شبح پوپولیسم راست بر فراز کردستان/ صلاح خدیو

قرن بیستم کوچک (۱۹۱۷-۱۹۹۱) اصطلاحی است که كه ای . جی هابزبام ، مورخ انگلیسی برای توصیف تاریخ بخشی از سده گذشته به کار می برد که در آن اتحاد شوروی وجود داشت . حضوری سنگین و اثرگذار که تقریباً هیچ حوزه ی فردی و اجتماعی تمدن بشری در این دوره از دایره ی نفوذ و تأثیر آن مصون نمانده بود. هابزبام با بیانی توصیفی و تحلیلی به روایت تاریخ قرن بیستم کوچک پرداخته و در عین حال دلبستگی و گرایش عاطفی اش به چپ را هم فراموش و پنهان نمی کند. دلبستگی ای که البته هیچگاه موجب ایجاد خدشه در سبک و اسلوب علمی و ی نمی شود. بدون شک برجسته ترین نکته در آثاراو، اجتناب از تحلیل های فراتاریخی و در نظر گرفتن تاریخیت تاریخ است.  برهمین اساس نقشی ویژه وبنیادی برای گفتمان واندیشه ی مسلط زمان قائل است. ریچارد رورتی فیلسوف معاصر آمریکائی در سفر اخیر خود به ایران، برای بیان اهمیت تاریخیت اندیشه ها و اشیاء به نقل از هگل به نکته ی نغزی اشاره نمود: « فلسفه زمانه خود را اندیشه کردن است.» به نظر می رسد که هابزبام به نحو موفقیت امیزی این پند فلسفی را به حوزه ی تاریخ نگاری تسری داده و در روایتش به خوبی زمانه و به خصوص قرن بیستم کوچک را «اندیشه» می کند. مثلاً او باتشریح جامع و مناسب فضای سیاسی،‌اجتماعی و گفتمان دهه های سی و چهل و پنجاه به درستی ادعا می نماید که در این دوران، ناسیونالیزم معادل و مساوی چپ بود.

چه بیشتر جنبش ها و نهضت های آزادی بخش ملی یا تحت تأثیر گفتمان حق تعیین سرنوشت لنینی بودند و یا با چپ بین الملل پیوندهای عمیق و انکار ناپذیر داشتند و حتی آنهایی که عملاً چپ یا کمونیست هم نبودند، بلافاصله بعد از پیروزی و نیل به استقلال ملی، خود را چپ یا سوسیالیست می خواندند ودست به تأسیس جمهوریهایی از نوع «دموکراتیک خلق »، »سوسیالیست »،«خلقی » و … می زدند. البته در این دوره که چپ بودن در اوج درخشش واعتبار خود بود، فقط ناسیونالیست ها با آن همسانی پیدا نمی کردند. در زمان جنگ جهانی دوم و هولوکاست یهودیان به دست نژادپرستان نازی،‌از دید هربرت مارکوزه فیلسوف مارکسیست یهودی تبار، « یهودی بودن » به طور عینی با «چپ بودن »مترادف بود. البته یهودیت مارکوزه از هر دکترین و مذهبی آزاد و به ویژه مخالف نژادپرستی صهیونیستی بود و « تبلور زنده ای بود برای همه ی اشکال تاریخی ستمی که انسانیت کشیده است.» اما بر عکس در دهه های شصت و هفتاد میلادی،‌این « فلسطینی بودن» بود که به طرز بسیار عینی تری معادل « چپ بودن» شده بود و احزاب و سازمان های گوناگون فلسطینی و در کل « انقلاب فلسطین » ارج و قرب و اعتبار فراوان نزد انواع چپ، از چپ های « نو » اروپایی گرفته تا چپ های اردوگاهی چینی، روسی، ‌آلبانیائی و … داشتند. دراین دوران در ایران هم، چپ ها از مذهبی گرفته تا مارکسیست، از انقلاب فلسطین؛ ‌ایده، الهام، ایدئولوژی، مشروعیت و حتی آموزش نظامی و اسلحه می گرفتند. در این فضای گفتمانی بود که به سیاق سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) ، گروهی به نام سازمان آزادی بخش ایران تأسیس و یا عده ای از چپ های جوان « گروه فلسطین » نام می گرفتند، فقط به این دلیل که در مسیر رفتن به اردوگاههای فلسطینی به قصد آموزش نظامی،‌از طرف رژیم به دام افتاده و دستگیر شده بودند.

دراین دوران اما در میان کردها هم مسابقه ی چپ روی داغ بود. حتی داغ تر از خیلی جاهای دیگر.

کرد بودن معادل چپ بودن شده و پیوندهای عمیق مستقیم و غیر مستقیمی هم با فلسطینی بودن پیدا کرده بود. تمام احزاب ناسیونالیست حاضر در صحنه در همه ی بخش های کردستان، در اساسنامه و مرامنامه ی خود، بندهایی داشتند که بیانگر کمونیست و یا مارکسیست بودن آن ها بود. برای جلال طالبانی دبیر کل اتحادیه میهنی کردستان، دوستی و مراوده با جرج حَبَش رهبر « جبهه ی خلق برای آزادی فلسطین » افتخاری بزرگ محسوب و احزاب معتدل تری مانند حزب دمکرات کردستان ایران هم با جناح « الفتح ساف» ارتباط گرم و دوستانه داشتند. در این زمینه جلیل گادانی در خاطراتش از نامه ای می گوید که هنگام محاصره بیروت در سال 1982، دفتر سیاسی حزب دمکرات برای یاسر عرفات فرستاده و از او دعوت کرده بود، هنگام خروج از لبنان با چریک هایش در مناطق تحت کنترل این حزب در کردستان ایران مأوا بگیرد! شاعران کرد هم با تکرار ترجیح بند »فلسطین» در اشعارشان به تراکم اتمسفر این فضای گفتمانی یاری رسانده وهر چه بیشتر کمپلکس فلسطین را به سنتز کرد و چپ می افزودند! اما پایان قرن بیستم کوچک و فروپاشی شوروری همه چیز را عوض و هر چه را که چپ بود، یک شبه به راست تبدیل نمود. به قول مارکس «هر آنچه سخت و استوار بود، دود شد و به هوا رفت» البته این تحول، ‌طبیعی،‌ تدریجی و درونزا نبود. درکردستان هیچ گونه سابقه و سنت فکری و روشنفکری و حتی سیاسی چپ وجود نداشت. بلکه مطابق مدل جوامع پوپولیست و توده گرا، درگذر زمان »توده» ای از »چپ« متراکم و انباشته شده بود که با تلنگر تاریخ به پهلوی « راست« افتاد و عصر راست کیشی آغاز شد؛ راست کیشی دینی، سیاسی و روشنفکری. بلافاصله احزاب راست دینی اعلام موجودیت کردند. احزاب ناسیونالیست چپگرا هم، یا بی سرو صدا و یا در اولین کنگره بعد از تحولات اخیر،مبادرت به حذف و تغییر بندهای مرتبط با ایدئولوژی مارکسیستی از اساسنامه شان نمودند. روشنفکران هم با نقد و طرد هر آنچه »ایدئولوژی» نام داشت به استقبال فضای جدید رفته و به تئوریزه کردن« راست روی» و حتی در مواردی اولترا محافظه کاری و «راست جدید بودن» پرداختند.

واضح است که در غیاب جامعه ی مدنی و گروه بندی و تمایزگذاریهای جوامع مدرن دوباره « توده » کار خود را کرده بود. برخلاف تحلیل هایی که گفتمان های روشنفکری کردی را به سه دسته ی ملی، اسلامی و چپی تقسیم می کنند،‌ اگر خیلی خوش شانس باشیم، می توانیم در این فضای تیره وکدر، اقلیتی مذهبی را در کنار اکثریت غیر مذهبی در قطب راست جامعه تشخیص دهیم . اکثریت غیر مذهبی با ملغمه ای از اندیشه های لیبرال، سکولار، مارکسیست و … و با حداکثر کلبی گری و پراگماتیسم ؛ هم در تئوری و هم در عمل و اقلیت مذهبی هم تقریباً به همین منوال . حالا خصوصیات و ویژگیهای جوامع در حال گذار و دارای آنومی را هم به این وضعیت اضافه نمائید تا به طور سرانگشتی سیاهه ای از آسیب ها و کارکردهای سلبی و منفی آن به دست آید.

در این « توده ی راست » نه چیزی معلوم است و نه اصولاً چیزی سر جای خودش است. تفکیک و مرزبندی دقیق و یا حتی نسبی بین گرایش های فکری چون سوسیال دمکراسی،‌ لیبرال دمکراسی، چپ مذهبی، مذهبی لیبرال، مارکسیست ارتدوکس، محافظه کاری و … وجود ندارد و یا اصولاً این نگره های فکری در جامعه ی کرد مصادیق عینی و واقعی ندارند. همانطور که قبلاً هم اشاره شد،‌ اکثریتی قابل توجه پشت تابلویی از سکولاریزم قرار گرفته اند که چیزی جز درک واژگونه و بدون پشتوانه ای تئوریک ومعرفتی از آن نیست. اقلیت مذهبی هم، چنان در بند « سنتی» بودن گرفتار مانده اند که حتی به شیوه ای علمی و معرفتی توان گذر به « سنت گرایی» را هم ندارند، به عنوان مثال در چنین جامعه ای که از هر طرف شاهد تزریق وتحمیل نوعی « شبه مدرنیته » به ارکان سنتی خود است و به علت طولانی شدن دوران گذار با آسیب های جدی مواجه است، وجود گروه محافظه کار جدی ویا اندیشه ی محافظه کاری قدرتمند وتئوریک می تواند نقش موجهی در ایجاد تعادل و حمایت از نهادهای ریشه دار و قدیمی در مواجهه با تحولات ناگهانی و بی مقدمه داشته باشد. اما نه تنها چنین پدیده ای وجود ندارد، بلکه حتی ضرورت آن هم احساس نمی شود.چون اصولاً طبقه ای وجود ندارد که مثلاً خاستگاه و یا پایگاه چنین گروه و یا اندیشه ای بشود. .

طبقه هم به مفهوم جامعه شناختی آن، یا اصلاً به وجود نیامده و یا کلاً به هم ریخته است. هر چه هست، نوعی خرده بورژوازی ضعیف وآسیب پذیر است که همچون توده ای بی شکل، استعداد آن رادارد تا هر از چندگاه در قالب چپ یا راست برود؛ که صد البته اکنون آغاز و موسم راست گرایی آن است. با سنجش پارامترهایی که به نقد وارزیابی افکارعمومی می پردازند، شکاف و تفاوت علائق و گرایشات افکار عمومی در کردستان با جوامع خاورمیانه و حتی اروپایی مشخص می شود. شاید جابه جائی و تغییر مکان موضوع فلسطین در جایگاه افکار عمومی ، سوژه ای جالب باشد. اکنون نه تنها همدردی و همدلی سابق با فلسطینی ها فراموش شده و جای خود را به دشمنی و نفرتی نه چندان موجه داده، بلکه از تریبون های مختلف و یا افکار عمومی بارها بر تشابه و همدردی وحتی لزوم اتحاد ملت یهود و کرد تاکید می شود! امری که حتی یکبار دکتر محمود عثمان سیاستمدار کهنه کار کرد را واداشت تا یادآور شود، چنین اتحادی حداقل از لحاظ فنی و اجرائی به دلیل پیمان استراتژیک امینتی ترکیه و اسرائیل غیر عملی و ناممکن است و در این رابطه کردها در مقام مقایسه با ترکیه از وزن و جایگاه قابل توجهی برخوردار نیستند. نمونه ی دیگر انتخابات آمریکاست که در آن برخلاف معدل افکار عمومی جهانی، نه تنها جورج بوش بر رقیب دمکراتش ترجیح داده می شود، بلکه انتخاب کاندولیزارایس نئو محافظه کار هم به جای کالین پاول معتدل و میانه رو با خوشحالی زایدالوصفی مورد تأیید و تحسین قرار می گیرد. دراین راستا حتی پیوندهای دوستانه و قدیمی با چپ اروپایی و انترناسیونال سوسیالیست هم مورد بی مهری و فراموشی قرار گرفته ونادیده گرفته می شوند. مهم تر از این موضع منفی و سلبی آمریکا در قبال مسأله ی کرد در ترکیه هم، نه تنها نقد نمی شود، بلکه با سکوتی تلویحاً جانبدارانه مواجه شده که توان به زمین نشاندن این موج برخاسته ی راست روی و راست کیشی را ندارد. اما غریب تر و دردناکتر از همه ی اینها موضع گروه های ارتدوکس و محافظه کاری چون بنیاد گرایان اسلامی است که از موضع راست کیشی مذهبی، هر « کردی» را « دیگری» و دشمن پنداشته و به مسلخ می فرستند! شاید برای آن ها ،کرد بودن برابر یهودی یا آمریکائی بودن! باشد

. نیاز به توضیح ندارد، که همه ی آن چه که گفته شد معلول و محصول جامعه ی توده ای است. « کورن هورر» معتقد است که پوپولیزم هم علت و هم معلول جامعه ی توده ای و بیانگر مخالفت با چندگانگی و تأیید یکپارچگی در مقابل تمایزات اجتماعی است. (پوپولیسم، پل تاگارت، ترجمه ی حسن مرتضوی). بدون شک سربرآوردن وظهور « پوپولیزم راست» در کردستان هم تنها در غیاب یک جامعه ی مدنی متشکل و قدرتمند و ضعف حوزه ی عمومی واقعی ممکن شده است. پوپولیزم در ذات خود واجد و حامل ارزش و ایدئولوژی مشخصی نیست. در این جا هم به دلیل وجود جامعه ی توده وار، پوپولیزم راست به قالب و ابزار مناسبی برای آراء و اندیشه های دیگر تبدیل می شود تا « قلب توخالی» خود را با آن پر نماید. تعریف وتوصیف دقیق پوپولیسم ویافتن نمونه و الگوهای عینی و مشخص برای آن دشوار است. در این زمینه « آیزایا برلین» از پیچیدگی سیندرلایی « پوپولیزم» سخن گفته است و می گوید: دنبال قالب مناسبی برای « کفش» پوپولیزم هستیم و پاهایی را می یابیم که تقریباً هم اندازه ی آن هستند اما باز هم همیشه دنبال آن پای واقعی می گردیم که بتواند نمونه ی خالصی از پوپولیسم باشد (پوپولیزم، پل تاگارت، ترجمه حسن مرتضو)، اما گویی در کردستان امروز، به نحو شگفت انگیزی هر پایی قادر است، بدون مشکل چندانی در قالب و« کفش» پوپولیزم راست برود. شاید چون این پاها بدون سر هستند و در جامعه ی متجانس و بدون طبقات و دست خوش مدرنیزاسیون از همبستگی عینی- (objective ) و نه لزوماً ذهنی-برخوردارند. واضح است که چنین وضعیتی نه تنها مطلوب نیست، بلکه به علت افزایش ضریب آسیب پذیری گروه های اجتمای – آن هم در وضعیت خاص گذار از زندگی سنتی به نوعی معیشت مدرن و در مواردی هم پسا مدرن – ممکن است با آسیب ها وتبعات منفی خطرناکی همراه باشد.

شاید کمترین این آسیب ها، تزریق روحیه یأس و انفعال و افسردگی عمومی به جامعه ، در سایه ی ناکامی های سیاسی و اجتماعی معلول چنین وضعیت هایی باشد. فرسودگی اجتماعی و استهلاک طبقات و گروه ها و تمایزهای آن،خطر دیگری است که جامعه ی توده وار در بطن خود دارد. پوپولیزم راست به همان اندازه ی پوپولیزم سابقاً موجود چپ، ناموجه و فاقد ضروریات و مفروضات واقعی ذهنی و عینی است. به نظر می رسدکه راه برون رفت از وضعیت نه چندان مطلوب کنونی، گسترش عرصه ی عمومی و فضای نقد و حرکت به سوی نوعی جامعه ی مدنی قدرتمند و نهادینه شده است که در آن براساس تفاوت ها و تمایزهای عینی و ذهنی موجود در جامعه، گروه های اجتماعی نقش و کارکرد طبیعی خود را ایفا نموده و از تجانس و این همسانی غیر طبیعی « توده ای» به ساحت تمایز و تفاوت »مدنی» گذر نمایند.

*این مقاله را 8 سال قبل نوشته ام و اگر آن را بازنویسی میکردم ، حتما چیزهایی را اضافه و بخش هایی را هم تغییر میدادم.اما جون فکر میکنم ، با این وصف هم خواندنی است ، بدون تغییر آن را منتشر مینمایم.

Advertisements

تاگەکان:

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: