پانترکان به تحریف آمار میپردازند!

تحریف با آمار
نمونه اول: رضا براهنی و تحریف آمار قومی برای مقاصد سیاسی
پان ترکیستان دروغهای بزرگی درباره آمار ایران مینویسند که یک نمونه اش را میبینیم:

علیرضا نظمی افشار، کمیسر دیپلماتِ طاقت فرسودۀ جمهوری آتلانتیس*، چندی پیش نامه ای به مقامات آمریکایی نوشته و تاریخ و جغرافیای آذربایجان را برایشان توصیف نموده است. به تاریخ نگاری مضحکش نمی پردازم که از یک سو برای خوشایند غربیان، از اسکندر گجستک با لقب کبیر یاد کرده و بعد، از سردار ایرانی به نام آتورپات به ستایش نام می برد که در مقابله با جانشینان همان اسکندر فرمانروایی ماد خرد را به دست می گیرد! این مرد نمی داند اگر اسکندر را کبیر می داند، که دیگر نمی تواند از دشمنان او ستایش کند! اما او به نام آتورپاتی احتیاج دارد که جامه ترکی تنش کرده و  سابقه حکومت ترکان را به 2300 سال پیش وصل کند!!و دیگر اینکه اقوام متنوع باستانی آذربایجان را ترک نژاد معرفی کرده که هیچ گواهی بر این ادعا اقامه نشده…. نفشه ای که مورد نظر  اوست” آذربایجان جنوبی”، برای به اصطلاح ایالتِ فدرال، اما در واقع کشور آذربایجان است، البته تازگی ندارد و در تارنماهای تورکانِ  ایران گریز، بارها منتشر شده بود. با هم نگاهی می اندازیم به این نقشه:
نتایجی که از این ترسیم مستفاد می گردد:
اگر دقت کنید، بخوبی پیداست که مرز این محدوده با دیگر نقاط کشور و ارمنستان و ترکیه پررنگ کشیده شده و مرز آن با ارانِ قفقاز کمرنگ!! یعنی مثلا این خطوط، مرز آذربایجان خیالی را با دیگر مناطق در حد تمایز دو کشور نقاشی کرده ولی با اران در حد استانهای یک کشور! و اصولا در هیچ جای نقشه، نامی از ایران نیست! مرزهای ایران با عراق هم محو شده!!!!
استانهای:
1- آذر غربی
2- آذر شرقی
3- اردبیل
4- زنجان
5- قزوین
6- همدان
7- مرکزی
به طور کامل جزء آذربایجان قرار گرفته و نیز:
8- شهرستان بیجار در استان کردستان
9- شهرستانهای آستارا- تالش- رضوانشهر- بندر انزلی- هشتپر توالش- فومن- صومعه سرا –  ماسال- شفت در استان گیلان جزو آذربایجان به شمار آمده! ((جالب است در حالی که از درج نام شهر کوچک “گیو” مضایقه نشده اما از 9 شهرستان استان گیلان که به آذربایجان بخشیده شده، جزء آستارا، هیچ نامی برده نشده!))
برای تعیین میزان انصاف و اشتهای قومیت گرایان، کافی است به چند نکته اشاره کنیم:
در استان آذر غربی که تماما جزء حریم آذربایجان به شمار آمده، داریم:
شهرستانهای سردشت – پیرانشهر – مهاباد –  بوکان – اشنویه – سیه چشمه به طور 100% کرد نشین می باشند و در شهرستان های :
نقده: 3/2- میاندوآب: 2/1 کرد تبار هستند.
و روستاهای شهرستان  های : ارومیه- خوی- ماکو و شاهین دژ کرد تبارند.
و در خود مرکز استان هم شمار بسیار زیادی از اهالی ارومیه کرد می باشند ((اصولا شهر ارومیه مورد اختلاف کردان و آذری هاست)) و به طور کلی غرب و جنوب استان و مناطق کوهستانی مرزی کرد نشین است و نام تاریخی جنوب دریاچه ارومیه هم “مکریان” است.
بنابر آمار های مختلف دستِ پایین 50% جمعیت استان آذر غربی کرد تبار هستند.
((این نسبت تا دو سوم هم گفته می شود)).
جدای از این، ارومیه مظهر همزیستی میان آسوریان – ارامنه- آذری ها – کردان و یهودیان بوده است. که اکنون از آسوریان که تا همین جنگ اول جهانی صدها پارچه آبادی در غرب ارومیه داشتند و یهودیان، شمار اندکی باقی مانده و جمعیت ارامنه هم روز به روز کم می شود.
در استان اردبیل:
اهالی شهرستانهای  گرمی و نمین، تالشی بوده و روستاهای شرق شهرستان خلخال و گیو هم  تات – تالشی هستند.
در استان زنجان:
شهرستان طارم هم تالشی و تاتی و کرد زبان((کرمانجی)) هستند.
در استان قزوین:
خود شهر که ترک زبان نیستند. تنها روستا ها و شهر های کوچک غربی استان ترک زبانند.
و  شهرستان تاکستان و بویین زهرا هم زبان و گویش محلی خودشان را دارند. (( اهالی  بویین زهرا اصالت خود و زبانشان را کردی می دانند.))
در استان همدان:
شهرهای کم جمعیت رزن و کبودرآهنگ و بهار  ترک زبان و در شهرستان اسدآباد تنها ۱۴٪ ترک زبانند و خود همدان فارسی زبان و شهرهای پرجمعیت و اصیل جنوب استان:
ملایر- نهاوند- تویسرکان- به زبانهای لری، لکی و فارسی تکلم می کنند.
در استان مرکزی هم:
شهرستانهای خمین – محلات- دلیجان-شازند و تا حدودی آشتیان و تفرش و اراک فارس زبان و لر هستند تنها در ساوه و روستاهای اطراف آن زبان ترکی شنیده می شود.
در کل استان گیلان هم شماری از جمعیت شهر آستارا و تعداد کمی از شهر بندرانزلی ترک زبانند و بقیه گیلک و تالشی هستند.
در بیجار کردستان هم هر چند شماری ترک زبان زندگی می کنند اما اکثر جمعیت کردِ شیعه می باشند.
تنها جایی که رد پایی از زبان ترکی داشت و جناب نظمی جرات نکرد دست اندازی کند شهر سنقر در استان کرمانشاهان است! در این شهر حدود پنجاه هزارتن از اهالی به زبان سنقری که باید از انواع زبانهای ترکی باشد، آمیخته به کردی صحبت می کنند و همه روستاهای اطراف هم کرد زبان هستند. ((گویا نظمی شنیده اهالی کرمانشاه پهلوان منش هستند. بنابراین از خیر این خلق پنجاه هزار نفری گذشته اند!))
حکایت: مردی در گذرگاه زمین را به چشم می کاوید. از او پرسیدند: چیزی گم کردی؟ گفت: بله یک ده شاهی داشتم که گم شده. دقایقی گذشت و به یکباره مرد روی زمین خم شد و سکه ای یافت و در جیب گذاشت و دوباره به کار کاوش ادامه داد! پرسیدند ظاهرا که ده شاهی پیدا شد! دیگر دنبال چه می گردی؟! مرد در پاسخ گفت: این ده شاهی را جستم حالا دنبال مال خودم می گردم!!
حالا حکایت جناب نظمی ماست که: در جغرافیای خیالی آذربایجان بزرگ همه را آذری فرض می کنند و برای دیگر گویشوران ساکن در آن جغرافی حق سرزمینی نمی شناسند. اما اگر چند روستا ترک زبان در بیرون از جغرافیای سه برابر شده ترسیمی خودشان هم پیدا کنند، در صدد  الحاق هم زبانانشان به سرزمین مادر هستند!!
خوب ببینیم از این تقسیم بندی چه چیزهایی نتیجه گرفته می شود!
کمیسر دیپلمات طاقت فرسوده ما ((این عنوانی است که ایشان خود بر خود نهاده و می گوید من دیپلمات کمیسون آذر جنوبی هستم که به کار طاقت فرسای دیپلماتیک مشغولم!)) در پیام پیشین خطابشان به مردمآذربایجان جنوبی بود. و در پیام ماه پیش خود به مسئول حزب دموکرات کردستان ایران؛ از او ایراد گرفته بود که چرا در دفاتر مثلا مسعود بارزانی رهبر اقلیم کردستان عراق، نقشه “کردستان بزرگ” به دیوار آویخته است!! خوب اگر نقشه “کردستان بزرگ” نباید به دیوار آویخته باشد، پس جنابعالی چرا نقشه اذربایجان بزرگ به گردن آویزان  کرده و دوره راه افتاده ای به مقامات غربی درس جغرافیا یاد می دهی؟! وقتی می گویی مردم “آذربایجان جنوبی” هر بچه ای هم می فهمد که لابد شمالی هم درکار است که شما نماینده خود خوانده جنوبش هستید!
(( ما هنوز نمی دانیم که این سمت در کدام نظر خواهی از ساکنان شریف آذربایجان به ایشان تفویض شده)) بخش دیگری از پیام پیشین او،  با تحریف وقیحانه تاریخ همراه است. گفته اند: که دو قرن از جدایی آذربایجان می گذرد! لفظ آذر جنوبی و دو قرن جدایی یعنی اعتقاد به یک ملت مرکب از آذر جنوبی و شمالی که لابد باید یکی شوند. خوب چطوری است که آذری ها حق دارند یکی شوند و نقشه شان بزرگ شود اما کردان نه! کمی تا قسمتی بوی نژاد پرستی و خودخواهی و انحصارطلبی  به مشام نمی رسد؟؟ (( در اینجا نمی گویم ایده کردستان بزرگ پذیرفتی است یا نه، بلکه فقط دیدگاه نظمی به چالش کشیده می شود.))
ایشان از تعیین حدود اذربایجان بر اساس جغرافیای تاریخی دم می زنند!
مبدا این جغرافیای تاریخی کی می باشد؟! ما که نگران بحث جغرافیای تاریخی نیستیم .از دل امپراطوری هخامنشیان 44 کشور  روئیده اند. آیا ما هم می توانیم نسبت به مصر و لیبی و آسیای صغیر و یونان و …. ادعا داشته باشیم، چون بیش از دو قرن بخشی از خاک ایران بوده اند؟! این داستان در دوره های اشکانی و ساسانی و صفویه هم بعد با ابعاد کوچکتری ادامه یافته است.
تازه این داستان قیاس مع الفارق است! ایران هخامنشی و پس از آن موجودیت تاریخی و مستقل داشته در حالی که در طول تاریخ، حکومت و یا  کشور و دولتی مستقل به نام آذربایجان نداشته ایم، که اکنون به استناد دوران حاکمیت آن درخواست کنیم آب رفته به جوی باز گردد!
آقای نظمی که جغرافیای آذربایجان را از دو استان به 9 استان افزایش می دهند، از اراده مردم مناطق مطبوعشان هیچ خبری ندارند! در مورد استان قزوین همین ده سال پیش مردم قزوین برای جدایی از زنجان دست به شورش و تظاهرات خشم آلود زدند و بحران آفریدند! در حقیقت نظام شونیستی نبود که قزوین را از آذربایجان جدا کند، بلکه اراده عمومی اهالی قزوین که به عقیده شما باید اذربایجانی باشند بود که نظام را مجبور به گردن نهادن به اراده آذربایجانی ها ی قزوینی در جدایی از آذربایجان نمود!!! یه کمی مسئله سخت شد نه! دوباره بخوانید! اصولا قزوینی ها از شاه دلخور بودند که چون شهبانو فرح اصالت زنجانی داشتند، شاه بخاطر او زنجان را مرکز استان کرده بود (( منطقی می گویند!))
در مورد اردبیل  هم که از پیش از انقلاب درخواست ثابت ساکنان اردبیل در جدایی از تبزیز بوده و تشکیل استان جدا و وقتی زیر فشار مردم اردبیل این طرح در مجلس نمایندگان رای آورد بزرگترین جشن اردبیلی ها بعد از فتح خرمشهر به وقوع پیوست!
اینها در حالی است که حاکمیت شونیست ما ((به قول نظمی و دوستانش)) در مقابل اراده کرد تباران  آذر غربی در تاسیس یک استان کرد نشین به نام مکریان تا کنون مقاومت کرده و به سود آذری ها حرکت کرده!!! (( اصولا در همه مناقشات قومی در غرب کشور بدون استثناء کردها فدای خواسته اذری ها شده اند این در حالی است که اندیشه ورزان  پانترک خلاف این را تبلیغ می کنند))
آقای نظمی با این تقسیم بندی خود ناچار این نتایج را باید بپذیرند و پاسخ دهند:
اگر جغرافیای اذربایجان آن است که شما می گویید پس این چهره ها هم اذربایجانی هستند:
1- آیت الله خمینی بنیان گذار نظام. ایشان اهل خمین بودند و خمین هم جز اذربایجان به
شمار آمده پس ایشان هم اذری است!!!
2- نخستین رئیس دولت جمهوری اسلامی مهندس بازرگان- ایشان هم تبریزی بودند= آذری
3- نخستین رئیس جمهور : دکتر بنی صدر . همدانی = آذری
4- دومین رئیس جمهور : آقای محمد علی رجایی. قزوینی = اذری
5- سومین رئیس جمهور: آیت الله خامنه ای. تبریزی = اذری و نیز مقام رهبری کنونی.
6- نخست وزیر دهه اول انقلاب: میر حسین موسوی. تبریزی = اذری
7- رئیس ده سال اول سازمان برنامه مسئول آمایش زمین و سرمایه گزاری در کل کشور روغنی زنجانی. زنجانی = آذری
8- دادستانهای کل کشور موسوی تبریزی  و رئیس قوه قضاییه آیت الله موسوی اردبیلی و شمار زیادی از مقامات قضایی و قضات حاکم شرع از اذربایجان
9- لشگری از وزرا، نمایندگان مجلس، فرماندهان نیرو های مسلح و دیگر ارکان و تصمیم گیرندگان کشور…
اگر در این بیست و هفت ساله اشکالی در مدیریت کشور بوده، خوب ببیند چه کسانی مسئولیت داشته اند و از نظر قومی که خیلی  به آن علاقه مندید هم نگاه کنید که قومیت آنها کجایی بوده! بعد ببینید ارمنی ها و کردها و فارسهای شونیست در کجای هرم قدرت قرار داشته و دارند! و مسئول ناکامی های شما چه کسانی هستند!!
پس چرا پند نمی گیرید ای صاحبان بصیرت!
مردم ایران نگاهی که به مسولین داشته اند هرگز قومی نبوده . در انتخابات ریاست جمهوری سه دوره اول  مردم مناطق به قول آنها فارس به نامزدهای به قول شما آذربایجانی رای دادند و اصولا همین کار در دوره های بعد تکرار شد. در انتخابات ششم مردم مازندران به همشهری خود آقای ناطق نوری رای ندادند بلک یک معمم یزدی را برگزدیدند و  نیز مردم عرب زبان خوزستان هم به جای رای به  همشهریشان آقای شمخانی، به اقای خاتمی رای دادند!!
خوب چه مایه بی انصافی لازم است که کسانی اشکالی در کشور ببینند و به گردن شونیستها یی یبندازند که نمی دانیم در ساختار حکومت چه جایگاهی را اشغال کرده اند!! آنها چند استاد سالخورده دانشگاه تهران نظیر دکتر پرویز ورجاوند را به شدت می کوبند و نمی گویند این استاد هفتاد ساله جلوی کدام طرح صنعتی یا اقتصادی را گرفت که به آذربایجان نرسد!
تنها راهی که می ماند شکستن کاسه کوزه ها سر کردها و ارمنی ها و یهودیان است. که از قضا در حاکمیت کنونی ما جایگاهی ندارند!
و در اینجا پان ترکیست دیگری دروغ بزرگی به یونسکو چسپانده است:
افسوس در این روزگار، نویسندگان سیاسی برای به كرسي نشاندن ايدئولژي هاي شخصي و فرقه اي خود، نشر ادعاهاي بی پایه و غیرمستند تاريخي و زبان شناختي را پيشه ي خود ساخته اند. مقاله ی اخیر جناب ماشالله رزمی نیز جزو چنین نوشتارهایی است که برای القاي  فرضیه های نادرست سیاسی، اقدام به تحریف تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی كرده است.  (بنگرید به : ماشالله رزمی،ريشه‌های ترک‌ستيزی در ايران٬ ۱۲ تير٬ ۱۳۸۵٬ مندرج در پايگاه ايران-امروز)
در این پاسخ کوتاه، من تنها به بخش تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی جناب رزمی متمركز خواهم شد و بر همه روشن است که کسي که استدلال هایش بر اسنادي جعل استوار باشد، ناچار نتیجه گيري ها و توصيه هاي سیاسی او نيز نمي تواند راهگشای مسائل روز ايران باشد.
برای نمونه آقای رزمی می نویسند:
“پان ایرانیست‌ها و ستایشگران زبان فارسی این امر را ناشی از برتری زبان فارسی بر زبان ترکی می‌دانند در صورتیکه از نظر زبان شناسی عکس قضیه صادق است. سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت « ده ده قورقود » اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود.”!!
حقیقت این است که یونسکو هرگز چنین ادعايي را درباره زبان هاي تركي و فارسي مطرح نكرده است و منشا اين خبر دروغين و وقيح، نشريه پان تركيسيتي اميد زنجان بوده است كه خيال بافانه و مغرضانه چنين ادعايي را نشر داده و در ميان پان ترك ها جا انداخته است.
بنگرید به :
«اطلاعیۀ یونسکو در مورد درجه بندی زبانها»، کتاب هفته، تهران، مورخ 25 اردبیهشت 1381
ما درباره اطلاق عنوان دده قورقود به سالي خاص از جانب يونسكو بايد گفت كه هر سال هر كشوري يكي از ميراث هاي فرهنگي خود را به يونسكو معرفي مي‌كند. دولت جمهوري آذربايجان هم دده قورقود را بدين منظور معرفي كرد و ايران هم اگر درست يادم باشد در آن سال ناصر خسرو يا يک شاعر ديگري را. بدين مناسبت در كشور مربوط  كنگره اي برپا مي گردد و درباره‌ي آن شخص يا كتاب، مقاله خوانده مي‌شود. همين! در ايران براي فردوسي و سعدي و ديگر بزرگان ملت ايران هم چنين جشن هايي گرفته شده است. نه اين كه – مثلا –  ارمنستان يا فرانسه يا آلمان ٬ سالي را به مناسبت بوستان سعدي يا دده قورقود و غيره جشن گرفته باشند بلكه انها هم هر سال براي يكی از مشاهیر خود جشن مي گيرند. یونسکو هر سال از بسیاری از کشورها درخواست می کند که یکی از مشاهیر خود را معرفی کنند و یونسکو با حمایت آن کشور، جشن چنین شخصیت ها یا کتابی را می گیرد.  برای نمونه تا کنون جشن سال های زردشت، فردوسی، ناصرخسرو، نصيرالدین طوسی با همت یونسکو برگزار شده اند. یونسکو جشن فردوسی را در سال 1990 گرفت و آن را به عنوان سال شاهنامه برگزید. همچنین ساله 2006 را یونسکو سال تمدن آریایی با درخواست کشور تاجیکستان ناميده است:
بنابراین برخلاف نظر جناب ماشالله رزمی، یونسکو کاري استثنایی در این باره نکرده است.   کشورهای گوناگونی براي بزرگداشت مشاهیر و کتابهای خود از یونسکو ياري می گيرند.  درباره دده قورقود می توان به این نکته اشاره کرد که این کتاب را تا 200 سال پیش کسی نمی شناخته است و تنها دو نسخه از این کتاب در جهان موجود است. اما شاهنامه را شاهان تيموري و صفوی گرامي مي داشتند و نزدیک به  هزار نسخه دستنويس از این کتاب از سراسر جهان پیدا می شود و خود این موضوع شاید بسنده ترین دليل براي ميزان تاثیرگذاري این دو اثر بر جامعه  بشری باشد.
نکته سوم هم درباره شمار افعال فارسي است، و بر همه روشن است که داده هایی که جناب رزمی و پان ترکیستان به دروغ به یونسکو نسبت مي دهند، تمام پژوهشها را برنگرفته است.   جناب رزمی در این باره نیز می نویسد:
« به نوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبان فارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد»
اما درباره فعل. فارسي زباني است تركيبي و يك ريشه‌ي فعلي معين در تركيب با پيشوندها و پسوندها مبدل به انبوهي از افعال مختلف مي‌شود و لذا نيازي به فراوان بودن ريشه‌ي فعلي در زبان فارسي وجود ندارد. ولي به آساني مي توان واژگان زيادي را در فارسي فعل کرد. حتا واژگاني غيرفارسي را. براي نمونه در زبان فارسي از چند واژه تازي  فعل ساخته شده است: فهميدن، رقصيدن، بلعيدن،..گفتني است كه در کردي کرمانجی از واژگان تازي افعال بيش تري ساخته مي شود: کملاندين (کامل کردن)، الماندين (عالميدن يا عالم کردن يا ادب نمودن.)،  فيکيرين (فکريدن يا همان فکر کردن ).  دستور زبان کردی کرمانجی همانند فارسی است و بنابراین در فارسی هم می توان اگر نیازی باشد همین شیوه را به کار برد.
در ترکي نيز همين روش به كار رفته است و از واژگان اقتباسي فعل ساخته شده است:آرزولاماق، بيزارلاماق، سازلاماق، تانشلاماق .. اين چهار واژه فارسي هستند:آرزو، بيزار، ساز، تانيش (که از دانش پارسی برگرفته شده است)
پس توانمندي يك زبان ربطي به تعداد ريشه هاي فعلي آن ندارد چه به آساني ميتوان واژگان زيادي را مبدل به فعل کرد.  برای نمونه همين واژه آساني را مي توان به مصدر آساندن مبدل کرد و سپس گفت: مي آسانم، مي آسانند، می آسانیدند و …
اما درباره شمار افعال در زبان فارسی در کتاب زیر حدود نزدیک به 2000 فعل از متون کهن آورده شده است:
پس روشن است که جناب ماشالله رزمی برای به کرسی نشاندن حرفهای سیاسی اش، چگونه ادعاهاي دروغين نشريه امید زنجان را به عنوان سندي معتبر به کار برده و خوانندگان نوشته خود را فريب داده است و یا بدون پژوهش در زبانشناسی، نظر قطعی صادر میکنند.
جناب ماشالله رزمی می نویسند:
“در تاریخ هزار ساله حکومت ترکان در ایران فارس‌ها هرگز ستم فرهنگی احساس نکرده‌اند. حکام ترک هرستمی هم کرده‌اند عاری از ستم فرهنگی بوده و اینهمه دیوان شعر که ازشعرای فارس باقی مانده حتی یک بیت آن در باره ستم فرهنگی نیست زیرا ترکان هرگز با زبان مردم تحت حاکمیت خود کاری نداشته‌اند وفارسی همواره زبان شعر ، عربی زبان علم ودین و ترکی زبان قشون و دربار بوده است.”
نخست این پرسش پيش می آید که این حاکمان چه قدر خود را ترک می پنداشتند؟ واقعيت آن است كه در زمان سلجوقيان تبارنامه ای برساخته بودند که نسب سبکتگین را به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی می رساند (تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1379، ص 145.) و سلطان محمود چنان در فرهنگ برتر ایرانی ذوب شده بود که فرخی سيستاني در وصف محمود می گوید:
زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون//
زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان//
شاید همین نکته درباره هویت محمود و ريشه هاي فرهنگي شاهان ترک تبار ايران کافی باشد. اما روايت تاريخي زير نيز نشان مي دهد كه شاهان ترك تباري چون محمود غزنوي تا چه حد در فرهنگ ايراني ذوب شده  و از ريشه هاي تركي خود فاصله گرفته بودند، به گونه اي كه ديگر ترك دانسته نمي شده اند:
  سلطان محمود به خلیفه عباسی اعتراض میکند که چرا خاقان سمرقند (از شاخه منتسب به سلجوقیان) سه لقب دارد و خلیفه تنها به وی یک لقب دارد.  اصرار سلطان محمود چنان بوده است که ده بار به خلیفه عباسی در این باره نامه می فرستد اما هر ده بار ناکام مي ماند.  خواجه نظام المک نکته جالبی درباره بار یازدهم نقل می کند:
«… دیگربار (یعنی بار یازدهم) رسول پیش خلیفه فرستاد و گفت که چندین فتح‌ها در بلاد کفر کردم و هندوستان و خراسان و عراق مرا مسلم شد و ماوراءالنهر را بگرفتم و به نام تو شمشير مي‌زنم و خاقان که امروز از مطيان و دست‌نشاندگان من است او را سله لقب فرموده‌ای و من بنده را يکی با چنين خدمتها و هواخواهي‌ها…جواب آمد که لقب تشريفی باشد مرد را که بدان شرف او بيفزايد و بدان لقب جهانيان او را بشناسند…اما بدان که خاقان کم دانش است و ترک٬ التماس او را از جهت کم‌دانشی وفا کرديم..»
پرسش ديگر آن است كه چرا برای نمونه در دوران و دربار غزنویان حتا يك اثر به زبان ترکی نوشته نشده است؟  (در این مورد نیز بیشتر سخن خواهیم راند) آيا جز شفاهی بودن زبان تركي و چيرگي و سرآمدي زبان فارسي و علاقه مندي خواص و عوام به آن مي توان دليل ديگري را براي آن پیدا كرد؟ برخلاف ادعاي جناب ماشالله رزمی بايد گفت كه زبان فارسی تنها زبان شعر نبود.  بلکه آثار گرانبهایی  نثر زبان فارسی در این دروان هم داریم.  آثار علمي و فلسفي ابوعلی سینا و ابوريحان، کتاب های فراوان خواجه عبدالله انصاری، تاریخ بیهقی، حدودالعالم، گشایش و رهایش ناصرخسرو، کیمیای سعادت غزالی، ذخیرۀ خوارزمشاهی در طب، سمک عیار ..  آشكار است كه هيچ يك از این آثار به دربار وابستگي نداشتند.
حقیقت این است که هرچند حاکمان برهه هايي از تاريخ ايران ترک تبار بودند اما دبیران، وزیران، كارگزاران و بسی از درباریان این دوران ایرانی بودند و بنابراین زبان پارسی را به کار می بردند.  البته خود آقای رزمی هم ناآگاهانه اعتراف كرده است كه چه کسی  در طول تاريخ ايران ستمكار و چه كسي ستم ديده بوده است، چه به قول ايشان تركان  بر ايرانيان هزار سال حكومت كردند. ايرانيان و فارسي زبانان در چهارده قرن اخير نخست به مدت دو قرن و نيم تحت سلطه تازيان مسلمان بودند و در اين مدت، فرمانروايي ايراني و فارسي زبان بر ايران زمين حكومت نكرده است.  در يازده قرن و نيم اخير نيز به جز دوره كوتاهي، همواره ايران و ايرانيان تحت ستم و سلطه قبايل ترك زرد پوست و تاتاران بوده اند و فرمانرواياني ترك نژاد يا ترك زبان بر آنان حكومت مي كرده اند ، و بارها همين تركان سرزمينهاي آبادان ايران را ويران و آثار تمدن را در اين كشور از بيخ و بن نابود كردند. همه‌ي ايرانيان اسير دست تركان بودند و در نتيجه اگر قرار باشد از ستم سخني به ميان آيد، بي ترديد بايد از ستم «تركان» حاكم به «ايرانيان» سخن گفت، به استناد شواهد بسيار و نه بر عكس آن! حمله تركان  نيمي از سرزمين ايراني  را و به ویژه بخش هاي بزرگي از آسياي ميانه كه سغدي – فارسي زبان بودند و شهرهاي بزرگ و بي نظير مرو و بلخ و نيشاپور را از ميان برد. ‌‌در نقاط دیگر هم ايرانيان يا نابود گشتند يا زبانشان عوض شد و شواهد عيني زيادی نشان از حضور ايرانيان دارد، برای نمونه همين آتشكده هاي زردشتي، كه به فرهنگ ايرانيان تعلق دارد.  یکی از نقاط کشور که زبان ایرانی آن عوض شد همین آذربایجان است و این درست برخلاف دروغی است که جناب رزمی می گوید: اين که ترکان حاکم هرگز زبانشان را تحميل  و جایگزین زبان هاي بومي نکردند. تركان نه تنها باعث نابودي زبان ايراني آذربايجان شدند بل كه زبان هاي ايراني خوارزم و سغد را نيز از ميان برداشتند و تركي را به جاي آن تحميل كردند. چنان كه در قفقاز و آناتولي نيز چنين كردند. مردم آذربایجان زبان ایرانی خود را به سبب فشار همین ترکان حاکم از دست دادند وگرنه آنان نيز ریشه و تبار ایرانی دارند.  نابودی تمدن یونان در آناتولی کهن به دست تركان آسیب های جبران ناپذیری را به تمدن یونان وارد کرد.
 پرسش اصلي آن است كه چرا حاکمان ترک  ادبيات اختصاصي خود را برای نمونه در دوران غزنویان توليد نکردند؟ آیا آنها به سبب خودستیز بودن به سوی ادبیات بیگانگان روي آورده بودند؟  آیا هیچ قومی ادبیات خودش را از ادبیات دیگران پست تر می شمارد؟  تنها پاسخی كه مي توان به اين پرسش داد اين است كه زبان ترکان بيابانگرد و مهاجم و غیر ایرانی حاکم بر سرنوشت ايران و ايرانيان – دست کم تا مدت چند قرن – از حد يك زبان محاوره اي و عوامانه تجاوز نمی کرده است. برای نمونه ترکان غزنوی که حتی يک اثر ترکی باقی نگذاشتند صاحب زبان و ادب و فرهنگی نبوند که آن را در مناطق فرمانروايی خود به عنوان زبان اداری و ادبی به کار ببرند.
اما ترکان حاکم غزنوی و سلجوقی چون خود فاقد فرهنگي ريشه دار بودند به زبان فارسی و ایرانیان در امر کشورداری نياز داشتند.  در مقاله ای به سال 1986 دانشمندي ترکزبان به نام تورخان گنجه ای می نويسد:
«قبایل اغوز که بنیان ها قدرت سلجوقی را تشکیل می دادند، و سلجوقیان به گروهی از آنان تعلق داشتند، به لحاظ فرهنگی واپس گرا بودند و برخلاف دیدگاه اظهار شده از سوی برخی دانشمندان (اهل ترکیه)، فاقد زبانی نوشتاری بودند»
(Tourkhan Gandjei, “Turkish in Pre-Mongol Persian Poetry”, BSOAS, University of London, Vol. 49, No. 1,1986)
 داستان «قوتات غوبيليك» (دانش سعادت آور) تأليف يوسف خاص حاجب در قرن 11 در كاشغر سين كيانگ، شش هزار بيت را در بر مي گيرد كه سرآغاز ادبيات مردم ترك (ايغور؟) به شمار مي رود.  در مقدمه این کتاب آمده است: عربچه تاجيكچه كتابلار اكوش بيزينگ تيليميز چه بويومغي اُقوش. يعني: “به عربي و تاجيكي چنين كتابهايي بسيار است، به زبان ما فقط همين است. “
بهترین سند برای بي ريشگي زبان تركي در حوزه ادبيات و نوشتار همین نقل قول از این متن کهن ترکی اویغوری (كه با ترکی آذربایجانی و آناتولي و ترکمنی که ترکی اغوزی هستند متفاوت است) می باشد.  كه البته آن نيز متعلق به ایغورها است و نه آذربایجان که در آن زمان هنوز ترکی – زبان ادبی نشده بود.  جناب رزمی هم در این بار می نویسند:«ایلات ترک دامدار بودند و روستائیان فارس کشاورز و دهات کشاورزان در مقابل حرکت ایلات که بصورت نظامی سازمان یافته بودند قادر بدفاع و مقاومت نبوده است.».  حقیقت آن است که فرهنگ کشاورزی و شهرنشینی فرهنگی است که آثار ادبی و نوشتاري خلق می کند و برای همین هم ترکانی مانند غزنویان که بر ایران حکومت کردند، به زبان فارسی متوسل شدند.  در این باره سفرنامه ابن فضلان نیز نکاتی درباره شیوه زندگي ترکان اغوز نوشته است که نشان می دهد آنها هنوز در قرن 9-10 میلادی بيابانگرد و غیرشهرنشین بوده اند.
باز به یکی ديگر از داده های غلط جناب رزمي نگاهي مي افكنيم:
«سلطان محمود غزنوی شاه ترک ایران چهارصد مداح فارس در دربار خود داشت که یکی از آنها ابوالقاسم فردوسی بوده است»
اصحاب علم و ادب مي دانند كه فردوسی توسی هرگز شاعر درباری (آن هم دربار غزنوي) نبوده و سرايش شاهنامه را نيز در زمان سامانیان آغاز كرده بود. البته جناب رزمي نام و نشاني از آن چهارصد شاعري كه مدعي است مداح محمود غزنوي بودند، نمي دهد.
جناب ماشالله رزمی باز در حوزه زبان شناسی که رشته ی وی نیست چنين افاضاتي را بيان مي كند:
«باستان گرایان و بعضی از شرق شناسان از جمله آرتور کریستن سن معتقدند که گسترش سواد و اداره کشور با حساب و کتاب و جمع آوری مالیات و ثبت و ضبط در آمد ومخارج در ایران در دوره ساسانیان انجام گرفته و معمول شده است و چون زبانحکومت در آن دوره نوعی پارسی بوده لذا پایه کار دیوانی به این زبان گذاشته شده و چون شغل دیوان نیز مانند همه مشاغل در گذشته موروثی بوده و پسر کار پدر را ادامه می‌داده لذا علیرغم تغییر سلسله‌ها زبان و سیستم مالیات گیری تغییرنیافته است. اغلب دبیران هم از زبان « هزوارش » استفاده کرده‌اند یعنی نوشته‌اند گوشت و برای حاکم عرب خوانده‌اند « لحم » و برای حاکم ترک خوانده‌اند « ات ». احمد کسروی نیز متداول شدن زبان فارسی در امر نوشتن را از زمان ساسانیان می‌داند. این استدلال از آنجا ضعیف است که می‌دانیم زبان فارسی دری امروزی بعد از اسلام و از آسیای مرکزی به ایران آمده است و پارسی باستان همانقدر با فارسی امروز بیگانه است که هر زبان خارجی دیگر.»
در پاسخ به ادعاهاي بي پايه جناب رزمي بايستي به چند نکته اشاره کنیم:
1)      زبان پهلوی بدون هزوارش نیز کتابت شده است که متون مانوی و متون پازند نمونه های خوبي از آن می باشند.  همچنین هزوارش خود زبان نیست که حاکمان ترک و عرب آن را به کار ببرند، بلکه هزوارش همان لوگوگرام یا نماد است.  زبان چینی نمونه خوبی از این نوع خط است که هر واژه ای خود دارای یک نماد است و به جای خواندان آواها، خود نماد واژه معنی واژه را بازگو میکند.
2)      در اوایل دوران حاكميت اعراب اموی، امور دیوانی و مالیاتی همه به زبان پارسی انجام می گشت.  تا آن كه در حدود هشتاد قمري در زمان حجاج بن يوسف زبان ديوان از پارسي (در واقع پهلوي یا همان پارسی میانه) به عربي برگردانده شد (نك. فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عرب، دكتر محمد محمدي، 1374، ص 95).
3)      زبان فارسی دری خود گویش خراسانی زبان پارسی میانه (پهلوی) می باشد كه پس از اسلام گسترش يافته و بر ديگر گويش هاي ايراني اين سرزمين چيره شده است. ولی ریشه پهلوی  زبان پارسی کنونی را می توان به آسانی ثابت کرد. جناب ماشالله رزمی، پارسی باستان را با پارسی میانه در اینجا اشتباه می گیرد.  پارسی باستان زبان پادشاهان هخامنشی بود و پهلوی (پارسی میانه) ریشه در پارسی باستان دارد. مروری بر چند واژه متعلق به هر سه زبان پارسی باستان و میانه و نو گواهي آشکار بر وجود پیوند ميان اين سه زبان ايراني است:
Aspa (پارسی باستان) > asp (پارسی میانه) > اسب (فارسی)
Kāma (پارسی باستان) > Kām (پارسی میانه) > کام (فارسی)
Daiva (پارسی باستان) > dēw (پارسی میانه) > دیو (فارسی)
Drayah (پارسی باستان) > drayā (پارسی میانه) > دریا (فارسی)
Dasta (پارسی باستان) > dast (پارسی میانه) > دست (فارسی)
Bāji (پارسی باستان) > bāj (پارسی میانه) > باج (فارسی)
Brātar (پارسی باستان) > brādar (پارسی میانه) > برادر (فارسی)
Būmi (پارسی باستان) > būm (پارسی میانه) > بوم (فارسی)
Martya (پارسی باستان) > mard (پارسی میانه) > مرد (فارسی)
Māha (پارسی باستان) > māh (پارسی میانه) > ماه (فارسی)
Vāhara (پارسی باستان) > wahār (پارسی میانه) > بهار (فارسی)
Stūnā (پارسی باستان) > stūn (پارسی میانه) > ستون (فارسی)
Šiyāta (پارسی باستان) > šād (پارسی میانه) > شاد (فارسی)
Duruj / drauga (پارسی باستان) >  drōgh (پارسی میانه) < دروغ (فارسی)
پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».
برای آگاهی خوانندگان از پیوند و ارتباط کامل زبان فارسی کنونی با زبان پارسی میانه (پهلوی) نمونه هایی از نوشته های پهلوی را در زیر نقل می کنیم تا آشکار شود که حقیقتأ زبان فارسی کنونی ادامه زبان پهلوی عصر ساسانی است:
1) قطعه شعری به زبان پهلوی (متون پهلوی، جاماسپ آسانا، گزارش سعيد عريان، 1371، ص 96):
Dārom andarz-ē az dānāgān
Az guft-ī pēšēnīgān
Ō šmāh bē wizārom
Pad rāstīh andar gēhān
Agar ēn az man padīrēd
Bavēd sūd-ī dō gēhān
برگردان فارسی:
«دارم اندرزی از دانایان
از گفته ی پیشینیان
به شما بگزارم (= گزارش دهم)
به راستی اندر جهان
اگر این از من پذیرید
بُوَد سود دو جهان».
2) بخشی از کارنامه ارشیر بابکان که یکی از متون معتبر و مهم پهلوی است:
 pad kārnāmag ī ardaxšīr ī pābagān ēdōn nibišt ēstād kū pas az marg ī alaksandar ī hrōmāyīg ērānšahr 240 kadag-xwadāy būd. spahān ud pārs ud kustīhā ī awiš nazdīktar pad dast ī ardawān sālār būd.
pābag marzobān ud šahryār ī pārs būd ud az gumārdagān ī ardawān būd. ud pad staxr nišast. ud pābag rāy ēč frazand ī nām-burdār nē būd.
ud sāsān šubān ī pābag būd ud hamwār abāg gōspandān būd ud az tōhmag ī dārā ī dārāyān būd ud andar dušxwadāyīh ī alaksandar ō wirēg ud nihān-rawišnīh ēstād ud abāg kurdān šubānān raft.
برگردان فارسی:
«در كارنامه اردشير بابكان ايدون نوشته شده است كه پس از مرگ اسكندر رومي، ایرانشهر را ۲۴۰ کدخدای بود. اسپهان و پارس و سامانهاي نزديك به آن ها در دست سالار اردوان بود. بابك شهريار و مرزبان پارس و از گماردگان اردوان بود و در (شهر) استخر نشيمن داشت. بابك را هيچ فرزند نام برداری نبود. و ساسان، (كه) شبان بابك بود، همواره همراه با گوسفندان بود و از تخمه داراي دارايان بود. و اندر دژخدايي (= حكومت بد) اسكندر به گريز و نهان- روش شده بود و با كُردهاي شبان مي رفت».
بدون هیچ تردیدی هر فرد فارسی زبانی می تواند بیشینه این نوشته های پهلوی را دریابد و از این رو بدیهی است که میان زبان فارسی کنونی و زبان پهلوی پیوند و ارتباط کامل و مستقیمی وجود دارد و زبان فارسی ادامه همان زبان پهلوی ای است که در کتیبه های ساسانی و متون پهلوی (مانند کارنامه اردشیر بابکان) گواهی گردیده است. آشکار است که زبان های ایرانی دیگر، مانند سغدی و پارتی و خوارزمی نیز بر زبان فارسی کنونی تاثیراتی داشته اند اما پایه اصلی این زبان همان زبان پهلوی است (بریتنیکا: زبانهای ایرانی).
در همین زمینه، خوب است مقایسه ای نیز میان زبان انگلیسی کنونی و زبان انگلیسی کهن انجام دهیم.  زبان انگلیسی امروزی ریشه در زبان انگلیسی کهن دارد.  زبان انگلیسی کهن اثری مشهور و حماسی به نام بئوولف از حدود نهصد سال پیش دارد. اما این داستان را هیچ فرد انگلیسی زبان امروزی نمي تواند بفهمد و تنها با گذراندن دوره های مخصوص می توان زبان انگلیسی کهن را آموخت و متون آن را خواند.  برای نمونه چند سطری از همان حماسه بئوولف را به زبان انگلیسی کهن می آوریم:
oretmecgas æfter æþelum frægn:
“Hwanon ferigeað ge fætte scyldas
græge syrcan ond grimhelmas
heresceafta heap? Ic eom Hroðgares
و برگردان انگلیسی امروزی آن:
asked of the heroes their home and kin
“Whence, now, bear ye burnished shields
harness grey and helmets grim
spears in multitude? Messenger, I, Hrothgar’s
اما در مقابل، یک ایرانی کنونی نه تنها اشعار رودکی و فردوسی کهن تر از داستان بئوولف را در می یابد، بل که می تواند متن های پارسی میانه (پهلوی) را نیز کمابیش به خوبی بفهمد.  در حالیکه یک ترکزبان از ترکیه کنونی نمیتواند سروده هاي شاعران کلاسیک ترکی-گوی را دریابد زیرا اتاترک و همفکرانش بسیاری از واژگان پارسی و عربی را از زبان ترکی عثمانی حذف كرده اند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد پيوستگي ميان زبان پارسی باستان و فارسي میانه و فارسي نو علاقه مندان می توانند به  اين کتاب ها مراجعه نمايند:
+ هزاره های پرشکوه: داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، ص 35-33
+ راهنمای زبان های ایرانی، جلد اول و دوم ، ويراستار: پرفسور روديگر اشميت، انتشارات ققنوس، 83-1382
+ تاريخ زبان فارسي: محسن ابوالقاسمي، انتشارات سمت، 1380
+ Gilbert Lazard, “The Rise of the New Persian Language” in Cambridge History of Iran, vol. IV, 1975
ادعای سراپا بی بنیان و باطل پان ترک ها برضد زبان فارسی، نه تنها گواه عمق دروغ پردازی و پریشان گویی آنان، بل که نمودار احساس حقارت آنان در برابر شکوه زبان فارسی و احساس نفرت آنان نسبت به زبان فرهنگ ساز و فرهنگ پرور و ملی ایرانیان است.
اين گفته جناب رزمي: « در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشته‌اند و فردوسی را عرب معرفی می‌کنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است.»
نشان می دهد كه وي چگونه از اخبار و اسناد ساختگي به دلخواه خود بهره برداري مي كند (مانند گزارش دروغین امیدزنجان) بي آن حقايق تاريخي را مد نظر خود قرار دهد.  بر همه روشن است که انستیتوی لوموند در اين موضوع اشتباه کرده است (البته اگر اصل خبر راست باشد، كه بعيد مي نمايد!) و اگر کسی اعتراضی نکرده است براي آن است كه كسي از چنین ماجرایی مطلع نبوده است.  وگرنه ایرانی بودن فردوسی آشكارتر از آفتاب است.  این برداشت نادرست و بازی با اسناد را می توانیم در جمله های زیر جناب رزمی (كه متني بر همان جعليات وقيح نشريه پان تركي اميد زنجان است) مشاهده کنیم:
«نظریه سوم به رابطه زبان با دین تکیه می‌کند. طبق این نظریه خط و زبان در گذشته از دین تبعیت می‌کرده است این امر نه فقط در ایران بلکه کم و بیش در سایر جوامع نیز صادق بوده است. زبان دینی مسلمانان ، عربی و خط آنان قرآنی بوده است. زبان فارسی بعد از اسلام آوردن فارس زبانان آنچنان با زبان عربی مخلوط شده است که محققین زبان فعلی فارسی را لهجه‌ای از زبان عربی می‌دانند و این ادعا بی دلیل نیست زیرا تاریخ می‌گوید که گلستان سعدی بمدت هفتصد سال یعنی تا باز شدن مدارس جدید ، تنها کتاب آموزش زبان فارسی در هر مکتب و مدرسه‌ای بوده است. در بعضی از قسمتهای گلستان در صد کلمات عربی از کلمات فارسی بیشتر است و مقدمه گلستان با این جملات شروع می‌شود:« منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ، هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات ، پس در هر نفسی دونعمت موجوداست و برهر نعمتی شکری واجب»
چنانکه ملاحظه می‌شود اکثریت کلمات این جملات عربی است.دیوان حافظ نیز با مصرعی از اشعار یزید بن معاویه شروع می‌شود: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 
سبک و وزن اشعار حافظ هم درست شبیه اشعار یزید است.تمام اشعار فارسی نیز از رودکی تا نیما یوشیج ، سبک و وزن عروضی دارند و همه سبک‌ها از عربی اقتباس شده. جالب اینکه عرب ، رجز را شعر نمی‌شناسد و شاهنامه فردوسی چیزی جز رجز خوانی نیست و خود فردوسی در اثردیگرش بنام یوسف وزلیخا افسوس می‌خورد که عمرش را برای سرودن شاهنامه تلف کرده است.بدون کم ارزش شمردن زبان فارسی و با احترام به کسانی که این زبان را دوست دارند باید پذیرفت که زبان فارسی لهجه‌ای از زبان عربی است و این وابستگی از شیرینی آن نمی‌کاهد و اگر قاتل زبان‌های دیگر نباشد برای همه محترم است.
ساکنان فلات ایران قبل از ساکنان آسیای مرکزی مسلمان شده‌اند و ترک‌ها از قرن هشتم میلادی به بعد اسلام آورده‌اند و خط قرآنی را انتخاب کرده‌اند و زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی ، زبان کتابت دیوان شده است زیرا تمام اصوات زبان عربی را می‌شود با اصوات فارسی تطبیق کرد و خواندن کلمات فارسی برای اعراب هم آسان است و بطور خلاصه می‌شود گفت که زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی در واقع زبان دینی مسلمانان بوده است ولی این امر در مورد زبان ترکی صادق نبوده است و اصوات زبان ترکی با خط و زبان عربی قابل تطبیق نیست اکثر اسلام شناسان و عرب شناس‌ها قادر به خواندن و فهمیدن متون تاریخی فارسی هستند زیرا فارسی در دوران قرون وسطی خیلی به عربی نزدیک بوده و بدین جهت کسی که عربی بلد نباشد نمی‌تواند ادعا کند که به ادبیات فارسی کاملا مسلط است. در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشته‌اند و فردوسی را عرب معرفی می‌کنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است. در قبرستان پرلاشز پاریس بر سنگ قبر غلامحسین ساعدی نمیشنامه نویس تبریزی ، نامش را با خط نستعلیق حک کرده‌اند و هر وقت توریست‌ها از کنار این مقبره رد می‌شوند ، راهنمای توریستی ساعدی را نویسنده عرب معرفی می‌کند. به این ترتیب انتخاب زبان فارسی از طرف سلاطین ترک دلیل دینی داشته و ساده بودن این زبان نیز دلیل دیکر انتخاب آن بوده ولی بخاطر همین سادگی و مختصر بودنش زبان علمی محسوب نمی‌شود. که بنوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبانفارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد .»
برای رد ادعاهای دروغین نقل شده در بالا، نخست بايد گفت كه جناب ماشالله رزمی حتی نمیتوانند نام یک پژوهشگر واقعی را معرفی کنند که زبان فارسی را جزو زبانهای هندواروپایی نداند.  تنها سند وی همان خبر جعلی امید زنجان بود که به یونسکو چسبانده اند.  اما برای رد نظر جناب رزمی ما به سه سند از زبان ترکی نگاه کنیم.
نخستين اثر منظوم ترکي اغوزي را دولتشاه سمرقندي ذکر کرده است. حسن اغلو، شاعر اين قطعه تركي، از خراسان است. خوب است به اين شعر نگاهي بيافكنيم:
آپاردى كؤنلومو بير خوش قمر اوز٫ جانفزا ديلبر٫
نه ديلبر!؟ ديلبر-ى شاهيد٫ نه شاهيد!؟ شاهيد-ى سرور
من اؤلسم٫ سن بت-ى شنگول٫ صوراحى ائيله مه غولغول!نه غولغول!؟ غولغول-ى باده٫ نه باده!؟ باده-يى احمر
باشيمدان گئچمه دى هرگيز٫ سنينله ايچديييم باده٫
نه باده!؟ باده-يى مستى٫ نه مستى!؟ مستى-يى ساغر
شها! شيرين سؤزون قيلير٫ ميصيرده هر زامان كاسيد٫
نه كاسيد!؟ كاسيد-ى قييمت٫ نه قييمت!؟ قييمت-ى شككر
توتوشمايينجا در آتش٫ بليرمز خيصلت-ى عنبر٫
نه عنبر!؟ عنبر-ى سوزيش٫ نه سوزيش!؟ سوزيش-ى ميجمر
ازلده جانيم ايچينده٫ يازيلدى صورت-ى معنى ٫
نه معنى!؟ معنى-يى صورت٫ نه صورت!؟ صورت-ى دفتر
حسن اوغلو سنه گرچى٫ دوعاچىدير٫ ولى صاديق٫
نه صاديق!؟ صايدق-ى بنده٫ نه بنده!؟ بنده-يى چاكر
مي شود گفت که بيشتر واژگان اين شعر فارسي هستند. اما در مقابل بنگريد به کهن ترين نمونه هاي شعر فارسي، مثلا رودكي يا فردوسي، كه در آن ها واژگان بيگانه‌ي ترکي يا تازي در اقليت محض اند. اما اين شعر ترکي پر از واژگان فارسي است: خوش، جانفزا، دلبر، نه، سرور، من، شنگول، غلغل، باده، هرگز، مستي، شه (شاه)، شيرين، هر، زمان، آتش، سوزش، کاسد، شکر، ممجر، دقتر، بنده ، گرچه، ولي، مه، بي، چاکر، جان، و …
ان واژگاني هم که فارسي نيستند بيشتر تازي اند! (قمر، شاهد، ساغر،قيمت، خصلت، مجمر، معني، صورت، دعا، صادق) و تعدادي هم يوناني هست مانند عنبر. گفتني است كه در طول هزار و دويست ساله ادبيات فارسي حتا یک شعر نيز نمي توان يافت كه در اين حد واژگان تركي داشته باشد. (بجز اشعار ملمع که به قصد دوزبانه نوشته شده اند).
همچنین بنگرید به این شعر از قلمرو عثمانیان:
صبحدم بلبل نیاز ایدیکجه گلدی نازه گل
راز عشقی در میان ایتدی آچیلدی تازه گل
اولدی صحن باغدا پیدا گل افشانلارینه
حاصلی دوندی چمن بزمنده آتشباز گل
اویمادی بیرگون هوای بلبل شوریده یه
میل ایدر دائم نسیم صبح ایله پروازه گل
بیریره جمع ایله-میش اوراق ناز و شیوه-یی
رشته جانندان ایتمیش بلبلون شیرازه گل
گوگلره ایرگوردی باقی غلغل عشقون سنون
سالمادین روی زمینه حسن ایله آوازه گل
در این شعر واژگان پارسی و سپس عربی بیش از واژگان ترکی اند!
یا به این عبارت فضولی، شاعر معروف ترکزبان عراقي بنگریم.
از مقدمهء حديقه‌ السعداء فضولي:
“…اگر چه عبارت تركيده بيان واقع دشوار در، زيرا اكثرا الفاظي ركيك و عباراتي ناهموار در. اميد در كه همت اوليا اتمامنه مساعدت و انجامنه معاونت قيله.”
س اگر نحوه استدلال جناب ماشالله رزمی را بخواهيم مبنا قرار دهيم، به راحتي مي توانيم  بگوییم که زبان ترکی گویشی از زبان فارسی است، در حالی که مي دانيم زبان ترکی یکي از شاخه هاي زبان هاي آلتایی است، همانگونه که زبان فارسی، یک زبان آریایی، از شاخه زبانهای هندواروپایی می باشد و هرگز هیچ پژوهشگر زبانشناسی سخني به جز اين نمي تواند بگويد و هرگز نمي توان زبان شناسي را در جهان سراغ گرفت كه با توهمات جناب رزمي درباره زبان تركي و فارسي همسو و همداستان باشد.
به تاكيد بايد گفت كه وجود شماري وامواژه تازي در زبان فارسي موجب انحراف و خروج آن از رده و جايگاه زبان شناختي اش نمي شود. زبان فارسي به لحاظ اصول زبان، بنياد دستوری، تغيير آواها، و ريشه شناسی آن، در جهان به عنوان عضوي از گروه زبانهای ایرانی شاخه هندواروپایی شناخته مي شود.  زبانهای دیگر ایرانی مانند کردی و پشتو و تالشی و .. همه جزو این شاخه دیرینه میباشند.    زبان انگليسی هم 55 درصدش فرانسه و لاتين است، ولی انگليسی امروز دنباله همان انگليسی قديم بئوولف و چاسره. می توان گفت که زبان انگلیسی واژگان بیگانه بیشتري از فارسی دارد اما با این همه زبان انگلیسی یک زبان ژرمانیک و جزو خانواده ژرمانیک زبانهای هندواروپایی حساب می شود.
About 80 percent of the entries in any English dictionary are borrowed, mainly from Latin. Over 60 percent of all English words have Greek or Latin roots. In the vocabulary of the sciences and technology, the figure rises to over 90 percent
ترجمه:
حدود 80 درصد واژگان زبان انگلیسی از لاتین میباشند.  بيش از 60% واژگان انگلیسی ریشه یونانی و لاتینی دارند.  در واژگان دانشی و فن-آوری، این درصد به 90% افزایش می یابد.
 دانشنامه جهانی بریتنیکا (سال 2006) نیز مینویسد:
The Indo-Iranian group consists of Indic languages and Iranian languages. Persian (or Farsi) is an Iranian language. So are Pashto (or Pushtu), spoken in Afghanistan and Pakistan; and Kurdish, spoken in Kurdistan. Baluchi, spoken mostly in Pakistan and Iran, also is an Iranian language. Sanskrit is an Indic language. It is the oldest living Indo-European language, and is now used chiefly as the sacred language of Hinduism. Hindi, the leading language of northern India, and Urdu, the national language of Pakistan, are also Indic languages.
(ترجمه: گروه زبان هاي هندوايراني شامل زبان هاي هندي و ايراني است. پارسي يا فارسي كه زبان ايراني است، چنان كه پشتو، زباني در افغانستان و پاكستان بدان تكلم مي وشد؛ و كردي، زباني كه در كردستان بدان سخن گفته مي شود؛ بلوچي، زباني كه بيش تر در پاكستان و ايران بدان تكلم مي شود، نيز زبان هايي ايراني اند. سنسكريت يك زبان هندي است و كهن ترين زبان زنده هندواروپايي است، و اينك عمدتاً به عنوان زبان مقدس دين هندو به كار مي رود. هندي، زبان اصلي شمال هند، و اردو، زبان ملي پاكستان، نيز زبان هايي هندي اند.)
بنابراین به جز جناب رزمی، که براي توهين به زبان فارسي ناگزير به بهره برداري از سند جعلي و وقيح نشريه اميد زنجان شده، امروزه همگان می دانند که به لحاظ دستور زبان، واژگان بنیادی، و ریشه شناسي، زبان پارسی یک زبان هندواروپایی است و با زبانهای بلوچی، پشتو، کردی، تالشي و … همخانواده است.
درباره علمی بودن زبان فارسی مي توان به کتابهای فارسی کهن ابوعلی سینا (دانشنامه علايی و رگ شناسي)، التفهيم  ابوريحان، و ذخیره خوارزمشاهی(اسماعیل جرجانی) و رهایش و گشایش و جامع الحكمتين ناصر خسرو و کتابهای کهن دیگر اشاره کرد، كه آثاري بسيار ارزنده و پرمحتوا هستند. همه اینها  نشان دهنده آن است که زبان فارسی ظرفیت آن را دارد كه يك زبان علمی باشد.  اگر امروز زبانهای شرقی (و همچنین عربی) از کاروان تمدن عقب افتادند، به سبب انگیزه های سیاسی است تا آن كه به ذات آن زبان ها مربوط باشد.
جناب ماشالله رزمی با وجود ناآگاهی كامل خود از علم زبانشناسی، می خواهد که دیگران توهمات نادرست وی را درباره زبان فارسی بپذیرند!  همان طور كه در نوشتار حاضر نشان داده شده است، جناب ماشالله رزمی نه استاد زبانشناسی است و نه استاد تاریخی و تنها دستاويزش براي حمله به زبان فارسي و پرستش و تقديس زبان تركي، همان خبر جعلی نشريه امید زنجان بود که به یونسکو منسوب کرده اند.  شاید زبان پارسی از معدود زبان هایی در جهان باشد که مي تواند آثار بزرگي را بدون به كار بردن حتا يك واژه بيگانه بیافریند.  نمونه آن، کلیله و دمنه دکتر احمد آجودانی است كه يكسره به فارسي سره نوشته شده است.
اما یکی از دروغ های دیگر پان ترکیست انتساب داستان یوسف و زلیخا به فردوسی است، و جناب رزمي به پي روي از نويسنده معلوم الحال، ناصر پورپيرار، براي بي ارزش جلوه دادن شاهنامه جاودانه فردوسي كوشيده است كه سرايش اين اثر سست و ضد شاهنامه اي را به فردوسي نسبت دهد. اما بي پايگي اين انتساب مغرضانه كاملا آشكار است (نك. هزاره هاي پرشكوه، همان، بخش 1-3) و بیش از 50 سال است که از سوی محققین ایرانی و خارجی به طور کامل اين واقعيت نشان داده شده است.
و همچنین دانشنامه بریتنیکا سال 2006 زیر فردوسی و همچنین دانشنامه ایرانیکا باز زیر فردوسی همه این نکته را ذکر کردند.
جناب ماشالله رزمی مینویسند:
« از شاهکارهای ادبی فارسی تمجید می‌شود بدون اینکه گفته شود تمامی این آثار با حمایت سلاطین ترک خلق شده‌اند»
شاهنامه فردوسي، آثار خرقانی، خواجه عبدالله انصاری، عطار نیشاپوری، مولوی، ناصر خسرو، بلعمی، مولوي، داراب نامه طرطوسی، سمک عیار.. و هزاران ها اثر دیگر هیچ وابستگی به دربار سلاطین ترک نداشتند!  بنابراین روشن نیست که جناب رزمي چرا واژه «تمامی» را در این جا به کار برده است!
جناب ماشالله رزمی مینویسند:
” اصرارغیر منطقی بر این ادعای بی اساس که سی میلیون ترک در ایران ترک نیستند و اقوام مهاجم ترک بزور زبان آنان را تغییر داده‌اند ، غیر از ترک ستیزی نمیتواند نام دیگری داشته باشد.”
نخستين مساله، موضوع آمار است که معلوم نیست جناب رزمی از کجا سی ملیون ترکزبان را در ایران پیدا کرده است.  بعداً در این باره بیشتر سخن خواهيم گفت. اما حقیقت اینست که از آذربایجان پیش از دوران ايلخانان  هيچ سندي به زبان تركي به موجود نيست در حالی که شاعران و نويسندگان آذربايجاني  پيش از اين دوره، مطلقا، و پس از اين دوره، غالبا، آثار خود را به زبان پهلوي و فارسي آفريده اند. اين واقعيت به خوبي ریشه ایرانی مردم آذربایجان را آشكار مي سازد.
جالب آن كه کهن ترین سند زبان ترکی ، يعني كتيبه هاي ارخون، به دوران پس از اسلام (سده هشتم ميلادي) متعلق بوده و در مغولستان واقع است، اما از آذربايجان سندي كهن تر از دوران ساساني در دست است كه به زبان پارسي ميانه نوشته شده است و در مشكين شهر واقع است
برگردان متن اين كتيبه ي ارسي ميانه اي به پارسي امروزين چنين است:
«ماه مهر سال 27 (پادشاهي)  شاپور، شاه شاهان، پسر هرمزد—آن گاه که من ، نرسه ي … گوبدان – اين دژ را که فرخ … پي نهاده بود، به نام ايزدان و فره ي شاه شاهان در هفت سال به پايان رساندم.اينک ، شاه زاده ، نجيب زاده، يا آزاده اي که بدين راه آيد و اين دژ را بپسندد، پس روان نرسه ي .. را آفرين گويد. تو که اين دژ را نمي پسندي، پس دژي بساز که از اين بهتر باشد!»
اين نقل قول از دانشنامه بریتانيكا (زير واژه اغوز) نيز به خوبي گوياي موضوع است:
These Turks came to form the bulk of the population there, and one Oguz tribal chief, Osman, founded the Ottoman dynasty (early 14th century) that would subsequently extend Turkish power throughout the eastern Mediterranean. The Oguz are the primary ancestors of the Turks of present-day Turkey. Little is known about the origins of the Turkic peoples, and much of their history even up to the time of the Mongol conquests in the 10th–13th centuries is shrouded in obscurity. Chinese documents of the 6th century AD refer to the empire of the T’u-chüeh as consisting of two parts, the northern and western Turks. This empire submitted to the nominal suzerainty of the Chinese T’angdynasty in the 7th century, but the northern Turks regained their independence in 682 and retained it until 744. The Orhon inscriptions, the oldest known Turkic records (8th century), refer to this empire and particularly to the confederation of Turkic tribes known as the Oguz; to the Uighur, who lived along the Selenga River (in present-day Mongolia); and to the Kyrgyz, who lived along the Yenisey River (in north-central Russia). When able to escape the domination of the T’ang dynasty, these northern Turkic groups fought each other for control of Mongolia from the 8th to the 11th century, when the Oguz migrated westward into Iran and Afghanistan. In Iran the family of Oguz tribes known as Seljuqs created an empire that by the late 11th century stretched from the Amu Darya south to the Persian Gulf and from the Indus River west to the Mediterranean Sea. In 1071 the Seljuq sultan Alp-Arslan defeated theByzantine Empire at the Battle of Manzikert and thereby opened the way for several million Oguz tribesmen to settle in Anatolia.
(= درباره خاستگاه مردمان ترك آگاهي هاي اندكي موجود است، و بخش عمده اي از تاريخ آنان حتا تا زمان فتوح مغولان در سده هاي 13-10 م. در پرده ابهام است. اسناد چيني سده ششم م. به امپراتوري تو- چوئه، كه مركب از دو بخش، تركان شمالي و تركان غربي بود، اشاره مي كنند. اين امپراتوري در سده هفتم  به حاكميت صوري دودمان چيني تانگ گردن نهاد، اما تركان شمالي در 682 استقلال خود را بازيافتند و تا 744 حفظ كردند. كتيبه هاي ارخون، كهن ترين نوشته‌ي شناخته شده ي تركي (سده هشتم)، بدين امپراتوري و به ويژه به اتحاديه قبايل ترك معروف به اغوز؛ نيز به ايغورها، كه در امتداد رود سلنگا (اينك در مغولستان) مي زيستند؛ به قرقيزها، كه به موازات رود يني سئي (اينك در روسيه) مي زيستند اشاره دارد. اين دسته هاي تركان شمالي، هنگامي كه موفق به رهايي از استيلاي دودمان تانگ شدند، براي تسلط بر مغولستان از سده هشتم تا يازدهم، آن گاه كه اغوزها به سوي غرب به ايران و افغانستان مهاجرت كردند، به نبرد با يك ديگر پرداختند. در ايران يكي از تيره هاي قبايل اغوز، معروف به سلجوقيان، در اواخر سده يازدهم امپراتوري اي را پديد آوردند كه از آمودريا تا خليج فارس در جنوب، و از رود سند تا درياي مديترانه در غرب گسترده بود. در 1071 سلطان سلجوقي آلپ ارسلان امپراتور بيزانس را در نبرد منزيكرت شكست داد و در نتيجه آن راه اسكان چندين ميليون ايلياتي اغوز در آناتولي گشوده شد. اين تركان به گونه توده اي از مردمان بدين سرزمين وارد شدند، و يكي از قبيله سالاران اغز، به نام عثمان، دودمان عثماني را بنيان نهاد (اوايل سده 14) كه سپس نيروي تركان  را در سراسر مديترانه شرقي گسترش داد. اغوزها نياكان اصلي تركان تركيه كنوني هستند)
 پروفسور پیتر گلدن
در صفحه 386 کتاب خود که جامع ترین و کامل ترین کتابی است که درباره تاریخ گروه های مختلف ترک چاپ شده است روند ترکی زبان شدن آذربایجان را به سه مرحله بخش کرده است.
نخست ورود سلجوقیان و مهاجرت قبایل اغوز به ناحیه آذربایجان و آران و آناتولی، دوم حمله مغولان که بیشتر سربازان شان ترک تبار بودند، و سوم دوران صفویان که بسیاری از قبايل تركزبان قزلباش از ترکیه به ایران سرازیر شدند.
Peter B. Golden, An introduction to the history of the Turkic peoples: Ethnogenesis and state-formation in medieval and early modern Eurasia and the Middle East, (Otto Harrassowitz (Wiesbaden) 1992
پروفسور احسان یارشاطر نیز روند ترک زبان گشتن آذربایجان را در داشنامه ایرانیکا زیر گویش آذری شرح داده است:
1)      نخستین مهاجرت ترکان اغوز به آذربایجان در زمان غزنویان آغاز میشود. قطران تبریزی كه در اين دوران مي زيسته است، در اشعارش حملات و تاراج هاي تركان را در آذربايجان سخت نكوهيده است و همين نكته دليلي استوار و خدشه ناپذير بر بيگانگي این مهاجمان با آذربايجان مي باشد. براي نمونه:
زماني تازش ايشان به شروان اندرون بودي / زماني حمله ي ايشان به آذربايگان اندر
نبود از تازش ايشان كسي بر چيز خود ايمن / نبود از حمله ايشان كسي بر مال خود سرور
چه ارزد غدر با دولت، چه ارزد مكر با دانش / اگر چه كار تركان هست غداري و مكاري
كمر بستند بهر كين شه تركان پيكاري / همه يكرو به خونخواري، همه يكدل به جراري
هميشه عزم ايشان بود بر تاراج و بر كشتن / چو باشد عزم شان آن گونه، باشد حال شان اين سان
2)      در زمان سلجوقیان گروه انبوهی از قبایل ترک به منطقه آذربایجان و آران رو می آوردند و در دوران اتابکان نیز تعداد انها افزایش می باید.
3)      حمله مغولان به ایران نیز بسیار تاثیرگذار بود زیرا بیشینه سربازان مغولها نیز ترک تبار بودند.
4)      دوران قراقویونلو و آق قویونلو و همچنین دوران صفویان نیز روند ترکی زبان شدن آذربایجان را قدرت میبخشد.
اما درباره زبان بومي و اصلي آذربايجان اسناد روشن و خدشه ناپذيري در دست است:
ابن نديم در الفهرست (قرن 9 میلادی) مي‌نويسد (1381، ص 22):
فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي
(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام پنج شهر است: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن مي‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفت‌وگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).
مسعودي(قرن دهم میلادی) در التنبيه و الاشراف مي‌نويسد (1381، ص 74-73):
فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.
(= پارسيان قومي بودند كه قلم‌روشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايت‌هاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است، همه‌ي اين ولايت‌ها يك مملكت بود، پادشاه‌اش يكي بود و زبان‌اش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مي‌نويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي پارسي).
ابن حوقل (سده 4 ق.) در سفرنامه خود مي نويسد (1366، ص 96):
زبان مردم آذربايجان و بيش تر مردم ارمنيه فارسي است، و عربي نيز ميان ايشان رواج دارد.
هر اين سه سند ارزشمند به ايراني بودن زبان مردم آذربايجان تصريح مي‌كنند و به صراحت آنان را جزو ايرانيان مي‌دانند.  هیچ سندی از زبان ترکی پیش از دوران ایلخانیان از آذربایجان بر کاغذ و کتاب و چوب و چرم و سنگ در دست نيست که با استناد بدان ها ريشه مردم آذربایجان را ترکی بدانیم. جالب است که پان ترکیستها امروز شخصیتی غیرترکزبان و ایرانی تبار به نام بابک خرمدین را نماد حرکتهای ضدایرانی خود کرده اند در حالی که تبار بابک خرمدین را اسناد کهن به خوبي روشن ساخته اند
در پژوهش هاي جديد نيز بدين حقيقت تصريح شده است. برای نمونه پروفسور مارک ویثو در دانشگاه اکسفورد در کتاب معروف خود می نویسد:
 “Azerbaijan was the scene of frequent anti-caliphal and anti-Arab revolts during the eighth and ninth centuries, and Byzantine sources talk of Persian warriors seeking refuge in the 830s from the caliph’s armies by taking service under the Byzantine emperor Theophilos (p.195)…Azerbaijan had a Persian population and was a traditional centre of the Zoroastrian religion…(p.203)…The Khurramites were a…Persian sect, influenced by Shiite doctrines, but with their roots in a pre-Islamic Persian religious movement (p.215)”.
[Whittow, Mark, The Making of Byzantium: 600-1025, Berkley: University of California Press, p.195, 203, 215,1996].
(ترجمه: آذربايجان صحنه شورش هاي ضدخليفه اي و ضد عربي بسياري در طي سده هاي هشتم و نهم بود، و منابع بيزانسي از جنگجويان پارسي اي سخن مي گويند كه در دهه 830 م. با پذيرش خدمت به امپراتور بيزانس، ثئوفيلوس، از دست سپاه خليفه جان به در بردند … آذربايجان جمعيتي پارسي داشت و كانون سنتي دين زرتشتي بود … خرم ديني يك فرقه ايراني تاثير گرفته از آموزه هاي شيعه بود، اما ريشه هاي آن در جنبش ديني پيش – اسلامي ايران قرار داشت).
این منبع نيز به صراحت بابک خرمدین را ایرانی تبار و غیراغوز تبار می داند.
بنابراین یکی از آسیب ها و زیان های حکومت های ترک، زدودن زبان فارسی و زبانهای همریشه با آن در سرزمين هاي کهن ایرانی بوده است، و اين واقعيت خود پاسخی است بر ادعای گزاف آناني که حکومت های ترکان را عاری از  ستم فرهنگی می دانند، زیرا همین حکومت هاي ترك بودند كه باعث شدند نیمی از سرزمینهایي كه پیش از اسلام هویت ایرانی داشتند امروز این هویت را از دست بدهند!  ذكراين نکته سنده باشد که ترکیه امروزی روزگاری یک سرزمین ارمنی و یونانی نشین بود و امروز همه آنها نابود شده اند و این هم نوعي دیگر از ستم فرهنگی این حکومت هاي ترك می باشد.
نمونه ديگر نابودي زبان ايراني خوارزم به دست تركان است؛ زباني كه دانشمند بزرگ خوارزمي، ابوريحان بيروني، در باره آن مي نويسد:
و أما أهل خوارزم، و إن کانوا غصنا ً من دوحة الفُرس
(ترجمه: ولی مردم خوارزم، آنان شاخه ای استوار از درخت پارسیان هستند).
اما درباره چگونگي ترك زبان شدن منطقه آذربايجان، بهزاد بهزادي در مقدمه كتاب «فرهنگ آذربايجاني- فارسي» (1369، ص 10) مي‌نويسد:
«حقيقت تاريخي اين است كه ‌آذربايجاني ايراني است و به زبان تركي تكلم مي‌كند. اين كه چگونه اين زبان در بين مردم رايج شد٬ بحثي است كه فرصت ديگر مي‌خواهد. مثال زير مي‌تواند براي همه اين گفت‌و‌گوها پاسخ شايسته باشد. آهالي آستارا طالش هستند و تا پنجاه سال پيش كه نگارنده به خاطر دارد پيران خانواده ما به اين زبان تكلم مي‌كردند و اكثريت عظيم اهالي نيز به زبان طالشي صحبت مي‌كردند. در دهات اطراف شايد تعداد انگشت‌شماري تركي بلد بودند. … اينك بعد از پنجاه سال در شهر آستارا تعداد انگشت‌شماري طالشي مي‌‌دانند يا ميفهمند و در بين اهالي روستاها نيز تركي زبان متداول است. اهالي بومي طالش هستند (نگارنده نيز از خانواده‌ طالش است) ولي زبان متداول از طالشي به تركي آذري تغيير يافته است».
اين بيت محمدحسين شهريار نيز كاملا گوياي اين مطلب است:
اختلاف لهجه، مليت نزايد بر كسي / ملتي با يك زبان كم تر به ياد آرد زمان
اما درباره تبار آذربایجانی ها، هرچند بر همه تاریخدانان روشن است که تركان اصيل مردمان زردپوست ساكن آسیای میانه اي هستند، اما آزمایش های ژنتیکي انجام شده در ایران نيز ثابت كرده است ژنتيك ايرانيان آذربايجاني ارتباطي با تركان اصيل ندارد و با ژنتيك ديگر مردمان ايراني پیوسته است
ما درباره تبار آذربایجانی ها، هرچند بر همه تاریخدانان روشن است که تركان اصيل مردمان زردپوست ساكن آسیای میانه اي هستند، اما آزمایش های ژنتیکي انجام شده در ایران نيز ثابت كرده استژنتيك ايرانيان آذربايجاني ارتباطي با تركان اصيل ندارد و با ژنتيك ديگر مردمان ايراني پیوسته است
آقای لوئیس لوکا کوالی سفروزا نیز در کتاب مشهور خود ، نوشته است که اثر ژنهای اقوام ترک بر ساکنان ترکزبان کنونی ترکیه بسیار ناچیز است و شمار اشغالگران ترک نسبت به جمعیت بومی چندان نبوده است.
(Luigi Luca Cavalli-Sforza , in “Genes, People and Languages”, 2000, pg 152).
بنابراین جدل های صدساله انجام شده بر سر ریشه هاي مردم آذربايجان را بايد تمام شده تلقي كرد.
اما آقای رزمی مانند تمام قوم گرایان آمارهایی از جمعيت ایران می دهد که هيچ منبع و مرجع موثق و شناخته شده اي آن را تأييد نمي كند.
در سال 1370 آمارگيري بسيار مستندي در مورد جمعيت ايران انجام گرفته است که به اختصار در زیر آورده می شود
“در مرداد 1370، هنگام صدور شناسنامه براي نوزادان، درباره زبان ٤٩ هزار و ٥٥٨ مادر در سطح كشور سوال مطرح شد كه نتيجه حاكي از سهم حضور ٥٣٬٨ درصدي زبان هاى غيرفارسي در ايران بود. بر اساس نمونه گيري مذكور، توزيع سهم هر يك اززبان ها (به درصد) به اين شرح بود: ٤٦٬٢ فارسي؛ ٢٠٬٦ تركي آذربايجاني؛ ١٠ كردي؛ ٨٬٩ لري؛ ٧٬٢ درصد گيلكي و شمالي؛ ٥٬٣ عربي ؛ ٢٬٧ بلوچي؛ ٠٬٦ تركمني؛ ٠٬١ ارمني؛ و ٠٬٢ ساير زبان ها “.  پس اگر گويش‌ها و زبان‌هاي هم خانواده با  فارسي را با آمار فوق جمع شود٬ زبان‌هايي كه “آريايي (ايراني)” خوانده مي شوند حدود ۷۶٪ ايران را  دربرمي گيرند.
در دانشنامه‌ي عمومي بریتانیکا می خوانیم:”ایران کشوری است چند‌زبانی که در آن نیمی پارسی‌زبان هستند و یک چهارم ديگر به زبان‌های هندوايرانی ديگر تکلم کنند. حدود يک پنجم جمعيت ايران ترکزبان است”.
براساس سرشماری  کشور در سال 1335 که داده های آن در کتاب : فرهنگ جغرافیای ایران تحت نظارت سرتیبپ حسینعلی رزم آرا تدوین گشت، جمعیت ایران در سال 1335 حدود 14 ملیون نفر بود.  از این 14 ملیون تعداد جمعيت مناطق ترکی زبان 2451061 و تعداد مناطق دوزبانه فارسی-ترکی 877627 و تعداد مناطق سه زبان فارسی-ترکی-کردی 187464 نفر و تعداد مناطق ترکمنی 97491 بوده است. اگر دست بالا را بگیریم و تمام مناطق ترکمنی و فارسی-ترکی و فارسی-ترکی-کردی را با تمام مناطق ترکی زبان بنا بر اطلاعات این کتاب جمع بندی کنیم، حدود 23 تا 24%  جمعیت ايران ترکی زبان می شوند.
بر طبق این آمار جمعیت استان های ایران به شرح زیر است :استان / ساکن در شهر / ساکن در روستا
آذربایجان شرقی   2004484- 1320788آذربایجان غربی 1315161 1181119
اردبیل 568448 596916
اصفهان 2914874 1007087ایلام 259687 217634
بوشهر 394489 332884
تهران  9404754- 1771306چارمحال و بختیاری 342905 417005
خراسان 3421937 2622134
خوزستان 2342514 1367945زنجان 489518 547301
سمنان 342455 158991
سیستان و بلوچستان 794528 908579
فارس 2163119 1598913
قم 777677 75269
کردستان 705715 640668کرمان 1060075 922883
کرمانشاه 1098282 670459
کهکیلویه و بویر احمد 213563 327685
گیلان 1049980 1191480
لرستان 850016 717059مازندران 1783218 2237946
مرکزی 701547 527265
هرمزگان 443970 613326همدان 810640 867115
یزد 564233 186536
مجموع کل جمعیت ایران در سال 75(هجری شمسی) برابر 60055488 نفر بود. حال این آمار را بررسی می کنیم :
استانهایی که با دقت بالاتر از 95 درصد ترك زبان هستند عبارت اند از :
آذربایجان شرقی، زنجان، اردبیل و مجموع جمعیت آن ها برابر است با  5.4 ملیون نفر. اگر فرض کنیم 50 درصد جمعیت آذربایجان غربی نیز ترك زبان هستند این عدد به 6.6 ملیون نفر می رسد (هرچند که نقشه ها بیشینه مردم آن جا را کردزبان معرفي مي كنند).   بنابراین آمار، ايرانيان ترك زباني که در مناطقی زندگی می کنند که درآن ها زبان تركي تکلم می شود حدود 10.5 درصد جمعيت کل کشور را دربر مي گيرند.
البته کسان دیگری هستند که آذربايجاني تبار می باشند ولی در محیط کار و جامعه آنان زبان ترکی حاکم نیست؛ مثل آذريايجاني هاي مقيم تهران. آذربايجاني هاي تهران در آمیزش با فرهنگ های تمام کشور قرار گرفته اند ، بسیاری از آنان با افرادی که از گوشه و کنار کشور در تهران جمع شده اند ازدواج کرده اند. بسياري از آنان حتا تكلم به تركي را نيز نمي دانند.
حال با همه اين احوال اگر 30 درصد جمعيت تهران را هم ترك زبان بدانيم يعني از ۱۲ ميليون ۴ ميليون.
جمعيت مناطق ترك زبان اطراف اراك و قزوين و همدان و گیلان را هم اگر با مراجعه به آمار جمعيتي آن شهرها محاسبه شود، حداكثر حدود يك ميليون مي شود. كه جمع كل آنان مي شود:   ۱۱.۳۶۱.۰۰۰
يعني 18.9 درصد جمعيت كل كشور.
جناب رزمی می نویسد:
«شوونیسم فارس برپایه شیفتگی به نژاد موهوم آریائی جان گرفته است»
وجود قومی به نام آریایی(ایرانی) يك واقعيت بي چون و چراي تاريخي است و نه يك انگاره ي موهوم.  ضمن آن كه واژه نژاد در ادبیات کهن بیشتر به معنی تبار/ریشه بوده است و نه ریختار بدنی (براي آگاهي كامل نگاه كنيد به: هزاره هاي پرشكوه، داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، بخش 3-1).
دیاکونوف (پژوهشگري كه آراي او به طور عجيبي مورد سوء استفاده پان ترك ها قرار گرفته است) درباره آرياييان مي نويسد:
«تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان و ايرانيان (پارسيان) و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايراني زبان آسياي ميانه خود را آريا مي خواندند»
(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9، و يادداشت هاي 12 تا 17 ص 82-481).
پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2):
«آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».
جناب رزمی در مقاله خود دودل است که ریشه «ترکستیزی» را در دوران پهلوی جست و جو كند یا در زمان تهاجم ترکان به ایران.   بدون شک تهاجم پیاپی اقوام بیابانگرد زردپوست ترک به ایران (که اینان هيچ پيوند و ارتباطي با هم‌ميهنان آذربایجانی ما ندارند) باعث شده است بسیاری از ایرانیان نسبت به ترکان حسي منفي داشته باشند. همان طور که جناب رزمی خود نيز بدين حقيقت معترف است:
«چینی‌ها ، روس‌ها ، اروپائی‌ها ، عرب‌ها و فارس‌ها هر یک بشیوه خود و بدرجات مختلف، دارای اخلاق ترک ستیز هستند»
و به این فهرست می توان  ارمنیان، یونانیان، اسلاوها، آلبانیها و بسیاری از مردمان دیگر را افزود.  اما بیش از همه یونایان و ارمنیان از حاکمان ترک آسيب دیدند زیرا تمام ارمنستان شرقی و یونان غربی هویت خود را با قتل عامهای مکرر حاکمان ترک از دست دادند.
اما درباره ایرانیان  شاید بهترین گواه این حقيقت اشعار قطران تبریزی باشد.   در زمان قطران تبریزی روادیان و شدادیان کردتبار بر مناطق آران و آذربایجان حکومت میکردند و زبان این منطقه به روایت سیاحان و گردشگران در آن دوران ترکی نبود.  اما عده ای از ترکان اغوز از قلمرو غزنویان به این دو ناحیه گريخته و با بومیان منطقه درگير شده بودند.
قطران تبريزی نيزدر بسياری از چکامه هايش ترکان را شايسته سرزنش دانسته و انان را سخت نکوهش کرده است .
نمونه هايی از ان ابيات در ذيل می ايد :
اگر بگذشت از جيحــون گروه ترکمانـــان را // ملک محمـــــــود کــاو را بود زابل کان در سنجر
….
زمانی تازش ايشان به شروان اندرون بودی // زمانـــی حملـــه ايشان بــــه اذربايگــــان انــدر
نبود از تازش ايشان کسی بر چيز خود ايمن // نبود از حمله ايشان کسی بر مال خود سرور (شهرياران گمنام، 1377، ص۱۶۰)
شده چون خانه زنبور با غم از ترکان // همی خلند به فرمان ما چو زنبورم (همان، ص۱۹۷)
قطران در يکی از سروده هايش به هنگام ستايش يکی از فرمانروايان بومی اذربايجان عامل عدم پيشرفت کار او را حضور ترکان برشمرده است :
گر نبودی آفت ترکان به گيتی در پديد // بستدی گيتی همه چون خسروان باستان ( همان، ص۱۹۷)
قطران در بدگويی و مذمت ترک تباران چنان سخن گفته که حتی انان را موجب ويرانی ايران زمين برشمرده و اين مفهوم به روشنی از بيت زير که در ستايش اميری از اميران اذربايجان سرايش يافته برمی ايد :
اگر چه داد ايران را بلای ترک ويرانی // شود از عدلش ابادان چون يزدانش کند ياری ( همان، ص۱۹۷)
اين شاعر اذربايجانی در يکی ديگر از چکامه هايش که در قالب قصيده سروده است ترکان را خونخوار و جرار و غدار و مکار خوانده است :
کمــــر بستند بهــــر کيــن شه ترکان پيکاری // همـــه يکـرو به خونخواری همه يکدل به جراری
يکی ترکان مسعودی به قصد خيل مسعودان // نهاده تن به کين کاری و دل داده به خونخواری
….
چــه ارزد غـدر با دولت، چه ارزد مکـر با دانش // اگـرچـه کــــار ترکان هست غــداری و مکــاری( همان، ص۱۷۲)
بنابراین چنان که ملاحظه گرديد، یک شاعر برخاسته از آذربایجان در زماني پیش از ترک زبان شدن آذربایجان، حسي بسیار منفی نسبت به ترکان اغوز آن دوران داشته است.  حال به چه دلیلی این بخش از تاریخ ایران و آذربايجان را جناب رزمی نادیده می گیرد؟
سعدی شيرازی که نزديک به سی سال سير و سفر در در اين سوی و ان سوی سرزمينهای اسلامی کرده بود، علت خارج شدن خود از ايران زمين را نا به سامانی های بر امده از خشونت ترکان بر شمرده است :
ندانی کــــه مـن در اقاليم غربت // چـــرا روزگاری بــکـــــــردم درنــگــــی
برون رفتم از ننگ ترکان که ديدم // جهان درهم افتاده چون موی زنگی
همــــه ادمی زاده بودند ليکــــــن // چـو گرگــان بخونخوارگی تيزچنگی
چــو باز امـدم کشور اسوده ديدم // پـلـنگـــــان رهـــا کرده خوی پلنگی (گلستان سعدی، ص۳۸)
عنصری سمرقندی درباره ترکان اغوز و ویرانی های آنان در سمرقند می نویسد:
بر سمرقند اگر بگذري اي باد سحر
نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
نامه اي مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه اي مقطع او درد دل و سوز جگر
نامه اي بر رقمش آه غريبان پيدا
نامه اي در شكنش خون شهيدان مضمر
نقش تحريرش از سينه مظلومان خشك
سطر عنوانش از ديده محرومان تر ريش گردد ممر صوت از او گاه سماع
خون شود مردمك ديده از او وقت نظر
تا كنون حال خراسان و رعايا بوده ست بر خداوند جهان، خاقان، پوشيده مگر
…كارها بسته بود بي شك در وقت و كنون
وقت آن است كه راند سوي ايران لشكر
باز خواهد ز غزان كينه كه واجب باشد
خواستن كين پدر بر پسر خوب سير
….قصه اهل خراسان بشنو از سر لطف چون شنيدي ز سر رحم در ايشان بنگر
اين دل افگار جگر سوختگان مي گويند
كاي دل و دولت و دين از تو به شادي و ظفر
خبرت هست كه از اين زير و زبر شوم غزان
نيست يك تن ز خراسان كه نشد زير و زبر
خبرت هست كه از هر چه در او خير بود در همه ايران امروز نمانده ست اثر
بر بزرگان زمانه شده دونان سالار
بر كريمان جهان گشته لئيمان مهتر
بر در دونان احرار، حزين و حيران
در كف رندان, ابرار اسير و مضطر
شاد، الا به در مرگ نبيني مردم
بكر جز در شكم مام نبيني دختر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پايگاهي شده، ني نقشش پيدا و نه در
خطبه نكنند به هر خطه غزان، از پي آنك
در خراسان نه خطيب است كنون نه منبر
كشته فرزند گراميش اگر نا گاهان بيند از بيم خروشيد نيارد مادر
بر مسلمانان زان شكل كنند استخفاف
كه مسلمان نكند صد يك از آن بر كافر…رحم كن رحم كن بر آن قوم (=ايرانيها) كه جويند جوين
از پس آن كه بخوردند ز انبان شكر
رحم كن رحم كن بر آن قوم كه نبود شب و روز
در مصيبتشان جز نحوه گري كار دگر
رحم كن رحم كن بر آنها كه نيابند نمد
از پس آن كه ز اطلس شان بودي بستر…..
خاطرات نجم الدين رازي معروف به دايه نیز گواه خوبی در اين باره است.  وي يکي از رهبران مهم صوفيه و نثر نويس پخته اين روزگار است که تا سال 653 زنده بوده است. او شاگرد نجم الدين کبري است که در حمله مغولان به خوارزم در ميدان جنگ کشته شده است. مهم ترين اثر وي، کتاب مرصاد العباد است که راه هاي سلوک عرفاني را به زبان پارسي دري شرح داده است. دربخشي از اين متن به حمله ترک و مغول و گريز خود اشاره کرده است. با هم اين بخش را مي خوانيم:
«در تاريخ شهور سنۀ سبع و عشر و ستمائه (617) لشکر مخذول ِ کفار تتار استيلا يافت بر آن ديار ، و آن فتنه و فساد و قتل و اسر و هدم و حرق که از آن ملاعين ظاهر گشت، در هيچ عصر و ديار کفر و اسلام کس نشان نداده است و در هيچ تاريخ نيامده الا انچه خواجه(پيغمبر) عليه الصلوة و السلام از فتنه هاي آخر الزمان خبر باز داده است و فرموده: لا تَقومُ السٌاعة حتي تُقاتِلوا التٌُرک صغارَ الاعين حُمرَ الوجوه ذلف الانوف کان وجوههم المجان المطرقة ، صفت اين کفار ملاعين کرده است و فرموده که ، قيامت برنخيزد تا آنگاه که شما با ترکان قتال نکنيد، قومي که چشم هاي ايشان خرد باشد و بيني هايشان پهن بود و روي هاي ايشان سرخ بود و فراخ همچون سپر پوست در کشيده. و بعد از آن فرموده است: و يکثر الهرج، قيل: يا رسول الله! ما الهرج؟ قال:القتل ، القتل. فرمود که قتل بسيار شود. به حقيقت، اين واقعه آن است که خواجه عليه الصلوة و السلام به نور نبوت پيش از ششصد و اند سال باز ديده بود. قتل ازين بيشتر چگونه بود که از يک شهر ري که مولد و منشـأ اين ضعيف است و ولايت آن قياس کرده اند ، کما بيش پانصد هزار آدمي به قتل آمده و اسير گشته. و فتنه و فساد آن ملاعين بر جملگي اسام و اساميان از آن زيادت است که در حٌيز عبارت گنجد… عاقبت چون بلا به غايت رسيد و محنت به نهايت و کار به جان رسيد و کارد به استخوان…اين ضعيت از سهر همدان که مسکن بود به شب بيرون آمد با جمعي از درويشان و عزيزان در معرض خطري هرچ تمام تر ، در شهور سنۀ ثمان عشر و ستمائه به راه اربيل و بر عقب اين فقير خبر چنان رسيد كه كفار ملاعين..به شهر همدان آمدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر و وسع بكوشيدند و چون طاقت مقاومت نماند – كفار دست يافتند و شهر بستند و خلق بسيار كشند و بسي اطفال را و عورات را اسير بردند و خرابي تمام كردند و اقرباي اين ضعيف را كه به شهر بودند٬ بيشتر شهيد كردند.
باريد به باغ ما تگرگي
وز گلبن ما نماند برگي»
یکی از ریشه تعبیر عرفانی مفهوم ترک (غارتگري) را می توان در این چند بیت خواجه عبدالله انصاری جست:
عشق آمد و دل كرد غارت
اي دل تو بجان بر اين بشارت
تركي عجب است عشق داني
كز ترك عجيب نيست غارت
بنابراين مي توان گفت كه تركان اصيل چنان به تاراجگري و ويرانگري شهره و انگشت نما بوده اند كه در ادب و عرفان ايراني، تركان به نماد ويراني وتاراج مبدل مي شوند، به طوري كه در زبان فارسي به تهاجم و غارتگري «ترك تازي» گفته مي شود.
حتی عبدالرحمان جامی که یکی از شاعران بزرگ بوده است و در زمان سلاطین ترک-تبار میزیسته، این شعر را سروده است:
این شنيدستي که ترکي وصف جنت چون شنيد این
گفت با واعظ که انجا غارت و تاراج هست ؟
گفت ني ، گفت بدتر باشد زدوزخ ان بهشت کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست
شاعري به نام قاسم و متخلص به مادح كه حماسه جهانگيري را محتملا در پايان سده ششم هجري سروده درباره تركان غز مي گويد:
«همه پهن رويان كوتاه قد
همه رويشان بود بي خط و خد
همه تنگ چشمان بيني دراز
همه بد دهانان و دندان گراز
همه تندخويان و با كين و خشم
به مال يتيمان سيه كرده چشم
همه تيره راي و همه بدگمان
كمر بسته در غارت مردمان
…»
حمدالله مستوفي، مورخ نام‌دار سده‌ي هشتم قمري، در منظومه‌ي خود به نام «ظفرنامه» توصيفي گويا از جنايت‌ها و ويران‌گري‌هاي مغول در زادگاه خود، شهر «قزوين» ارائه كرده است: مغول اندر آمد به قزوين دلير // سر همگنان آوريدند زير // ندادند كس را به قزوين امان // سر آمد سران را سراسر زمان // هر آن كس كه بود اندر آن شهر پاك // همه كشته افكنده بُد در مغاك // ز خرد و بزرگ و ز پير و جوان // نماندند كس را به تن در روان // زن و مرد هر جا بسي كشته شد // همه شهر را بخت برگشته شد // بسي خوب‌رويان ز بيم سپاه // بكردند خود را به تيره تباه // ز تخم نبي بي‌كران دختران // فروزنده چون بر فلك اختران // ز بيم بد لشكر رزم‌خواه // نگون درفكندند خود را به چاه // به هم برفكنده به هر جايگاه // تن كشتگان را به بي‌راه و راه // نماند اندر آن شهر جاي گذر // ز بس كشته افكنده بي‌حد و مر // ز بيم سپاه مغول هر كسي // گريزان برفتند هر جا بسي // برفتند چندي به جامع درون // پر اندوه جان و به دل پر ز خون // چو بودند از آن دشمن انديشه‌ناك // فراز مقرنس نهان گشت پاك // به مسجد، مغول اندر آتش فكند // زمانه برآمد به چرخ بلند // به آتش سقوف مقرنس بسوخت // وز آن كار كفر و ستم برفروخت.
رنه گروسه («ايران ونقش تاريخی آن» ترجمه غلامعلی سيار – مجله هستی – تابستان ۱۳۷۲، ص 105) نیز به حمله بیابانگردان آسیای میانه به ایران اشاره می کند و در پايان نكته ي مهمي را نيز متذكر مي گردد:
« … لکن در سال ۱۳۸۳ ميلادی تيمور لنگ با نقشه قبلی اين ايالت (= سيستان) را منهدم کرد، به اين طريق که – بار ديگر تکرار می کنم- شبکه آبياری را که عامل باروری زمين بود نابود ساخت و قنوات را کور کرد و در نتيجه، آنها به مرداب مبدل شدند و با برکندن درختان و نيستانها و درختان گز که مانع پيشروی کوير در اراضی مزروعی می شدند اين اراضی به شنزار مبدل نمود.  هيات علمی هاکن(Hakckin) فيلمی که از ساروتار (Sar-Otar) برداشته نشان می دهد که چگونه تاتاران زمين را نابود کرده، نهر آبی که آن را مشروب می کرد مسدود ساخته و آن منطقه را به صحرايی بی آب و علف مبدل کرده اند…و بدين طريق يکی از انبارهای غله ايران تهی از همه چيز گشت تا اين که بعدها قنوات سابق از نو تعبيه شوند. برای ما تصور اين نکته دشوار است که چگونه عمر تمدن ظريف ايرانی، پس از چنين فاجعه هايی به سر نيامد».
بنابراین بسیاری از نظرياتي جناب رزمی یا بر اسناد نادرست (مانند خبر جعلی امید زنجان) استوار است یا یک سویه نگرانه و بدون در نظر گرفتن تمام ابعاد و رويدادهاي تاریخ ایران، اظهار شده است.
درباره ديدگاه هاي سیاسی جناب رزمی، چون این مقاله به درازا کشید، تنها به كوتاهي به چند نکته اشاره می شود.
موضوع ستم ملي و ستم كردن بخشي از مردم ايران (به گفته پان تركان: فارس‌ها!) بر ديگر مردمان آن (به گفته همانان: تركان!) ادعاي سياسي بي پايه اي است كه از سوی عناصر قومگرا به ویژه پان ترکیست به شدت تبلیغ می شود
موضوع ديگر، غائله اي است كه در بهار سال جاري به بهانه مطلبي در روزنامه ایران برپا شد و از ماجراي آن برداشتهای گوناگون شده است. اما جناب رزمی تنها برداشت خاصی را را كه به پان ترك هاي تجزيه طلب متعلق است گزینش کرده و به برداشتهای دیگر اعتنايي نكرده است.
نکته جالب اینست که پان ترکیستها همواره به حکومت پهلوی می تازند و آن را به ترك ستيزي محكوم مي كنند،  اما نه تنها مادر رضاشاه که نامش نوش آفرین بود، آذربايجاني بود، بلکه زن رضاشاه و زن محمدرضاشاه نیز آذربايجاني بودند.  تنها شاید پدر رضاشاه از اهالی مازندران بوده است هرچند برخی او را نیز قفقازی میدانند.  در حکومت پهلوی همانند حکومت كنوني ايران آذربایجانی های بسياري مشارکت داشتند.  طبیعی است که زبان مشترک ایران نیز همواره فارسی بوده است زیرا این سنت از دیرباز موجود بوده است و در انقلاب مشروطه نیز زبان فارسی به عنوان زبان رسمی تصویب شده بود.  خود پان ترکیستان نیز اعتراف می کنند که ایرانیان وطنپرستی مانند کسروی، کاظم زاده، تقی زاده.. همه آذربایجانی بودند.  و نيز آقایانی مانند خلخالی و خامنه ای كه هیچ میانه ای با باستان پرستان و پان ایرانیستان نداشته اند و همین آقاي خلخالی به جهت آن كه می خواست تخت جمشید را با خاک یکسان کند مورد ستایش پان ترکیستان است.  پان ترکیستها بجای آن كه در راه آباداني و پيشرفت و اتحاد کشور ایران بكوشند، همواره در پی تخریب تمدن ایرانی با جعل و فریب اند.
جناب رزمی می نویسد:
« توهین به ترک‌ها در همین مدت سه بار منجر به شورش عمومی شده است. یکبار درسال ١٣٥٨ بدنبال مقاله صادق خلخالی تحت عنوان « بهانه‌ها را از دست دشمنان باید گرفت » که در آن به آیت اله شریعتمداری توهین شده بود وگفته بود کهاطرافیان شریعتمداری ساواکی هستند، تبریز را به شورش کشید و منجر به اشغال رادیو و تلویزیون تبریز گردید.»
معلوم نیست چرا صادق خلخالی که خود اهل خلخال است و بدترین توهین ها را به کورش کبیر و ایران باستان کرده است، در این جا جزو باستانگرایان و پان ایرانیستان و شوونیست های خیالی جناب رزمی به شمار آمده، و مقاله اش در نقد يك روحاني ديگر توهین به ترکها قلمداد شده است.   آیا توهین هایی که در برخی از روزنامه ها به آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی شده است، توهین به قومیتهای دیگر است!؟!؟  آیا چنین برداشت های نادرستی  نشانگر ایران ستیزی پان ترکیستان نیست؟
همچنین جناب رزمی می گوید:
« باردیگر درسال ١٣٧٤ بدنبال پخش پرسشنامه « فاصله اجتماعی » از طرف صدا و سیمای جمهوری اسلامی درمحلات مختلف تهران که در آن یازده سوال توهین آمیز از قبیل ، اگر روزی قصد ازدواج داشتید حاضرید با یک فرد ترک ازدواج کنید‌؟ آیا حاضرید بافردی ترک در یک اطاق همکار باشید؟ آیا حاضرید در محله‌ای که اکثریت آنها ترک هستند مسکن بگیرید‌؟ آیا حاضرید با فردی ترک رفت و آمد داشته باشید ، اورا به خانه خود مهمان کنید و یا به خانه آنها بروید‌؟… تبریز را متشنج کردو دانشگاه تبریز را به طغیان وا داشت»
وي سپس به نوشتار خودش و یک مجله پان ترکیست دیگر به نام تریبون ارجاع می دهد.  اي كاش وي دست کم یک سند معتبر و شناخته شده را براي اثبات ادعاي خود معرفي می کرد.  معلوم نیست خبری که در نشريه تریبون آمده است مانند همان خبری که روزنامه امید زنجان به دروغین به یونسکو چسپانده است، جعلی باشد یا نه.  اما بدون شک با تاكيدي كه بر خبر جعلی نشريه اميد زنجان که به دروغ به یونسکو نسبت داده شده بود، مي كند، و با توجه به ادعاهاي بي پايه اي كه جناب رزمي در عين ناآگاهي از علوم تاريخ و زبان شناسي در اين حوزه ها كرده است ، بایست به دیگر آثار و اسناد وی به چشم تردید نگريست.
جناب رزمی مینویسند:
“گاها نیز بعضی از کردها که خود و حقوقشان بوسیله پان ایرانیست‌ها پایمال شده است برای مخالفت با ترک‌ها به همان گفتارهای پان ایرانیست‌ها متوصل می‌شوند ، بدینجهت ترک‌ها ی معتقد به اصالت ترکی می‌گویند: « ترک غیر از ترک دوستی ندارد »
حقیقت این است که رهبر یکی از مهمترین شاخه های حزب پان-ایرانیست، يعني داریوش فروهر کُرد بوده و با احزاب کردستانی هم رابطه خوبی داشته است.  اما محدوديت هاي کردها در ایران بيش تر به دليل سنی مذهب بودن آنان است.  برای نمونه در استان آذربایجان غربی که بیشتر اهالی آن کردزبان اند، دولت جمهوری اسلامی تمام امور را به شیعه مذهبان آذری واگذار نموده است.  ظلم و ستمي كه کردها در ترکیه متحمل مي شوند بر همه جهان آشكار است. اما از همه جالب تر این است که زبانزدي كه جناب رزمي نقل كرده (ترک غیر از ترک دوستی ندارد) براي نخستين بار آتاترک به زبان آورده است و این خود نشان می دهد که تفکرات جناب ماشالله رزمی از کجا سرچشمه می گیرد. و از همین رو است که گروهای تندرو و افراطی در اغتشاشات اخیر شمال غرب چنین شعارهایی را برضد ارمنی‌ها، فارس‌ها، کردها، روس‌ها و غیره (كه هر يك در برهه اي از تاريخ دشمن تركيه بوده اند) می دادند.
در نهایت بایست گفت که تمامی کشورهای  پان ترکیست و طرفداران تزهای اتاترک مشكلات قومی شدیدتری نسبت به ایران دارند.  ترکیه نمونه بارز آن است که 5000 دهکده کرد را ویران نموده و 30000 کرد را در دو دهه اخیر به قتل رسانده است.
کشور ازبکستان سخت ترين ستم ها را نسبت به تاجیکان بومی منطقه كرده است:
همچنین سیاستهای تبعیض آمیز دولت جمهوری آذربایجان نه تنها موجب شد که ارمنیان قره اباغ از آن كشور جدایی جویند،  بلکه حرکتهای قومی تالشیان و لزگیان و کردها را نیز موجب شده است:
بنابراین پان ترکیستها در هیچ کدام از کشورهای چندقومی که ترکان بر آن حکومت می کنند قادر نبودند و نیستند که مسئله های قومی خودشان را حل کنند و با اين حال امروزه کوشش می کنند برای ایرانیان آذربایجانی هویتي جداگانه و  متمايز بتراشند و تخم نفرت و کینه را بین ایرانیان بکارند و همه مردمان خاورمیانه را دشمن آذربایجانی ها معرفی کنند.  فاجعه قتل عام ارمنیان در ترکیه عثمانی در 1915 م. نشان دهنده آن است که تفکر پان ترکیسم خطري واقعی در منطقه است، در حالی که غول ساختگي و خیالی پان ایرانیسم و پان فارسیسم چیزی نیست به جز ترس پان ترکیستها از آگاهي ایرانیان نسبت به هویت اصيل خود.  برای همین است که امروز پان ترکیستان مذبوحانه می کوشند که چهره ي فردوسی و کورش کبیر و زبان فارسی و تمدن ایرانی را با دروغ و تحریف ویران کنند، همان گونه که جناب رزمی کوشش کرده است که با بهره برداري از سند جعلی نشريه امید زنجان، حقایق تاریخی را تحریف نماید.
رضا براهنی نیز در یکی از مقاله های خود  مینویسد:
اما گویا ایشان به اتنولاج تازه سال 2009 نیز نگاهی بکنند آمار آذربایجانیان ایران را یازده ملیون نفر میشمرد:
این با وجود آنکه آقای براهنی به اتنولاج نامه نوشتند که آمار جعلی خود را (مال سال 2005) را نگهدارند تا قومگرایان پانترکیست بتوانند به مردم ایران دروغ بگویند:
آقای براهنی مانند بسیاری از پانترکها دست بدامان آمار میشود و در مقاله دیگری مینویسد: «همه قبول دارند از سازمان ملل حتي تا ارتش جمهوري اسلامي ايران ـ طبق آمار خودشان ـ كه زبان فارسي، زبان همه مردم ايران نيست، بلكه زبان يك سوم كل جمعيت ايران است».  کسی بجز رضا براهنی نمی داند سازمان ملل در چه سالی و در همکاری با کدام سازمان دولتی ویا غیر دولتی ایران دست به آمارگیری زده است و این آمار در کجا منتشر شده اند؟ همچنین معلوم نیست ارتش جمهوری اسلامی در چه سالی کدام آمار را گرفته و نتیجه آن در کجا درج شده است.  اما ایشان بدون ذکر منبع خود، می گوید : «همه قبول دارند»!!    تا بحال هم هيچ آمار رسمی از سازمان ملل در ايران انجام نشده است وگرنه ایشان بایست بگویند در چه ماه و کی چنین آمار رسمی انجام گشته است.
برخي از گروه ها و اشخاص پان ترکيست (مانند رضا براهني) به سايت اتنولاژ استناد ميکنند و آمار قومي انجا را مال سازمان ملل ميدانند و غيره.
چند وقت پيش با اين سايت تماس گرفتم و هر تماسگری ميتواند به اين نتيجه برسند که اين سايت هيچ نوع آمارگري در ایران انجام نداده است.  حدود ماه ژوئن در سال 2006 به آنها اي-ميل زدم که منبع آنها را براي آمارشان دريابم.
زیرا در سال 1995 این چنین آماری را دادند که با آمار کنونی آنها تفاوت فاحشی داد
بلاخره رئیس بخش مربوطه به ایران به من پاسخ دادند:Thank you for bringing this to my attention. I am not able to locate the original source from 1997. In line with your calculations we agree that the figure is likely closest to 11,000,000. We will do further research and update our figures for the next edition.Yours, Ray Gordon Ethnologue, Research
برگردان به فارسی:  از اینکه این نکته را گوشزد کردید سپاسگزارم.  من نمیتوانم منبع آماری که موجب شد اطلاعات ما در سال 1997 تغییر کند را پیدا کنم.  بنابر حساب شماريال به نظر میسد که تعداد یازده ملیون نزدیکتر به واقعیت است.  ما بیشتر پژوهش خواهیم کردم و آمارمان را در چاپ بعدی بروز خواهیم نمود.

از بحث با اقای رای گردان (Ray Gordon)  که مسئول بخش ایران و خاورمیانه اتنولاژ است، این نتیجه ها بدست می آید.
1) سايت اتنولاژ هيچ وابستگي به سازمان ملل و غيره ندارد و آقاي براهني يک دروغ گفتند.
2) سايت اتنولاژ حتي نميتواند منبع  1997 خود را که در آمارها تغییر فاحشی دادند پیدا کند.
3) سايت اتنولاژ اصولا يک سايتي است که مال ميسينوريهاي مسيحي است و فرقي با سايتهاي ديگر که آمار ميدهند در اعتبار ندارد. کار اين سایت همان ترجمه تورات و انجيل است و در واقع تخصصي در آمار ندارند.
4) آمار سایت انتولاژ حتی جمع بندیش هم غلط است و حدود 5 ملیون نفر را حذف کرده است که برای اطلاعات بیشتر به رده بندی در پرونده  را  نگاه کنید.
پس رضا براهنی یک دروغ بزرگ گفته است و آمار تخیلی و بی پایه سایت انتولاژ را میخواهد به عنوان آمار غیر انجام شده سازمان ملل معرفی کند!  و چنانکه روشن شد آمار سال 2009 نیز بنابر منبع ژوهنسون (سال 2001) همان 11.2 ملیون در اتنولاج واقع میباشد و نه 23.5 ملیون خیالی جناب براهنی.
نشان ميدهد که پسرفت کرده است و تنها دنبال جنگهای حیدری و نعمتی برای ویران کردن ایران میباشد و در واقع این نوع «روشن فکران» نمیتوانند ایران را بهبود بخشند:
هرچند نگارنده این مقاله کوتاه نمیخواست پاسخی به امثال رضا براهنی در این مورد بدهد ولی ناچار برای آگاهی عموم با چند آمار مستند، تخیلات این قومگرایان  را فرو میریزد.
در سال 1370 آمارگيري بسيار مستندي در مورد جمعيت ايران انجام گرفته است كه شرح آن را دراین مقاله مي توان يافت
“در مرداد 1370، هنگام صدور شناسنامه براي نوزادان، درباره زبان ٤٩ هزار و ٥٥٨ مادر در سطح كشور سوال مطرح شد كه نتيجه حاكي از سهم حضور ٥٣٬٨ درصدي زبان هاى غيرفارسي در ايران بود. بر اساس نمونه گيري مذكور، توزيع سهم هر يك از زبان ها (به درصد) به اين شرح بود: ٤٦٬٢ فارسي؛ ٢٠٬٦ تركي آذربايجاني؛ ١٠ كردي؛ ٨٬٩ لري؛ ٧٬٢ درصد گيلكي و شمالي؛ ٥٬٣ عربي ؛ ٢٬٧ بلوچي؛ ٠٬٦ تركمني؛ ٠٬١ ارمني؛ و ٠٬٢ ساير زبان ها “.  پس اگر گويش‌ها و زبان‌هاي هم خانواده با  فارسي را با آمار فوق جمع شود٬ زبان‌هايي كه “آريايي (ايراني)” خوانده مي شوند حدود ۷۶٪ ايران را  دربرمي گيرند.
در دانشنامه‌ي عمومي بریتانیکا می خوانیم:
“ایران کشوری است چند‌زبانی که در آن نیمی پارسی‌زبان هستند و یک چهارم ديگر به زبان‌های هندوايرانی ديگر تکلم کنند. حدود يک پنجم جمعيت ايران ترکزبان است”.
براساس سرشماری  کشور در سال 1335 که داده های آن در کتاب : فرهنگ جغرافیای ایران تحت نظارت سرتیبپ حسینعلی رزم آرا تدوین گشت، جمعیت ایران در سال 1335 حدود 14 ملیون نفر بود.  از این 14 ملیون تعداد جمعيت مناطق ترکی زبان 2451061 و تعداد مناطق دوزبانه فارسی-ترکی 877627 و تعداد مناطق سه زبان فارسی-ترکی-کردی 187464 نفر و تعداد مناطق ترکمنی 97491 بوده است. اگر دست بالا را بگیریم و تمام مناطق ترکمنی و فارسی-ترکی و فارسی-ترکی-کردی را با تمام مناطق ترکی زبان بنا بر اطلاعات این کتاب جمع بندی کنیم، حدود 23 تا 24%  جمعیت ايران ترکی زبان می شوند.
Advertisements

تاگەکان: , , , , ,

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: