه‌ نيست‌

    3. همه‌ كس‌ طالب‌ يارند چه‌ هشيار و چه‌ مست‌همه‌ جا خانه‌ عشقست‌ چه‌ مسجد چه‌ كشت‌
    نه‌ من‌ از پرده‌ تقوي‌ بدر افتادم‌ و بس‌پدرم‌ نيز بهشت‌ ابد از دست‌ بهشت‌4. افشاي‌ راز خلوتيان‌ خواست‌ كرد شمع‌شكر خدا كه‌ سر دلش‌ در زبان‌ گرفت‌
    خواهم‌ شد به‌ كوي‌ مغان‌ آستين‌ فشان‌زين‌ فتنه‌ها كه‌ دامن‌ آخر زمان‌ گرفت‌

    5. در اين‌ شب‌ سياهم‌ گم‌ گشت‌ راه‌ مقصوداز گوشه‌يي‌ برون‌ آي‌ اي‌ كوكب‌ هدايت‌
    از هر طرف‌ كه‌ رفتم‌ جز وحشتم‌ نيفزودزنهار ازين‌ بيابان‌ وين‌ راه‌ بي‌نهايت‌

    6. حسب‌ حالي‌ ننوشتيم‌ و شد ايامي‌ چندمحرمي‌ كو كه‌ فرستم‌ بتو پيغامي‌ چند
    ما بدان‌ مقصد عالي‌ نتوانيم‌ رسيدهم‌ مگر پيش‌ نهد لطف‌ شما گامي‌ چند

    6. واعظان‌ كاين‌ جلوه‌ در محراب‌ و منبر مي‌كنندچون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روند آن‌ كار ديگر مي‌كنند
    مشكلي‌ دارم‌ از دانشمند مجلس‌ بازپرس‌توبه‌ فرمايان‌ چرا خود توبه‌ كمتر مي‌كنند
    گوييا باور نمي‌دارند روز داوري‌كاين‌ همه‌ قلب‌ و دغل‌ در كار داور مي‌كنند

    8. بود آيا كه‌ در ميكده‌ها بگشايندگره‌ از كار فرو بسته‌ ما بگشايند
    در ميخانه‌ ببستند خدايا مپسندكه‌ در خانه‌ تزوير و ريا بگشايند

    9. خوشا دلي‌ كه‌ مدام‌ از پي‌ نظر نرودبهر درش‌ كه‌ بخوانند بي‌خبر نرود
    مكن‌ بچشم‌ حقارت‌ نگاه‌ در من‌ مست‌كه‌ آبروي‌ شريعت‌ بدين‌ قدر نرود

    10. ترسم‌ كه‌ اشك‌ در غم‌ ما پرده‌ در شودوين‌ راز سر به‌ مهر به‌ عالم‌ پر شود
    گويند سنگ‌ لعل‌ شود در مقام‌ صبرآري‌ شود غم‌ به‌ خون‌ جگر شود
    در تنگناي‌ حيرتم‌ از نخوت‌ رقيب‌يارب‌ مبادا آنكه‌ گداتر شود
    ايدل‌ صبور باش‌ و مخور غم‌ كه‌ عاقبت‌اين‌ شام‌ صبح‌ گردد و اين‌ شب‌ سحر شود

    11. خامي‌ و ساده‌ دلي‌ شيوه‌ جانبازان‌ نيست‌خبري‌ از بر آن‌ دلبر عيار بيار
    روزگاريست‌ كه‌ دل‌ چهره‌ مقصود نديدساقيا آن‌ قدح‌ آينه‌ كردار بيار

    12. الا اي‌ همنشين‌ دل‌ كه‌ يارانت‌ برفت‌ از يادمرا روزي‌ مبادا آندم‌ كه‌ بي‌ياد تو بنشينم‌
    جهان‌ پيرست‌ و بي‌بنياد از اين‌ فرهاد كش‌ فريادكه‌ كرد و افسون‌ و بيرنگش‌ ملول‌ از جان‌ شيرينم‌

    13. نكته‌ها رفت‌ و شكايت‌ كس‌ نكردجانب‌ حرمت‌ فرو نگذاشتيم‌

    14. اي‌ مگس‌ عرصه‌ سيمرغ‌ نه‌ جولانگه‌ تست‌عِرض‌ِ خود مي‌پري‌ و زحمت‌ِ ما مي‌داري‌
    تو به‌ تقصير خود افتادي‌ ازين‌ در محرم‌از كه‌ مي‌نالي‌ و فرياد چرا مي‌داري‌

    15. شرح‌ اين‌ قصه‌ مگر شمع‌ بر آرد بزبان‌ورنه‌ پروانه‌ ندارد به‌ سخن‌ پروايي‌
    گر مسلماني‌ از اين‌ است‌ كه‌ حافظ‌ داردواي‌ اگر از پس‌ امروز بود فردايي‌!

    بهر حال كتاب چاپ شد و شجريان از من رنجور . چون ندانسته سبب شيادي يك دغل را فراهم كرده بودم
    ديگر نيش زهر آگين شبه منتقدان فرصت طلب بود كه به انتظار آن گزگ نشسته بودند!
    البته او فرزانگي كرد و سكوت كرد ..من هم سعيد فرجپوري و صديق تعريف و جمشيد عندليبي به سكو تم واداشتند تا روز موعود فرارسد….در سفر اخير به ايران بنا به حرمت ” شفيعي كد كني ” تلفن زدم و او هم با بزرگواري آرزوي توفيق كرد !
    تازه فهميدم كه عجولي من سبب رنجش او شده بود ! اما دير شده بود به وزارت فخيمه و جليله ارشاد اسلامي رفتم تا شايد حقي مانده باشد اما ديدم آنها هم از آن شياد رسم وفا آموخته اند !
    هرچند روز نامه ها ي شرق و اعتماد چنين نوشتند :
    __________________________________________________________________________
    يك‌ مترجم‌ خواهان‌ لغو امتياز نشر يك‌ مركز انتشاراتي‌ شد

    عرفان‌ قانعي‌فرد، مترجم‌ و نويسنده‌ ديروز در وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌ بطور رسمي‌ و مجدد شكايت‌ خود را به‌ وزير ارشاد، جناب‌ آقاي‌ مسجدجامعي‌ و رييس‌كل‌ اداره‌ حراست‌ وزارت‌ ارشاد، سكاكي‌، ارايه‌ كرد.
    هر چند كه‌ وي‌ در اسفند 82، شكايت‌نامه‌ خود را به‌ وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ تسليم‌ كرد و ناشر نيز دوبار اخطار كتبي‌ وزارت‌ ارشاد را دريافت‌ نمود،اما همچنان‌ نشر «دادار» به‌ چاپ‌ غيرقانوني‌ و مستمر سروش‌ مردم‌ «مجموعه‌ گفتارها و انديشه‌هاي‌ محمدرضا شجريان‌» اقدام‌ كرده‌ است‌.
    عرفان‌ قانعي‌فرد، با ارسال‌ يادداشتي‌ اعلام‌ كرد: «در آغاز بهار 1382، قرار بر آن‌ بود كه‌ كتاب‌ پس‌ از اصلاح‌ و اعمال‌ نظر و راي‌ مستقيم‌ استاد محمدرضا شجريان‌، در تيراژ 2000 نسخه‌ جهت‌ كتابخانه‌ها و دانشگاه‌هاي‌ سراسر كشور انتشار يابد، بطوري‌ كه‌ با انتشار ترجمه‌ انگليسي‌ سروش‌ مردم‌، در اروپا همزمان‌ باشد، اما متاسفانه‌ در مدت‌ غيبت‌ اينجانب‌ در ايران‌، ناشر در تيراژ اول‌ 4000 نسخه‌ را به‌ شيوه‌يي‌ كاملا غيرعلمي‌ روانه‌ بازار كرد بدون‌ آنكه‌ حق‌ و حقوقي‌ مادي‌ و معنوي‌ به‌ اينجانب‌ يا استاد محمدرضا شجريان‌ پرداخت‌ شود! پس‌ از هفته‌ اول‌ انتشار، به‌ علت‌ استقبال‌ فوق‌العاده‌ مردم‌ 5000 نسخه‌ را مجددا بدون‌ اجازه‌ كتبي‌ از مولف‌ يا استاد شجريان‌ منتشر ساخت‌ كه‌ در حين‌ مسافرت‌ اينجانب‌، مساله‌ با گله‌ استاد شجريان‌ و اعتراض‌ منتقدان‌ روبرو شد.»
    قانعي‌فرد افزود: «در پاريس‌ متوجه‌ عمق‌ فاجعه‌ شدم‌ كه‌ نشر دادار چگونه‌ از حيثيت‌ حرفه‌يي‌ مترجم‌ و شهرت‌ و محبوبيت‌ استاد شجريان‌ سوءاستفاده‌ مي‌كند،نخست‌ به‌ احترام‌ استاد شجريان‌ سكوت‌ كردم‌، هر چند كه‌ اين‌ مساله‌ موجب‌ كدورت‌ و ناراحتي‌ استاد شجريان‌ شد اما زماني‌ كه‌ با خيانت‌ در امانت‌ ناشر و سودجويي‌ وي‌ روبرو شدم‌، مطالب‌ را به‌ وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ منعكس‌ كردم‌ و طرفه‌ اينكه‌ با وجود دريافت‌ دو اخطار كتبي‌ هنوز ناشر به‌ چاپ‌ غيرقانوني‌ اين‌ اثر مي‌پردازد، آن‌ هم‌ در تيراژ ده‌هزار نسخه‌!»اين‌ مترجم‌ همچنين‌ عنوان‌ كرده‌ كه‌ «ديروز صبح‌ در وزارت‌ ارشاد اسلامي‌، خواهان‌ لغو مجوز انتشارات‌ و برخورد رسمي‌ با اينگونه‌ افراد و ناشران‌ در حوزه‌ نشر شدم‌، تا هم‌ امنيت‌ و حيثيت‌ حرفه‌يي‌ مترجمان‌ و مولفان‌ حفظ‌ شود و هم‌ ناشران‌ مشابه‌ انتشارات‌ دادار، هرگز به‌ فكر سوءاستفاده‌ از فرهنگ‌ و هنر نباشند.هرچند كه‌ در اينجا وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ را هم‌ مقصر مي‌دانم‌ كه‌ بدون‌ تحقيق‌ اجازه‌ رشد مراكزي‌ را در حوزه‌ نشر كشور داده‌ است‌.»لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ اين‌ ناشر، قبلا بدون‌ دريافت‌ اجازه‌، اقدام‌ به‌ انتشار كتاب‌هاي‌ علي‌ اكبر كسايي‌ و دكتر لطفعلي‌ صورتگر نموده‌ ا§ست‌ و اين‌ هفته‌ پرونده‌ تخلفات‌ نشر دادار، در وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌ بررسي‌ مي‌شود تا تعداد شاكيان‌ اصلي‌ از اين‌ انتشارات‌ مشخص‌ شود
    ديگر از استاد خجالت كشيدم و هنوز هم مانده ام چه كنم ؟!
    اما امروز جداي از آن نقل قول سخنراني در سايت هاي فارسي خواستم در اينجا صادقانه همه چيز را بازگو كنم.
    http://yarsan.web.surftown.se/Matalb_Azad/DR.Erhpane/shajaryan.htm

  7. عرفان قانعی فرد ، دوست خوب ما به برلين می آيد
    عرفان قانعی فرد دوست خوب ما به برلين می آيد َ
    زندگی و انديشه های استاد محمد رضا شجريان با عنوان” سروش مردم “به کوشش عرفان قانعی فرد ، در بازار نشر نظر منتقدان را به خود جلب کرده است .

    بيش از يک دهه از ترجمه و تدوين و عرضه ی آثار عرفان قانعی فرد به بازار نشر می گذرد .
    عرفان دارای تحصيلات دانشگاهی ست و صاحب کرسی در دانشگاههای معتبر دنياست ، او پيش از اين به زندگی و کنکاش در آثار استادش ، محمد قاضی پرداخته بود . عرفان در آخرين کتابش ، مجموعه گفته ها و شنيده هايش با استاد شجريان ،را با عنوان سروش مردم ، روانه ی بازار نموده است .
    کتاب سروش مردم، مورد عنايت استاد شجريان قرار نگرفته است ،
    فعلا گفت و گوی عرفان قانعی فرد را که با روزنامه همشهری انجام داده بخوانيم ، تا بعد که خودش توضيحات بيشتری خواهد داد
    و سئوالات خوانندگان حلقه ی ملکوت و همه خوبانی که خواننده اين کتاب بوده اند،را صميمانه ، با او در ميان خواهم گذاشت

    سروش مردم در گفت وگو با عرفان قانعي فرد

    پرواز عقاب

    اشاره: عرفان قانعي فرد در ۲۰ آبان ماه ۱۳۵۵ در سنندج متولد شد و تحصيلات متوسطه خود را در آن شهر به اتمام رساند. مدرك ليسانس خود را در رشته زبان و ادبيات انگليسي از دانشگاه علامه طباطبايي دريافت كرد و براي ادامه تحصيل به خارج رفت و از دانشگاه اسلو – نروژ در رشته «ترجمه تطبيقي» در مقطع فوق ليسانس فارغ التحصيل شد و در مقطع دكتري را نيز در رشته زبان شناسي با گرايش فرهنگ نگاري در دانشگاه كمبريج انگلستان به ادامه تحصيل پرداخت.

    وي عضو هيات علمي دانشگاه Durham انگلستان است كه كتاب هاي متعددي نيز از او منتشر شده است: مرگ دستفروش (آرتور ميلر) روزگار آدمكش ها (هنري ميلر)، مرگ ديكتاتور (پي،آر،سالونيا)، ترجمه ادبيات كرد (ابراهيم احمد)، در حصار ميله ها (م، آنا،بروني) نخستين درس هاي فرهنگ نگاري انديشه در گذار ترجمه، رسالت مترجم، فرهنگ فرانسه – فارسي، فرهنگ نروژي – فارسي و… به بهانه انتشار كتاب «سروش مردم» كه به كوشش وي منتشر شده گفت وگويي با وي انجام داده ايم كه مي خوانيد:
    آقاي قانعي فرد، به كوشش شما كتاب «سروش مردم» زندگي و انديشه هاي استاد محمدرضا شجريان منتشر شده و با استقبال خوبي هم از سوي خوانندگان مواجه شده است به عنوان اولين سؤال و براي شروع بحث مي خواستم بپرسم كه موضوع اين كتاب چه ويژگي هايي داشت كه شما را به گردآوري، تدوين و ترجمه آن به زبان انگليسي واداشت و هدف شما از انتشار اين كتاب چه بوده است؟
    جريان از اين قرار بود كه در دانشگاه محل تحصيلم (كمبريج) يكي از استادان موسيقي كه قبلاً با من درباره موسيقي ايران صحبت مي كرد، از من خواست تا در كنار محدوده فعاليت هايم در ترجمه بعضي از مطالب موسيقي ايراني به ايشان كمك كنم. بعداً متوجه شدم كه هدف اين گروه، موسيقيداناني هستند كه حضور و آثار آنها حقيقي، مسلم و غيرقابل انكار در تاريخ و فرهنگ و هنر معاصر سرزمين ماست. بنابراين بعد از پي بردن به چارچوب فعاليت آنها من ترجمه مطالبي را درباره استاد شجريان پذيرفتم، و به همين دليل و به تدريج كار ترجمه آثار و گفتارهاي جسته و گريخته او در مطبوعات پراكنده را آغاز كردم و آنها نيز تصميم گرفتند همه را در يك كتاب مجزا به نام خود شجريان منتشر سازند، بنابر اين كتاب يك تحقيق آكادميك است و تنها وظيفه من به عنوان مترجم اين اثر طبقه بندي و ترجمه صحبت هاي او بوده است با اندكي حذف و اصلاح تا براي خواننده انگليسي زبان خسته كننده نباشد.
    علاقه من به استاد شجريان هم مانند همه شنوندگان و طرفداران آواز ايشان است با اين تفاوت كه من او را تنها براي صدا و هنرش دوست دارم و اين كتاب را به خاطر نوعي اداي دين به هنر ايران انجام دادم. چون از نظر من هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ مملكت خودش به خارجيان است، اين هدف من از ترجمه اين كتاب بود. و ناشر هم راغب بود كه نسخه فارسي آن را كه من طبقه بندي، حك و اصلاح كرده بودم در ايران منتشر بكند. كه در اول ارديبهشت ۱۳۸۲ با۴ هزار نسخه به چاپ رسيد و در كمتر از ۱۵ روز ۵ هزار نسخه ديگر به چاپ مجدد رسيد.

    چرا اسم اين كتاب را «سروش مردم» گذاشته ايد؟
    اگر اشتباه نكنم استاد شجريان در يكي از كنسرت هايش اظهار داشت كه آواز سروش برخاسته از نهاد ملت است. من حرف ايشان را گرفتم و «سروش ملت» را انتخاب كردم و در ديداري كه در منزل آقاي عليزاده با استاد شجريان داشتم، استاد فرمودند كه نام كتاب را «سروش مردم» بگذارم كه قشنگ تر است.
    آيا نسخه انگليسي كتاب تاكنون به بازار عرضه شده است؟ همچنين آيا ترجمه ديگري هم داشته است؟
    قرار است مراسمي قبل از توزيع كتاب براي آقاي شجريان در دانشگاه كمبريج برگزار شود تا اين مراسم قطعيت پيدا نكند و برگزار نشود، كتاب توزيع نخواهد شد، فكر مي كنم برگزاري اين مراسم تا ماه سپتامبر طول بكشد و ژانويه ۲۰۰۴ كتاب توزيع شود. و نسخه فرانسه كتاب نيز با كمك يكي از دوستان عزيزم پروفسور مهران مصطفوي در دانشگاه هنرهاي سوربون۲، قبل از ژانويه ترجمه و منتشر خواهد شد.
    چقدر براي ترجمه، گردآوري و تدوين كتاب وقت گذاشتيد، آيا مشكل خاصي در خصوص ترجمه و گردآوري و تحقيق داشتيد؟
    خوشبختانه مشكل خاصي در ترجمه و گردآوري آن وجود نداشت، ترجمه كتاب از فارسي به انگليسي حدود ۹ ماه طول كشيد و طبقه بندي كارهاي استاد شجريان نيز ۴۵ روز به طول انجاميد.
    از چه منابعي در گردآوري و تدوين اين كتاب استفاده كرده ايد؟
    از ۱۲منبع در تدوين و گردآوري اين كتاب استفاده شده، كه همه اين منابع در انتهاي كتاب «سروش مردم» ذكر شده است.
    ضمن مطالعه و بررسي كه در اين كتاب داشتم، مقدمه و متن كتاب خيلي زيبا نوشته شده بود ولي بعضي جاهاي كتاب داراي «اغلاط»است، تحليل و تبيين شما در اين زمينه چيست؟
    زماني كه اين كتاب در ايران چاپ شد بنده در ايران نبودم و كتاب را خانم بهنوس عرفانيان تصحيح كرده اند و متن كتاب بسيار كم غلط است، فقط مقدمه كتاب است كه در بعضي جاها «غلط» دارد و علت آن هم اين است كه چون من در آن موقع در ايران نبودم، مقدمه را از طريق «فكس» به ناشر ارسال كردم، مقدمه يك هفته مانده به نمايشگاه بين المللي كتاب به دست ناشر رسيد و كتاب نيز بايد تا شروع نمايشگاه چاپ مي شد، به خاطر تعجيلي كه در انتشار كتاب شده بود، بعضي جاها در مقدمه داراي غلط است، ولي جز مقدمه بعيد مي دانم كه در جاهاي ديگر اغلاط املايي آن چناني در آن بوده باشد.
    اين كتاب با وجود فروش خوبي كه داشته است ولي مثل اينكه از سوي استاد شجريان مورد تاييد قرار نگرفت، چرا كه ايشان اعلام كرده بودند كه «اين كتاب مورد تاييد من نيست»، به نظر شما دليل اين امر چه بوده است؟
    به نظر من، در حوزه نقد، هميشه بايد نقد بر مدار باز باشد و نقد بر مدار بسته، هيچ موقع نقد معتبر نيست. نقد در مدار بسته معمولاً، استبداد، خفقان و تحجر به وجود مي آورد و نقد در مدار باز مثبت انديشي و تفكر مثبت.
    حافظ مي گويد:

    كمال سر محبت ببين نه نفس گناه
    كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند
    من حال، تدوين و گردآوري اين كتاب را درخصوص آقاي شجريان انجام داده ام درحالي كه آقاي شجريان ۶۳ سال سن دارند و اگر سن آقاي شجريان را حساب كنيم، ايشان از ۲۵ سالگي در هنر ايران حضور دارند، پس ۴۵ سال وقت برده، براي بقيه افراد كه مطابق علاقه اي كه به استاد شجريان داشتند، درخصوص ايشان كار انجام بدهند، بنابراين در اين زمينه من هيچ گوي سبقتي را از كسي نربوده ام.
    ضمناً اين كتاب در برابر ملت و خوانندگان هست و همه آحاد مردم در اين زمينه مي توانند به قضاوت بنشينند، كه من حتي يك كلمه به حرف آقاي شجريان اضافه كرده باشم و ايشان هم حق دارند در هر مرجعي آن را مطرح نمايند، بنده فقط حرف هاي ايشان را طبقه بندي و ترجمه كرده ام و فكر مي كنم در اين زمينه نيز نبايد از كسي اجازه گرفت، مثلاً اگر كسي بخواهد در مورد حافظ كتاب بنويسد هيچ موقع نمي رود از حافظ اجازه بگيرد، ولي در مورد استاد شجريان نيز اين كار صورت گرفته است و به خاطر عشق و علاقه اي كه به ايشان و هنر ايران دارم، با كمال صداقت اين كار را براي دو دانشگاه بين المللي دنيا انجام دادم. بنابراين هيچ چيزي هم براي پنهان كردن ندارم، ولي متأسفانه در اين خصوص جوي فراهم شد مبني بر سوءتفاهم براي استاد شجريان.
    اولاً بزرگداشتي كه براي استاد شجريان قرار شد گرفته شود ايشان مخالفت كردند بنابه سفر استادان خارجي به ايران و بنا به حضور سفراي چند كشور آن موقع قرار شد كه اسم آن بزرگداشت به جشن فرهنگ و هنر ايران تغيير داده شود.اين مراسم كاري به استاد شجريان نداشت و مراسم مربوط به جشن فرهنگ وهنر ايران بود كه در فرهنگسراي نياوران در ۲۵ شهريور ۱۳۸۱ برگزار شد، ولي وضع به گونه اي تلقي شد كه اين مراسم براي استاد شجريان نبوده است ، چون خود ايشان مخالفت كردند، ما هم گفتيم چشم، مراسم را در كمبريج برگزار خواهيم كرد، حال چرا آقاي شجريان براي بزرگداشت در كمبريج موافق هستند و در ايران مخالف، آن را از خودشان بپرسيد.
    آيا مطالب اين كتاب قبل از چاپ مورد تأييد استاد شجريان قرار گرفته بود؟
    من فهرست مطالب را در خانه آقاي عليزاده به استاد شجريان نشان دادم يعني وقتي كه در تابستان ۱۳۸۱ به ايران برگشتم در منزل آقاي حسين عليزاده استاد شجريان را ديدم و مطالب را براي ايشان توضيح دادم هرچند كه دو ماه قبل از آن ايشان تمام ماجرا را مي دانستند چون در اكثر رسانه هاي ايران خبر انتشار كتاب سروش مردم به زبان انگليسي و فرانسه اعلام شده بود و در مصاحبه اي هم كه من با روزنامه آفتاب يزد داشتم اعلام كردم كه چرا من اين كتاب را ترجمه كرده ام .
    متأسفانه بعداً بنا به تماس هاي مكرري كه من و ناشرم با خانواده ايشان داشتيم و پيغامي كه براي ايشان گذاشتيم و به دليل كنسرت هاي مكرر دوره اي كه ايشان داشتند هيچ موقع موفق به ديدار و يا صحبت با ايشان در آخرين لحظه نشديم، جز همان ديداري كه در خانه آقاي عليزاده داشتيم.
    گفته شده است كه بيشتر مطالب اين كتاب از كتاب «راز مانا» استفاده شده است؛ اين موضوع را چگونه تبيين مي كنيد؟
    كتاب «راز مانا» توسط سه نفر به صورت مصاحبه با استاد شجريان تهيه شده است، در داخل آن حدود ۳۵ نكته جالب بود كه من آن ۳۵ نكته را استخراج كردم و در منابع و مآخذ كتاب هم به عنوان اولين منبع ذكر كردم، جز آن ۳۵ نكته تمام حرف هاي تكراري استاد شجريان را حذف كردم، اما به عنوان يك منبع و مرجع من اجازه داشتم از آن كتاب استفاده نمايم و خيلي واضح هم اين منبع را ارائه داده ام و اسم برده ام و حتي خود نويسندگان كتاب «راز مانا» سروش مردم را دريافت و مطالعه كرده اند و بنا به شهادت خودشان مي توانيد بپرسيد كه من چند درصد از كار آنها برداشت كرده ام.
    آن گونه كه در رسانه ها اظهار شده است مثل اينكه اين كار به عنوان كار آكادميك مورد تاييد استاد قرار نگرفته است، شما چه نظري در دفاع از اين كتاب داريد؟
    استاد شجريان به عنوان يك موسيقيدان حرفشان قابل احترام است، با وجود كمال احترامي كه براي ايشان قائل هستم، اما نظر ايشان كه به عنوان يك شخصيت آكادميك درخصوص كار آكادميك اظهار نظر بكنند، نظري شخصي بيش نيست. نكته دوم اينكه بنده در مقدمه كتاب در آخرين سطر گفته ام «پس از مقدمه آنچه مي آيد جملگي حرف شجريان است و من صرفاً مطالب را حك و اصلاح و طبقه بندي كرده ام».
    نقدهايي هم درخصوص اين كتاب به چاپ رسيد در اين زمينه چه نظري داريد؟
    بله. نقدهايي در اين زمينه نوشته شد ولي دو نقد جانبدارانه و تخريب گرانه منتشر شد، كه يكي غرض آلود و آميخته به احوال شخصيه بود و ديگري طنزآميز و كودكانه!
    متاسفانه در اين نقدها هتاكي جايش را به منطق داده بود و چون هر دو نقد فاقد تحليل آكادميك و انديشه اي روشمند بود از پاسخ دادن امتناع كردم. زمان و جامعه بهترين داورانند. به نظر من بايد با انديشه با مدارا برخورد كرد.
    نقد علمي چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟
    در موقع نقد، اگر نقد، نقد سالم و علمي باشد بسيار معتبر و جالب است و بنده نيز سر تعظيم به نقد سالم فرود مي آورم، اما زماني كه نقدي با عقده، غرض و سوءتفاهم، انديشه هاي بيمار و تفكر نادرست مواجه بشود، متاسفانه آن نقد جز دامن زدن به سوءتفاهم چيزي در جامعه به بار نخواهد آورد.
    بنابراين تاكنون بعضي نقدهايي كه بر اين كتاب نوشته شده غيرعلمي و غير آكادميك بوده است و بعيد مي دانم كه استاد شجريان به عنوان يك هنرمند بين المللي تحت تاثير مطالب و نقدهاي غيرعلمي قرار گرفته باشند. درست است كه ما در جهان سوم زندگي مي كنيم ولي از هنرمندان مان انتظار نداريم جهان سومي برخورد كنند. انتظاري كه از ايشان دارم همين است تا به پرواز دربياييم، عقابي كه در ۱۳ هزار پايي پرواز مي كند را هيچ موقع با كلاغي كه در ۱۰ متري پرواز مي كند نبايد مقايسه كرد!
    http://payam.malakut.org/archives/001440.shtml

  8. جلسه نقد کتاب عرفان قانعی فرد
    تعصبات قومی، عدم پذیرش نقد و بت شدن افراد، چالش های مطالعات تاریخ معاصر کردها
    هنوز بعضي از رهبران سياسي نمي خواهند نقدهاي صريح را بشنوند و نوعي بت مقدس در اين باره محافظت مي شود و كار كردن در اين باره براي محقق بومي اهل منطقه سخت است.

    بررسي روابط ايران و عراق در تاريخ معاصر» و همچنين نقد و بررسي «کتاب خاطرات جلال طالباني» رئيس جمهور عراق با حضور شخصيت­هاي دانشگاهي و محققين تاريخ معاصر در محل كتابخانه ملي ايران برگزار ­شد.
    جلسه سخنراني و پرسش و پاسخ « بررسي روابط ايران و عراق در تاريخ معاصر» و همچنين نقد «کتاب خاطرات جلال طالباني» رئيس جمهور عراق نوشته و تحقيق دکتر «عرفان قانعي فرد»، با حضور شخصيت­هاي برجسته دانشگاهي و محققين تاريخ معاصر در ساعت ۱۰ صبح امروز دوشنبه (۱۰ خردادماه) امسال، در محل سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران برگزار شد.

    اين نشست كه با رياست دکتر «اسعد اردلان» استاد حقوق بين­الملل بخش مطالعات وزارت امور خارجه به عنوان رئيس جلسه اداره شد در ابتدا «علي گلالي» به نمايندگي از سفارت كشور عراق و بجاي «محمد مجيد اليشخ» سفير عراق در ايران به ايراد سخنراني پرداخت و در ميان سخنانش به پيوندهاي تاريخي، فرهنگي و اجتماعي بين ايران و عراق اشاره نمود.

    وي گفت: وقتي ما عراقي­ها به ايران مي­آييم احساس زندگي در ميهن خود مي­كنيم و برخورد دولت ايران با مردم عراق جدا از ساير همسايگان بوده و اين خاطره­اي خوب براي مردم اين كشور است.

    «علي گلالي» در ادامه به نقش جلال طالباني رئيس جمهور عراق ميام دو كشور اشاره كرد و گفت: نقش طالباني در پيوند ميان دو ملت حائز اهميت است و در ۵۰ سال گذشته فعاليت گسترده در سياست عراق داشته است و تأثير شگرفي در اين علايق ميان ملت­هاي ايران و عراق داشته است.

    نماينده سفارت كشور عراق در اين نشست در پايان سخنانش گفت: بعد از سقوط صدام

    در سال ۲۰۰۳ جلال طالباني براي روابط با جمهوري اسلامي ايران و همسايگي با اين كشور بيشتر از ساير كشورها اهميت ويژه­اي قائل شد و رئيس جمهور عراق بر تمام فشارهاي داخلي فائق آمده و هم اكنون روابط ايران و عراق در سطح بسيار گسترده­اي است كه خاطرات ناگوار و اسفبار زمان صدام را از بين مي­برد.

    در ادامه اين نشست دكتر صادق زيبا كلام استاد علوم سياسي دانشگاه تهران، پژوهشگر و تحليلگر سياسي در مورد «بررسي روابط ايران و عراق تا قرارداد ۱۹۷۵» و در ابتداي سخنانش اشاره­اي تاريخي به اين موضوع نمود و به اختلافات ايران با دولت عثماني پرداخت.

    وي همچنين گفت: در ميان دو كشور ايران و عراق كليد قضيه «شط العرب» است، من معتقدم نام خليج فارس، خليج فارس است به هيچ شيوه­اي تغيير نخواهد كرد و همچنين نام «شط العرب»، «شط العرب» است و تغيير نام آن چيز خاصي را عوض نخواهد كرد و تغيير نام «شط العرب» روي ملاحظات سياسي همان قدر غلط است كه تغيير نام خليج فارس.

    رژيم شاه در آن زمان از اكراد حمايت نمود و سلاح و تجهيزات نظامي در اختيار آنان قرار داد و در مقابل نيز صدام به مخالفان رژيم شاه در بغداد كمك نمود. و در اين بين اولين جرقه درگيري و شعله را صدام در «شط العرب» ميان دو كشور كشيد.

    يك چيزي را بايستي با نهايت شرم بگويم كه ما دو كشور ايران و عراق ۱۴۰۰ سال است نتوانستيم قادسيه را فراموش كنيم. و بايستي سعي كنيم كه آن را فراموش كنيم.

    در سال ۱۳۵۳ ايران و عراق تار مويي با جنگ فاصله داشتند. الجزايري­ها و ديگران پادرمياني كردند و قرارداد ۱۹۷۵ بين دو كشور امضا شد و خط تالووگ ملاك قرار گرفت. و شط العرب بين ايران و عراق ملاك قرار مي­گيرد، به نظر من عراق تحت فشار، قرارداد ۱۹۷۵ را قبول كرد.

    قرار داد ۱۹۷۵ به جاي چانه­زني از اعمال فشار استفاده شد.

    بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ارتش نيرومند ايران از بين رفته بود و عراق به نظرش رسيد كه بهترين زمان ممكن براي فسخ قرارداد ۱۹۷۵، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي است. عراق اين را متوجه نشد كه اين انقلاب مردمي است و براي آن مبارزه مي­كنند و همه داوطلب شدند و به جبهه رفتند و مردم ايران ارتش عراق را در اين جنگ شكست داد.من معتقدم كه مسأله «شط العرب» هنوز بين دو كشور ايران و عراق حل نشده است و گاه­گاهي مسئولين عراق به آن اشاره مي­كنند و خواهان حل اين مسأله هستند.

    در ادامه دكتر «جلال جلالي­زاده» استاد الهيات دانشگاه تهران و نماينده سابق مردم سنندج در مجلس شوراي اسلامي در مورد «نقش طالباني در روابط ايران و عراق» گفت: ايراني­ها و عراقي­ها داراي نقاط مشترك زيادي هستند شخصت طالباني براي ما كردها داراي فراز و نشيب فراواني است و انساني است مثل تمام انسان­هاي ديگر. از ۱۵ سالگي وارد دنياي سياست شده­اند و در منطقه حساس كردستان و خاورميانه به ايفاي نقش پرداخت.

    وقتي در مورد طالباني صحبت كرديم نمي­توانيم به نقش كردها اشاره نكنيم. طالباني با توجه به ديدگاه­ها و تلاش­هايي كه در اين مدت كشيده­اند مي­تواند به عنوان يك شخصيت در منطقه خاورميانه حائز اهميت باشد.

    امروز جلال طالباني مي­تواند به عنوان يك شخصيت برجسته تأثير خاصي بين روابط ايران و عراق

    داشته باشد. و اكنون طالباني شخصيت مورد اعتمادي است و در سطح بين­المللي نيز جايگاه قابل قبولي دارد.از مهمترين كارهاي جلال طالباني مي­توان به اين موارد اشاره كرد: امنيت در روابط بين ايران و عراق و خاورميانه آرام و امن. و همچنين وجود طالباني به عنوان رئيس جمهور در عراق بسيار لازم و ضروري است

    در ادامه جلسه «بررسي روابط ايران و عراق در تاريخ معاصر» دكتر «فياض زاهد» استاد تاريخ دانشگاه آزاد و روزنامه­نگار در مورد «تأثير قرارداد ۱۹۷۵ تا آغاز جنگ تحميلي» به ايراد سخنراني پرداخت و گفت: اهميت قراراد ۱۹۷۵ نمي­توان از ياد برد اما وجود جنگ باعث سوء استفاده كشور عراق واقع شد.

    در بخش ديگري از اين جلسه نيز دكتر «عرفان قانعي فرد» محقق تاريخ معاصر و مؤلف کتاب خاطرات «جلال طالباني» رئيس جمهور عراق در مورد « چالش­هاي تحقيق درباره تاريخ معاصر عراق » به ايراد سخنراني پرداخت.

    وي گفت كه :‌در تاريخ معاصر به وي‍ژه قوميت شناسي مشكلات زيادي وجود دارند و به سختي مي توان در ان فضاي روستايي و عشايري حرف جديد داشت زيرا هنوز تعصب هاي زيادي در اين باره وجود دارند و هنوز بعضي از رهبران سياسي نمي خواهند نقدهاي صريح را بشنوند و نوعي بت مقدس در اين باره محافظت مي شود و كار كردن در اين باره براي محقق بومي اهل منطقه سخت است. وي در ادامه به بعضي مطلق باوري در سخنان دكتر زيباكلام اشاره كرد و ان را در كار تاريخ مقبول ندانست و فرصت طلبي سياسي خواند. در ادامه اشاره داشت كه در اين كتاب شايد بعضي سخنان براي نخستين بار از ارشيوهاي امريكا و لندن و روسيه و بعث و ساواك بيرون كشيده شده و نقل قول بسياري از چهره هاي سياسي و تاريخي جهان امده است و شايد براي نسل هاي بعدي مقبول باشد و اغاز حركتي جديد باشد و اما متعصب هاي خشك انديش انرا انحراف مي دانند. اما نسل جوان كم كم همه خاطرات و تحقيق ها را خواهد خواند و از سفارشي نويسي و مصلحت ها خواهد گريخت. قانعی‌فرد در ادامه ابراز داشت دکتر زیبا‌کلام از طرف حزب دمکرات دستگیر و حکم اعدام وی از سوی قاسملو رصادر شده و سند آن موجود است که این گفتار دروغین از طرف زیبا‌کلام ” کذب محض ” عنوان شده و زیبا کلام هم گفت سخن آن آقا کذب است و کومله وی را دستگیر کرده است.

    در ادامه جلسه «مرتضي رسولي» محقق تاريخ معاصر و عضو مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران مطلب «ضرورت تحقيق تاريخ شفاهي قوميت­ها» را ارسال داشته بود. وي به دليل فوت مادرشان نتوانستند كه در اين جلسه حضور پيدا كنند
    http://diarunadiar.blogfa.com/post-118.aspx

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  گۆڕین )

Connecting to %s