ملیت های ایرانی نه اقلیت زبانی هستند و نه محتاج خیرات/ عبدالستار دوشوکی

* عبدالستار دوشوکی فعال سیاسی و مدیر مرکز مطالعات بلوچستان در لندن است
ســوز مـن با دیـگری نسـبت مـکـن / او نمک بر دست و من همه ریـش
گـفـتن از زنـبـور بـی حاصل بـود / با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تـو را حـالـی نـبـاشد هـمچـو ما /حــال مـا باشـد تـو را افسـانه پیش

مطالب مندرج در مقاله ای تحت عنوان “ضرورت تبعیض مثبت نسبت به اقلیت‌های زبانی” توسط اندیشمند و مبارز گرامی جناب آقای اکبر گنجی در بخش “ناظران می گویند…” سایت بی بی سی فارسی مرا بر آن داشت تا درد را از دل ریش برگویم و درمان را نیز. نگارنده حدود شش سال پیش نیز، بلافاصله بعد از خروج ایشان از کشور، انتقادات مشخصی را تحت عنوان “جایگاه گنجی در صحنه مبارزات اپوزیسیون” از این “مبارز نستوه” عنوان نمودم.

اینک برای بار دوم، با احترام کامل به این اندیشه پرداز فرهیخته، مقاله اخیر ایشان را در زیر ذره بین نقد قرار خواهم داد، زیرا معتقدم “هر بیمار می داند در این دیـــر / دوای درد خود را بهتر از غـیـر”.

در مقاله آقای گنجی همسنجی و مقایسه هایی ارائه شده که حقیقتا ً معنی لغوی اصطلاح “قیاس مع الفارغ” را برجسته می کنند که برای توضیح اضداد نهفته در ذهنیت نگارنده آن مقاله و مغایرتهای پنهان و آشکار در بطن استدلال ناهمگون آن تلاش خواهم کرد تا دلایلم را خلاصه و کوتاه بیان کنم زیرا سخن نیک بود چون مختصر آید.

مقاله با سخنان نیکلای سارکوزی در مورد ادغام فرهنگی مهاجران به فرانسه آغاز می شود. این کاملا ً قیاس مع الفارق است، چون در ایران بحث ما در مورد مهاجران ترک و کرد و غیره به تهران و ادغام آنها در فرهنگ به اصطلاح تهرانی نیست. بلکه در مورد حقوق ملیت هایی است که نه تنها ریشه هایی عمیق در تاریخ دارند بلکه در سرزمین های خود نظیر بلوچستان، کردستان، آذربایجان؛ خوزستان و غیره اکثریت مطلق را دارند. و بر عکس این هموطنان فارسی زبان ما هستند که در واقع در آن مناطق مهاجر هستند.

مقاله سپس به تجربه عبرت آموز اروپا اشاره می کند که به عقیده نویسنده مقاله با معضلاتی مشابه ایران دست و پنجه نرم می کند. مشخص نیست آیا منظور نویسنده اتحادیه اروپا است که توسط کشورهای کاملا ً مستقل با فرهنگ ها، زبان ها و تاریخ های مشخص، و با حفظ هویت سیاسی ـ بین المللی خود، حول مسائل اقتصادی، فرهنگی و حقوقی مشترک و تحت توافق همگانی گرد هم آمده اند؛ یا منظور مقاله در مورد چگونگی تعامل جامعه میزبان (کشورهای اروپائی) و میهمانان مهاجر و پناهنده می باشد.

سه راهبرد مطرح شده یعنی ادغام، اضمحلال (همگون سازی) وتقابل (ضد همگون سازی) دلالت بر منظور نویسنده مقاله در مورد مهاجران به کشور های اروپایی دارد. این بحثی است که در بسیاری از کشورهای اروپایی در مورد جایگاه مهاجرین جاری است. این بحث هرگز در مورد کشورهای عضو اتحادیه اروپا در تقابل با یکدیگر مطرح نبوده و نیست. در نتیجه بحث تضاد و یا در آمیختگی فرهنگی مهاجران مختلف و بعضا ً متضاد در یک کشور مشخص اروپایی با فرهنگ غالب آن کشور مثلا ً انگلیس یا فرانسه و یا آلمان است، هیچگونه ربطی به حقوق اکثریت قومی و یا ملیتی مردم بلوچ که در بلوچستان اکثریت را دارند و یا مردم کرد که در کردستان اکثریت را دارند، ندارد. و این مشخصا ً یک قیاس مع الفارق است.

حدس من این است که نویسنده محترم به دلیل عدم آگاهی کامل به مسائل اروپا بحث ادغام و یا انضمام فرهنگی (integration) جوامع مهاجر در فرهنگ اجتماعی و سیاسی جوامع میزبان را با اتحاد آزادانه و تلفیق ائتلاف گونه هر چه بیشتر مسائل سیاسی اقتصادی و حقوقی کشورهای عضو اتحادیه اروپا اشتباهی گرفته است و در تلاش خود برای مقایسه تطبیقی، بدون خلط مبحث عمدی، احتمالا دچار سراسیمگی تحلیلی شده است.

برگرفته از یک پیش فرض تحلیلی تحریف شده و به عبارتی کـپی برداری ناقص از روند پیوستگی و اتصال منافع مشترک کشورهای اروپایی، نویسنده مقاله ضرورت پیدایش یک هویت سیاسی مشترک آمیخته از تبعیض نوع دیگر را برای بیماری مزمن و نهادینه شده تبعیض نژادی و یا به زعم ایشان تبعیض زبانی در ایران را تجویز می کند.

در این مورد باید گفت که اولا ً کشورهای اروپایی هویت سیاسی مشترک ندارند. هر کدام از آنها از منظر عرف بین المللی، کشورهای کاملا ً مستقل با هویت و جایگاه سیاسی مستقل هستند. ثانیا ً همسنجی تطبیقی آنها با ایران که یک کشور واحد سیاسی است، قیاسی است کاملا ً مع الفارغ! وانگهی پرداختن و مقایسه هویت سیاسی یک کشور نوظهور و برآمده از فرهنگ ها و نژادهای مختلف مهاجر مثل آمریکا هیچگونه ربطی به تبعیض نژادی در ایران مثلا ً بر علیه اکثریت کرد در کردستان و یا اکثریت بلوچ در بلوچستان توسط غیر بومی های ساکن در این مناطق ندارد.

نویسنده سپس یک راه حل اساسی ارائه می دهد که با نفس برخورد وی با حقوق و جایگاه ملیت های ایرانی (و نه اقلیت های زبانی) در تضاد است. وی می گوید: “با استفاده از تجربه آمریکا و اتحادیه اروپا و کانادا، باید پیمانی به تصویب رساند که مقبول همه ساکنان ایران زمین باشد. مهمترین رکن این پیمان مشترک (قانون اساسی) همین اعلامیه جهانی حقوق بشر است که مقبول همگان است”.

اتحادیه اروپا را می توان تا حدی به یک کنفدراسیون تشبیه کرد. آمریکا نیز یک کشور فدرال است. کانادا نیز یک کشور فدرال جغرافیائی ـ قومی نظیر بلژیک و سویس است. سوال این است که آیا آقای گنجی خواهان یک ایران فدرال بر اساس جغرافیایی ـ قومی و یا حداقل فدرالیسم استانی است؟

اقوام و ملیت های ایران خواهان رفع هر گونه تبعیض و نابرابری حقوقی و حقیقی هستند زیرا آنها این اعتماد به نفس را دارند که در یک شرایط کاملا ً آزاد و با امکانات مساوی و به دور از هرگونه تبعیض، سرکوب و تحقیر قیم مابانه، نسبت به هموطنان فارسی زبان مرکز نشین نیز رشد برتر و پیشرفت بیشتری خواهند داشت. نویسنده مقاله برای رفع ستم مضاعف تاریخی به جای نفی هر گونه تبعیض و نابرابری، از تبعیض گرایی ضروری و یا تبعیض مثبت (affirmative action) سخن می گوید. اولا ً تبعیض مثبت، سهمیه بندی یا قائل شدن استثناء و امتیاز هرگز در هیچ کشوری در مورد اقوام و یا ملیت های سرکوب شده و یا استثمار شده در ایالت مشخص خود آنها به کار گرفته نشده است. بلکه در مورد افراد وابسته به نژاد، مذهب، رنگ پوست، جنسیت و یا طبقه و صنف (caste) در کشورهای نظیر آمریکا، کانادا، برزیل، هندوستان و غیره اعمال شده است. در نتیجه اقوام و ملیت های ایرانی نه خود را علیل و عاجزتر از دیگران می دانند، و نه راه حل مشکلات را در صدقه و خیرات قیم مابانه “از ما بهتران” می بینند. آنها خواهان نفی کامل ستم مضاعف و نابرابری و رفع تبعیض در همه اشکال آن هستند. به عنوان مثال این در عمل یعنی دانش آموز بلوچ از همان امکانات آموزشی، بهداشتی، رفاهی و فرهنگی و زبانی برخوردار خواهد شد که یک دانش آموز تهرانی و یا شیرازی برخوردار است. این یعنی تساوی در حقوق و امکانات و هرگز بمعنای تبعیض مثبت نیست.

قریب به دویست کشور در جهان وجود دارند که بیشتر آنها ریشه ملی و هویت تاریخی ندارند اما در گذر حوادث روزگار تبدیل به کشور شده اند و به عنوان ملت ـ دولت در عرف بین المللی شناخته شده هستند. این در حالی است که ملیت های تشکیل دهنده ملت ایران از عقبه فرهنگی، ریشه تاریخی و هویت زبانی بسیار عمیقی برخوردار هستند. به عنوان مثال اگر به شاهنامه فردوسی که شناسنامه فرهنگ ایرانی است رجوع کنیم، در مورد جنگ های طولانی بین پادشاه مکران زمین (بلوچستان) و پادشاه ایران به طور مفصل حکایت سرایی شده است؛ و همچنین در مورد قشون کوچ و بلوچ در لشگر ایرانیان و هکذا. در نتیجه نباید جایگاه اقوام و ملیت های با فرهنگ کهن و با تاریخ بسیار غنی ایرانی را با واژه های نامناسب نظیر “اقلیت های زبانی” تقلیل و تنزل داد. استعمال ادبیات برتری جویانه از این نوع هیچگونه کمکی به درک متقابل و تفاهم ملی نخواهد کرد.

و نکته آخر اینکه مشکل اساسی به ساختارهای حقوقی تبعیض آمیز محدود نیست، بلکه ریشه در نگاه برتری جویانه فرهنگ القاء شده در بین گروه قابل توجهی از هموطنان عمدتا ً فارسی زبان دارد که بسیاری از آنها حتی خودآگاهی به بینش و رفتار تبعیض آمیز خود ندارد و تحقیر و تبعیض بر علیه دیگران را به طور نا خودآگاه امری طبیعی و موجه می پندارند. نویسنده محترم مقاله به جای مقابله با این فرهنگ برتری طلبی، جایگاه اقوام و ملیت های ایرانی را که قربانی فرهنگ غالب هستند، به اقلیت های زبانی (شبیه مهاجران پراکنده در اروپا) تنزل می دهد. این در حالی است که نهادهای مختلف سازمان ملل در طی بیش از نیم قرن اخیر از ایران مکررا ً خواسته اند تا به تبعیضات مختلف و از جمله تبعیض نژادی بر علیه اقوام و ملیت های ایرانی نظیر بلوچ، کرد، ترکمن، آذری، عرب و… پایان دهد. نمونه اخیر آن درخواست کمیته رفع تبعیض نژادی سازمان ملل متحد مورخ پنجم شهریور ١٣٨٩ (CERD/C/IRN/CO/۱۸-۱۹) می باشد.

تا زمانی که تسهیلات فرهنگ سازی و گفتمان نقد از خویش برای بازنگری جدی از این نگرش تمامیت خواهی و گرایش خودشیفته نهادینه در ضمیر ناخودآگاه این گروه از هموطنان فراهم نشود، انتظار پایان یافتن نیش و کنایه ها امیدی عبث است. شکوه و گلایه و حتی پند و اندرز بدون فرهنگ سازی همانند کشیدن سرمه بر چشم کور خواهد بود. نمونه بارز این شیوه رفتاری معیوب برخورد نامناسب دولت و حتی متاسفانه گروهی از مردم ایران در استانهایی نظیر مازنداران و اصفهان و تهران با افغانهای مهاجر می باشد.

این رفتار که منجر به ورم خودبزرگ بینی شده است بیانگر نقص ریشه ای است که در لایه های مختلف فرهنگی جامعه و از جمله در میان بسیاری از روشنفکران و اندیشمندان فارسی زبان، عامدانه توسط دولت های مرکزی، برخی از رسانه های فرصت طلب و نهادهای شووینیستی تزریق شده است.

شوربختانه در ایران فقط افغان ها قربانی این نگاه تبعیض آمیز و برتری طلبی نهادینه شده قومی نیستند، بلکه ملیت های ایرانی نظیر بلوچ، کرد، آذری ترک، عرب، ترکمن؛ لر و غیره نیز از آن رنج بسیار برده و می برند.

در پایان قابل ذکر است که تراکم جمعیتی و سکونت افغانها نسبت به جمعیت استان در بلوچستان از بقیه نقاط کشور بسیار بیشتر است. اما علیرغم فقر، بیکاری و عدم وجود امکانات آموزشی و بهداشتی و غیره در استان، مردم با فرهنگ و با مدارای بلوچ هرگز با برادران و خواهران افغان خود هیچگونه برخورد تحقیرآمیز و یا توهین آمیز نداشته اند.

اصل لینک در بی بی سی فارسی

Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

One Response to “ملیت های ایرانی نه اقلیت زبانی هستند و نه محتاج خیرات/ عبدالستار دوشوکی”

  1. : ڕۆژپڕێس / Rojpress Says:

    « قبلی | اصلی | بعدی »
    کرد، ترک، بلوچ و فارس بودن چه معنایی دارد؟
    اکبر گنجی | 2012-05-17 ,12:46
    کریچ کالهن می گوید: “ما هیچ مردم بی نامی نمی شناسیم، هیچ زبان یا فرهنگی سراغ نداریم، که بین خود و دیگری، ما و آنها، تمایز برقرار نساخته باشد… شناسایی خویشتن- که همواره نوعی برساختن محسوب می شود صرف نظر از این که تا چه حد همچون یک کشف احساس شود- هرگز بتمامه از داعیه های شناخته شدن به طریق خاص به وسیله دیگران جدایی پذیر نیست”.

    ساختن هویت توسط فرد یا گروهی از افراد، بر مبنای یک ویژگی فرهنگی یا مجموعه به هم پیوسته ای از ویژگی های فرهنگی صورت می گیرد که نسبت به دیگر منابع معنایی، به آن یا آنها اولویت داده می شود. هویت به زندگی فرد و جمع معنا می بخشد. بدین ترتیب، همه هویت ها برساخته می شوند. اما پرسش اصلی این است: چگونه؟ از چه چیزی؟ توسط چه کسی؟ به چه منظوری؟

    تاریخ، جغرافی، زیست شناسی، نهادهای تولید و بازتولید، خاطره جمعی، رویاهای شخصی، سازمان قدرت و وحی و الهامات دینی مجموعه مواد و مصالحی هستند که با استفاده از آنها هویت برساخته می شود.

    این مواد و مصالح حاضر و آماده نیستند تا به کار روند. هرمنیوتیک همیشه در کار خواهد بود. یعنی، افراد، گروه های اجتماعی و جوامع، همه این “مواد خام” را از نو معنا و تفسیر می کنند. تنظیم معنای تازه، مطابق با الزامات اجتماعی و پروژه های فرهنگی صورت می گیرد که خود این دو در ساخت اجتماعی و چارچوب زمانی- مکانی آنها ریشه دارند.

    جامعه شناس برجسته ای چون ارنست گلنر هویت های ملی را “مصنوعات خودسرانه تاریخی” به شمار آورده است. به نظر او ملی گرایی و ملتها صرفاً مصنوعات ایدئولوژیکی هستند که توسط روشنفکران- با دستکاری خودسرانه اسطوره های تاریخی- برای منافع نخبگان اقتصادی و اجتماعی برساخته می شود. گلنر می گوید: “تمامی انواع ملی گرایی چیزی جز نوعی قبیله پرستی، یا هر نوع دیگری از گروه پرستی، نیست که به مدد بخت و اقبال یا با اتکا به تلاش و تکاپو یا مساعدت اوضاع و احوال، موفق می شود بدل به نیروی موثری در شرایط مدرن امروزی گردد”. به گمان گلنر موفقیت ملی گرایی معنایی جز تشکیل دولت ملی مدرن ندارد.

    اگرچه قدرت طلبی نخبگان سیاسی در برساختن هویت های ملی موثر است، اما نمی توان ملی گرایی را به سوء استفاده نخبگان از توده ها برای منافع شخصی و گروهی فروکاست. از سوی دیگر، هویت سازی فرهنگی را باید از هویت سازی سیاسی متمایز ساخت. به تعبیر دیگر، هر نوع ملت سازی یا ملی گرایی لزوماً به دنبال برساختن دولت ملی مستقل (تجزیه طلبی) نیست. بسیاری از هویت سازی ها واکنشی هستند. یعنی واکنش به فرهنگی که از سوی دولت ملی مدرن مرکزی به طرق مختلف به همه تحمیل می شود و هرگونه تفاوت را نفی و سرکوب می کند. هویت زبانی برای دفاع از فرهنگ های تحت ستم و منافع انکار شده از سوی دولت مرکزی به عنوان سنگر دفاعی برساخته می شود. گفته می شود که رضا شاه در ایران برای تشکیل دولت ملی مدرن دست به همین عمل زد (رجوع شود به کتاب: سیروس غنی، ایران برآمدن رضا خان برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها)

    پرسش جامعه شناس این است که هویت کرد، هویت بلوچ، هویت ترک، هویت فارس، هویت لر و غیره چگونه، از چه چیزی، توسط چه کسی و برای چه هدفی برساخته می شود؟ بدیهی است که در نقاط مختلف کشور مردم به زبان های گوناگون سخن گفته و خود را تحت عنوانی خاص (مثلاً ترکمن) می نامند و هیچ کس نمی تواند منکر وجود این افراد یا حق نام گذاری شان باشد. اما در بحث تحلیلی می توان پرسید که کرد یا ترک یا فارس بودن چه معنایی دارد؟ چه چیز یک ترک را ترک می کند و او را از دیگران متمایز می سازد؟ زبان ترکی؟ محل تولد؟ پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ؟

    از هویت فارس شروع کنیم. امروزه بیشتر کسانی که از “هویت فارس” سخن می گویند، ناقدان آنند. آنان یک هویت ستمگر فارس اختراع کرده و هویت واکنشی خود را در برابر آن می سازند. اما این هویت فارس چیست؟ چه ویژگی هایی یک فرد یا گروه را فارس می کند؟ همین پرسش درباره هویت کرد، هویت ترک ، هویت بلوچ و غیره قابل طرح است. “هویت کرد” چیست و چه ویژگی هایی آن را از دیگر هویت ها متمایز می سازد؟ بحث تحلیلی با “ایضاح مفهومی” دقیق پیش می رود، نه مدعیات سراسر ابهام و ایهام.

    به این نمونه توجه کنید. یک زن خود را با “هویت مسلمان” به ما می شناساند. ما می دانیم که “هویت تکواره” مطلقا وجود ندارد و هر فردی دارای هویات متعدد است و هیچ گاه هویت یک فرد فقط و فقط به “مسلمانی”- یا هر ویژگی تکواره دیگری- فروکاسته نمی شود. اما از این زن می پرسیم: “هویت مسلمان” چه معنایی دارد و چه ویژگی هایی تو را از دیگران متمایز می سازد؟ او در پاسخ می گوید:

    “من پیرو حضرت محمد هستم. او پیامبر خداوند است. کتاب او قرآن است. این کتاب دارای سه بخش اعتقادات، اخلاق و فقه است. خدایی که قرآن به من می شناساند و من به آن باور دارم، خدای متشخص انسانوار شارع است. قرآن به ما می گوید که پس از مرگ زندگی شخصی دیگری را آغاز خواهیم کرد که تابع رفتارهای ما در این جهان است. اگر مطابق فرامین اخلاقی و احکام فقهی قرآن عمل کرده باشیم، به بهشت می رویم و اگر برخلاف اوامر قرآن عمل کرده باشیم، به جهنم خواهیم رفت. قرآن ما را به عمل به فضایل اخلاقی و دوری از رذایل اخلاقی فراخوانده و تنها ملاک برتری و فروتری مسلمین نسبت به یکدیگر را تقوا قرار داده است، نه جنسیت یا قومیت. خداوند به وسیله پیامبرش مجموعه شعائر و مناسکی فرستاده که من به آنها عمل می کنم. حجاب من یکی از آنهاست که مرا از زنان غیر مسلمان متمایز می سازد. قرآن به من اجازه هیچ نوع روابط جنسی خارج از نهاد خانواده را نمی دهد. سبک زندگی قرآنی نافی شرابخواری است. من هر روز چند بار به همراه بیش از یک میلیارد تن در سراسر جهان نماز می خوانم. من همه ساله یک ماه به همراه بیش از یک میلیارد تن در سراسر جهان روزه می گیرم. من به همراه میلیون ها انسان از سراسر جهان در مراسم حج شرکت می کنم و…”

    حالا من می فهمم که “هویت مسلمانی” این زن چه معنایی دارد و چگونه او را از دیگران متمایز می سازد. اما هنوز نمی فهمم که “هویت فارس”، “هویت کرد”، “هویت بلوچ”، “هویت ترک” و… چیست؟ “هویت مسلمانی” هم- البته در دوران مدرن- در بحث تحلیلی به هویت های متمایزتری تقسیم می شود: هویت “مسلمانی بنیادگرایانه”، هویت “مسلمانی سنت گرایانه”، هویت “مسلمانی مدرنیستی”. این سه نوع متمایز هویت اسلامی را می توان با بیش از ده ملاک از یکدیگر تفکیک کرد. فرض کنید من خود را با “مسلمانی مدرنیستی” به شما معرفی می کنم و خود را در برابر “مسلمانی بنیادگرایانه” قرار می دهم. شما از من می پرسید: مسلمانی بنیادگرایانه چیست و وجوه تمایز آن از مسلمانی نوگرایانه کدام است؟ من در پاسخ می گویم:

    “مسلمانی بنیادگرایانه” یعنی: بی اعتباری عقل استدلالگر، ظاهرگرایی، شریعت اندیشی، تأسیس حکومت و جامعه فقهی، نابرابر فرض کردن انسان ها (مسلمان و غیرمسلمان، زنان و مردان، برده و آزاد، فقیه و غیرفقیه)، سکولاریسم ستیزی، نفی پلورالیسم دینی و سیاسی و اجتماعی، دین را پاسخگوی همه مسائل و مشکلات این جهانی قلمداد کردن، مخالفت با اندیشه تجدد و نظام اجتماعی مدرن، غرب ستیزی (جهان غرب مسئول همه مسائل و مشکلات مسلمین است)، خشونت گرایی (اجرای شریعت از طریق خشونت)، تکفیرگری.

    در این مرحله شما از من می پرسید: خوب مسلمانی مدرنیستی تو چه ویژگی هایی دارد که هویت تو را از هویت مسلمانان بنیادگرا متمایز می سازد؟ من می گویم:

    “مسلمانی نوگرایانه” یعنی: پذیرش حجیت عقل استدلالگر (در صورت تعارض عقل و وحی، دست کشیدن از ظاهر متن و تأویل آن)، روح گرایی (روح معنوی قرآن در برابر ظواهر آن)، اخلاق گرایی، موقتی به شمار آوردن احکام فقهی غیر عبادی (آنها متعلق به صدر اسلام اند)، برابر به شمار آوردن همه انسان ها مستقل از دین و جنسیت و قومیت، قائل به جدایی نهاد دین از نهاد دولت (نفی حکومت فقهی)، دفاع از پلورالیسم دینی و سیاسی و اجتماعی، محدود کردن دین به پرسش های وجودی و معنابخشی به زندگی (نه پاسخگوی همه مسائل و مشکلات این جهانی بودن)، پذیرش اندیشه تجدد و نظام اجتماعی مدرن (ضمن نگاه نقدی)، عامل اصلی عقب ماندگی جوامع اسلامی را خود آنها به شمار آوردن، نفی خشونت و تکفیرگری.

    اینک شما می توانید با من وارد گفت و گویی سودمند درباره این دو نوع هویت شوید. همین پرسش ها در رابطه با افرادی مطرح است که برای خود هویت “روشنفکری دینی” می سازند. روشنفکری دینی چیست و وجوه تمایز آن از هویت “روشنفکری غیر دینی” کدامست؟ پس منطقاً باید به این پرسش پاسخ گفت:

    “هویت فارس”، “هویت کرد”، “هویت بلوچ”، “هویت ترک” و غیره چه معنایی دارد و چه ملاک های تحلیلی آنها را از یکدیگر متمایز می سازد؟ در مباحث “هویت گرایان قوم گرا” جای این نکته کلیدی خالی است. به تعبیر دیگر، وقتی فردی به من می گوید تو “فارس” هستی و من “کرد”، و این گونه برای من و خود هویت سازی می کند، من می خواهم بدانم دقیقاً چه ویژگی هایی من و او را از یکدیگر متمایز می سازد؟

    این پرسش ها، پرسش هایی انتزاعی نیستند، کاملاً انضمامی اند. تاریخ در برابر ماست. به فرایند جهانی شدن بنگرید. سرکوب شدید نیروهای مرکز گریز، بخشی از پروژه آمرانه ساختن “دولت مدرن ملی” توسط رضا شاه بود. می دانیم که پروژه او را “تجددآمرانه” خوانده اند. رضا شاه به شدت شیفته ظواهر تمدن غربی بود و می خواست ایران و ایرانیان را با “ظواهر تمدن غربی” توسعه دهد. به عنوان نمونه، به شیوه خشونت بار تغییر لباس ایرانیان توجه کنید. او لباس ایرانیان را فارسی نکرد- که مدعایی بی معنا و کاذب است- بلکه آن را غربی کرد. کلاه پهلوی- کپی کلاه فرانسوی- در سال ۱۳۰۶ برای مردان اجباری شد. وقتی در ۴ دی ماه ۱۳۰۷ مقررات لباس پوشیدن به تصویب مجلس هفتم رسید، فقط نماینده فارس زبان یزد با آن مخالفت کرد. در ششم بهمن ۱۳۰۷ وزیر داخله مقررات “لباس متحدالشکل” را جهت اجرا اعلام کرد. ماده اول آن می گفت: “لباس متحدالشکل کلاه پهلوی و کت و شلوار اروپایی است”. بدین ترتیب، رضاشاه لباس های کردها و عرب ها را به زور نگرفت تا لباس “فارسی” برتن آنان کند، بلکه به زور لباس های اروپاییان را بر تن همه ایرانیان- از جمله فارس زبان ها- کرد. رضا شاه در خرداد ۱۳۱۴ دستور غربی سازی تمام عیار را صادر کرد و گفت که همه وزرا باید از ۱۶ خرداد کلاه نمدی اروپایی بر سر بگذارند. آخوندهای حوزه علمیه مشهد در برابر او ایستادند و ماجرای خونبار حرم امام رضا در تیر ماه ۱۳۱۴ به وقوع پیوست. در گام بعد هم داستان “کشف حجاب” اجباری در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ به وقوع پیوست که باز هم به دنبال غربی سازی پوشش کلیه زنان ایرانی بود. رضاشاه در برابر غربیان احساس حقارت می کرد و بر آن گمان بود که اگر ظواهر ایرانیان همانند غربیان شود، دیگر اروپایی ها نمی توانند ایرانی ها را مسخره کنند.

    رضا شاه و محمد رضا شاه نظام آموزشی ایران را غربی ساختند. جمهوری اسلامی نیز با تمام کوشش ناممکنی که کرده، نتوانسته است که دانشگاه ها و علوم تدریسی آنها را اسلامی سازد. آنچه در مدارس و دانشگاه های ایران به زبان فارسی به همه آموزش داده می شود، علوم تجربی طبیعی، علوم تجربی انسانی، فلسفه های مدرن، هنر مدرن یا اسلامی است، به همین دلیل فارس یا فارسی قلمداد کردن معارف بشری، مدعایی کاذب و فاقد معناست. سهم فارس زبان ها در ساختن علوم تجربی طبیعی و علوم انسانی مدرن اگر صفر نباشد، تقریباً صفر است. تئوری ها و نظریه هایی که در دانشگاه ها در علوم مختلف تدریس می شود را متفکران دوران مدرن مغرب زمین برساخته اند، نه فارس زبان های ایرانی. آن علوم اگر ریشه های جغرافیایی داشته باشند، مغرب زمین محل رویش آنهاست، نه مراکز فارس نشین.

    نهادهای مدرنی چون پارلمان، تفکیک قوا، جمهوری، بانک، حزب و… همه برساخته غربیان است، نه فارس زبان ها. تفکیک قوا را منتسکیو ساخت، نه فارس ها.

    فیلسوف برجسته مدافع “چندفرهنگی” کانادا، چارلز تیلور، تحولات هویتی جهانی را بررسی کرده و نشان می دهد که سه دوره پشت سر گذاشته شده است:

    دوره دیرینه دورکمی (paleo- Durkheimian)، دوره نودورکمی (neo- Durkheimian)و دوره پسادورکمی. آخرین دوره، دوره انقلاب در مصرف است. یکی از مهمترین وجوه انقلاب در مصرف، درست کردن بازاری خاص جوانان بود که چون سیل عظیمی لباس و مد به همراه آورد. لباسی که یک جوان می پوشد، عینکی که بر چشم می زند موسیقی ای که به آن گوش می سپارد، او را در سراسر جهان با میلیون تن هم هویت می سازد. جوان با کلاهی که بر سر می گذارد به خود- نمایش گری دیگری (self-display) پاسخ می گوید. “زبان مشترک مد” ، امروزه برای جوان ها هویت ساز است. فرهنگ این هویت پسادورکمی، فرهنگی دروننمایی گرا (expressivist) است.

    فرایند جهانی شدن، پیامدهای بسیاری داشته است. به “فاست فودی” شدن غذا ها بنگرید. “مک دونالدی” شدن جوانان را چگونه می توان تفسیر کرد؟ آیا گسترش غذاهای غربیان در میان ایرانیان جزیی از پروژه فارسی سازی اجباری است؟ مسأله فقط و فقط غذاها نیست، هنر هم همین وضع را دارد. “هالیوودخواهی” از یک سو و سیطره موسیقی های غربی از دیگر سو، واقعیت کنونی ایران امروز را بهتر نشان می دهد.

    جوانان شهرنشین “سبک های زندگی غربی” را انتخاب می کنند. این سبک های زندگی، هرچه که باشد، هیچ ارتباطی به فارسی زبان ها ندارد، چرا که جوان های مسلط به زبان ترکی، عربی، کردی، بلوچ و غیره نیز در استفاده از این سبک های زندگی با جوان هایی که فقط و فقط زبان فارسی می دانند، اشتراک دارند. به این متغیر باید توجه کرد که حدود ۷۰ درصد جمعیت ایران را افراد زیر ۳۵ سال تشکیل می دهند.

    این روزها ساکنان مناطقی که از نظر برسازندگان هویت های متعارض فارس و غیر فارس، مناطق فارس نشین به شمار می روند (تهران، اصفهان، مشهد، شیراز و…) بیشتر تلاش می کنند که خود را با فرهنگ مدرن جهانی تطبیق دهند، نه “هویت
    فارس” که معلوم نیست چیست؟

    بدین ترتیب، محل نزاع نه موجودیت یا حق نام گذاری، که چیستی هویت های زبانی است.

    بدون روشن کردن معنای هویت کرد، هویت ترک، هویت فارس، هویت بلوچ و غیره نمی توان گفت و گوی تحلیلی را پیش برد. هویت سازان قوم گرا/ ملت گرا ابتدا باید این نکته را دقیقاً روشن سازند.

    شاید هم مشکل به راقم این سطور باز می گردد که هیچ اطلاعی از نظریه های تحلیلی برسازندگان هویت های متعارض فارس و غیر فارس ندارد.

    http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2012/05/post-134.html

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: