خاطراتی از جنگ ۲۴ روزه ی سنندج / مینو همیلی

نوشته زیر چکیده ای است از خاطرات مربوط به دوران جنگی که در آن شرکت داشتم .امیدوارم در آینده ای نزدیک بتوانم آنرا به صورت کامل بنویسم.  بهار برای هر کس یاد آورطراوت، شادابی و سرسبزی است بهار ۵۹ برای من معنای دیگری یافت. بهار مردم سنندج با خون بسیاری رنگ سرخ گرفت. دیگر بوی دل انگیز اقاقی های سفید در کوچه های شهرم نپیچید و به جای آن اردیبهشت تجسمی شد از سرکوب عریان حاکمان هار جمهوری اسلامی. شهرم از بوی خون و باروت و فریادهای خفه در گلوی مردم انباشته شد.
جنگ بیست و چهار روزه سنندج در ادامه لشکر کشی رژیم جمهوری اسلامی به کردستان در ٣۱ اردیبهشت ۵۹ آغاز شد. رژیم بیش از آن نمیتوانست حضور گروههای سیاسی و مسلح را در کردستان تاب بیآورد. قبل ازآن شهر سنندج توسط شورای منتخب مردم اداره میشد. تمام سازمانها واحزاب سیاسی از راست و چپ در فضایی بسیار دموکراتیک در این شهر مستقر بودند وآزادانه فعالیت داشتند، شورای شهر سنندج با رأی مردم نمایندگانی را برگزید که بعدها حدودأ۵۵ شورای محلی را سازمان دادند که با نام محلی” بنکه “در محلات شهر دایر شدند و به سازماندهی مردم پرداختند.از جمله این سازماندهی ها، آموزش نظامی، آموزش امداد، آموزش های سیاسی، ( از طریق مناظره سخنگویان احزاب و هسته های مطالعاتی) و کارهای فرهنگی( مثل نمایش فیلم) بودند یکی از فعالیت های اجتماعی برجسته شوراهای محلی،اقدام به ترک اعتیاد معتادان شهر بود .

 نام بنکه محل سکونت من “بنکه قطارچیان ” بود در آنزمان من نوجوان بودم و در بنکه آموزش نظامی وامداد می دیدم همچنین من مسئول جمع آوری روزانه نشریات تمام سازمانهای سیاسی مستقر در شهر، و در دسترس قرار دادن آن برای مردم محل بودم، یعنی هر روز به مقر سازمانهای مختلف از جمله، سازمان چریک های فدایی خلق، کومله، حزب دموکرات، پیکار، وحدت کمونیستی، اتحادیه کمونیستها، راه کارگر، رزمندگان، چریک های فدایی و حزب توده مراجعه و نشریات، اطلاعیه ها، و خبرنامه های آنان را دریافت میکردم و بر روی میزی جلو بنکه میگذاشتم تا مردم محل نشریات مورد علاقه خود را بردارند.

 آن جو و آن شرایط از دستآوردهای انقلاب ۵۷ بود و سندی برای اثبات ایستادگی مردم کردستان در مقابل رژیمی که هدفش شکست انقلاب ۵۷ بود، هر چند مردم آن دیار بهای سنگینی را برای آن پرداخت کردند.

 خاطرات آن دوران و آن فضای باز سیاسی برای من، زیباترین خاطرات در تاریخ فعالیت سیاسی و اجتماعی ام میباشد .

 هدف رژیم از به راه انداختن جنگها تصفیه حساب با مردم و سازمانهای سیاسی بود تا بتواند در کردستان حاکم شود به همین دلیل بار دیگر جنگی نابرابر و خونین را به مردم سنندج تحمیل کرد. هر چند جنگ ۲۴ روزه سنندج اولین جنگ نبود اما از نظر مدت زمان و سرکوب وحشیانه و کشتار مردم با بقیه حملات رژیم، قابل قیاس هم نبود.

 نیرو های سرکوب گر رژیم طی ۲۴ روز به هر طریقی که می توانستند بر روی مردم آتش گشودند و هزاران نفر کشته و زخمی شدند طی آن مدت نیروهای سرکوبگر، با پرتاب راکت توسط هفت هلی کوپتر، همچنین خمپاره انداز، توپ و گلوله از طرف پادگان و مقر پاسداران (باشگاه افسران) و مزدوران محلی و ..، نقاط مختلف شهر سنندج را به آتش و خون کشیدند.

 من در این جنگ شاهد جنایتی تاریخی وحشتناک بودم. همانند فیلمهای جنگ جهانی دوم، جنگ میان مردم شهر سنندج به همراه نیروهای مسلح از یک طرف و و نیروهای سرکوبگر رژیم اسلامی از طرف دیگر. من در این جنگ شرکت داشتم حضوری که به بخش جدائی ناپذیر خاطراتم بدل شده است.

در آن زمان من به عنوان امدادگر در اتاق عمل بیمارستان شهدا فعالیت می کردم، شهین باوفا مترون (سرپرستار) بیمارستان “شهدای” سنندج از بین امدادگران مرا برای اینکار برگزید چرا که معتقد بود فرز و چابک هستم و برای آن کار مناسب. او به من گفت در بین گروهی که تحت عنوان امداد پزشکی از تهران به بیمارستان شهدا اعزام شده اند به یکی دو مورد مشکوک است از جمله دکتری جراح ، او اضافه کرد که من میبایست چهار چشمی مراقب اتاق عمل باشم مبادا کسی به مردم و پیشمرگه های مسلح زخمی به هنگام عمل آسیبی برسانند. اتفاقأ نظر شهین باوفا درست از آب در آمد و من خصومت آن دکتر را نسبت به پیشمرگان میدیدم حتی در موردی یکی از افراد مسلح هم محله ایم که هم اکنون شاهد زنده آن ماجراست را نجات دادم .ساعت حدودأ ۱بامداد بود پیشمرگه ای زخمی را به اتاق عمل آوردند آن دکتر جراح اصرار داشت که دست پیشمرگ بشدت آسیب دیده و باید دستش را میبریدند من سریعأ و سرآسیمه به سراغ یک دکتر هندی کشیک که روبروی بیمارستان منزل داشت رفتم و گفتم دکتر.. دکتر .. میخواهد دست دوست مرا قطع کند، شاید لازم نیست… خواهش میکنم شما بیا و فرد زخمی را ببینید. دکتر هندی پذیرفت و با من به بیمارستان و اتاق عمل آمد و با دقت و حوصله بسیار دستی که بشدت از ناحیه بازو آسیب دیده بود را بخیه کرد و خوشبختانه آن عزیز دستش را از دست نداد.

 زخمی ها به حدی زیاد بودند که در راهرو ها و در رختکن اتاق عمل ساعتها در انتظار جراحی نگه داشته می شدند، من باید ست های عمل را شسته و در اتوکلاو میگذاشتم محل زخمها را شستشو میکردم و گاهی در نقش پرستار کنار دست جراحان، وسایل جراحی را بدستشان میدادم.

وقتی دست و پاهای بریده را به سرد خانه می بردم اجساد تا سقف روی هم انباشته بودند. شبها میترسیدم چون چراغهای حیاط بیمارستان خاموش بودند و من کم سن و سال بودم برای همین با عجله و هراس شدید از همان پنجره‍ی شکسته ای سردخانه دست و پاها را به سردخانه می انداختم. اجساد را نمیتوانستند در گورستانها دفن کنند ،مردم قالبهای یخ را ازمنازل خود میاوردند و روی اجساد میریختند.

 بارها اطراف بیمارستان مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و شیشه های اتاق عمل شکستند. من احساسات متناقضی داشتم به خاطر شور کمک به مردم سر از پا نمیشناختم، خستگی نمیشناختم واز گلوله نمیترسیدم، اما با دیدن مرگ پرستارانی چون ناهید بقالپور و یاران امدادگر فرح اطلسی ها، زنان حامله ، کودکان، پیر و جوان شهرم دلم بدرد میآمد، در آنروزها بسیار کم می خوابیدم.

بیاد دارم پس از چند روز در پذیرش اتاق عمل درحالیکه از فرط خستگی روی صندلی خوابم برده بود برادرم مرا تکان داد و گفت تو می میری به خانه برو و کمی استراحت کن. گاهی مادرم برای من و پرسنل اتاق عمل غذا میآورد، دکترها و پرستاران با من بسیار مهربان بودند و با یکی از پرستاران مهربان زن، که از صلیب سرخ آمده بود دوست شدم و چند بار برای استحمام به منزل رفتیم.

 گاهی به همراه دیگر رفقای امدادگرم با آمبولانسی برای جمع آوری زخمی ها در سطح شهر و بردن کمک های دارویی و کیسه های خون به بیمارستانهای مخفی مثل “بنکه آقازمان” می رفتیم که از طرف مقر پاسداران(باشگاه افسران) با تفنگ های دوربین دار به ما تیر اندازی می شد، دهها تن از دوستانم در کنار من جان باختند.

 می خواهم به دو خاطره اشاره کنم که بوی خون و باروت میدهد و بیانگر عمق فاجعه است. به راستی که دنیای کودکی و نوجوانی ما به جای شادی صرف چه شد و در آن شرایط من مجبور به انجام کارهایی شدم که بعضی از بزرگترها هم از عهده اش بر نمی آمدند. اما گاهی به دنیای واقعی خودم برمی گشتم.

 یکی لحظه ای بود که درمحله ” آغازمان ” هنگام بازگشت از یک بیمارستان مخفی باید از یک مسیر بسرعت میگذشتیم تا مورد هدف پاسداران واقع نشویم در حالیکه میدویدم چشمانم به یک بسته بزرگ آدامس استیک افتاد که نتوانستم چشم از آن بپوشم خم شدم و آنرا بلند کردم و فرار کردم نمیدانم تیرهایی که به اطرافم و روی زمین میخورد چگونه به من اصابت نکردند.

 خاطره دیگر شاید بتواند بیانگراحساسات لطیف و عاشقانه دختری ۱۵ ساله و پسری شاید ۱٨ ساله در آن فضای خون و باروت باشد. شبی درراهرو بیمارستان عده ای جوان را که ساکن محله “شالمان” بودند و در داخل مینی بوسی همگی از ناحیه پا زخمی شده بودند را مشاهده کردم که یکی از آنان به نام “ایرج لعلی” تیر به استخوانش خورده بود و از شدت درد و تب هذیان میگفت من دستانش را میگرفتم اما او با قدرت تمام دستانم را کنار میزد و از انجام پاشویه خودداری می کرد. فردای آنشب به اتاقی که همه آن جوانان در آن بودند رفتم گویا آن پسر را دوستاش سرزنش کرده بودند که چرا مرا هنگام پاشویه اذیت کرده و در واقع او را در عالم جوانی دست انداخته بودند که چرا دستان مرا پس زده بود! چند بار همان هذیان گویی ها را تکرار کرد و من همان کمک ها را انجام دادم، بی خبر از اینکه دیگر آن تب ها هذیانات واقعی نبودند! تا اینکه یک بار مرا با نوازش کردن دستانم متوجه کرد. در آن فضای رعب آور و خونین آن احساسات خوشایند با آن ناملایمات دیگر در تضاد بودند.

 چند روز بعد ایرج و دوستانش را به بیمارستان مخفی بردیم یکی دو بار به هنگام بردن دارو و زخمی ها به او سر زدم مدت ها پس از جنگ یکبار در خیابان او را دیدم و با هم گپی زدیم دیگر ندیدمش تا اینکه در زندان شنیدم که به صف پیشمرگان پیوسته بود و در درگیری با پاسداران جانش را از دست داده است. نیروهای حکومتی پیکر ایرج لعلی را در شهر برای “عبرت” جوانان به نمایش گذاشته بودند. یادش گرامی.

 بالاخره نیروهای مسلح تصمیم گرفتند برای جلوگیری از تلفات بیشتر مردم؛ از شهر خارج شوند و سنندج بعد از مقاومتی خونین به تصرف جمهوری اسلامی در آمد و روی تلی از اجساد بهترین و انقلابی ترین فرزندان مردم، جمهوری اسلامی پایه های حکومتش را در آنجا محکم کرد.

دستگیری و اعدام هادر ابعاد وسیع شروع شدند.

خانه به خانه را جستجو می کردند. گویا مزدوران محلی ودکتری که شرح حالش را گفتم امدادگران را برای پاسداران شناسایی کرده بودند. بسیاری از جمله شهین باوفا که در کمک و همیاری به مردم زخمی نقشی ارزنده و فراموش ناشدنی داشت را دستگیر و اعدام کردند. در آنزمان در محل پلیس راه سنندج ایستگاه ایست بازرسی خطرناکی دایر شده بود. ماموران حکومت هر کسی که نامش در لیست شان بود را به هنگام خروج دستگیر میکردند. من توانستم با شناسنامه ای جعلی و به کمک آشنایی از مانع عبور کنم و روانه ی شهر کرمانشاه شوم.

 یاد تمامی چانباختگان و اعدامی های جنگ ۲۴ روزه‍ی سنندج گرامی باد.

Advertisements

تاگەکان: , , , ,

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: