صدای رنج کولبران ایرانی لب مرز؛ گفتگو با نیما سروستانی، کارگردان ‘مرز ناامیدی’… BBCPersian

kolberسپیده زرین‌پناه- روزنامه نگار در سوئد
ساخت فیلم مستند متکی به “مخاطب” و “سرمایه” است. بدون این دو، ادامه فعالیت در این زمینه ممکن نیست. وابستگی این هنر– رسانه به مخاطب و سرمایه، فیلمسازی در خارج از کشور را برای ایرانیان مهاجر و تبعیدی به کاری دوچندان دشوار تبدیل کرده است.
با این حال فیلمسازان ایرانی در خارج از ایران، تا به امروز، ده‌ها فیلم مستند فارسی و غیر فارسی ساخته‌اند. شماری از این فیلم‌ها که بیشتر درباره نقض حقوق بشر در ایران هستند، به دلایل گوناگون، ازجمله آشنا نبودن فیلمساز با شبکه‌ تهیه‌کنندگان غربی فیلم و سینما، با سرمایه‌ای اندک ساخته شده‌اند و تنها برای جمعی از فارسی‌زبانان پراکنده در اروپا و آمریکا به نمایش در آمده‌اند. به این ترتیب، بخشی از پیکره سینمای مستند ایران هنوز آنطور که باید به مخاطب خود معرفی نشده‌ است.

انگشت‌شماری از فیلمسازان ایرانی اما موفق شده‌اند با ورود به جامعه سینمایی کشورهای میزبان، آثار خود را در رقابتی حرفه‌ای‌ با فیلمسازان جهان نمایش دهند و شمار بیشتری از مخاطبان فیلم و سینما را جذب کنند.


نیما سروستانی، فیلمساز ساکن سوئد، یکی از فیلمسازانی است که موفق شده فیلم‌های مستند خود را در شبکه‌های بین‌المللی تلویزیونی نمایش دهد. او فیلمسازی را با ساخت چند فیلم مستند درباره علل خروج پناهجویان ایرانی از کشورشان در سال‌های پایانی دهه ۸۰ و سال‌های آغازین دهه ۹۰ میلادی آغاز کرده است. نخستین فیلم‌های او “بک‌گراند”، “بلیت یکطرفه”، “هفت سال بعد”، “درد پنهان” و “چند سال بعد” در این ردیف قرار می‌گیرند.
علاوه بر این‌ها چند فیلم نیز درباره آسیب‌های مختلف اجتماعی در ایران و افغانستان ساخته است؛ فیلم‌هایی چون “برهنه و باد”، “حراج کلیه” و “روی مرز ناامیدی” پیرامون فقر، بیکاری و اعتیاد در ایران؛ و “دایره بسته”، “سهیلا”، “ارزش من ۵۰ گوسفند بود” و “بی‌برقع در بند” درباره مسائل و مشکلات زنان در افغانستان.
داستان کولبران ایرانی
در میان فیلم‌های نیما سروستانی، فیلم ۵۷ دقیقه‌ای “مرزناامیدی”، جزو نخستین واکنش‌ها نسبت به شرایط دشوار کولبران به شمار می‌رود.
کولبران یا خرده‌کاسبکارانی که اجناس خود را روی پشت‌شان حمل می‌کنند، بیشتر در مناطق مرزی شمال غربی آذربایجان، کردستان و کرمانشاه ایران فعالیت می‌کنند. آنها اغلب نوجوان و جوان هستند و در نبود “حمایت‌های اجتماعی فراگیر” و “امکان مناسب کار و اشتغال”، به ناچار برای کسب درآمدی ناچیز، کالاهایی را چون بنزین، سیگار، تلویزیون، وسایل برقی، لاستیک ماشین و هرچه در ایران و عراق بازار داشته باشد، به طور غیر رسمی از مرز مشترک، خارج یا وارد می‌کنند.

شخصیت‌ها خیلی طبیعی و به عبارتی خودشان هستند و حضور دوربین بر عملکرد آن‌ها سنگینی نمی‌کند
کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران در یکی از گزارش‌های خود درباره وضعیت دشوار آنها نوشته است که تنها مابین اسفندماه سال ۱۳۹۰تا اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ خورشیدی، از ۷۴ نفر کولبر و کاسبکاری که جان خود را در آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه از دست داده‌اند، “۷۰ نفر توسط ماموران مرزی دولتی هدف گلوله قرار گرفته‌اند”. چهار نفر دیگر نیز “به دلیل انفجار مین، سقوط بهمن و سرمای شدید جان خود را از دست داده‌اند”. از میان ۷۶ نفری که مجروح شده‌اند نیز “هشت نفر به علت انفجار مین و بقیه توسط ماموران امنیتی مرزی زخمی شده‌اند” که این از عدم تناسب میان “جرم” و “مجازات” حکایت می‌کند.
این آمار اما تنها افرادی را در بر می‌گیرد که کمپین بین‌المللی حقوق بشر به واسطه منابع محلی موفق به شناسایی آنها شده است. بنابراین شمار کولبران جانباخته در مقطع زمانی یادشده می‌تواند بیش از اینها باشد.
به گفته شاهدان عینی، برخی ماموران مرزی، بدون “شلیک هوایی” که جنبه هشداردهنده و دعوت به تسلیم کولبران دارد، به سوی آنها یا اسب و الاغ‌‌شان که تنها سرمایه‌شان به‌شمار می‌آید، شلیک می‌کنند. برخی بازماندگان قربانیان می گویند که پس از آن نیز نه کسی مسئولیت مرگ آنها را برعهده می‌گیرد و نه حتی به اعتراض و شکایت بازماندگان‌ رسیدگی می‌شود. افکار عمومی نیز در تراکم رویدادهای تلخ در ایران، تا به امروز واکنشی مناسب و پیگیر نسبت به شرایط دشوار آنها نشان نداده است.
مرز ناامیدی
در فیلم مستند “مرز ناامیدی”، “فقر”، “کار سیاه و طاقت‌فرسا”ی چند تن از کولبران شهر مرزی مریوان و دست و پنجه نرم کردن آنها با “عدم امنیت” در مرزها و “رشوه‌خواری شماری از ماموران مرزی” روایت می‌شود.
اشنویه، مریوان، نوسود کرمانشاه، سردشت، پیرانشهر و بانه بیشترین آمار کولبران جانباخته را به خود اختصاص داده‌اند. بر اساس آنچه فیلم روایت می‌کند، هر روز انبوهی ازساکنان شهر مریوان برای خرید بنزین صف می‌کشند تا آن را با بهایی کمی بیشتر در آن سوی مرز به فروش برسانند. در صحنه‌ای از فیلم، ردیفی از کولبرهای پیاده و سواره، پشت سر هم با بار بنزین از مرز رد می‌شوند؛ آن‌سان که گویی عبور از مرز از این آسان‌تر نمی‌شود و نه انگار که اصلاً ماموران مرزی وجود دارند.
سازنده فیلم که چندبار دو تن از کولبران را در عبور از مرز همراهی کرده است، می‌گوید: “کافی است به مرزبان‌ها پولی بدهی تا از مرز رد شوی. یک‌روز دیدم جوانی با سر خونین آمد و گفت چون به یک مامور پول ندادم با قنداق تفنگ به سرم کوبید.”
پول دادن و رد شدن از مرز اما نشانه امنیت نیست. ممکن است کولبر، از جایی دیگر، در تیررس ماموری دیگر قرار بگیرد. نیما سروستانی می‌گوید: “صرف نظر از استثنا‌ها، متاسفانه این حرکت در مرز مریوان بسیار متداول بود. اینطور دریافت کردم که اوایل کار ممکن است سربازی دلش بسوزد و به کولبر‌ها بدون گرفتن رشوه اجازه عبور دهد، اما کم‌کم رشوه‌گیری گسترش می‌یابد و بسیاری از ماموران یاد می‌گیرند تا به نوعی معامله کنند و درآمد خوبی از این حیث داشته باشند.”
داستان‌هایی از جنس زندگی

نیما سروستانی (نفر وسط) در میان کولبران نوجوان
نیما سروستانی، سوژه‌های مناسب مستندسازی را در رویدادهای روزانه و در حین زندگی حرفه‌ای خود جست‌وجو می‌کند و می‌یابد. گاهی خودش موضوعی را پیدا می‌کند و به دنبال آن می‌رود، گاه موضوع او را به دنبال خود می‌کشاند و مسیر فعالیتش را عوض می‌کند. او می‌گوید: “باید با موضوع زندگی کنم تا بتوانم درباره آن فیلمی بسازم.”
این فیلمساز با آغاز جنگ میان عراق و آمریکا در سال ۲۰۰۳ با هدف تهیه گزارش برای تلویزیون سوئد از طریق مرزهای کردستان ایران به عراق می‌رود و در آنجا برای نخستین‌بار با مشکلات کولبران آشنا می‌شود: “در مرز ایران و عراق لاشه اسب‌هایی را دیدم که کشته شده بودند. علت را که پرسیدم فهمیدم متعلق به کردهایی هستند که اجناسی را برای فروش به آنسوی مرز می‌برند و به همین دلیل مرزبان‌ها به آنان شلیک کرده‌اند. چندسالی آن موضوع و تصویر در ذهنم بود تا سال ۲۰۰۶ روی آن شروع به کار کردم.”
او درباره دلیل انتخاب این موضوع برای تهیه یک فیلم مستند می‌گوید: “ساخت فیلم مستند برای من فقط یک شغل نیست. نوعی فعالیت اجتماعی و دفاع از مردم محروم هم هست. نوعی حرکت در عمق رویدادی است که انتخاب می‌کنم تا بلکه بتوانم در آن حیطه تاثیری بگذارم.”
نان‌آوران کوچک
فیلم “مرز ناامیدی”، زندگی چهار کولبر ایرانی را روایت می‌کند؛ سه مرد و یک زن. یکی از این چهارتن، “شادمان” در ۱۳ سالگی مرده است. “مرگ” و “رنج زندگی” او، با دیگر کولبران فیلم رابطه‌ای آینه‌وار دارد: به واسطه داستان زندگی سه کولبر دیگر، “شاهو”، “ریبوار” و “مادر شادمان” با دشواری‌های زندگی شادمان آشنا می‌شویم و به واسطه مرگ وی، با هرس زندگی کولبران.
در صحنه‌های آغازین فیلم درمی‌یابیم “شادمان” که تنها نان‌آور خانواده بوده است، در یک شب سرد زمستانی، در میانه راه، آتشی می‌افروزد تا خود را گرم کند. شعله‌های آتش به لباس او که پوشیده از قطرات بنزین بوده است سرایت می‌کند و همین موجب مرگ وی می‌شود. دیگر شخصیت فیلم، “شاهو” که دیپلمه است، نه تنها بار اقتصادی خانواده خود را بر دوش می‌کشد، بلکه به پدر و مادر دوست از دست رفته خود نیز کمک می‌‌کند.
“ریبوار”، دوست و همراه “شاهو”، نیز از ۱۳ سالگی درس و تحصیل را رها کرده و حالا چهار سال است که به خانواده خود کمک مالی می‌کند. دو شخصیت‌ دیگر، مادر و پدر بیمار “شادمان” هستند. پدر در شرف نابینایی قرار دارد و این نابینایی در متن فیلم “کارکردی نمادین” همچون “سرنوشتی محتوم” می‌یابد.
این عناصر نمادین به گفته فیلمساز برآمده از واقعیت زندگی شخصیت‌های فیلم هستند. درواقع داستانی که فیلم‌ “مرزناامیدی” روایت می‌کند، داستانی از پیش نوشته شده نیست، بلکه محصول کنکاش فیلمساز در تم و موضوع اصلی کار است. او می‌گوید: “ما زندگی افراد را دنبال می‌کنیم و ده‌ها ساعت از آنها فیلم می‌گیریم. اگرچه در ‌‌نهایت فقط یک ساعت از این فیلم‌ها استفاده می‌شود، اما با این کار، شناخت گروه نسبت به موضوع بیشتر می‌شود و فیلم عمق مناسب می‌یابد و نشانه‌ها و نمادهای واقعی زندگی سرجای خودشان می‌نشینند.”
در فیلم “مرز ناامیدی”، شخصیت‌ها خیلی طبیعی و به عبارتی “خودشان” هستند و حضور دوربین بر عملکرد آن‌ها سنگینی نمی‌کند. نیما سروستانی تاکید می‌کند که همیشه با گروهی کوچک، بدون نورپردازی‌های ویژه و دوربینی ساده برای ساخت فیلم اقدام می‌کند تا امکانات فیلمسازی افراد را تحت‌ تاثیر قرار ندهد. او توضیح می‌دهد: “گروه کوچک ما خیلی به شاهو و ریبوار و خانواده آنها نزدیک شده بود. در واقع نوعی اعتماد متقابل بین ما اتفاق افتاده بود. در نتیجه کار آسان‌تر پیش رفت. اصولاً تا این اطمینان دوطرفه بین ما به وجود نیاید کار را شروع نمی‌کنیم.”
رویاهای دست‌نیافتنی

اشنویه، مریوان، نوسود کرمانشاه، سردشت، پیرانشهر و بانه بیشترین آمار کولبران جانباخته را به خود اختصاص داده‌اند
“شاهو” و “ریبوار”، رویاهایی ساده، اما دست نیافتنی‌ دارند؛ رویاهایی چون خرید یک اسب قسطی تا دیگر مجبور نباشند هرکدام روزی ۶۰ لیتر بنزین را تا آنسوی مرز بر دوش بکشند.
تاکید فیلم بر آرزوها، درگیری‌ها و هراس‌های روزانه زندگی این دو نوجوان، مخاطب- تماشاگر را به نوعی همکاری با فیلم می‌کشاند تا بخشی از داستان روایت نشده، در ذهن وی تکمیل شود. به عنوان نمونه فاصله‌ای که بین شیوه زیست “شاهو” و “ریبوار” با روش زندگی، آرزوها و مطالبات جوانان شهری وجود دارد، بخشی از داستان است که در ذهن مخاطب تکمیل می‌شود.
در یکی از صحنه‌‌های فیلم، پدر و مادر شادمان برای مداوا به تهران رفته‌اند و از فاصله‌ای دور به میدان آزادی نگاه می‌کنند‌‌ همان چند نما کافی است تا متوجه تضاد زندگی آنها با مرکزنشینان شویم. نیما سروستانی می‌گوید: “به مردم کرد ظلم تاریخی شده است و دیگر ملیت‌ها کمتر از رنج آنها باخبر هستند. با این فیلم قصد داشتم از این صدای فروخورده، از این فاصله و عدم آشنایی مردم با بحران‌های مردم کردستان بگویم. می‌خواستم فارغ از حکومت‌ها، از ضرورت همدلی ما با همدیگر بگویم و بپرسم: سهم ما در اینهمه تبعیض و نابرابری چیست؟”
فیلم با نشان دادن رنج شخصیت‌های فیلم، از صدها نوجوانی می‌گوید که به دلیل فقر شدید زود بزرگ می‌شوند، در نوجوانی تحصیل را‌‌ رها می‌کنند و برای کمک به اقتصاد خانواده، راهی مرز‌ها می‌شوند. آنها هر روز خود را در “تیررس مرزبان‌ها” و در نتیجه “همنشین و همنفس مرگ” حس می‌کنند و زندگی‌شان از “استخوان درد”، “هراس” و “چانه‌زنی” با خریداران بنزین قاچاق آکنده است. “شاهو” در فیلم می‌گوید: “ریسک می‌کنیم، یا موفق می‌شیم یا نه. یا می‌کشنمون یا می‌زنن و جایی‌مون می‌شکنه.”
دایره شوم
فرم فیلم دیره‌وار است. بر زندگی هرکدام از شخصیت‌های فیلم که متمرکز شوی، می‌بینی راه گریزی از کار دشوار کولبری نیست: “شاهو” می‌خواهد هم هزینه زندگی خود و خانواده‌اش را تامین کند و هم هزینه مداوای چشم پدر “شادمان” را تامین کند، اما از فرط حمل گالن بنزین، کمر درد دارد. پس همراه با “ریبوار”، اسبی را کرایه می‌کند. او در عین حال قصد دارد به خواستگاری دختر دلخواهش نیز برود.
راه امیدی اما باز نیست: “شاهو” مورد هدف ماموران مرزی قرار می‌گیرد، پایش می‌شکند و اسب (نماد رویاهای خویش) را از دست می‌دهد. او که دیگر توان کولبری ندارد، در یک کارگاه آجرسازی شروع به کار می‌کند. به خواستگاری می‌رود و از پدر دختر، “نه” می‌شنود. “مادر شادمان” به ناچار با غده‌ای در گلو به صف کولبر‌ها می‌پیوندد. “پدر شادمان” وقتی به هزینه مداوا دست پیدا می‌کند که بیماری‌اش پیشرفت کرده است.
گفتار متن، گفت‌وگوها و حوادث زندگی هرکدام از شخصیت‌ها و نشانه‌های تصویری فیلم در هماهنگی و همپوشانی قرار دارند. کم‌سویی چشم پدر، در هماهنگی با حرکت کورمال و شبانه “شاهو” و “ریبوار” در مرز قرار می‌گیرد. سرنوشت پدر شادمان، گویی سرنوشت این دو جوان است و از حرکت در سیاهی گریزی نیست. “شاهو” به فیلمبردار و سازنده فیلم نیز که آنها را در مرز همراهی می‌کند می‌گوید: “چراغت را خاموش کن.” امیدی به روشنایی نیست.
فیلم برخلاف کلیشه‌های موجود، با عروسی، رقص، آواز و نشانه‌های قناعت شخصیت‌ها به‌‌ همان چه دارند تمام نمی‌شود. کارگردان فیلم می‌گوید: “دلم می‌خواهد واقعگرا باشم. ممکن نیست این فیلم بتواند به خوبی و خوشی تمام شود. تلخ است و چاره‌ای هم جز این نیست.”
نیما سروستانی به همین دلخوش است که بتواند صدای رنج مردم کرد را به دور از “شعارهای سیاسی” و “با بیانی هنری” به گوش مخاطب فیلم برساند. او می‌گوید: “ما تمام تلاش خود را می‌کنیم تا با رفتن در عمق زندگی این افراد، تاثیر بیشتری بر بیننده فیلم بگذاریم تا بلکه صدای رنج این افراد را به جامعه خود منتقل کنند.”

Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , , , , ,

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: