گفت‌وگو با اسلاوي ژيژك فيلسوف اسلوونيايي

رخداد‌ها اتفاق مي‌افتند و پس از آن است كه تو صاحب مبارزه‌يي سرنوشت‌ساز براي تصميم‌گيري درباره معناي هر رخداد مي‌شوي. صرف‌نظر از چيزهاي انتزاعي مانند جنبش اينديگنادو در اسپانيا، من معتقدم كه رخدادهايي مانند اشغال وال‌استريت يقينا سرنوشت‌سازند، زيرا ابراز‌كننده اين هستند كه مشكل، خود سرمايه‌داري است. اين موضوعي بزرگ در قرن بيستم بود، اما به گونه‌يي اين نگاه در دهه‌هاي آخر قرن، از تمركز چپ سنتي كه خود را معطوف به موضوعاتي خاص از قبيل تبعيض‌نژادي و تبعيض جنسيتي كرده بود، به دور افتاد ولي مشكل هنوز بر سر جايش است

اين مقاله قسمتي از گفت‌وگويي است با اسلاوي ژيژك كه توسط حصيب احمد روزنامه نگار صورت گرفته است؛ گفت‌وگويي كه شايد بتواند تا اندازه‌يي ديدگاه‌هاي اين فيلسوف و منتقد اسلوونيايي را بعد از روي دادن جنبش اشغال وال‌استريت براي مخاطبان او، و تحليلگران، در تفسير وضع موجود روشن كند و فارغ از تمام جذابيت‌هاي فردي او در شيوه صريح و رك ارائه آثار و افكارش، ما را با ژيژك نه به عنوان مدي فكري در آغاز قرن 21 بلكه به عنوان شيوه‌يي در بررسي آنچه دارد روي مي‌دهد و روي خواهد داد، روبه‌رو كند.

آيا ما در اين زمان بعد از ميدان تحرير و فوران جنبش اشغال، در حال گذار از رنسانس چپ هستيم؟ در اين صورت چه ميراثي از تاريخ در نياز به بازنگري به قوت خود باقي مي‌ماند؟

جوابم خيلي محتاطانه است و مشروط به شرايطي در جواب سوال شما مي‌گويم: «بله»، شيوه‌يي كه من اين وقايع را تفسير مي‌كنم، مثل خود اين وقايع خودجوش است. اگرچه مردم به عنوان مثال سعي در تفسير وقايع ميدان تحرير به عنوان مطالبه‌يي ساده در جهت دموكراسي دارند، اما با اين حال يك نارضايتي فراگير عميق‌تري وجود دارد. چيزي كه من به عنوان نشانه‌يي اميدبخش آن را مي‌بينم، اين است كه اين اعتراض‌ها ديگر ساده نيستند، بلكه يك‌دسته اعتراضند عليه اين و آن.

آگاهي مبهمي وجود دارد كه خبر از وجود نقصاني ديگر در سيستم مي‌دهد. يقينا منظور من از سيستم، سيستم سرمايه‌داري است. نكته دوم اينكه دموكراسي سياسي چندحزبي فراگير استاندارد آن فرم و شكلي نيست كه ما با آن بتوانيم مسائل را حل و فصل كنيم. مساله امروز اين است كه ما مقدار زيادي ضديت با سرمايه‌داري داريم، در واقع باري اضافي و بيش از ظرفيت از ضديت با سرمايه‌داري، اما اين يك ضدسرمايه‌داري اخلاق‌گراست. در رسانه‌ها، هر كجا مي‌شود داستان‌هايي از اين دست كه چگونه شركت‌ها در حال بهره‌كشي و استثمار مردم و ويران كردن محيط‌زيستند يا اينكه چگونه بانك‌ها مشغول به تباهي كشاندن اندوخته مردمان زحمتكش هستند يافت. همه اين داستان‌ها، نقدهايي اخلاق‌زده از تحريفاتند. اين كافي نيست. ضدسرمايه‌داري رسانه‌هاي عمومي در خلال ژورناليسم تحقيق‌گرا، اصلاحات دموكراتيك و امثالهم، در سطح مسائلي كه درون ساختاري محرز، به جواب رسيده‌اند، باقي مي‌ماند. اما من در ميان همه اين غريزه مبهم، خطر بزرگ‌تري را مي‌بينم. امروز مبارزه، از نگاه خود نظام‌هاي سرمايه‌داري، بر سر اين است كه چه كسي آن را تصاحب خواهد كرد.

رخداد‌ها اتفاق مي‌افتند و پس از آن است كه تو صاحب مبارزه‌يي سرنوشت‌ساز براي تصميم‌گيري درباره معناي هر رخداد مي‌شوي. صرف‌نظر از چيزهاي انتزاعي مانند جنبش اينديگنادو در اسپانيا، من معتقدم كه رخدادهايي مانند اشغال وال‌استريت يقينا سرنوشت‌سازند، زيرا ابراز‌كننده اين هستند كه مشكل، خود سرمايه‌داري است. اين موضوعي بزرگ در قرن بيستم بود، اما به گونه‌يي اين نگاه در دهه‌هاي آخر قرن، از تمركز چپ سنتي كه خود را معطوف به موضوعاتي خاص از قبيل تبعيض‌نژادي و تبعيض جنسيتي كرده بود، به دور افتاد ولي مشكل هنوز بر سر جايش است. من مدعي اين هستم كه جواب‌هاي قديمي ديگر كار نمي‌كنند. علت همين است. همان چيزي كه منتقدان و هواداران به آن توجه مي‌كنند، فقدان وجود طرح‌هايي منسجم، چيزي بر‌اي انجام دادن، اعتراض به اينكه انسان‌ها هستند كه در حال خدمت به پولند به جاي اينكه پول در حال خدمت به انسان‌ها باشد، اما هر فاشيستي نيز چنين چيزي را تصديق خواهد كرد.

همان طور كه آلن بديو نيز مي‌گويد، چيزي كه اين جنبش به يادمان مي‌آورد، اين موضوع است كه قرن بيستم ديگر به پايان رسيده است. نه‌تنها سوسياليزم دولتي و حكومت رفاهي سوسيال‌دموكرات جوابگو نيست بلكه من مي‌خواهم اضافه كنم كه اميد به چپ آرماني، مجموعه‌هاي محلي و شورايي، دموكراسي مستقيم و غيره و نيز ديگر كار نمي‌كنند. بنابراين دوباره بايد گفت اين نبردي بزرگ است. مساله قديمي دوباره بازگشته است، اما اين واضح‌تر از هر زماني است كه جواب‌هاي قديمي پاسخگوي اين نبرد نيستند. به عنوان مثال در كتاب نظريه عدالت نوشته جان راولز، اگر نگاهي به شيوه‌هاي شاخص چپ ميانه‌رو كه در حال مفهومي كردن مسائل است، بيندازيم، خواهيم فهميد كه همه اينها در تجديد قواي اين انرژي نفي‌كننده، ناكارآمدند. چيزي كه مرا غافلگير مي‌كند، اين است كه انرژي بسيار زيادي وجود دارد. معتقد بودم كه شايد اين جريان متوقف شود، اما ببينيد چگونه در تمام ايالات متحده دارد فوران مي‌كند، حتي سربازان جنگ عراق و افغانستان نيز به آنها مي‌پيوندند. اينها خبرهايي بزرگند، حجم عظيم و به طرز شگفت‌آوري قاطع از خشم و نارضايتي وجود دارد كه با روش‌هاي شناخته‌شده حل مساله كه از دل ديدگاه سنتي اعتراض‌هاي اقتصادي بيرون مي‌آيند، جور درنمي‌آيد. اين لحظه‌يي استثنايي و سرنوشت‌ساز است؛ اين علامتي است نشان‌دهنده نپذيرفتن. در اين مقطع شعار من اين است: «گفتماني وجود ندارد»، بياييد اسير ديالكتيك گفتمان دشمن نشويم. نه، خيلي زود است كه چنين چيزي را بگوييم، اما در عين حال به جاي شعار دادن با اين منطق كه: «نمي‌خواهيم حرف بزنيم، فقط مي‌خواهيم بكشيم‌تان»، مي‌گوييم اگر اكنون گفت‌وگو كنيم، ما مجبور به استفاده از زبانيم، اما اين زبان متعلق به دشمن خواهد بود. ما نيازمند زمان براي ساختن زبان جديد خودمان هستيم، زماني براي مدون كردن.

آيا اين زبان همچنان زبان چپ است؟

چپ ارتدوكس يا به زبان امريكايي چپ پراگماتيك مي‌گويد: آيا اينها اتحاديه‌هاي كارگري‌اند؟ آيا اينها «گروه‌هاي فشار»‌اند؟ نه اين كافي نيست. من معتقدم نقطه قوت همان چيزي است كه جرايد سلطه‌گر بورژوازي آن را به عنوان نقطه ضعف اعتراضات نشان مي‌دهند. آنها مي‌گويند: «اين يك تظاهرات هيستريك نيست؟ واقعا اين جماعت چه مي‌خواهند؟» اين همان چيز مهمي است كه درباره آن است. اين جور درنمي‌آيد. نمي‌تواني خيلي ساده بگويي «بياييد برويم اعتراضات دموكراتيك انجام دهيم». رويكردي از «به ما بگو، چه مي‌خواهي؟» يا «اينها را به شكل خواسته‌هايي منسجم عنوان كن» وجود دارد. من مي‌دانم كه اين رويكرد كم‌اهميت است، المان‌هايي از منطق كارناوالي قديمي هيپي‌ها وجود دارد. به من گفتند در سانفرانسيسكو كسي گفته «برنامه چيه؟ ما اينجاييم كه خوش بگذرونيم»، اينها همگي تله‌اند و دام، اما با اين همه، اين خيلي خوب است كه چيز جديدي اتفاق مي‌افتد كه هنوز شكل نيافته است. تو مجبور به چنين شروعي هستي، در برابر كساني كه مي‌گويند پيش از شروع اعتراض، بايد دانست كه چه مي‌خواهيم. بايد گفت نه، اگر در چنين مسيري وارد شويم آن وقت است كه بايد گفت «تو فقط هيستريك شده‌يي» و در منطق مسيري قرار خواهي گرفت كه انگار استادي شاگردش را مورد خطاب قرار داده است به مانند مردي كه از زني هيستريك مي‌پرسد: «به من بگو چه مي‌خواهي.» نه، اين بدترين نوع سركوب است؛ سركوبي كه مي‌گويد: «يا با زبان من سخن بگو يا خفه شو.» همان دليلي كه باعث مي‌شود بگوييم: «مناظره نمي‌كنيم»، من اين هيستريك بودن را به عنوان نقد نمي‌بينم، حال آنكه اين اعتراض‌ها تماما هيستريك‌اند.

به همان‌گونه‌يي كه فرويدي‌ها مي‌دانند، هيستري چيز درستي است. يكي از اشتباهات بزرگ در سال 68، اين بود كه ايدئولوژي غالب با اين پيش‌فرض كه هيستريك‌ها تنها غر مي‌زنند آن را نپذيرفت و در مقابل، منحرفان را راديكال‌هاي واقعي مي‌دانست و مي‌گفت: «هيستريك‌ها نمي‌دانند كه چه مي‌خواهند.» فرويد در جايي مي‌گويد كه منحرفان همان چيزي را انجام مي‌دهند كه هيستريك‌ها انجام آن را خيال مي‌ورزند اما حق با فوكو بود كه مي‌گفت: «هر رژيم اقتدارگرايي نياز به شكل منحصر به فرد انحراف خود دارد. انحراف درخور روابط اقتدارگرايانه است. هنگامي كه ارباب را بدون هيچ صورت واضحي، مجبور به پرسشگري مي‌كني، آن‌وقت است كه هيستري تبديل به پرسش درستي مي‌شود چون هيستري خود نيز نمي‌داند كه چه مي‌خواهد. من شديدا منتقد آدورنو و هوركهايمر در «ديالكتيك روشنگري» هستم. آنها سرمشق‌هايي افراطي‌اند كه به فاشيزم مي‌رسند. نگاه كنيد، من مشق‌هايم را تمام كرده‌ام اما چيزي كه به چشم مي‌رسد، اين است كه به جز ماركوزه در كتاب soviet Marxism انگار مكتب فرانكفورت كاملا استالينيزم را ناديده گرفته است و هيچ نظريه درستي درباره استالينيزم وجود ندارد. آنها معتقدند پتانسيل‌هاي استبدادي كه در قرن بيستم به فعليت رسيده‌اند، از چيزهايي مانند ابتدايي‌ترين منطق كنترل محتوا، فلسفه هويت و غيره شروع كرده‌اند، من معتقد نيستم كه روشي فلسفي براي بنا نهادن قالبي متعالي در تشريح اتفاقات قرن بيستم، واقعا كارا باشد. با وجود تمام ترس‌هاي قرن بيستم، روايت ليبرال‌ها كافي به نظر نمي‌رسد و وظيفه تشريح و توضيح آن براي چپ باقي مي‌ماند. تكليف همچنان روي ميز است. بسياري از گفته‌هاي شما نزديك به آن چيزي است كه پلاتيپوس مي‌گويد، شعار اصلي او اين است: «چپ مرده است – ابدي‌اش كن.»

اين چيز مهمي است، اين تنها راه واقعي احياي چپ است، چون به تمام گونه‌هاي چپ اشاره مي‌كند، 1968 مدلي از اين واقعيت است كه چگونه جنبش سلامتي خود را بازمي‌يابد و قواي شگفت‌انگيزي را به سرمايه‌داري تقديم مي‌كند، تمام پديده‌ها از 68 چنين چيزي را نشان مي‌دهند.

پلاتيپوس از متن جنبش ضدجنگ برخاسته است، در پاسخ به منطق «دشمن دشمن من، دوست من است» و خارج از محدوده بوش‌گرايي.

بايد از اسلام‌هراسي اجتناب كرد، اما من ايده پتانسيل رهايي‌بخش بنيادگرايي افراطي اسلامي را نمي‌پذيرم. سوال اين است كه چرا تقابل بين تسامح ليبراليزم و بنيادگرايي به شكل فطرت سيستم درآمده است. ليبراليزم خود چنين بنيادگرايي را به وجود مي‌آورد، بنيادگرايي كه نه تنها به اسلام محدود نمي‌شود بلكه بنيادگرايي مسيحي را نيز دربرمي‌گيرد، هر چند كه اين موضوع نظريه‌يي جدي نيست، اما به عنوان نمونه توماس فرانك در كتاب «در كانزاس چه روي داد؟» به ما نشان مي‌دهد كه چگونه كانزاس به عنوان يكي از راديكال‌ترين ايالت‌هاي موجود كه به شكل قلعه‌يي مستحكم از خواسته‌هاي راديكال اجتماعي درآمده بود، تبديل به مركز بنيادگرايي مسيحي شد، من تاويل بنيادگرايان اسلامي از مفهوم عدالت را نمي‌پذيرم و در عين حال خيلي‌هاي ديگر نيز هستند كه مي‌گويند در اين زمان اگر به الهيات بپردازي تو عملا استعمارگري و در گروه دشمن.

ولي خيلي از گروه‌هاي چپ خريدار چنين نگرشي هستند.

من درباره اين موضوع با چند نظريه‌پرداز نگرش ضداستعمارگرايي ساعت‌ها بحث كرده‌ام، برخي‌هاشان حتي داد و بيداد راه انداختند و زماني فريادشان بلند شد كه از زبان من شنيدند ميراث‌هايي از تاريخ وجود دارد كه هر چپ‌گرايي بايد خود را ممنون بوش پسر بداند، اما مساله اين است كه تنها پيامد رياست‌جمهوري بوش، تبديل ايالات متحده به قدرت مافوق منطقه‌يي نبوده است بلكه آنها به طرز موثري دارند آرام آرام هژموني را از دست مي‌دهند، آنها نزديك بود تبديل به پليس جهان شوند، كنگو را در نظر بگيريد كه مي‌گفت: «بگذاريد ايالات متحده در اينجا ميانجيگري كند»، خوشبينانه يا بدبينانه شايد اين تحول مطلوب نباشد اما آنچه من مي‌خواهم بگويم اين است كه بلاهت بوش عامل شتاب دادن به آنچه چند مركزگرايي مي‌نامند دانست، نبايد فقط گفت چقدر ايالات متحده نابكار است بلكه بايد چنين استانداردي را براي كشورهاي ديگر نيز به كار گرفت. بياييد تبت و تمام پيچيدگي‌هاي مساله آن را فراموش كنيم، اما آنچه دارند در ميانمار يا آفريقا انجام مي‌دهند آيا چيزي جز اين است كه بهره‌كشي استعمار نوين در حال همكاري با حاكمان ديكتاتورمسلك است؟

هر جايي كه بحراني وجود دارد مطمئنا بايد منتقد ايالات متحده بود اما بياييد نگاهي به هند و آنچه در كشمير اتفاق مي‌افتد بيندازيم، گروه مقاومت كشمير رسما اعلام كرده است از هر عمل خشونت‌آميزي دست كشيده است و اعلام كرده به سوي انجام مبارزات سياسي تغيير مسير داده است اما دولت هند هنوز به ديد تروريست با آنها رفتار مي‌كند.

اين تمام آن چيزي است كه من قصد گفتن آن را دارم. مي‌خواهم بگويم گونه‌يي از ماركسيسم وجود دارد كه هرگاه صحبت از حقوق بشر جهاني به بيان مي‌آيد، واكنشي اتوماتيك از خود نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «اوه، تو داري با زبان دشمن حرف مي‌زني! تو داري استعمار‌گري را توجيه مي‌كني.» اكثر اوقات جوابم آري است ولي نه هميشه، من تمام اين بازي ماركسيستي را مي‌شناسم، بازي‌اي كه مي‌گويد: «تو مي‌گويي جهاني ولي منظور واقعي تو نژاد سفيد است»، اما نبايد فراموش كنيم كه جهان‌شمولي شايد مهم‌ترين ابزار رهايي‌بخشي باشد كه در دستان ما است. من عميقا به مدل‌هاي پست‌مدرن مظنونم، پست‌مدرن‌هايي كه هر گونه جهان‌شمولي را هويت‌گرا و تماميت‌خواه مي‌دانند، من شديدا به مقاومت در برابر سرمايه‌داري جهاني در راستاي خطوط جهاني‌سازي مقابله‌گراي چندفرديتي و چيزهاي ديگر كه آنها مي‌گويند مظنونم. من فكر مي‌كنم صحبت درباره جهان‌شمولي مهم است از اين‌رو در سال گذشته نوشته‌يي با عنوان «چند فرهنگ‌گرايي، منطق سرمايه‌داري جهاني» ارائه كردم كه دشمنان زيادي را براي من به همراه آورد، من مخالف طرفداران نواستعمارگري مانند ‌هامي بابا هستم كه مي‌گويند، سرمايه‌داري تمام جهان را دربرمي‌گيرد و مي‌خواهد تمام تفاوت‌ها را پاك كند، نه اين‌طور نيست، سرمايه‌داري به‌شدت چند فرهنگ‌گراست و از نظر فرهنگي تكثرگرا، چرا؟ چون اين دقيقا همان چيزي است كه دست‌راستي‌هاي عوام‌گراي امريكايي هستند. شايد اين جواب صحيحي در اين مورد نباشد، اما پاسخي است به سوال حقيقي. آنها پايين‌ترين سطوحي را در اختيار دارند كه از آنها با بينش صحيح مقدماتي خويش، در سرمايه‌داري جهاني امروز به نفع خود استفاده مي‌كنند. همانطور كه ديويد ‌هاروي مي‌گويد، ديگر متروپوليسي وجود ندارد كه كشورهاي جهان سوم را ببلعد بلكه به جاي آن براي حصول منافع بيشتر، يك كشور را با دستان خود آن كشور تبديل به چند بخش مي‌كند. به معناي اينكه در طي مراحل مشخصي، سرمايه امريكايي قصد قرباني كردن كاركنان امريكايي را دارد، امروزه سرمايه‌داري جهاني شده است. سرمايه امريكايي را نمي‌توان تنها از سوي ايالات متحده در نظر گرفت، من با رفقاي امريكاي لاتيني موافق نيستم كه مي‌گويند سرمايه‌داري بالفطره آنگلوساكسون است و چيزهاي ديگر از اين دست، آلن بديو نيز چنين چيزي را مي‌گويد، سرمايه‌داري كاملا جهاني است و ريشه در هيچ فرهنگي ندارد، سرمايه‌داري خارج از محدوده مركزيت اروپايي است، تاثير بحران‌هاي موجود قطعا پايان هرگونه مركزگرايي اروپايي خواهد بود و اين فرآيند مطلوب نخواهد بود. مصداقش وجود سرمايه‌داري با ارزش‌هاي آسيايي است. براي همين است كه سرمايه‌داري از ليبراليزم پركارتر و فعال‌تر است و علاوه بر آن سودده‌تر در غياب دموكراسي.

از منظر پلاتيپوس مي‌توان چنين چيزي را پذيرفت، به عنوان مثال به انضمام كارهاي روسو، آدام اسميت، بنيامين، كنستانت و ديگران درباره پيدايش مفهوم مدرن آزادي، پلاتيپوس براي دومين بار گروهي مطالعاتي را در بررسي فلسفه بورژوازي راديكال ايجاد كرد.

من با نظر كلور لوفورت كه مي‌گويد: «آزادي بورژوازي تنها آزادي صوري و فرمال است.» موافق نيستم. نه، اين درست نيست، مبارزان راديكال آزادي بورژوازي كاملا مي‌دانستند آزادي تنها تا آنجايي كه واقعا آزادي اجتماعي باشد ايجاد مي‌شود، آنها كاملا به بعد اجتماعي آگاه بودند و به حمايت از حق سازماندهي كلي مي‌پرداختند، به عبارت ديگر اين نقد صوري از دموكراسي به عنوان دموكراسي بورژوايي كاملا ضدماركسيستي است، همان‌طور كه ماركس مي‌دانست، شكل و فرم تنها شكل و فرم نيست. براي شروع يك جدايش بايد يك جدايش فرمال ايجاد كرد. به عنوان مثال هنگامي كه ماركس توسعه سرمايه‌داري را مي‌نوشت، مي‌دانست ابتدا تصاحب فرمال توليد توسط سرمايه‌داري وجود داشت، به اين معنا كه توليد همان بود كه بود، مثلا بافندگي ابتدا در خانه‌ها صورت مي‌گرفت و بعد از آن بود كه تاجراني به وجود آمدند كه به بافندگان به ازاي محصول پول مي‌پرداختند. بعد از اين تصاحب فرمال بود كه داستان به داخل كارخانه‌ها كشيده شد. بايد كاملا چنين پيش‌فرضي را كنار گذاشت كه فرم از محتوا پيروي مي‌كند، نه، قضيه اين‌گونه نيست كه ابتدا چيز جديدي به وجود بيايد و سپس فرم و شكل خود را پيدا كند.

يك‌سال پيش طي جنبش ضدجنگ عراق، تفاوت چشمگيري نسبت به اين جنبش در مقايسه با جنبش ضدجنگ ويتنام وجود داشت، با اين وجود چه جايگاه‌هايي از 1960 تا به امروز در راستاي بهتر شدن وجود دارد؟

روايت پذيرفته شده اين بود كه عراق خود بايد اقدام به آزاد كردن خود كند، بدون وجود ايالات متحده، اين نگاه جنبش چنين مشكلي را دارد و در نهايت نيز به بن‌بست رسيد. به عنوان مثال با رخ دادن حملات به منطقه سبز، تو از خودت مي‌پرسي كه چه جناح‌گيري بايد انجام شود؟ من حاضر به انجام كاري كه ديگران مي‌كردند، نبودم. من حاضر به ارائه اين ادعا كه حالا كه آنها با اشغالگري امريكايي به مقابله پرداخته‌اند پس بايد از آنها حمايت كرد، نبودم. اينجاست كه من اهميت تاريخي اعتراضات ميدان ‌تحرير را مي‌بينم، نگاه چپ نژادپرست غربي اين بود كه بسيج كردن عرب‌ها تنها از مسيرهايي چون ضدسامي‌گرايي، بنيادگرايي مذهبي يا ملي‌گرايي ممكن است ولي اعتراض‌هايي كه در تحرير وجود داشت هيچ كدام از اين سه نبود، هيچ‌كس خودش را با خط فكري ضدسامي‌گر ايي گول نزد، بلكه خط فكري اين بود كه مشكل خود مبارك و ارتش فاسد مصر، با تمام امكانات طبقه‌يي و فسادهاي دروني‌اش است. براي اين است كه من مي‌گويم اين چيزي سرنوشت‌ساز است. همان چيزي كه در وال‌استريت اتفاق افتاد؛ نبردي بزرگ و سرنوشت‌ساز.

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: