به ققنوس های ديار ما/ نامه فرزاد کمانگر به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن

نازنينم سلام ، روز زن است ، همان روزي که هميشه خدا منتظرش هستم .
در اين روز به جاي دستان مهربان تو ، شاخه گل نرگسم را آراسته خيال پريشان تر از گيسوانت مي نمايم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود ديده است و نه عطر گل ياس . دو سال است چشمان بي قرار چند قطره اشک از سر ذوق و خوشحالي است تو بهتر مي داني که همه روزهاي سال براي رسيدن به اين روز لحظه شماري مي کنم اما امروز مانده ام براي اين روز چه هديه اي مناسب توست آواز ” مرا ببوس ” يا آواز ” باغچه پاشا “2 يا شمعي که روشني بخش خاطراتمان باشد اما نازنينم نه صداي آوازم را مي شنوي و نه مي توانم شمعي برايت روشن نمايم ، اينجا ارباب ” ديوارها ” شمع ها را نيز به زنجير مي کشد شاعر هم نيستم تا به مانند آن ” پير عاشق به کالبد باد ، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد “

3
يا غزلي برايت بسرايم که وزن آن آلام هزاران ساله ات باشد و قافيه اش معصوميت نگاهت ، تازه تو به زبان مادريمان هم نمي تواني بخواني ، وگرنه چون “ناله هيمن”3 هر شب مهمان مهتابت مي کردم به ناچار به زبان “فروغ ” برايت مي نويسم تا نگويي که “کسي به فکر گلها نيست” يا “دلم گرفته است ” مي نويسم تا من هم ايمان آورده باشم به آغاز “فصل پنجم”
اما راز بي قراري من و روز تو : گلکم من در سرزميني به دنيا آمده ام که زنانش بسان همه زنان دنيا نه نيمي از همه ، که “نيمي از آسمان اند” اولين گريه زندگي ام را در اين سرزمين و همصدا با فرياد صداي زناني سر دادم که همراه با رقص شعله ها درس اعتراض و تسليم نشدن را به آتش مي آموختند.
غنچه اولين خنده کودکانه به هنگامي بر لبانم شکفته شد که درختان کهن سال بلوط به راز ماندگاري و سلابط زنان سرزمينم غبطه مي خوردند و اولين قدم هاي زندگي ام و در همان مسيري گذاشتم که پيشتر آلاله ها گام هاي استوار زنانش را در سخت ترين و سرکش ترين قله هاي زندگي و تاريخ با شبنم صبحگاهي جلا بخشيده بود .
زناني که امروز هم سرود عشق و ايستادگي را در گوش ديوارها نجوا مي کنند ، لاي لاي کودکان سرزمين من همان سرودي است که انسان ها در برابر” آسرويدت ها “و ” ايشتارها ” نخستين معبودهاي بشريت زمزمه مي کردند.
پس چگونه ممکن است روز تو “قربان”م و “نوروز”م نباشد بسياري چون تو سالها در کنار پنجره چشم به راه عزيزانشان اند تا بازگردند فرقي نميکند کي … همراه با اولين برف زمستان که گنجشک ها را با مشتي گندم ميهمان تنهايشان مي کنند ، يا هنگامي که براي بازگشت پرستو ها خانه را آب و جارو مي نمايند يا نه ، زماني که خدا را مهمان سفره افطارشان مي نمايد … تو نيز براي چنين روزي با تن پوشي به رنگ آسمان و لطافت ” سيا چمانه عثمان “4 و ” شاخه برزرن ” و گردنبندي از ميخک منتظرم باش چون ميخک براي من يادآور بوي زن ، بوي سرزمينم ، بوي جاودانگي و در يک کلام بوي توست تا آن زمان به خالق شبنم و باران مي سپارمت .

1-نام نامه اشاره اي است به آمار بالاي خودسوزي در ميان زنان شهرمن که دردي است جانکاه که از کودکي ذهنم را مي آزارد.
2-باغچه پاشا شاهکاري از گورا شاعر کرد که عمردزهعي با صداي مخملي آن را جاودانه کرده است . داستان دختري است که از گل زرد و سرخ ميخواهد ، عاشق براي پيدا کردن گل مجبور ميشود وارد باغ گل پادشاه شود ، گل سرخ را مي آورد ولي سرخي گل از رنگ خون جوان است که تير خورده.
3-اشاره به استاد قباد جلي زاده شاعر نازک خيال سليمانيه و يکي از شعرهاي زيبايش
4-سيا چمانه : نوعي آواز بسيار زيباي کردي است که در وصف طبيعت و معشوق گفته مشود . عثمان هورامي، استاد مسلم و جاودانه اين نوع آواز است.
5-برزرن : گلي بسياز خوش بو و کم ياب در ارتفاعات کوه شاهو
6-مرا ببوس : احسان گل نراقي
7-نامه خطاب به يک معشوقه خيالي است

Tags: , , , , , , , , , ,

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s


%d bloggers like this: