آموزش به زبان مادری؛ فرصت یا تهدید؟ شاهد علوی

zimani kurdiپنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱/ روز/ حفظ و ترویج تنوع فرهنگی و زبانی از طریق آموزش دو زبانه و یا چند زبانه، شعار بنیادی روز جهانی پاسداشت زبان مادری است؛ روزی برای یادآوری حق همگان برای برخورداری از آموزش به زبان مادری و کاربرد آزادانه زبان مادری در تمام عرصه‌های زندگی. حقی که اقلیتهای قومی/ملی در ایران سالهاست به دنبال تحقق آن هستند.

ایران کشوری است متشکل از گروه‌های ملی و قومی گوناگون که هر یک از آنها ممیزه‌ها و خصوصیات فرهنگی خاص خود را دارند. بنا بر خوشبینانه ترین آمارها زبان مادری بیش از نیمی از شهروندان ایرانی فارسی نیست. دکتر بشیریه شش گروه قومی در ایران را فارسها، ترکها، کردها، عربها، بلوچها و ترکمنها برمی شمارد و معتقد است فارسها تنها پنجاه درصد از جمعیت ایران را شامل می شوند. به نظر می رسد که به رسمیت نشناختن و سیاست انکار و حذف گروه‌های ملی/قومی اقلیت در ایران از رهگذر نقض حقوق زبانی آنها، هویت گروهی این اقلیتها را با چالشهای جدی مواجه ساخته و تاثیرات مخربی نیز بر همگرایی ملی و همزیستی مسالمت امیز و داوطلبانه گروههای ملی/قومی در ایران به جا گذاشته است.

در این یادداشت می کوشم به دو پرسش بنیادی در پیوند با روز جهانی زبان مادری پاسخ دهم. پرسش نخست اینکه ضرورت تاکید بر حق آموزش به زبان مادری از کجا ناشی می شود و خودداری از به رسمیت شناختن حق اقلیتها برای دسترسی به آموزش به زبان مادری چه اسیبهایی را متوجه آنها و اجتماعی می کند که آنها در آن ساکن هستند و پرسش دوم این است که دلیل مخالفت ناسیونالیست های مرکزگرا با اموزش و پروش دو یا چند زبانه چیست و استدلالها و دیدگاه‌های آنها تا چه میزان معتبر است؟

آموزش به زبان مادری؛ ضرورتها و پیامدها

تاکید بر حق آموزش به زبان مادری پیش از هر چیز از این فرض ناشی می‌شود که تنوع زبانی و فرهنگی که جزء ارزشهای انسانی و از عوامل انسجام بخش جوامع بشری است جز از طریق حق آموزش به زبان مادری حفظ نمی شود. زبان بزرگترین سرمایه فرهنگی، از مهمترین مولفه‌های هویتی و بنیادی ترین عامل استمرار و انتقال فرهنگی بین نسلی است. یکی از بدیهی‌ترین حقوق هر انسان آن است كه به زبان خودش صحبت كند، بنویسد و بخواند زیرا همه زبانها جز میراث فرهنگی بشریت محسوب شده و در کلیت خود بخشی از حقوق ملت یا قومیتی است که به آن زبان تکلم می کنند. تنوعات زبانی باید به مثابه اندوخته و سرمایه فرهنگی مورد محافظت قرار گیرند چرا که مرگ هر زبانی به معنی مرگ ناگزیر حافظه جمعی، عواطف، دانش، تجربیات، تاریخ و در یک کلام هویت یک ملت و بخشی از بشریت است. زبان نتیجه و برآمد تلاش هزاران ساله یک ملت است و وقتی زبانی می میرد در واقع تلاش هزاران ساله ملتی از دست رفته است.

زبان مادری منتقل کننده وجوه بارز فرهنگی است که به برداشتهای خاص کودک از جهان شکل می‌بخشد و موجب تفاوت در رفتار فردی او، الگوهای یادگیری و سبک فکری او خواهد شد. در این معنا میزان موفقیت یک دانش آموز در فعالیتهای آموزشی جدای از جنبه‌های فردی تابعی از فرهنگ اجتماعی او است که در پیوند با زبان مادری شکل می گیرد. علاوه بر این دشواری فهم زبان آموزش موجب وابستگی هر چه بیشتر کودک به زبان شفاهی خواهد شد و امکان موفقیت او را در نظام آموزشی معیار تحت تأثیر قرار خواهد داد. نتیجه نهایی چنین فرایندی در مناطقی که زبان آموزش و زبان مادری کودک یکسان نیستند افزایش افت تحصیلی، ترک تحصیل زود هنگام دانش اموزان، دشواری رقابت با دیگران در ازمونهای سراسری، تقویت حس خصومت با زبان رسمی آموزش است و در نهایت تشدید واگرایی در حوزه سیاسی است.

یونسکو آموزش به زبان مادری را حق کودکان می‌داند زیرا کودکان زبان مادری خویش را بهتر درک می‌کنند و همین درک موجب می‌شود آن‌ها از آموزشی با کیفیت بهتر برخوردار شوند و از فعالیتهای آموزشی لذت ببرند. نتیجه اولیه چنین سیاستی کاهش تبعیضهای آموزشی و جامع شدن و فراگیر شدن آموزش عمومی فارغ از اختلافات و تمایزات زبانی و قومی خواهد بود. بر اساس چنین باوری است که یونسکو با هدف برخورداری همه کودکان و بزرگسالان از آموزش عمومی تا پایان سال ۲۰۱۵ و در چارچوب برنامه‌ای تحت عنوان آموزش برای همه، آموزش به زبان مادری در دوره آموزش عمومی را یکی از پیش شرطهای مبارزه با بیسوادی تلقی و تعقیب می کند.

یونسکو همچنین معتقد است تنوع زبانی سبب گسترش فرهنگ صلح و تفاهم فرهنگی می‌شود زیرا هر زبان حامل فرهنگ متمایزی است و واجد سویه ها و اموزه‌های مفیدی برای جامعه بشری است. این سازمان همچنین با عنایت به اهمیت تنوع زبانی، در بیانیه ها و پیشنهادهای سالانه خود به مناسبت این روز بر پشتیبانی و برنامه‌ریزی برای آموزش و پرورش دو زبانه یا چند زبانه، به خصوص با به رسمیت شناختن نقش محوری زبان مادری در شیوه‌های طبیعی یادگیری، در همه سطوح آموزش و در همه محیطها تأکید می کند. دبیر کل یونسکو نیز تنوع فرهنگی را هم ارز تنوع زیستی در طبیعت می‌داند و با اشاره به اینکه هر فرهنگ درسهایی از گذشتگان برای نیل به توسعه پایدار در خود دارد به ارتباط بین حفاظت از تنوع زبانی و تحقق توسعه پایدار در جهان تأکید می کند.

ایران بر اساس شاخص تنوع زبانی با داشتن دست کم شش زبان متمایز از درصد همانندی پائینی برخوردار است، لذا برابر با استانداردهای آموزش و پرورش نوین تمرکزگرایی آموزشی و همسانی منابع درسی در ایران بدون لحاظ کردن تفاوتهای فرهنگی و زبانی ناقض اصل عدالت آموزشی خواهد بود و فرایند و روندهای آموزشی نیز متاثر از سیاستهای متمرکزی که ارتباط درستی با نیازهای منطقه‌ای پیدا نمی کنند در بلند مدت مختل می شود.

هر يك از زبانهای کردی، ترکی، عربی، بلوچی و ترکمنی به عنوان زبان مادری از اقلیتهای ملتی/قومی ايران معرف وجهی از فرهنگ و هويت متمایز آنان به شمارمی آیند و در عین اینکه بازتاب دهنده باورها، ارزشها و سنتهای آنان بوده، ارزشها و هویت خاص انها را نیز از نسلی به نسل دیگر منتقل می سازند. انحصار آموزش رسمی به زبان فارسی که یک از جلوه های آشکار زبان کشی و نسل کشی سفید است موجب افت پایگاه اجتماعی زبان اقلیتها و اختلال در ماهیت و نقش انتقالی انها شده است. زبانی که به نگارش در نیاید و در فرایند آموزش و کاربرد رسمی با واژه گزینی و خلق کلمات مناسب برای اختراعات و فراورده های جدید بشری خود را به روز نکند در اثر گسترش آلودگیش به واژه های نوین و روزامد زبان رسمی مسلط به تدریج ضعیف و ناکارامد شده، قابلیت ارتباطی خود را از دست داده و در نهایت می میرد.

بخش عمده ای از ناکارآمدی نظام آموزشی ایران در پیوند با دانش آموزان غیر فارس، ناشی از اين است که زبان آموزشی همان زبان مادری دانش آموزان نیست و کودکان نمی توانند با زبانی که در عمل با ان مانوس نیستند ارتباط فرهنگی لازم را برقرار کنند. برای نمونه بنا بر برخی آمار که فعالین هویت طلب عرب ارائه می دهند از جمله به دلیل دشواریهای اموزشی ناشی از محرومیت کودکان عرب ایرانی از حق اموزش به زبان مادری نرخ بی سوادی، افت تحصیلی و ترک تحصیل در این مناطق بسیار بالاست. بنا بر این آمار، یک سوم دانش آموزان عرب ایرانی در دوره ابتدایی، یک سوم از راهیافتگان در دوره راهنمایی، و در نهایت سه چهارم از دانش اموزان باقی مانده در دوره متوسطه ترک تحصیل می کنند، یعنی از هر ۴ نفر دانش آموز عرب که به مدرسه می‌روند فقط یکی دیپلم می‌گیرد.

ناسیونالیست‌های مرکزگرا و آموزش و پرورش چند زبانه

جریانهای افراطی پان ایرانیست یا به تعبیر درست تر پان فارسیست، متاثر از باورهای بی بنیاد آریایی گرایانه خویش در اساس نگاهی تحقیر آمیز به ملیتهای غیر فارس در ایران دارند، قائل به وجود هویتهای متمایز و متنوع در ایران نیستند و با برکشیدن انحصاری قومیت فارس به سطح ملیت ایرانی در اساس منکر نقش سایر ملیتها و قومیتهای ایرانی در شکل دادن به مفهوم ملیت ایرانی هستند. صرف نظر از دیدگاههای افراطی و عقلانیت ستیز این جریان که با توجه به سویه های جدی نژاد پرستانه در افکارشان و اصرار ایشان بر نفی واقعیت وجود هویتهای متمایز در ایران، چندان نباید آنان را جدی گرفت، دلیل اصلی مخالفت ناسیونالیست های مرکزگرا و یا حکومتهای متمرکز با حق آموزش به زبان مادری بیش از هر چیز ناشی از غلبه تئوری توطئه بر ذهن آنها و هراس دائمی ایشان از به خطر افتادن تمامیت ارضی ایران است.

بر اساس باور جریان اخیر، آموزش دوزبانه یا چند زبانه یعنی رسمیت دادن به زبان اقلیتها و پذیرش حق آموزش به زبان مادری برای هر کدام از گروه های ملی/قومی در ایران توام با آموزش یک زبان میانجی (زبان فارسی) در تمام مناطق، اقدامی غیر ضروری، پرهزینه و غیرعملی بوده و در نهایت باعث ایجاد حس واگرایی و تشدید علایق تجزیه طلبانه خواهد شد.

این گزاره با توجه به تجربیات جهانی در دسترس و ضروریات انسانی، حقوقی و حتی سیاسی مرتبط با حق آموزش به زبان مادری، گزاره ای ناروا و کاذب است. تجربه سایر کشورها نشان می‌دهد که آموزش دو یا چند زبانه و به رسمیت شناختن حق اموزش به زبان مادری نه تنها باعث تفرقه و تشدید علایق واگرایانه نشده بلکه بر همدلی و حدت ملی در عین حفظ تنوع افزوده و چالشهای امنیتی در کشورهای چند ملیتی را به چالش‌های سیاسی قابل مدیریت تقلیل داده است. این گزاره در اساس با این فرض نادرست بنا می شود که وحدت زبانی را نشانه و پیش شرط وحدت ملی می داند در حالی که تحمیل یک زبان واحد به گروه های انسانی که هویتهای زبانی متمایزی دارند در واقع جز از رهگذر زبان کشی و نسل کشی هویتی گروه های متمایز ممکن نیست و نتیجه آن نه وحدت ملی که پیوستگی آمرانه و تصنعی گروه های انسانی فاقد هویتی است که پیوستگی و وحدت ظاهریشان با کمترین فشار و در شرایط بحرانی در هم خواهند شکست.

به نظر می‌رسد ناسیونالیست های ایرانی همچون نظام سیاسی ایدئولوژیک کنونی و البته نظام استبدادی پیشین به طرز غم‌انگیزی دویست و چند سالی از تحولات فکری دنیا عقب مانده‌اند و علی‌رغم تحولات بسیاری که در اندیشه های ناسیونالیستی و الگوهای تاسیسی دولتهای ملی رخ داده همچنان الگوهای مردود اواخر سده هیجده و اوائل سده نوزده میلادی را چراغ راه عمل و تحلیل خویش قرار می‌دهند. در حالی که اینک همه دولتهای ملی اروپایی با نقد و رد سیاستهای ملی معطوف به همسانی و یکسان سازی هویتی خویش در قرن هیجده در تلاشند با اعطای بودجه های دولتی و برنامه ریزیهای کلان ملی تنوعات زبانی و هویتی خویش را بازیابی، تقویت و حفظ کنند، ناسیونالیستهای ایرانی با الگو قرار دادن سیاستهای زبانی فرانسه در دهه‌های نخستین قرن هیجده اصرار دارند تجربیات تاریخی تراژیک آن دوران را به طرز کمیکی دوباره تکرار کنند.

تجربه های در دسترس در سایر کشورهای دنیا نشان می‌دهد که هیچ تضادی بین به‌رسمیت شناخته شدن زبان اقلیتهای قومی/ملی در یک جامعه و چند زبانه شدن یک کشور با حفظ یگانگی و البته تقویت وحدت ملی آن کشور وجود ندارد.

هندوستان با سه زبان رسمی سراسری و بیست و دو زبان رسمی منطقه‌ای، کانادا با دو زبان رسمی، بلژیک با سه زبان رسمی، اسپانیا با یک زبان سراسری و سه زبان منطقه ای رسمی، نروژ با دو گویش زبانی، سوئیس با چهار زبان رسمی، اتریش با یک زبان سراسری و سه زبان منطقه ای رسمی، سوئد با یک زبان رسمی و چهار زبان به رسمیت شناخته شده منطقه ای، افغانستان با دو زبان سراسری و دو زبان منطقه‌ای رسمی، ایتالیا با بیش از دوازده زبان که به جز ایتالیایی و زبان آلمانی در ایالت تیرول جنوبی بقیه زبانها در مناطقی که زبان مادری بیشتر ساکنان آن است دارای وضعیت نیمه رسمی هستند، پاراگوئه با دو زبان رسمی، بولیوی با چهار زبان رسمی، قرقیزستان با دو زبان رسمی، قزاقستان با دو زبان رسمی، کوزوو با دو زبان رسمی سراسری و چهار زبان رسمی منطقه ای، آفریقای جنوبی با یازده زبان رسمی، تانزانیا با دو زبان رسمی، اسرائیل با دو زبان رسمی، عراق با دو زبان رسمی و سریلانکا با دو زبان رسمی از جمله کشورهای چند زبانه دنیا هستند.

در هندوستان تعداد زبانهایی که بیش از یک میلیون نفر به آن تکلم می کنند۲۹ زبان است و ۳ زبان رسمی سراسری در هند وجود دارد اما قانون اساسی و به تبع آن نظام آموزشی هند ۲۲ زبان را به رسمیت شناخته شده اند و به عنوان زبان اموزش به کار می روند. اما به جز ایالت کشمیر که اختلافات و تنشهای سیاسی وقومی در ان سالهاست ادامه دارد این تنوع گسترده و به رسمیت شناخته شده زبانی کمترین تاثیری بر وحدت ملی هندوستان نگذاشته است.

زبان رسمی سراسری در اسپانیا کاستیانا یا همان اسپانیولی است اما علاوه بر این زبان، زبانهای کاتالان، گالیسی و باسک در ایالتها و مناطقی که زبان مادری ساکنان آن است زبان رسمی و ملی است و در نظام اموزشی نیز به کار می رود.

با اینکه تقریبا ۹۸ درصد اتریشیها آلمانی زبان هستند اما زبانهای منطقه ای اسلوونیایی، کرواتی و مجاری در این کشور به رسمیت شناخته شده اند و زبان آموزشی در ایالتهایی که اقلیتهای زبانی بیشتر در آنجا ساکن هستند به زبان اکثریت دانش آموزان هر مدرسه بستگی دارد. اخیرا نیز سیاستهای آموزشی به نحوی تغییر داده شده اند که امکان حفظ زبان شاخه ای از زبان رومانی که تنها ۶ دهم درصد از مردم بدان صحبت می کنند فراهم شود.

در افغانستان زبانهای فارسی دری و پشتو زبانهای رسمی سراسری بوده و در هر ولایتی زبان بیش از ۶۶ درصد از مردم زبانی دیگر غیر از این دو زبان باشد آن زبان به عنوان زبان رسمی سوم در ان ولایت به رسمیت شناخته خواهد شد و قاعدتا زبان نظام آموزشی هم خواهد بود.

در اسرائیل زبان عبری و عربی زبانهای رسمی هستند و کاربرد زبان عربی در تمام محیطها از جمله مجلس، دادگاه ها و نظام آموزشی به رسمیت شناخته شده است.

در عراق نیز زبانهای کردی و عربی زبانهای رسمی بوده و در مناطقی که ترکمانها یا ارامنه سریانی اکثریت دارند زبان آنها به عنوان زبان رسمی سوم در ان منطقه تلقی می شود و علاوه بر این آنها می‌توانند در مدارس خاص به زبان خود درس بخوانند. آزادی زبانی در قانون اساسی جدید عراق به حدی است که در صورت موافقت اکثریت ساکنان هر منطقه یا استان آنها می‌توانند هر زبانی را به عنوان زبان رسمی منطقه‌ای خویش انتخاب کنند.

مروری سریع بر کشورهایی که بیش از یک زبان رسمی دارند و نظام آموزشی چند زبانه را در عمل پیاده کرده اند نشان می دهد که هر چند درصد بسیار اندکی از این کشورها با چالشهای سیاسی مرتبط با علایق جدایی طلبانه درگیر هستند اما اکثریت مطلق این کشورها در پرتو درجه بالایی از وحدت و همبستگی ملی، نظامهای سیاسی باثبات و دمکراتیکی دارند.

نکته بسیار مهم اینکه جدایی طلبی در آن دسته از کشورهای چند زبانه ای که تنوع زبانی را به رسمیت شناخته اند نه ناشی از سیاستهای روادارانه زبانی آنها که نتیجه منازعات تاریخی و حتی ملاحظات روشن اقتصادی است. در واقع سیاستهای زبانی دمکراتیک در این کشورها موجب شده چالش امنیتی جدایی طلبی به چالشی سیاسی فروکاسته شود و احزاب و جریانهای جدایی طلب علی‌رغم آزادی فعالیت مسالمت امیز چندان در جلب رای و نظر مردم موفق نباشند. شکست استقلال طلبان در همه پرسی استقلال کبک، نتایج انتخابات ۲۰۱۱ در بلژیک که ناسیونالیست های فلاندر تنها ۳۰ درصد آرا را به خود اختصاص دادند و ناکامی جدایی طلبان کاتالان در بارسلون همه نشانه های آشکاری از موفقیت سیاستهای همگرایانه در فضای ازاد و در پرتو سیاست به رسمیت شناختن تمایزات و تنوعات ملی و هویتی است.

بنابراین بر خلاف تصور کلاسیک که وحدت و همبستگی را در همسانی و یکسانی می‌دید اینک بیشتر کشورهای دمکراتیک جهان پذیرفته‌اند که به رسمیت شناختن تنوع هویتی و تکثر زبانی و احترام به هویتها و فرهنگهای متمایز اقلیت از سوی اکثریت با تقویت حس تعلق و وابستگی به جامعه چند فرهنگی مادر عملاً در خدمت همبستگی و وحدت ملی قرار می گیرد.

در جمع بندی باید مجددا یادآور شد که محروم کردن انسان از آموزش به زبان مادری روند آموزش فرد را دچار اختلال می‌کند و احساس محرومیتی در انسان می‌آفریند که تمام هستی او را متاثر می‌کند. در واقع اگر پذیرفته باشیم که انکار هویت یک ملت/قومیت از رهگذر انکار و نادیده گرفتن زبان متمایزش میسر خواهد شد می‌پذیریم که سیاست اموزش تک زبانی، تمامیت هویتی یک انسان را به بهانه حفظ تمامیت سرزمینی انکار و قربانی می کند. در مقابل قائل شدن به حق برخورداری از آموزش به زبان مادری در پرتو نظام آموزشی دو یا چند زبانه ضمن اینکه متضمن تامین حقوق شهروندی و حقوق گروهی اقلیتهای ملی/قومی در ایران می‌باشد با تقویت حس تعلق، به وحدت و همبستگی اختیاری بین ملیتها و قومیتهای ایرانی یاری رسانده و ضمن حفظ زبانهای ملی همچون ذخایر و سرمایه‌های فرهنگی به غنای فرهنگی کشور نیز می‌افزاید.

Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , , , , ,

8 Responses to “آموزش به زبان مادری؛ فرصت یا تهدید؟ شاهد علوی”

  1. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    از زبان مادری چه می‌دانیم؟

    كاوه قریشی
    kawe.qoraishy(at)gmail.com
    مساله آموزش به زبان مادری، با توجه به ارتباط بنیادینی که با شکل گیری شخصیت، خلاقیت، توانایی یادگیری، رشد و ارتقای تحصیلی و نهایتا جامعه پذیری فرد در جامعه دارد، همواره یکی از موضوعات مهم و قابل توجه نزد مدافعان حقوق بشر و محافل روشنفکری در جوامع چند فرهنگی بوده است. اهمیت این موضوع به قدری بوده که سازمان یونسکو از سال ۱۹۹۹، روز ۲۱ فوریه را به نام “روز جهانی زبان مادری” نام گذاری کرده، تا دولت‌ها و شهروندان جهان را به دادن اهمیت بیشتر به تدریس زبان مادری در مدارس فراخواند.

    سازمان ملل در بیانیه امسال خود نیز مانند سالهای گذشته به این مناسبت دولت‌ها وشهروندان را به اشاعه چند فرهنگی و چند زبانی بودن تشویق و بر اهمیت زبان‌ها و سنت‌های فرهنگی در سراسر جهان برای رسیدن به نوعی مفاهمه، مدارا و دیالوگ تاکید کرده است.

    ایران از جمله کشورهای چند فرهنگی و چند ملیتی است که تا کنون در هیچ دوره تاریخی حق آموزش به زبان مادری را به رسمیت نشناخته است. هر چند طی دوره‌های مختلف بحث‌هایی متفاوتی پیرامون مطالبه حق آموزش به زبان مادری مطرح شده، اما هیچگاه زبان، ادبیات و فرهنگ جوامع اقلیتی ایران به یک بحث جدی تبدیل نشده است. تا جایی که در مقایسه با سایر مفاهیم علوم انسانی، با وجود ارتباط ملموسی که با بخش عمده‌ای از جامعه ایران دارد، به کانون توجه تحقیقاتی و پژوهشی نیز تبدیل نشده است.

    محرومیت از آموزش به زبان مادری، در کنار توسعه نیافتگی فرهنگی و اقتصادی که ناشی از نابرابری‌ها در توزیع درآمدهای عمومی است، مناطقی مانند بلوچستان، کردستان، آذربایجان شرقی و غربی و خوزستان را با فاجعه انسانی مواجه کرده است.

    نیم نگاهی به آمارهای منتشر شده در مورد سطح سواد نشان می‌دهد که نزدیک به ۴۰ میلیون از ۶۸ میلیون جمعیت بالای ۶ سال ایران یا بی‌سوادند یا حداکثر سوادشان در حد دوره راهنمایی است.اغلب این شهروندان بی‌سواد یا کم سواد در مناطق غیر از مرکزی سکونت دارند. به گفته علی باقرزاده، رئیس سازمان نهضت سوادآموزی ایران استان‌های سیستان و بلوچستان، آذربایجان غربی، کردستان، خراسان شمالی و کرمان دارای بیشترین آمار بی‌سوادی در کشور هستند.

    در چنین شرایطی اما، به اعتقاد کارشناسانی که نظراتشان در این پرونده منعکس شده، مساله رفع محرومیت‌های فرهنگی و آموزشی و در راس آن مساله آموزش به زبان مادری به عنوان یک “حق پایه‌ای” و یک “مساله عاجل” در سطح جامعه مطرح نیست.

    آموزش به زبان مادری به دلایلی که ذکرش رفت، بر خلاف سایر مفاهیم مربوط به جامعه مدنی و حقوق بشری در ایران از استقبال سراسری و فراگیر برخوردار نبوده است. در این پرونده سعی شده در یک مجموعه از نقطه نظرهای مختلف، باب نظری بحث آموزش به زبان مادری در ایران گشوده شود.

    در این پرونده تلاش کرده‌ایم چالشهای مربوط به زبان مادری در حوزه روشنفکری و رابطه زبان و هویت، چگونگی برخورد با این مساله را با کاظم کردوانی، جامعه‌شناس، پژوهشگر و دبیر سابق کانون نویسندگان ایران، در میان بگذاریم. در همین حال نظر عبدالکریم لاهیجی، حقوقدان و از فعالان با سابقه حقوق بشر را پیرامون سیر تاریخی و حقوقی مساله زبان مادری در ایران، چالش‌ها و راه حل‌ها جویا شدیم.

    بقیه مطالب این پرونده، مقالاتی هستند به قلم علی افشاری، امین سرخابی، عبدالستاردوشوکی و شاهد علوی، که بر محورهای اهمیت زبان مادری و رابطه آن با مفاهیمی مانند، زبان، قدرت و اعتلا بخشی به همبستگی ملی می‌چرخد.

  2. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    چالش‌های زبانی در گفت‌و‌گو با کاظم کردوانی
    زبان مادری باید به بحث روشنفکری تبدیل شود

    کاظم کردوانی، جامعه‌شناس، پژوهشگر و دبیر سابق کانون نویسندگان ایران، در مصاحبه با روز از این گفته است که مساله آموزش به زبان مادری در سطح جامعه ایران قبل از هر چیز باید به دغدغه روشنفکری تبدیل و به عنوان “فکر” در سطح جامعه و میان دانشگاهیان و روشنفکران ایرانی مطرح شود.

    به گفته آقای کردوانی بحث در مورد زبان مادری از جمله مباحث پیچیده جامعه ایرانی است و تا کنون به عنوان یک موضوع “عاجل” بین روشنفکران مطرح نشده است.

    دبیر سابق کانون نویسندگان ایران، در این گفتگو همچنین به رابطه میان زبان و هویت، چالشهای پیش رو بر سر مساله آموزش به زبان مادری، زبان مشترک در ایران و راه حل تحقق این حق تعریف شده در مستندات حقوق بشری، پرداخته است.

    مصاحبه با کاظم کردوانی، در پی می‌آید.

    در مورد مساله زبان و زبان مشترک بحث‌های زیادی در ایران مطرح شده، اما به نظر می‌رسد که به لحاظ تئوریک بحث چندانی در این مورد شکل نگرفته است. این طور نیست؟

    زبان مادری جزو موضوع‌های پیچیده نظری جامعه ماست. بخشی از این پیچیدگی به ماهیت خود موضوع برمی گردد و بخش دیگرآن مربوط می‌شود به تداخلی که این موضوع با موضع گیری‌های جریان‌های مختلف سیاسی پیدا کرده است. هر چند بحث زبان مادری به صورت ماهوی در ایران به یک بحث سیاسی تبدیل شده است اما قبل از پرداختن به آن به لحاظ سیاسی، باید به صورت تخصصی مورد بررسی قرار گیرد. بحث‌هایی که در حال حاضر مطرح شده است، ابعاد جامعه‌شناختی، فلسفی، اقتصادی و تاریخی و دیگر حوزه‌ها را نادیده می‌گیرد. از سوی دیگر، در مورد زبان مادری کار چندانی در ایران حتی در میان دانشگاهیان صورت نگرفته است. این را می‌توان حتا به نوعی یک غفلت دانست، اما شاید تقابل بی‌جهت یا با جهت، افراط و تفریط‌های موجود در جامعه ما، موجب این غفلت نظری شده باشد. به نظر می‌آید جامعه روشنفکری ایران به نوعی از نزدیک شدن به بحث‌های حساس خودداری می‌کند. علاوه بر این، فضایی بر جریان روشنفکری در ایران حاکم شده است که اجازه یک بحث بی‌غرض، هم علمی و هم حقوق بشری، را نمی‌دهد. به علت حساسیت بحث‌های هویتی و ملی و تبلیغات سهمگینی که در این خصوص ما با آن رو به رو هستیم، خیلی‌ها ترجیح می‌دهند وارد این بحث‌ها نشوند. دلیل دیگر آن هم شاید این باشد که رابطه فکری میان روشنفکران ایران در سطح کل جامعه چندان گسترده نیست. تهران در تمام حوزه‌ها مرکزیت دارد. این رابطه و گفت‌و‌گویی که باید میان تهران و دیگر بخش‌ها وجود داشته باشد، موجود نیست. در گذشته البته میان روشنفکران دانشگاهی و سازمان‌های سیاسی این رابطه وجود داشت.اما اینک به علت نبود جریان‌های سیاسی ملی، به معنای سراسری فعال، این راه گفت و شنود هم مشکل‌تر شده است. مشکل دیگر این است که اصولاً حوزه فکر در ایران دچار نقص‌های عدیده‌ای است؛ در همه زمینه‌ها. شاید این مساله آموزش زبان مادری را بسیاری به عنوان یک مساله عاجل جامعه نمی‌دانند. شما ببینید در حال حاضر میزان فرآورده‌های جریانات سیاسی ایران در حوزه آموزش به طور کلی به قدری محدود است که اصولا قابل مقایسه با اهتمام ورزی آن‌ها به مسائل سیاسی نیست. آن‌ها فکر می‌کنند بحث استبداد و دمکراسی در ایران اولویت دارد و بس. من منکر اولویت بحث دموکراسی و استبداد و… نیستم، اما ایراد اساسی به کم دیدن و نادیده گرفتن دیگر مسایل حاد اجتماعی و فرهنگی جامعه است.

    البته احتمالا اشاره شما به میزان توجه روشنفکران مرکز است نه کل فضای روشنفکری ایران. چون طی سالهای گذشته جدا از احزاب و تشکل‌های سیاسی، بحث‌های مبسوط و مفصلی در رابطه با مساله آموزش به زبان مادری از سوی روشنفکران متعلق به جوامع اقلیتی مطرح شده است.اما این بده بستان‌ها در حوزه فرهنگی کل جامعه وجود ندارد. اصولا زبان مادری میان روشنفکران سراسر ایران جزو مراودات فکری نبوده است. مثالی بزنم که موضوعی است کلی و ارتباطی هم به موضوع زبان مادری ندارد و ارتباطی هم با بحث‌های جریان‌های روشنفکری بیرون از حکومت ندارد، اما بیان کننده حال و هوایی است که می‌تواند برای صحبت ما مفید باشد. تمام بحث‌هایی که در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی از سوی روشنفکران حکومتی یا حتی متخصصان غیر حکومتی مطرح می‌شود، به طور اساسی از سوی افرادی به آن‌ها پرداخته می‌شد که در تهران زندگی می‌کنند. برای مثال در مورد محیط زیست یا هر موضوع دیگری، صدا و سیما نظر یک استاد دانشگاه تبریز یا مشهد یا شیراز را جویا نمی‌شود. شما این را در اروپا نمی‌بینید. متخصصان مختلف ساکن جاهای مختلف هستند. اما در ایران حتی در کادرهای این قدر معین، ما می‌توانیم این غفلت را ببینیم. این موضوع در فضای دانشگاهی هم به این صورت است. این مراوده فکری حتا میان مرکزهای دانشگاهی ایران هم خیلی ضعیف است.

    فکر می‌کنید چرا به این صورت بوده است؟

    یک بخش این موضوع به تمرکز بخش عظیم امکانات در تهران بر می‌گردد. در خصوص مطبوعات هم ما همین تمرکز بی‌تناسب را در تهران می‌بینیم.

    تمرکز در حوزه‌های مختلف فرهنگی که شما هم به آن اشاره دارید، به نوعی می‌تواند تمرکز بر زبان فارسی هم محسوب شود؟

    فکر نمی‌کنم. این موضوع بیشتر برمی گردد به ساختار حکومتی. زبان‌های دیگر به عنوان زبان نتوانسته‌اند در جاهای دیگر مخاطب داشته باشند. شما ببینید میزان انتشاراتی که مثلاٌ در استان آذربایجان تولید شده، چقدر خواننده داشته است، حتا در خود آذربایجان. یکی از پیچیدگی‌های بحث در باره زبان مادری، علاوه بر حقِ آموزش به زبان مادری، این است که اصولاً زبان‌های غیر فارسی به لحاظ علمی تا کجا می‌توانند پاسخگوی نیاز‌ها باشند؟ و چه انباشت نوشتاری در حوزه‌های مختلف در گنجینه خود دارند؟ و اگر آن بخش از هم میهنان ما که زبان مادریشان زبان فارسی نیست، فارسی ندانند، از گنجینه عظیمی که متعلق به خودشان است محروم می‌شوند. من زبان فارسی را زبان تنها متعلق به فارس زبانان نمی‌دانم، این زبان متعلق به همه ساکنان ایران است. زبان فارسی، زبان هیچ یک از مردمی نیست که با قید “قوم فارس” بازشناخته می‌شوند. زبانی است که به فرهنگ و تاریخ مشترک ایران و ما ایرانیان، از هرجا که باشیم، تعلق دارد. اگر زبان عربی که نقشی در تمدن و فرهنگ اسلامی داشته است، در این بحث منظور نکنیم، مجموعه آثار ادبی و فرهنگی و فلسفی و دینی و حماسی و اسطوره‌ای و اداری و… تا به امروز به زبان فارسی نوشته شده است. در قرن چهارم اولین حرکت‌هایی که برای مقابله با نفوذ اعراب در ایران صورت می‌گیرد بازگشت به زبان فارسی است. خیلی‌ها مانند ابو علی سینا که به عربی می‌نوشتند، به زبان فارسی برگشتند، ابن سینا در فارسی نویسی و برابر گزینی اصطلاحات و واژه‌های علمی آن دوران به فارسی جزء پیش گامان است، هر چند که می‌بایست پیش از او از کسانی مانند حکیم میسری، نویسنده کتاب “دانشنامه” به سال ۳۷۰ هجری یاد کرد. بحث زبان فارسی فرا‌تر از مباحث سیاسی است. شما مقایسه کنید زبانی مثل فرانسه که در زمانی که زبان فارسی زبان تکامل یافته است و اثری مانند شاهنامه تولید می‌کند، اولین قدم‌هایش را در عرصه زبان شدن بر می‌دارد. آن موقع نه رضا شاه بود و نه محمد رضا شاه و نه ملی گرایی به صورت فعلی بوده است، این زبان یک کارکردی داشته است و متعلق به یک حوزه تمدنی بوده است. همه بحث من در اینجا در باره زبان نوشتاری است. زبان نوشتاری فارسی. بحثی را دوست زنده یادم دکتر علی محمد حق‌شناس مطرح می‌کرد که یک نکته جالب آن را نقل می‌کنم. دکتر حق‌شناس از دوزبانگی حتا مردم فارس صحبت می‌کند وچند بیت حافظ را نقل کرده است که برای ما که زبان مادریمان فارسی است، قابل فهم نیست؛ در حالی که این زبان، زبانی بوده که در شیراز با آن حرف می‌زده‌اند. یعنی زبانی که حافظ با آن می‌نوشته با زبانی که مردم در شیراز حرف می‌زده‌اند متفاوت بوده است. شاید بد نباشد این سه بیت را نقل کنم:

    (اَمَن اَنکَرتَنی عن عشقِ سلمی)

    تَز اول آن روی نهکو بِوادی

    که همچون مُت ببوتن دل وَ‌ای رَه

    (غریق العشق فی بحرالودادی)

    بپی ماچان غرامت بسپریمن

    غَرت یک وی روشتی از امادی

    غم این دل بواتت خور و ناچار

    وَغَرنَه اَو بِنی آنچت نشادی

    ملاحظه می‌فرمایید، در اینجا بحث بر سر دشواری‌های کلامی و فلسفی و… حافظ نیست، خود زبان به کار رفته در اینجا برای ما غیرقابل فهم است. زبان فارسی در نتیجه سرکوب و تو سری زدن بر سر زبان‌های دیگر تکامل نیافته، یک موقعیت و نقش تاریخی داشته و دارد و به همین علت من فکر نمی‌کنم که فارسی تنها به کسانی تعلق دارد که فارسی زبان مادریشان است. بلکه متعلق به همه اقوام ایرانی است. بازهم سخنی از علی محمد حق‌شناس را نقل کنم که به درستی می‌گوید که “یگانگی فرهنگی و تاریخی که در آینه زبان فارسی متجلی شده است تا به حدی است که هیچ معلوم نیست سهم هریک از اقوام ایرانی در پی افکندن آن تا چه حد است”. اما بحثی که امروز در مورد زبان مادری مطرح شده بحث درستی است و این حق هر بخش از جامعه ماست که به زبان مادری‌اش تحصیل کند. منتها باید در موردش بحث شود. اینکه چقدر امکان پذیر است و چگونه می‌توان امکان پذیر ساخت. از لحاظ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی برای یک کودک بسیار مهم است که به زبان مادری خودش تحصیل کند. شخصیت این کودک در آن سن سال در حال رشد است و باید برای این امر، اهتمام ورزید. زبان فارسی را اما نمی‌شود کنار گذاشت. ولی چه مکانیسمی از لحاظ عملی باید پیش گرفت؟ باید در مورد آن بحث کرد. به نظر من به حق آموزش به زبان مادری از جانب حکومت‌های مختلف دوران معاصر توجه نشده است.

    برخی همین تاکیدات محدود قانون اساسی بر حق زبان مادری را مصداق نوع دیگری محرومیت و تبعیض می‌دانند. این نظر تا چه حد درست ست؟

    تاکیدات قانون اساسی شاید یک رگه‌ای از پذیرش حق است. بدون اینکه بخواهم دو حکومت را با هم مقایسه کنم، یا در اینجا در مورد اوضاع کنونی ایران حرفی بزنم، این حکومت نسبت به حکومت سابق امکانات بیش تری برای زبان مادری غیر فارس زبانان قائل بوده و اجازه داده است نشریاتی به این زبان‌ها منتشر شوند. به نظر من این حق هر انسانی است که به‌‌‌ همان زبانی که با آن صحبت می‌کند با آن هم تحصیل کند. اما ما در مجموعه‌ای به نام ایران زندگی می‌کنیم و نیاز به زبانی داریم که با همدیگر در ارتباط باشیم. یک موقع شما در کشوری مانند سویس زندگی می‌کنید، باید دو زبان آلمانی و فرانسوی را یاد بگیرید، اما وضعیت ما متفاوت است. در خود زبان فارسی تنوعات زبانی دیگری وجود دارد. ما در ایران علاوه بر فارسی، زبان‌های لری، ترکی آذربایجان یا آذری، عربی، بلوچی، کردی، گیلکی، سمنانی و… داریم. در نتیجه در کنار آموزش این زبان‌ها در سطوح مختلف تحصیلی باید زبان فارسی هم به عنوان زبان ارتباطی مشترک تحصیل شود. اگر فارسی به زبان مشترک تبدیل نشود، برای مثال یک ایرانی بلوچ، از تاریخ و آنچه از روز اول تا کنون بوده، در همه حوزه‌های دانشی و معرفتی که در ایران بوده است و به فارسی نوشته شده است، محروم می‌ماند. باید توجه داشت که تا چه اندازه می‌توان با این زبان‌ها مفهوم سازی کرد یا مثلاً با آن علوم انسانی و پزشکی خواند. اما حق تحصیل به زبان مادری را باید به رسمیت شناخت، تشویق کرد و امکانات مالی به آن اختصاص داد. البته اجرای این مساله کار ما نیست و نیاز به متخصص دارد. باید بررسی شود که این زبان‌ها از دوران دبستان به بعد تا چه حد به تقاضایی که در جهان امروز در تمام حوزه‌ها وجود دارد، می‌توانند پاسخ دهند؟ فرض کنید امروز اعلام کنند فلان دبستان در تبریز یا زنجان یا زاهدان یا سنندج به زبان ترکی و کردی و… درس می‌دهد، چقدر از خانواده‌ها حاضر می‌شوند بچه‌هایشان را بفرستند آنجا؟ این‌ها همه موضوعاتی هستند که جای بحث دارند. آنچه که مهم است شناختن این حق است. چیزی که اهمیت دارد این است که به این مساله توجه نشده است. نکته مهم این است که اگر این مملکت و جامعه بخواهد روی پایش بایستد باید با تبعیض مبارزه کند. اما اشبتاهی که می‌شود گاهی شنیده می‌شود که ایران را با برخی کشورهای افریقایی مقایسه کرده‌اند که اصلا درست نیست. بر این مبنا که در برخی از این کشور‌ها شش سال در مدرسه زبان مادریشان را می‌خوانند و بعد به زبان انگلیسی ادامه تحصیل می‌دهند. این کشور‌ها را نباید با ایران و تاریخ ایران و نقش زبان فارسی مقایسه کرد. یا در هند که حدود ۲۰۰ زبان مختلف وجود دارد و انگلیسی زبان رسمیشان است.

    شما به تنوع فرهنگی و زبانی در ایران اشاره کردید، این تنوع چگونه به غنای جامعه ما کمک می‌کند؟

    یکی از مشکلات ما این است که اصولا در مورد چگونگی تبدیل این تنوع به غنای جامعه کار نکرده‌ایم. شما یک جاهایی می‌توانید این همگرایی و کمک دو جانبه را مثلاً در موسیقی ببیند. ما چقدر می‌توانیم به غنای زبانی یکدیگر کمک کنیم. اتفاقا انتقاد به ما از این جهت وارد است که در این زمینه کار نکرده‌ و بیشتر حرف زده‌ایم. موقعی که منابع تحقیقی نیست، گفتگوی علمی نیست و فضا ی بحث هم متاسفانه با نوعی برخورد دشمنانه همراه است، تمام راه‌ها بسته می‌شود. در هر حال حفظ زبان‌های غیر زبان فارسی و کمک کردن به رشد آن‌ها موضوع بسیار مهم و درستی است. هم چنین باید به راه‌های ارتباط فرهنگی فکر کرد، اینکه زبان و فرهنگ کردی به عنوان مثال چقدر می‌تواند به غنای دیگر فرهنگ‌ها در ایران کمک کند. به نظر من در این زمینه‌ها کار نشده است. ما یک تابو داریم که شاید بشود علت آن را در شکست‌های تاریخی جست. شاید چشم طمعی که برخی دولت‌های بزرگ و حتا کوچک به خاک و میهن ما داشته و دارند یکی از علت‌های آن باشد. مساله زبان فارسی به نوعی با هویت ما کاملا گره خورده است. از هویت در گذشته به عنوان روحیات و خلقیات نام می‌بردند. روح ایرانی را در زبان فارسی می‌دیدند. منتها ما با بحث‌های بسیار مهمی روبروهستیم نظیر اینکه این هویت ایرانی چیست؟ یا مجموعه چه هویت‌هایی است؟ این درست است که ما یک هویت کلی داریم، اما واقعیت این است که در کنار آن هویت‌های دیگری هم داریم. باید بیشتر با هم حرف بزنیم و این موضوع را به عنوان یک فکر در جامعه مطرح کنیم. حتی فشار به حکومت هم باید از جانب حاملان فکر و سازندگان فرهنگ انجام شود. ما باید بتوانیم با همراهی با مجموعه فرهنگ سازان جامعه از هر جا که هستند این موضوع را به عنوان یک خواست ملی مطرح کنیم. اما یکی از اشکالات ما این است که تا الان نتوانسته‌ایم با همکاری یکدیگر این موضوع را به عنوان یک امر عاجل در جامعه مطرح کنیم. یکی از پایه‌های همزییستی بین ما این است که کوشش کنیم تبعیض را از جامعه برداریم. یک بخش تبعیض هم در حوزه فرهنگ و زبان صورت می‌گیرد. من اینکه زبان فارسی این پایه را در ایران دارد به عنوان تبعیض نمی‌بینم و چون دست ما نبوده است. زبان فارسی نه موضوعی است قومی و نه جغرافیایی، پدیده‌ای است فرهنگی و تاریخی؛ منتها بی‌توجهی به سایر موضوعات می‌تواند مصداق تبعیض باشد. یکی از مشکلات ما در حوزه سیاست این است که سیاسیون ما فکر می‌کنند حکومت باید عوض شود تا راجع به مسائل اقتصاد و محیط زیست و مسائل فرهنگی و موضوعات اجتماعی راه حل بدهند. فکر می‌کنند اگر چنین بکنند به حکومت کمک کرده‌اند، که به نظر من نگاه درستی نیست.

    و در شرایط فعلی فکر می‌کنید این نگاه، احقاق حق آموزش به زبان مادری را بیشتر به تاخیر بیاندازد؟

    ما می‌توانیم در چهارچوب همین حکومت هم چیزهایی را بخواهیم. نمونه‌های زیادی هم داریم. یعنی شما فکر می‌کنید همین مقدار سر و صدا (به معنی واقعی کلمه) که حتا در مجلس در مورد حقوق زنان بلند شد، بالاخره جاهایی مقداری اثر کرد. بسیاری از فعالیت‌های زنان ما برای دست یابی به حقوق خودشان، در حد معینی در همین چارچوب‌ها به دست آوردهایی رسید. به نظر من در چهارچوب هر حکومتی می‌شود مطالبه‌هایی را طرح و آن‌ها را مدلل کرد. طرح مطالبات کار کوچکی نیست، می‌بایست یک نیروی مادی بزرگ اجتماعی پشت آن قرار داد. شاید بیش از هر نیرو و کسی، ما اهل فرهنگ، مایی که هر کدام به فراخور بضاعت و نیرو و توان علمی و فرهنگیمان جزء فرهنگ سازان این جامعه هستیم، و از این منظر نیروی بزرگی هستیم و می‌توانیم سخنی را به یک نیروی مادی تبدیل کنیم، وظیفه داریم در این خصوص کار کنیم و این موضوع را در جامعه‌مان مطرح کنیم و جامعه را به این موضوع حساس کنیم. به شرط اینکه سیاسی افراطی نشویم. مساله زبان مادری به نوعی گره خورده است با مساله تجزیه ایران که به نظرم بخشی از آن توهم است و بخشی دیگر واقعیت. توهم به این معنی که هر کس بحث زبان مادری را پیش می‌کشد، عده‌ای فریاد می‌کنند که لابد قصد تجزیه ایران را دارند. در حالی که چنین نیست و بسیاری از هم میهنان ما که به کشور خودشان هم خیلی علاقه‌مند هستند، این موضوع را حق خود می‌دانند و برای رسیدن به آن کوشش می‌کنند. از سوی دیگر این موضوع واقعیت است که برخی از دولت‌ها و نیرو‌ها خواهان تجزیه ایران هستند و برای آن سرمایه گذاری کلانی هم کرده‌اند و می‌کنند. اما راه جلوگیری از این ماجرا این نیست که اصلا در باره زبان مادری بحث نشود. اتفاقا زمانی می‌شود با این برنامه‌ها مبارزه کرد و آن‌ها را خنثی کرد که به حقوق حقه جامعه و نیازهای مردم پاسخ داده شود. ما نیاز به یک نیروی مادی داریم. خود کسانی که زبان مادریشان زبان فارسی است می‌بایست در این کار جزء پیش قدمان باشند.

    شما به زبان فارسی به عنوان بخشی از هویت ایرانی اشاره کردید، در حالیکه برخی معتقدند این زبان نتواسته است بازنمودی از کل هویت ایرانی باشد. زبان و هویت اصولا چه ارتباطی با هم دارند؟

    هویت در علوم اجتماعی امر هم خطیر و هم خطرناکی است. یعنی تاریخ نشان داده است که می‌توان چنان برداشت‌های افراطی از مفهوم هویت کرد که بزرگ‌ترین فاجعه‌های بشری را رقم بزند. اما هویت وجود دارد و امر ساده‌ای نیست. البته ما امروز با پدیده‌ای به نام “بحران هویتی” رو به رو هستیم که شاید ریشه‌های آن را باید در دو موضوع دید یا به عبارت دقیق‌تر این دو عامل در به وجود آوردن آن سهم فراوان و نقش بسیار داشته‌اند. یکی اوضاع جدید جهان است و واقعیت جهانی شدن و دیگری لطمه‌های فراوانی است که جمهوری حکومت اسلامی با سیاست‌های یک سویه فرهنگی و “هویت سازی اسلامی” خود به پیکر هویت ایرانی زده است. هویت، همیشه در حال تغییر است. یکی از مختصات هویت این است که در حوزه‌های مختلف شما خودت را در مقابل دیگری تعریف می‌کنید. شما فکر کنید که از زمان حمله اعراب به ایران تا حکومت صفوی ۹۰۰ سال طول می‌کشد. به جز ۲۰۰ سال اول که حکومت در دست خلفا ست، سلسله‌ها و دودمان‌های مختلفی در هر یک از بخش‌های ایران حاکم بوده‌اند. هیچ دولت مرکزی وجود نداشته است. حکومت صفوی بعد از ۹۰۰ سال می‌تواند دو باره یک حکومت سراسری و متمرکز به نام ایران و در محدوده جغرافیایی آن زمان ایران تشکیل بدهد. یعنی ایران و هویت ایرانی توانسته است در عرض ۹۰۰ سال، نُه قرن، با آن همه مصیبت و شکست خود را سرپا نگه دارد. هویتی که عرب‌ها از آن به عنوان عجم و ترک‌ها به نام تاجیک یاد می‌کرده‌اند. این هویت ایرانی بوده و بخشی زیادی از آن با زبان فارسی حفظ شده است. زبانی که دست نشاندگان خلفا و حکومت‌هایی مثل بنی امیه به آن بسیار حساس بودند و برای نابودی آن بسیار کوشیدند. حتی به اصطلاح تغییر زبان دیوان از فارسی به عربی به این سادگی در ایران انجام نشده است. در نتیجه این هویت، یکی از پایه‌هایش طبیعتا زبان فارسی است. منتها امروز که هویت را تعریف می‌کنیم نمی‌توانیم بگوییم زبان‌های غیر فارسی ایران جزو هویت ایران نیستند. در گذشته هم بوده‌اند. این زبان‌ها جزو هویت ایرانی هستند.

    پس با این تعریف می‌توان گفت هویت ایرانی تا این لحظه منطبق با واقعیات جامعه و متناسب با مطالبات مطرح شده نبوده است؟

    ببینید، سیال بودن هویت باعث شده است که در دوره‌های مختف مباحث مختلفی مطرح شود. در دوران انقلاب مشروطیت این قدر برایشان واضح بود که زبان رسمی کشور فارسی است که اصلاَ طرح نکردند. آن موقع اصلا زبان مادری مساله نبوده است. امروز اما وضعیت فرق می‌کند و خواست زبان مادری مطرح است و باید به آن توجه کرد و حق آن‌ها که می‌خواهند به زبان مادری خود آموزش ببینند، به رسمیت شناخت. باید در کنار زبان فارسی به سایر زبان‌ها هم اهمیت داد و در مراحل بعدی میزان توانایی این زبان‌ها را سنجید.

    برخی معتقدند که اگر فارسی زبان رسمی باشد، در این صورت فشار مضاعفی بر غیر فارس زبانان برای یادگیری زبان دوم وارد می‌شود و از این جهت شرایط نابرابری بر شماری از شهروندان ایرانی منهای فارس زبانان، تحمیل می‌شود. شما چه فکر می‌کنید؟

    این انتقاد هم درست است هم نیست. اگر همه ما از یک جا یی آمده بودیم و وارد کشور ثالثی می‌شدیم و وضعیت را به صورت مکانیکی در نظر می‌گرفتیم درست است که شرایط نابرابر ایجاد می‌شد. اما اگر یک مقدار عینی‌تر به این موضوع نگاه کنیم و اگر زبان فارسی را مختص به فارس زبانان ندانیم، آن را متعلق به هموطنان تبریزی و زابلی و شیرازی و سنندجی و… هم بدانیم، آن وقت نگاه ما طور دیگری خواهد بود. زبان فارسی از روز نخست، یک زبان تحمیلی نبوده و طی روال تاریخی جامعه ایرانی و خارج از اراده و من و شمای نوعی شکل گرفته است و رشد کرده است.

    یعنی شما فکر می‌کنید رایج شدن زبان فارسی از ابتدا محصول یک اراده سیاسی نبوده است؟

    مشکل این است که مبنای زبان فارسی با این همه قدمت را از زمان رضا شاه در نظر می‌گیرند. بحث ما بر سر زبان فارسی نوشتاری است و گرنه تکلم به زبان‌های مختلف در تمام دوره‌ها در ایران بر خلاف مثلا ترکیه آزاد بوده است. اما چرا زبان فارسی نوشتاری این طور شده است. در زمان صفویه و عثمانی شاه صفوی به سلطان سلیم به ترکی نامه می‌نوشته است ولی سلطان سلیم به فارسی جواب می‌داده است. یعنی زبان فارسی، خواه زبان مادریمان باشد یا نه، خارج از اراده ما شکل گرفته است و ربطی به این موضوع ندارد که در دوران اخیر به عنوان زبان رسمی کشور پذیرفته شده است. در دوران رضا شاه در تمام جهان یک درکی از مدرنیزاسیون و مدرنیته وجود داشت. این درک را ما می‌توانیم در کسانی مثل احمد کسروی هم ببنیم، که نه زبان مادری‌اش فارسی بود و نه جزئی از حکومت بود. در واقع این درکی از مدرنیته بود. با تفاوت‌هایی در مورد ایران. چون مفهوم ملیت و درک ملی در ایران بر خلاف کشورهای اروپایی که در آن‌ها مفهومی معاصر است، همواره به لحاظ فرهنگی و تاریخی وجود داشته است. و این تفاوت ما با اروپاست که مانند ما چنین سابقه دراز مدت تاریخی در مقام یک کشور را ندارند و شکل گیری آن‌ها به عنوان کشور و دولت متأخر است. اما تشکیل “دولت- ملت” به مفهوم مدرنِ کلمه پایه‌هایش در انقلاب مشروطیت گذاشته شد و رضا شاه به آن شکل دولتی و عملی داد. البته بحث در باره رضا شاه و دیکتاتوری و مدرنیزاسیون آمرانه و… خارج از بحث امروز ماست. بحثی در فرانسه و آلمان و… وجود داشته است که بر اساس آن می‌بایستی زبان‌های غیرملی از بین بروند. یعنی اجازه رشد را به این زبان‌ها نمی‌دادند و حتی بر این باور بودند که باید این زبان‌ها از بین برد. در فرانسه و آلمان این اتفاق افتاد. یعنی درک از مدرنیته و عقلانیت در خیلی جا‌ها مکانیکی بوده است. این ربطی به پیشینه تاریخی ما ندارد. ‌‌‌همان دوران هم بسیاری از روشنفکران آذربایجانی در این خط قرار داشتند و اعتراضی هم نداشتند. به همین دلیل بحثی که امروز راجع به سرکوب اقلیت‌ها و تبعیض می‌شود این بحث را با تاریخ ایران یکی کردن به نظرم نه درست است و نه راهگشا. اما باز هم تکرار می‌کنم ما باید با یکدیگر حرف بزنیم. ممکن است خیلی از حرفهایی که من می‌زنم مورد پسند دوستان نباشد و تصور کنند که نادرست یا واقعاً ایراد داشته باشد، اما این حرف‌ها را باید زد و صمیمانه هم گفت‌و‌گو کرد تا ببینیم اشکالات ما کجاست. باید خارج از موضع گیری‌های سیاسی حرف بزنیم. باید دید چه چیزی درست است و چه چیزی به درد ما می‌خوره و به چه صورتی می‌توانیم این مساله را حل کنیم. به رسمیت شناختن حق یک موضوع است و عملی کردن آن موضوع دیگر. باید محدودیت‌ها را دید و به صورت دسته جمعی این بحث را به یک فکر در جامعه تبدیل کنیم و در چهارچوب هر حکومتی که حاکم است تلاش کنیم آن را عملی کنیم.

    چقدر خوش بین هستید به حل این مساله در آینده؟ فکر می‌کنید مساله زبان یکی از مسائل اجتناب ناپذیر جامعه خواهد بود و چقدر می‌تواند به صورت مسالمت آمیز حل شود؟

    در هیچ حوزه‌ای نمی‌توان به ضرس قاطع حرف زد. اما به گمان من کم کم دارد یک نوع عقلانیت در جامعه ما و میان اهل فکر ما حاکم می‌شود. دامن زدن به نفرت بین هموطنان ما نه فقط در رابطه با فارس زبان و غیر فارس زبان بلکه در رابطه با همه فرهنگ‌ها و مسائل اجتماعی کار غیر انسانی و خطرناکی است. من فکر می‌کنم جامعه فرهنگی ایران آن توانایی و بنیه را دارد که بتواند اولا جلوی این نفرت پراکنی‌ها را بگیرد و ثانیا برای مشکلات جامعه آن طور که شایسته است، راه حل پیدا کند. گیرم که این کار مشکلات فراوان و بغرنجی هم داشته باشد. فکر می‌کنم ما می‌توانیم به خوبی در کنار هم مشکلاتمان را حل کنیم. من خوش بین هستم.

  3. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    عبدالکریم لاهیجی:
    آموزش به زبان مادری یک حق پایه‌ای است

    حق آموزش به زبان مادری، در بسیاری از اسناد و معاهدات حقوق بشری مانند منشور زبان مادری، اعلام­یه جهانی حقوق زبانی، بندهای ۳ و ۴ ماده­ ۴ اعلامیه­ حقوق اشخاص متعلق به اقلیتهای قومی، ملی، زبانی و مذهبی، ماده­ ۳۰ کنوانسیون حقوق کودک، ماده­ ۲۷ میثاق بین­ المللی حقوق مدنی و سیاسی و… مورد تاکید قرار گرفته است.

    با این وجود این حق در قانون اساسی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته نشده و به جای آن در اصل پانزدهم بر حق تحصیل به زبان مادری در کنار زبان فارسی در مدارس تاکید شده است.

    عبدالکریم لاهیجی، نایب رئیس فدراسیون بین المللی جامعه‌های حقوق بشر و رئیس جامعه دفاع از حقوق بشر ایران در مصاحبه با روز ضمن تشریح پیشینه طرح مساله آموزش به زبان مادری در ایران، به جایگاه این حق بشری در قوانین اساسی حکومت‌های مختلف ایران می‌پردازد.

    دکتر لاهیجی با اشاره به اینکه جمهوری اسلامی تا کنون از اجرای تعهدات بین المللی خود در زمینه رعایت حقوق بشر خودداری کرده است، می‌گوید همه ما باید تلاش کنیم حق آموزش به زبان مادری به عنوان یک حق پایه‌ای به رسمیت شناخته شود.

    مصاحبه با عبدالکریم لاهیجی در پی می‌آید.

    شما از فعالان با سابقه حقوق بشر ایران هستید. سابقه طرح مساله زبان مادری در ایران به عنوان یک مفهوم حقوقی به چه زمانی بر می‌گردد؟

    در چهارچوب مسائل حقوق بشر در گذشته موضوع به این صورت مطرح نشده است. اما همواره یکی از خواسته‌های گروه‌های قومی در مناطق قومی ایران ـ تا جایی که من به خاطر دارم و حتی پیش از تولد من در زمان رضا شاه ـ چنین درخواستی وجود داشته که مردم بتوانند آزادانه به زبان مادری شان صحبت کنند و اگر مدرسه‌ای است در آن منطقه بتوانند به زبان مادری شان تحصیل کنند، فعالیت‌های فرهنگی داشته باشند و روزنامه و نشریات به این زبان‌ها منتشر کنند. اما این درخواست متاسفانه با یک سیاست سرکوب توام بوده است. در سال ۱۳۵۶، زمانی که جامعه حقوق بشر تاسیس شد، اساسنامه ما در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر بود و بنابراین ما روی این موضوع در اساسنامه تکیه‌ای نداشتیم. البته زمان فعالیت علنی جمعیت هم کوتاه بود و در نیمه دوم سال ۱۳۵۹ بعد از آغاز جنگ ایران و عراق محل جمعیت را بستند و چند ماه بعد هم من تحت تعقیب قرار گرفتم. بعد از آن هم فعالیت‌های حقوق بشری به مدت ده تا پانزده سال تا زمان تاسیس کانون مدافعان حقوق بشر در ایران از سوی همکاران ما تعطیل بود. اما تا جایی که من می‌دانم این موضوع در حوزه جامعه مدنی شاید، چند سالی یا بیشتر است که در مناطق قومی ایران مطرح شده تا به عنوان یک خواست از سوی کنشگران جامعه مدنی و مدافعان حقوق بشر پیگیری شود.

    به لحاظ برخورد قوانین حکومت‌های مختلف ایران با موضوع زبان مادری چه؟ برای مثال میزان توجه قانون اساسی حکومت سابق به زبان اقلیت‌ها و فرهنگ آن‌ها به چه صورتی بوده است؟

    متاسفانه در ایران هرگز به این موضوع توجهی نشده است. می‌دانید که در زمان رضا شاه افکار ناسیونالیستی رواج بیشتری داشت، زبان و فرهنگ رسمی را فارسی می‌دانستند و نسبت به موضوع آموزش به زبان مادری، نه فقط نظر مثبتی وجود نداشت، بلکه کاملا بر عکس بود و هر گونه درخواستی را با سرکوب پاسخ می‌دادند. البته در رادیو تلویزیون برنامه‌هایی که عمدتا موزیک و ترانه و آواز بودند برای مثال به زبان‌های کردی، آذربایجانی یا لهجه گیلکی پخش می‌شد. اما به مجرد اینکه از حوزه سیاست دولتی خارج می‌شد و در صحنه مبارزه مردم برای حقوق فرهنگیشان مطرح می‌شد، متاسفانه هرگز پاسخ مثبتی به این درخواست‌ها داده نمی‌شد. اما در قانون اساسی جمهوری اسلامی که در ذات قانون تبعیض آمیزی است و مبنایش بر نظریه ولایت فقیه و رسمیت مذهب شیعه ۱۲ امامی استوار است، اشاره‌هایی به حقوق اقلیت‌ها وجود دارد. طبق اصل ۱۵ قانون اساسی زبان و خط رسمی مردم ایران فارسی است اما استفاده از زبانهای قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس زبان آن‌ها در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد است. می‌دانید که قانون اساسی بسیاری از آزادی‌ها را به همین صورت ذکر شده است و در مواردی بلافاصله آن را مشروط کرده‌اند به اینکه با مبانی اسلام مخالفت نداشته باشد. در اصل ۱۵ نوشته‌اند که آزاد است. به این معنی است که در مدارس به مردم اجازه دهند ساعاتی مادریشان را یاد بگیرند. البته با توجه به اینکه بیش از ۳۰ سال است در ایران زندگی نمی‌کنم، نمی‌دانم در عمل با این اصل و تدریس زبان در مناطق قومی چگونه تعامل شده است، اما در بسیاری از مواقع گزارشهایی دریافت کرده‌ایم که بر اساس آن‌ها نه تنها پاسخ مثبت به درخواست هموطنان ما در این رابطه داده نشده، با دستگیری و محکومیت‌های سنگین به درخواست‌ها پاسخ داده است.

    شما از کلیت قانونی اساسی به عنوان یک مجموعه متناقض یاد کردید، اما به صورت مشخص اصل پانزدهم قانون اساسی تا چه اندازه از استانداردهای جهانی تعریف شده در مستندات حقوق بشر فاصله دارد؟

    می‌دانید که میثاق بین المللی حقوق اقتصادی اجتماعی فرهنگی الان نزدیک به چهل سال است که در سازمان ملل به تصویب رسیده و اکثر قریب به اتفاق دولت‌های دنیا از جمله ایران هم عضو آن هستند. در سال ۱۳۵۴ این دو میثاق، میثاق حقوق مدنی سیاسی و میثاق حقوق اقتصادی اجتماعی فرهنگی، در مجلس قانونگذاری ایران به تصویب رسیده است. با توجه به ماده ۹ قانون مدنی ایران، این تعهد در حکم قانون عادی به حساب می‌آید. هر چند که مطابق اصول حقوق بین الملل، عهدنامه‌های بین المللی مقدم بر قوانین داخلی و از جمله قانون اساسی هستند. با توجه به صراحت ماده ۹ قانون مدنی ایران، حداقل میثاق بین المللی حقوق اقتصادی اجتماعی فرهنگی به منزله قانون اساسی ایران است. در ماده ۱۳ این میثاق می‌گوید که هدف از آموزش و پرورش باید رشد کامل شخصیت انسان و بر اساس کرامت او، تقویت و احترام حقوق بشر و آزادی‌های اساسی باشد. به علاوه تصریح می‌کند که آموزش و پرورش باید عمومی برای همه کودکان و نوجوانان یک کشور در سطح ابتدایی، ‌متوسطه و حتی آموزش عالی باید عمومی باشد. تاکید می‌کند که باید وسیله‌ای باشدبرای تفاهم، بردباری و مدارا بین همه اقوام و گروه‌های نژادی، قومی و مذهبی. اینجاست که مساله زبان مادری مطرح می‌شود. به خاطر اینکه وقتی آموزش و پرورش از سطح دبستان اجباری باشد، باید با در نظر گرفتن خصوصیات نژادی و قومی تمام مردم کشور باشد، این آموزش باید به زبان مادری صورت بگیرد. کودک بعد از تولد به غیر از زبان مادری با زبان دیگری آشنایی ندارد. به این اعتبار آموزش به زبان مادری جزو بدیهیات است. شما احتمالا نام خانم هانا آرنت، فیلسوف معروف آلمانی را شنیده‌اید. زندگی آرنت دو مرحله است. او ۳۰ سال در آلمان زندگی کرده و تا آمدن رژیم هیتلری و آمدن رژیم ناسیونال سوسالیست آلمان در سال ۱۹۳۳ به علت یهودی بودن به فرانسه فرار می‌کند تا زمان اشغال فرانسه که بعد از آن به آمریکا می‌رود. بزرگ‌ترین کارهای آرنت در سال‌های اقامت او در آمریکا نوشته و ترجمه شده است. او به عنوان یکی از شاخص‌های برجسته روشنفکری قرن گذشته، جمله‌ای دارد که سالهاست در ذهن من نقش بسته است. آرنت می‌گوید: آنچه که همیشه می‌ماند، زبان مادری است. وقتی که در سنین نزدیک به چهل سالگی آرنت خود را در جامعه دیگری پیدا می‌کند و باید به زبان انگلیسی حرف بزند، تدریس کند و بنویسد. اما همچنان به زبان آلمانی فکر می‌کند و می‌نویسد. در این زندگی جدید چیزی جز زندگی گذشته چیزی جز زبان مادری برایش نمانده است. یعنی تجلی زندگی گذشته او در زبان مادری است. مقامش را از دست داده است. کشور، خانه و کاشانه‌اش را از دست داده اما زبان مادری‌اش از بین نرفته است. این جمله هانا آرنت به فرانسوی از آن زمان در خاطر من مانده است. بنابراین اگر در میثاق حقوق اقتصادی فرهنگی به این موضوع که اشاره می‌شود که زبان باید یک وسیله تفاهم و نزدیک‌تر کردن اقوام و گروه های قومی نژادی یک کشور با یکدیگر باشد، مسلم است که مساله آموزش و مساله ارتباط فرهنگی از طریق زبان مادری به عنوان امری بدیهی است و نمی‌شود نسخه دیگری برای آموزش از نخستین سالهای زندگی یک کودک در نظر گرفت. به غیر از این، ارتباط فرهنگی از طریق کتاب، ‌روزنامه، رسانه‌های خبری مانند رادیو تلویزیون و به صورت کلی تبادل فرهنگی بین مردم یک کشور از گروهای قومی نژادی متعدد، وسیله دیگری برای به وجود آوردن مدارا و صلح اجتماعی ـ به عقیده من ـ وجود ندارد.

    با این همه به نظر می‌رسد مساله زبان مادری به عنوان یک “موضوع عاجل”، چنانچه برخی از روشنفکران ایرانی هم عنوان کرده‌اند، چندان مورد توجه واقع نشده است. شما فکر می‌کنید این غفلت به چه دلیلی صورت گرفته است؟

    من فکر می‌کنم که متاسفانه بین فعالان سیاسی و گروه‌های سیاسی ما همیشه این توهم به وجود آمده که اگر مثلا کسی مساله تعدد زبان را در حوزه حقوق سیاسی فرهنگی بپذیرند، این عملی است که با وحدت ملی یا با استقلال ایران ممکن است در تعارض باشد. من هرگز به این صورت فکر نمی‌کنم، به نظر من عکس این است که این تصور را به وجود می‌آورد. اگر آدم نتواند در کشوری که زندگی می‌کند به زبان مادری‌اش تحصیل کند، کار فرهنگی انجام دهد و کتاب و روزنامه بنویسد و این تفاوت فرهنگی را با دیگر اقوام آن کشور نداشته باشد، هیچ وجه اشتراکی بین او و آن کشور وجود ندارد. بنابراین من برعکس کسانی که فکر می‌کنند تحصیل به زبان مادری و تبادل فرهنگی بین گروه‌های قومی باعث تضعیف وحدت ملی می‌شود، فکر می‌کنم باعث وابستگی بیشتر همه گروه‌های قومی به کشور می‌شود. زبان مادری مثل سیمانی است که این وحدت را ایجاد می‌کند.

    کمیسیون رفع تبعیض نژادی، گزارش مبسوطی از وضیعت اقوام در ایران منتشر و در آن به شماری از مفاد و اصول قانون اساسی از جمله اصل ۱۵ اشاره کرده و آن را در کنار برخی دیگر از اصول عمومی، مصداق محرومیت و تبعیض دانسته است. واقعا این میزان از توجه به حقوق اقلیت‌ها چقدر می‌تواند آنطور که برخی از فعالان در ایران هم می‌گویند، به معنی تبعیض و محرومیت باشد؟

    به عقیده من موضوع را باید از دو دیدگاه مورد توجه قرار دارد. اول اینکه در قانون اساسی باید این حق به رسمیت شناخته شود. دوم اینکه در عمل هم به اجرا گذاشته شود. من نمی‌دانم آیا در همین حدی که قانون اساسی بر آن تاکید کرده، عمل شده است یا خیر؟ آیا در تمام مناطق قومی، زبان مادری در کنار زبان فارسی تحصیل می‌شود یا نه؟ من نمی‌توانم مثبت یا منفی قضات کنم. اما گزارشهایی که جمهوری اسلامی به کمیته حقوق بشر داده، قانع کننده نبوده است. از طرفی، سرکوبی که در مناطق قومی می‌شود نسبت به تمام کسانی که از حقوق خود از جمله حق تحصیل به زبان مادری دفاع می‌کنند، باید مورد توجه قرار بگیرد. وقتی که محمد صدیق کبودوند، مسئول سازمان حقوق بشر کردستان به خاطر دفاع از حقوق مردمش به حبس جنایی محکوم می‌شود و با او مانند یک جنایتکار برخورد می‌کنند، مسلم است در کنار چنین سیاستی، جمهوری اسلامی هیچ گونه نظر خوشی نسبت به رعایت حقوق مردم کردستان، بلوچستان و دیگر مناطق قومی ایران نداشته و ندارد. می‌دانید که کمیته حقوق بشر سازمان ملل هم قطعنامه صادر نمی‌کند، این کمیته برای رعایت این عهد نامه‌ها مرتب به آن‌ها توصیه می‌کند. هیچ کشوری اجباری به پیویستن به عهد نامه‌های بین المللی ندارد،‌ اما اگر زمانی یک کشور به این عهد نامه‌ها پیوست، برای اینکه مفاد آن الزام آور شود، باید به تصویب مجلس آن کشور برسد. پس از تصویب در مجلس، مطابق اصول بین المللی، اجرای آن مقدم بر قانون اساسی است. در ایران همانطور که گفتم با صراحت ماده ۹ قانون مدنی، حداقل در حکم یک قانون است، بنابراین وقتی جمهوری اسلامی این قانون را رعایت نمی‌کند کمیته حقوق بشر توصیه می‌کند. آخرین مورد که یک سال و نیم پیش بود دیدیم که این کمیته به صورت مکرر نسبت به رعایت این حقوق و قانون تبعیض آمیز به جمهوری اسلامی توصیه کرد. اما آیا جمهوری اسلامی این توصیه‌ها را مرحله اجرا در آورده است یا نه؟ جمهوری اسلامی در حال حاضر دچار یک نابینایی و کَری عمدی شده‌اند. در ارتباط با جامعه بین المللی. نه به توصیه‌های حقوق بشر ترتیب اثر می‌دهد نه به قطعنامه‌هایی که مجمع عمومی توجه می‌کند و نه حتی اجازه ورود گزارشگر ویژه حقوق بشر را می‌دهد. اینکه جمهوری اسلامی را وادار کرد به تعهد‌های بین المللی از جمله رعایت حقوق مردم و به ویژه حقوق اقلیت‌های قومی، همواره یکی از مشکلاتی بوده که ما از نخستین ماه های روی کار آمدن این رژیم داشته‌ایم.

    با این همه در آستانه روز جهانی آموزش به زبان مادری، تصور شما از افق پیش رو برای حل این مساله حقوقی چیست؟

    در این زمینه باید همه ما بخصوص قشر تحصیلکرده کرد، آذربایجانی و سایر اقوام و تحصیل کردگان فارس زبان سعی کنند این “نگرانی” را تشدید کنند. ما باید به لحاظ فرهنگی کار کنیم برای تببین اینکه این حداقل حقوقی است که مردم این جامعه باید داشته باشند. برای درک عینی‌تر این موضوع، یک تجربه شخصی را باز گو می‌کنم. در فروردین ۱۳۶۱ به مدت دو شب در روستاهای کوهستانی کردستان ایران بودم، نتوانستم هیچ گونه ارتباطی بگیرم و حداقل خواسته‌های خودم را با آن‌ها در میان بگذارم. پیش خودم فکر کردم ما هر دو ایرانی هستیم اما هیچ گونه وسیله ارتباطی با هم نداریم. البته شاید الان یک مقداری سوادآموزی از سال۳۰ پیش در ایران بیشتر شده باشد اما من در مجموع امیدوارم. چون می‌دانم این مساله روزمره مردم است. در این حوزه باید بیشتر کار کرد و موضوع تحصیل به زبان مادری را به عنوان یک حقوق پایه‌ای برای همه مردم ایران به رسمیت شناخت و فرا‌تر از آن اجرا کرد. شاید بتوان امیدوار بود که در میان مدت، این حقوق در جامعه ایران برای همه مردم مورد قبول اکثریت مردم قرار بگیرد.

  4. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    زبان مادری و اعتلا بخشی به همبستگی ملی

    علی افشاری
    زبان عنصری کلیدی در هویت افراد است. اجتماعی شدن افراد نخست از بستر زبان مادری شروع می‌شود. زبان ابعاد مختلفی دارد اما خصلت هویت بخش آن برجستگی بیشتری دارد. این ویژگی در جوامعی که مفهوم شهروند و مناسبات مدرن تثبیت نشده است، به مراتب پر رنگ‌تر است.

    در این یاداشت کوشش می‌شود اهمیت بهاء دادن به زبان مادری در تقویت همبستگی ملی با توجه به شرایط کنونی جامعه ایران تشریح گردد.

    فرانید نیمه تمام، ناقص و بحرانی ملت سازی مدرن، چگونگی بروز زبان مادری و جایگاه آن در نظام آموزشی وسیستم اداری در کشور را به مسئله‌ای چالشی تبدیل کرده است. دیدگاه‌های متفاوت ومتضادی در این خصصو وجود دارد. علی رغم اینکه در قانون اساسی به صراحت ضرورت تدریس و آموزش زبان مادری، تصریح شده است اما این حق از ساکنان مناطق قومیت نشین دریغ شده است.

    طبیعی است فرزندی که در جمع خانواده و محیط زندگی‌اش با زبان مادری صحبت کرده و همه مفاهیم برایش از دریچه واژه‌ها و عبارت‌های این زبان قابل درک و تجسم است، با دشواری‌های زیادی در مدرسه ابتدائی مواجه می‌گردد. برای او درک لغاتی که در زندگی اولیه او جایگاهی نداشته‌اند غامض است.

    این مسئله در فرایند اجتماعی شدن وی و برقراری مناسبات صحیح با خانواده و جامعه ایجاد اخلال می‌نماید. از سوی دیگر نوعی بیگانگی با زبان فارسی را تشدید می‌نماید که گویی زبانی خارجی و در تقابل با زبان مادری را دارد فرا می‌گیرد. ممکن است این مسئله از سطح نا‌خود آگاه وی جلو‌تر نرود. اما با توجه به مطرح بودن فعالیت‌های هویت طلبانه قومیتی بسهولت این بیگانگی به دو گانگی زبانی تبدیل شده و در سطح خود آگاه فرد فعال می‌شود. شناخت وی از هویت ملی را دچار مشکل می‌کند. در نتیجه وی به جای اینکه با حفظ هویت قومی خود در جمع بزرگ‌تر هویت ملی ادغام شود به ذره‌ای جدا و‌‌ رها تبدیل می‌گردد.

    این حالت با اتمیزه کردن بخشی از جامعه رشته های همبستگی ملی را سست می‌نماید. همبستگی ملی از رهرو در هم تنیدگی مناسب و رضایتمندانه پاره‌های مختلف جامعه قوام می‌یابد.

    زمانی یک ملت معنای واقعی و محصل خود را پیدا می‌نماید که اجزاء و زیر مجموعه‌های ان احساس تعلق به کلیت واحد داشته باشند. اگر جزئی ارتباط و پیوند ارگانیک و درون بودگی نداشته باشد آنگاه تجمیع چنین اجزائی بافتی نا‌همگون را شکل می‌دهد. چنین بافتی به فراگرد همبستگی ملی آسیب می‌زند. در نتیجه تداوم این روند به استفاده از نیروی اجبار و روند از بالا به پایین منتهی می‌شود. در واقع همبستگی ملی وابسته به قوه قهریه و اقتدار حکومت مرکزی می‌گردد.

    همبستگی ملی موجودیت از پیش تعین یافته و ثابتی ندارد. این تصور که نطفه ملت درسپیده دم تاریخ هر کشور و چه بسا آسمان‌ها بسته شده است و مستقل از تحولات روزگار و خواست ساکنان، ملت موجودیت ثابت و همیشگی دارد. همبستگی ملی امری مکانیکی و ارادی است، نا‌درست است و با حقایق تاریخی سازگاری ندارد. همبستگی ملی امری پویا و تحول یابنده است. رضایت و خواست ساکنان مختلف یک ملت و استواری رشته‌های مودت در بین آن‌ها است که همبستگی ملی را حفظ و اعتلا می‌بخشد.

    اما اگر بخش‌هایی از جامعه خود را منزوی حس کنند آنگاه همبستگی ملی به سمت واگرایی سوق پیدا کرده ودستکم بخشی از پیکره آن میان تهی می‌گردد.

    از این رو توجه به زبان مادری و در نظر گرفتن آن در فرایند شکل گیری و تداوم همبستگی ملی نقشی کلیدی دارد.

    این تصور که اصرار و مداومت بر حضور انحصاری زبان مشترک در بیرون از خانه در گذر زمان اتباع و مردم یکسان و همبسته‌ای را خلق می‌کند، اشتباهی آشکارا است. بطلان این امر در نا‌کامی تلاش‌های نو سازانه در زمان رضا شاه پهلوی آشکار شده است. علی رغم منع آموزش زبان‌های مادری و ایجاد محدودیت در این حوزه که در آن دوران شروع شد و جمهوری اسلامی نیز کم وبیش این میراث را ادامه داد، مطالبه فراگیری و زندگی با زبان مادری در مناطق مرزی کشور به نحو ملوسی وجود دارد. این مطالبه در ازاء سپری شدن هشت دهه از بین نرفت.

    بنیاد نگرش فوق بر این فرض غلط استوار است که موجودیت زبان فارسی و تداوم تمامیت ارضی کشور نیازمند حضور انحصاری زبان فارسی در تمامی مناسبات آموزشی، فرهنگی و اداری کشور است. در حالی که چنین نیست. اگر ساکنان هر منطقه به نحوی قابل قبول و منطقی دارای جمعیتی باشند که به زبان مادری متفاوت و یا گویشی خاص از زبان فارسی صحبت می‌کنند، بتوانند در کنار زبان فارسی به آموزش، بسط و استفاده از زبان خود در ارنباطات اجتماعی و نیاز‌های کاری بپردازند، موقعیت زبان فارسی تضعیف نمی‌شود. هر ملتی برای ارتباط و تعامل نیازمند زبان مشترک است. وقتی حق و سهم زبان مادری به عنوان زیر مجموعه پذیرفته شود، آنگاه موقعیت زبان مشترک نیز با سهولت بیشتری جا می‌افتد. از هم گسیختگی زبانی از بین می‌رود و سامان اجتماعی و فرهنگی کشور از تنوع زبانی حول زبان مشترک غنا می‌یابد.

    در این حالت از خودبیگانگی به تدریج محو می شود و جایش را به ادغام سازنده و اعتلا بخش می‌دهد. توانایی و آگاهی افراد نیز ارتقاء می‌یابد. دیگر فرد دچار دوگانگی نمی‌گردد و زبان فارسی را همراه و مکمل زبان مادری خود به حساب می‌آورد. دیگر مزیت برونداد فوق رشد و فراگیری بیشتر زبان فارسی و بهره گیری موثر‌تر جامعه از آن است.

    در کنار تصور حاکم بر ساختار سیاسی جامعه که استفاده از زبان مادری در امر آموزش و امور اداری را تهدید ارزیابی می‌کند، دیدگاه‌های افراطی نیز در بخشی از ساکنان قومیت نشین میهن بوجود آمده است. آن‌ها بر ادعا‌های موهوم و خلاف واقعی تکیه می‌کنند که زبان فارسی چون زبان اشغال و تحمیلی بوده است، لذا دیگر نمی‌تواند زبان مشترک باشد! این ادعا‌ها نیز با حقایق تاریخی ایران در تعارضی فاحش است و برخوردی غیر منطقی را نیز بازتاب می‌دهد. زبان فارسی در ایران جنبه تحمیلی نداشته است. ساکنان فلات ایران از دیر باز با طیب خاطر زبان فارسی را به عنوان زبان دیوانی و تعامل فرهنگی برگزیده‌اند. این امر از تاریخ پیشا مدرن ایران تا کنون وجود داشته است. زبان فارسی در ضمیر خود آگاه و نا‌خود آگاه جامعه برای قرون متمادی زبانی فاخر و مناسب‌ترین وسیله برای ارتباطات قلمداد می‌شده است.

    هر ملتی برای تداوم زیست مشترک نیاز به زبان سراسری دارد. با توجه به پیشینه و فرهنگ ایران و واقعیت‌های اجتماعی، سیاسی و امنیتی زبان فارسی بهترین گزینه برای زبان مشترک است.

    کاربست این زبان در سپهر ملی و عمومی جامعه تعارضی با استفاده از زبان مادری ندارد. این تعارض صوری و ساختگی است. در اصل بر ساخته غلطی است که در یک دوره تاریخی خاص ایجاد شده و بر اذهان نشسته است.

    لذا در چارچوب حفظ تمامیت ارضی ایران و تحکیم پیوند برادرانه و مناسب بین اعضاء مختلف خانواده بزرگ ومتنوع ملت ایران، توجه و تکریم زبان فارسی به عنوان زبان مشرک الزامی است. البته این الزام زمانی در شکل موثر خود تحقق می‌یابد و در اعماق جامعه نهادینه می‌گردد که به زبان مادری بهاء لازم داده شود.

    می‌توان درصدی را در هر استان وشهر کشور تعیین نمود که واجدین آن درصد بتوانند زبان مادریشان در مدارس را در کنار زبان فارسی بیاموزند. همچنین در ادارات زبان آن‌ها نیز مورد استفاده قرار گیرد. به عنوان مثال در امریکا در ادارت و موسسات عمومی در کنار زیان انگلیسی، زبان اسپانیولی و دیگر زبان‌ها به فراخور هر منطقه مورد استفاده قرار می‌گیرند. در این حالت هم خواست فرد به لحاظ پرورش و بهره گیری از ظرفیت زبان مادری تامین می‌گردد و هم جایگاه زبان مشترک و فرادستی آن در سپهر عمومی حفظ می‌شود.

    بنابراین اهمیت آموزش زبان مادری، تکریم آن در فعالیت‌های فرهنگی و بهره گیری در ادارات مستقر در مناطق قومیت نشین، امری ضروری در حفظ و رشد همبستگی ملی است. تداوم وضعیت کنونی و تنگناهای موجود تهدیدی برای همبستگی ملی بوده و روند انشقاق و چند پارگی در هویت ملی و زیست مشترک تمامی ساکنان ایران زمین را تشدید می‌نماید.

  5. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    ظلم مضاعفی که رفته و می‌رود

    عبدالستار دوشوکی
    محرومیت از تحصیل به زبان مادری نه تنها بی‌اعتناعی به قانون اساسی معیوب جمهوری اسلامی و نقض آشکار حقوق بشری انسان‌هاست، بلکه در کشور ما تبعات بسیار جدی برای بهروزی آتی و مشارکت عمومی اقوام ایرانی بخصوص بلوچ‌ها، ترک‌ها، عرب‌ها، ترکمن‌ها و کرد‌ها دارد. برای درک این واقعیت غیر منصفانه و دردآور باید به حقیقت تلخ تبعیض همیشه حاکم در کشورمان رجوع کرد.

    اکثریت فرزندان هموطنان فارس زبان در تهران، مشهد، کرمان، شیراز، اصفهان و یزد و صد‌ها شهر دیگر با امکانات نسبی بسیار فراوان آموزش و پرورش را به زبان مادری خود آغاز می‌کنند. چالش بزرگ فرزندان این هموطنان یاد گرفتن نوشتن الفباء و خواندن است و بس. اما در بلوچستان و مناطق قومی یا ملیتی ایران علاوه بر فراگیری حروف الفبا و اعداد، یاد گرفتن زبان جدیدی به نام زبان فارسی نیز مطرح است. بسیاری از محققان و کار‌شناسان امور آموزش و پرورش بر این عقیده‌اند که آموزش اجباری به زبانی غیر از زبان مادری یکی از عوامل عمده اُفت آموزشی و بازماندگی از تحصیل در‌‌ همان “آغاز” کار می‌باشد.

    حال بگذریم از این حقیقت تلخ که ما بلوچ‌ها در مدارس کپری بدون امکانات، باید با افتخار با هموطن تهرانی در کنکور رقابت کنیم. نمونه تجربه شخصی: بعنوان مثال “جمع” برای من درختهای گرمسیری بودند با میوه‌هایی گیلاس شکل اما با طعم انجیر در پشت اداره پست و تلگراف قدیمی چابهار که صد و سی سال پیش انگلیس‌ها آن را بنا نهاده بودند. بخش قابل توجهی از تلاش فکری من برای یاد گرفتن صرف این شد که یاد بگیرم بین درخت “جمع” و جمع اعداد، و یا “ممنوع” و “ممتنع” و صد‌ها مثال دیگر تفاوت از زمین تا آسمان است. اینگونه بود که من در دبستان با جمع اضداد، تضریب تبعیض‌ها و تفریق امکانات و تقسیم بی‌عدالتی‌ها بزرگ شدم تا علیرغم محرومیت‌ها، کشورم را ـ کشوری که در آن من شهروند درجه دو و سه بودم ـ دوست بدارم و در مدرسه برای آن سرود افتخار بخوانم. وقتی که بزرگ شدم و بعنوان اولین دانشجوی تاریخ چابهار برای تحصیل علم پزشکی به تهران رفتم، شوکه شدم. زیرا اکثر دانشجویان همکلاس و فارس زبان من از مرکز و شمال و جنوب و غرب و شرق کشور از حکومت و “کمبود‌های” موجود گله داشتند. من در مقایسه به شکوه‌های آن‌ها سکوت اختیار کردم، زیرا می‌دانستم که اینگونه دردمندان مستمند، درد ما بلوچ‌ها را هرگز نخواهند فهمید. اینک بیش از ۳۵ سال از آن روز گذشته است و هنوز هم نمی‌فهمند.

    بحث من در مورد جدال بر روی واژه‌های نظیر قومیت و ملیت و امثالهم نیست. بحث من بسیار بنیانی، عملی و به دور از این جنجالهای ساخته شده خودی و غیر خودی است. اگر همه ما ایرانی هستیم ـ که هستیم ـ پس در این صورت امکانات آموزشی در مناطقی مثل بلوچستان باید حداقل دو برابر تهران و اصفهان باشد، زیرا کودک بلوچ چالش و تکلیف دوگانه‌ای در کلاس کپری خود برای یادگیری در پیش رو دارد. او علاوه بر یادگیری الفبا و اعداد، زبان “ناآشنا”ی فارسی را نیز باید یاد بگیرد. اما افسوس و صد افسوس که در کشور ما اوضاع همیشه بر عکس بوده و است (امیدوارم در آینده اینطور نباشد). باید گفت که خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج. و اینگونه است که دیوار کج زبان فارسی ما (بلوچ‌ها) و بخت “کج‌تر” ما در این کشور “پرافتخار” ادامه دارد؛ علیرغم اینکه در ماه می سال ۲۰۰۹ میلادی مجمع عمومی سازمان ملل با تاکید بر مصوبه شماره ۱۳۵/۴۷ تصویب شده در سال ۱۹۹۲در مورد منشور جهانی حقوق افراد وابسته به گروه‌های قومی، ملی، زبانی و مذهبی دنیا و همچنین معاهده بین المللی حقوق مدنی و سیاسی، مصوبه شماره ۲۶۶/۶۱ را تصویب نمود که بر اساس آن دولت‌ها موظف هستند تا از خزینه و میراث زبانی و فرهنگی موجود در کشور خود حمایت و پاسداری کامل بکنند؛ ما همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم.

    از منظر زبانی بیش از دوسوم کشورهای جهان جمعیتی کمتر از بلوچستان دارند. اما در بلوچستان ایران تدریس و نشر به زبان بلوچی ممنوع است؛ در حالیکه در بلوچستان پاکستان که بلوچی یک زبان رسمی است، اینگونه نیست. بر طبق قانون اساسی افغانستان نیز بلوچی یک زبان برسمیت شناخته شده می‌باشد. در مورد تبعیض و سرکوب زبانی و فرهنگی، می‌توان به بسیاری از اقوام و “ملیت‌های” دنیا اشاره کرد که از حق تدریس به زبان مادری خود بصورت عامدانه و جابرانه محروم هستند.

    زبان تامیل مثال گویائی است. تامیل‌ها که زبانشان در رده هیجدهُم جدول زبان‌های زنده دنیا قرار دارد، بدلیل مطالبه حقوقی سیاسی ـ فرهنگی و از جمله زبانی خود، توسط دولت مرکزی سریلانکا و با کمک برخی از کشورهای جهان از جمله ایران با بیرحمی و شقاوت توصیف ناپذیری سرکوب (و نابود) شدند.

    بر طبق اصل پانزده قانون اساسی جمهوری اسلامی، زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و “کتب درسی” باید با این زبان و خط باشد. ولی استفاده از زبان‌های قومی و محلی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آن‌ها در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد است.

    اما علیرغم این حق تصریح شده در قانون اساسی، یاد گیری به زبان، نه به مثابه یک حق، بلکه بعنوان یک خطر بالقوه امنیتی تلقی می‌شود. این تفکر تبعیض آمیز نه تنها توسط سلسله پهلوی بلکه توسط رژیم جمهوری اسلامی نیز تبلیغ و ترویج می‌شود. بحث من هرگز از منظر جدایی طلبی و یا “ضدفارس” نبوده و نیست. بحث من این است که اگر زمامداران کشور و هموطنان فارس زبان عملا ً مایلند که ما سرود “ای ایران” را به فارسی، بهتر از خود فارس‌ها، بخوانیم و زبان فارسی را یاد بگیریم و بخشی از جامعه هم بخشگر و مولد ایرانی باشیم، باید به ما امکانات آموزشی دو برابر نسبت به هموطنان فارس زبان داده شود.

    نمی‌توان ما را محروم نگه داشت، سرکوب کرد، مورد تبعیض و ظلم و ستم دوگانه قرار داد، و آنگاه انتظار داشت که سرود “ای ایران ‌ای مرز پر گهر” را حتی از هموطنان فارس زبان تهرانی و اصفهانی رسا‌تر و با اشتیاق‌تر بخوانیم. امروزه از بین بیش از هفتاد هزار دانشجو در استان سیستان و بلوچستان، کمتر از پانزده درصد آن‌ها بلوچ هستند، آن هم در حالیکه بیش از شصت درصد آن‌ها در دانشگاه آزاد تحصیل می‌کنند. یعنی در حقیقت دانشجوی حضوری در دانشگاهای سیستان و بلوچستان کمتر از هفت در صد است، در حالیکه جمعیت بلوچ در استان بیش از هفتاد درصد می‌باشد. این در عمل یعنی ما فقط به ده درصد حقوق خود در “کشور عزیزمان” دست یافته‌ایم ـ و این مایه افتخار است که بر ایرانی بودن خود ببالیم. متاسفانه هموطنان ما در بقیه نقاط ایران، عمق متعفن این تبعیض “جنایتکارانه” را درک نمی‌کنند.

    خانم ایرنا بوکووا مدیر کل یونسکو در پیام خود به مناسبت ۲۱ فوریه، روز جهانی زبان مادری تاکید می‌کند که اولین اصوات قابل فهم از طریق زبان مادری ابراز می‌شوند. روز جهانی زبان مادری فرصت مغتنمی است برای درک اهمیت زبانهای مادری و بسیج همگانی برای ترویج سیستم آموزشی چند زبانگی و تنوع زبانی. زبان مادری موضوع اصلی هویت اشخاص و آموزش بزبان مادری روش بسیار موفقی برای مبارزه با تبعیض، و همچنین برای تامین سلامت جامعه است. متاسفانه رژیم جمهوری اسلامی که خود را “تافته جدا بافته‌ای” می‌پندارد، هیچگونه تعهد عملی نه تنها به قانون اساسی خود ندارد، بلکه علیرغم پیوستن به معاهده‌ها و منشورهای بین المللی، هیچگونه اهمیتی برای آن‌ها قائل نیست.

    جمهوری اسلامی روز جهانی زبان مادری را همانند بسیاری از سالروز‌ها و مناسبت‌های بین المللی نظیر “روز جهانی کارگر” و “روز جهانی زن” و غیره، توطئه استکبار می‌داند و با آن‌ها دشمنی عملی می‌ورزد. متاسفانه فرهنگ تبعیض و تحقیر دیگران در ایران و بخصوص بین هموطنان مرکز نشین نهادینه شده است. تحت تاثیر بمبارانهای تبلیغاتی نظیر “هنر نزد ایرانیان است و بس” و فارسی شکر است”، بسیاری از آن‌ها از درک این حقیقت ساده عاجز هستند که زبان مادری هر کسی برای او “شکر” است؛ و این حلاوت مختص زبان فارسی نیست. بلوچ‌ها نیز به زبان بلوچی می‌گویند “عـسـل” یا شـهـد. “بلوچی مئی وتی شهدین زباننت”. در پایان برای آنانی که معتقدند بلوچی گویشی از زبان فارسی است، لطفا این شعر رایج بلوچ را بخوانند تا بدانند “نزدیکی‌ها” چقدر نزدیک هستند؟ “گــَنـوکـن دلّ کـۀ پــۀ تَــَو پـهـر بـنـدیـت / تــَچـوکین آپ پــُشـتأ کـِشـک رنـدیـت”.

    * مدیر دفتر مطالعات بلوچستان ـ لندن

  6. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

    پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱
    زبان در قدرت و قدرت در زبان

    امین سرخابی
    روز جهانی زبان مادری که چند سالی است بطور رسمی در سطح جهانی مورد توجه قرار می‌گیرد بهانه خوبی است که تحول مفهومی در دو عنصر مهم قدرت و زبان و رابطه این دو و همچنین اهمیت “زبان مادری” را مورد واکاوی و کنکاش قرار دهیم. راقم این نوشتار بر آن است به سئوالاتی از این قبیل پاسخ دهد:

    قدرت از زمان روشنگری تا کنون چه تحولی را پشت سر نهاده است؟ قدرت چگونه اعمال می‌شود؟ و در چه جاهایی قدرت توانایی نفوذ و تحول دارد؟ چرا زبان از اوایل قرن بیستم بیشتر مورد توجه قرار گرفت و سیر تحول در مفهوم زبان به چه صورتی بوده است؟ زبان و قدرت چه رابطه‌ای با هم دارند؟ زبان مولد قدرت است یا زبان در قدرت است؟ زبان مادری در این میان چه نقشی ایفا می‌کند؟ آسیب‌های ممنوعیت فراگیری زبان مادری کدامند و چه رابطه‌ای با قدرت در این رابطه یافت می‌شود؟

    قدرت

    بدون تردید قدرت جزء لاینفک سیاست و علم سیاست است. در دوران مدرن از هابز گرفته تا فوکو تمامی اندیشمندان سیاسی بر این تلاش بوده‌اند تا تحلیل‌های تئوریک خود را حول این عنصر حیاتی و مبهم سامان دهند. شاید بیراهه نباشد که بگوییم مدرنیته با فلسفه کانت حول محور انسان و مکانیک نیوتنی حول محور جهان و قدرت هابزی حول محور بافت اجتماعی شکل گرفته است. برای هابز قدرت مفهومی انباشته شده و لذا به مثابه یک ابزار است. ابزاری که عاملین به آن باید همچون کلیدی در دست داشته باشند و بتوانند در موقع مقتضی با بکارگیری آن چاره ساز بن بست‌ها شوند. علاوه بر این قدرت به مثابه توانمندی قادر است تا با ایجاد ترس بر امیال نامحدود آدمیان را کنترل کند. چنین قدرتی در ‌‌نهایت عاملی بازدارنده و به مثابه ابزار سلطه در مواقع ضروری وارد صحنه تعاملات اجتماعی خواهد شد. تعاملاتی که در حالت عادی نیازی به حضور مستقیم آن ندارند.

    چنین دیدگاهی در مورد قدرت، قدرت به مثابه توانایی و عنصری کمی که می‌تواند اراده آدمی را بر جهان اجتماعی تحمیل نماید، ریشه در چهارچوب معرفتی عصر جدید دارد. عصری که با دکارت فاعل شناسا را به عنوان عنصری مستقل از دنیای مادی به عرصه آورد و سپس با کانت برای آن نقشی اساسی در سامان دادن به جهان قائل شد. انسان مدرن در واقع جهان را بنحوی ریاضی گونه تصویر می‌کند و با مانیک نیوتنی چهارچوب مفهومی خود را بر آن بار می‌نماید. هابز در مرکز این نگرش قرار دارد. او به کمک سه سامان هندسه اقلیدسی، مکانیک گالیله ای- نیوتنی و زبان به نوعی تصویرگر جهان اجتماعی شد. یعنی نگاه مکانیکی به قدرت و اعتقاد به توانمندی آن در ساماندهی جهان بر مبنای نوعی اراده گرایی است.

    مفهوم هابزی از قدرت علی رغم تطور و تحولاتی که تاکنون داشته هنوزهم تداوم دارد. بدین معنی که هنور هستند کسانی که قدرت را به معنای توانایی صرف و کمّی تقلیل می‌دهند که استیون لوکس در تقسیم بندی خویش از آن به عنوان قدرت تک بعدی نام می‌برد که بر پایه این مدل در بحث از قدرت باید نخبگان حاکم را مورد توجه قرار داد. کسانی که قدرت بلاواسطه را همچون ابزاری در اختیار دارند و هر طور که بخواهند آن را بکار می‌گیرند. این مدل از قدرت مکانیکی و متکی بر علیت است و بیشتر در قالب بالا‌ترین مقام یا حاکمیت مطرح می‌شوند.

    اما لوکس از مدل دوم که آن را دو بعدی می‌داند نیز صحبت می‌کند. این مدل بیشتر توسط رابرت دال مطرح شده و در این مورد با مدل تک بعدی هم نظر است که بالاخره عده‌ای قدرت را در اختیار دارند اما از حیث چگونگی اعمال قدرت از آن‌ها فاصله می‌گیرند، یعنی تنها اجبار و سرکوب نیست که حاکمان بدان وسیله قدرت می‌کنند بلکه کنترل برنامه کار و بسیج کردن اهداف نظام بر مبنای اهداف خود به نحوی دامنه قدرت را وسعت می‌دهد. این مدل بیشتر به رفتار گرایی صرف تمایل دارد یعنی قدرت بمعنای تأثیر رفتار یک عده بر عده دیگر تلقی می‌شود.

    خود لوکس مدل قدرت سه بعدی را مطرح نمود. در این مدل اعمال قدرت شکلی نامرئی به خود می‌گیرد. سیطره بر امیال و اذهان افراد آن‌ها را به جهتی سوق می‌دهد که اقلیت صاحب قدرت خواهان آنند. در واقع عامل ذهنی نقشی تعیین کننده در این مدل دارد.

    دیدگاه استیون لوکس به قدرت همراه با نظرات گرامشی، آلتوسر و مکتب فرانکفورت روزنه تازه‌ای در تحلیل قدرت گشود. دیگر عامل سلطه و قدرت تنها در دستگاههای سرکوب بازتولید و اعمال نمی‌شود. گرامشی بحث دستگاههای ایدئولوژیکی که قدرت را بازتولید می‌کند به میان آورد. و آلتوسر نیز این بحث را با بازخوانی کتاب سرمایه مارکس و با نگاهی عینی و ضد فلسفی تعمیق بخشید و سوژگی و استیضاح سوژه را در فرماسیونهای اجتماعی سیاسی قدرت سرمایه داری به میان آورد. اندیشمندان مکتب انتقادی فرانکفورت گامی پیش‌تر نهادند و بدون اینکه بر نهادهای رسمی دولتی تمرکز کنند قدرت را تنها در جامعه موسوم به جامعه مدنی جستجو می‌کردند. مفاهیمی مانند ازخود بیگانگی، شی گشتگی، صنعت فرهنگ و تک ساحتی شدن انسان که توسط مکتب فرانکفورت مطرح شد ناشی از همین نگاه بود.

    بعد‌ها میشل فوکو این مبحث را ادامه داد و به نحوی آن را کامل کرد و به قدرت منتشر و تکثیر یافته در کلیه بافتارهای اجتماعی که هم امکان سوژگی و هم ابژگی و یا سوژه منقاد انسان در آن وجود دارد، تأکید کرد. فوکو راهی را گشود که بعد‌ها به نوعی ژیل دلوز و گاتاری ادامه دادند و تداوم میل مونتاژ شده را برجسته کردند. و چپ‌های نو مانند هارت و نگری که دنباله رو فرانکفورتی‌ها هستند نیز با مطرح کردن پدیده‌ای همچون “انبوه خلق” به تحلیل قاعده اجتماع می‌پردازند تا هرم بالای قدرت. همچنین هابرماس که از بازمانگان مکتب فرانکفورت است نیز در تلاش است جامعه مدنی و سیاسی به عقلانیت و کنش ارتباطی تن در دهند. حتی نحله چپ رادیکال نیز که امروز ژیژک آنرا نمایندگی می‌کند بنحوی متأثر از همین جهان بینی است و سودای یافتن سوژه رهایی بخشی دارد که با سوژه دکارتی متفاوت است. از سوی دیگر جامعه گرایان یا پسا لیبرال‌ها نیز به تلاش‌هایی در این زمینه دست زده‌اند و با نقد مفهوم فرد در لیبرالیسم توجه خود را به پدیده “چند فرهنگی” در جوامع امروزی مبذول داشته‌اند. حتی جان رالز نیز از این قاعده مستثنی نیست و با مطرح کردن “پرده نخستین” نگاهی دیگر به قدرت دارد.

    زبان

    اما چنین تحولی در مفهوم قدرت چه دلیلی دارد و چه ارتباطی میان قدرت و زبان در این تحول برقرار شده است؟ اساسا زبان چه جایگاهی در این عرصه دارد؟ زبان مادری در کجای این تحول قرار دارد؟ آیا زبان مادری در این ارتباط ارزش و جایگاه بررسی دارد؟

    تغییر و تحول در مفهوم قدرت معلول تحول در بنیانهای اساسی فلسفه و معرفت‌شناسی از نگرش مکانیکی- اپیستمولوژیک به دیدگاهی پدیدارشناسانه- آنتالوژیک است. در این تحول نیز دو عنصر “زبان” و “زندگی روزمره” نقش اساسی و کلیدی دارند. البته این تحول تنها به فلسفه قاره‌ای محدود نمی‌شود بلکه فلسفه تحلیلی نیز بدین سمت کشیده شده است.

    پرسش مهمی که این تحول را سبب شده، این است که رابطه “من” با جهان بیرونی را چه چیزی تعیین می‌کند؟

    دکارت ذهن را آیینه عین می‌دانست بدین معنا که ذهن ما توانایی انعکاس هرآنچه درجهان هست را دارد اما کانت ادعا کرد که ذهن چنین توانایی را ندارد، ذهن انسان آیینه نیست بلکه ذهن ما ساختاری است که احساسات حسی در آنجای می‌گیرد و عقل آنرا به بیرون رسوخ می‌دهد، این ساختار ذهن ما نیست که چیز‌ها را می‌سازد بلکه ذهن ما نقشه‌ای می‌سازد و به جهان نسبت می‌دهد. این استدلال مبنایی شد که تا قرن‌ها همه بر این امر استوار باشند که رابطه “من” با جهان را “ذهن” تعیین می‌کند. ذهنی که خود به امور عینی و انسانی شکل و ساختار می‌بخشد.

    اما در قرن بیستم فرگه زبان را واسط “من” و جهان قرار دهد. به زعم فرگه زبان شیشه نیست بلکه شیشه ماتی است که جهان را به گونه ویژه‌ای می‌سازد و به جهان نسبت می‌دهد مثلا اگر کسی به قطب شمال برود و مرتب شاهد نزول برف باشد آنرا برف می‌نامد اما خود اسکیمو‌ها چند نوع برف دارند که ما آن را یکی می‌پنداریم. یا اینکه ایرانی‌ها دخترخاله و دخترعمه دارند اما انگلیسی‌ها هر دو را دختر خاله خطاب می‌کنند. پس ما بر حسب قانون زبان چیز‌ها را مشابه و مختلف می‌دانیم، زبان یک جهانی است که همه در آن محبوس هستیم. فیلتربین ما و جهان زبان است، زبان مرجع مهمی است که رابطه “من” و جهان را به “ما” تبدیل می‌کند. آن ذهن انسان ناظر دکارتی و کانتی، خود در زندان زبان قرار دارد و دیگر “من” ناظر آن نیست.

    با مطرح شدن عنصر زبان در فلسفه توسط فرگه، نقطه عطفی پدید آمد تا نگاه‌ها از ذهن و سوژه انسانی به سمت زبان و تاثیرات اجتماعی سیاسی‌اش برگردد و از آگاهی و سوژه انسانی مرکزیت زدایی شود به طوریکه انگار زبان جای آگاهی را می‌خواهد بگیرد مطالعات در مورد زبان، به ویژه در آنچه “فردینان دوسوسور” بیان داشته، به جایی رسیده که ارتباط بین دال و مدلول در فرایند دگربودگی شکل گیرد نه در یک فرآیند مستقل وبا تاریخ وپیشینه ممتد و بدون انقطاع، یعنی گزاره‌ای بر خلاف آنچه که درمورد سوژه تاریخی و دارای آگاهی استعلایی ممتد گفته می‌شد.

    اهمیت زبان باعث شد تا از ابتدا عده‌ای مانند ویتگنشتاین و راسل آن را همچون ابزار رهایی فلسفه بدانند و با نگارش کتاب “رساله منطقی- فلسفی” درپی زبانی خاص و ویژه برای فلسفه باشند اما ویتگنشتاین بعد‌ها در کتاب “پژوهش‌های فلسفی”‌اش از این امر سر باززد و زبان را به جعبه ابزار تشبیه کرد. در نیمه دوم قرن بیستم نیز زبان چنان اهمیتی یافت که جایگاه سوژه خود بنیاد دکارتی را گرفت و به نقطه ثقل کلیه تحلیل‌های فلسفی، سیاسی، جامعه‌شناختی و روانکاوی تبدیل شد. زبان کلیه امور بشری را دربر گرفته به طوریکه عده‌ای آن را مولد قدرت می‌دانند و عده‌ای دیگر نیز زبان را بخشی مهم از میکروفیزیک قدرت، یعنی زبان در قدرت، می‌دانند. نسبت انسان با زبان و قدرت فوق العاده مبهم و در عین حال بسیار حساس است به طوریکه قوام ذات بشر در گرو زبان است.

    زبان مادری

    منظور از زبان چیست آیا همانی است که ما بدان تکلم می‌کنیم یا چیزی فرا‌تر از آن را نیز شامل می‌شود؟ در واقع زبان ابزار بیان و اظهار تفکر و انتقال آگاهی است حال این انتقال می‌تواند به وسیله تکلم، نوشتن، اشاره و حتی لمس کردن صورت گیرد. همچنین هر آنچه که در نتیجه تحرک زبانی باشد و در نتیجه انتقال تفکر به وسیله زبان صور گیرد در چهارچوب زبان قرار می‌گیرد. به عبارتی کنش گفتاری نیز در چهارچوب “زبان” قرار می‌گیرد.

    در این چهارچوب عاملان و کارگزاران هر نظام سیاسی، جهت تقویت هژمونی خود به دستگاه ایدئولوژیک یا گفتمانی نیاز دارد که به وسیله آن قوام جامعه را تضمین نماید. در این پروسه و در جریان جامعه پذیری سیاسی به آموزش زبانی نیاز دارد که بوسیله آن مفاهیمی را به مردم در جهت یکپارچه سازی معانی رسمی و حکومتی انتقال دهد.

    در کشورهایی که چند زبانه و چند فرهنگی هستند، یادگیری زبانی بجز زبان مادری به طور اتفاقی امکان پذیر نیست زیرا رابطه قدرتمندی میان زبان، فرهنگ و نظام اجتماعی وجود دارد. زبان نشانه و آیینه فرهنگ است، زبان، راه و روش دستیابی به فرهنگ است همچنین نماد فرهنگ و جامعه است. ایدئولوژی، آموزش، روابط اجتماعی با حوزه زبان در ارتباط‌اند. در این راستا مدرسه، گروه‌ها، دانشگاه، همسالان، احزاب، روشنفکران، هنرمندان و سیاستمداران نقش آفرینی می‌کنند. این دستگاه قدرت است که به وسیله زبان و خطیبانش سعی در توجیه مشروعیت خویش دارد، زبانی که روزانه در تمامی حوزه‌های جامعه میل به نفوذ هرچه بیشتر دارد. این امر در سیستم‌های دمکراتیک بسیار نرم و در مشارکت با مردم صورت می‌پذیرد که عامل بقایش نیز در همین است اما در سیستم‌های غیردمکراتیک رابطه‌ای یک سویه و یک طرفه می‌باشد و مرتب مورد تهدید قرار می‌گیرد.

    نادیده گرفتن، زبان مادری خصوصا درحوزه تعلیم و تربیت صدمات جبران ناپذیری بر پیکره جامعه وارد می‌سازد. علاوه برآسیب‌هایی که به زبان وارد می‌سازد و راه رشد و ارتقا‌اش را سد می‌کند به شخصیت فرد نیز آسیب‌های غیر قابل جبرانی را وارد می‌سازد. همچنانکه ذکر شد زبان بستر شکل گیری سوژه گی فرد می‌باشد به وسیله زبان است که فرد به وجود و هستی خودش پی می‌برد آنهم از طریق “دیگری” به اسم “مادر”.

    فردی که تا زمان شروع زمان تحصیلات‌اش با زبان مادری‌اش تکلم می‌کند و یکباره به محیط آموزشی پای می‌نهد که سعی در یاد دادن زبانی دیگر دارد با تناقض و تحقیری روبرو می‌شود که در بخش ناخودآگاه‌اش رسوب می‌کند. انعکاس این تحقیر گشتگی بر تمامی عرصه‌های فکری، روانی، سیاسی و اجتماعی‌اش امری همیشگی است. این تناقض و تحقیر شدگی حفره‌ای در شخصیت‌اش ایجاد می‌کند که بعد‌ها برای پر کردن این حفره یا برای اضا شدن و به تعبیر ژیژک “ژویسانس” به بنیادگرایی یا فاشیسم پناه می‌برد. از دیگر آسیب‌های عدم آموزش به زبان مادری این است که چنین اشخاصی همیشه از جانب دو بیماری پارانویا و شیزوفرنی تهدید می‌شوند. پارانویا محصول شرایط تاریخی و فرهنگی است در این مسیر همیشه دستگاههای ایدئولوژیک و تبلیغاتی به فرد می‌گویند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. تبلیغات از یک طرف امکانات رشد و پیشرفت را به ما نشان می‌دهد ار طرف دیگر در چهارچوب قیاس‌ها، تفاوت‌های کوچک، کمبود‌ها و تناقض‌ها دامن می‌زند و در یگانگی شکاف ایجاد می‌کند. مریضی پارانویا محدود است و محدود کننده و دنبال نام خویش می‌گردد، شخص دچار پارانویا مظلوم نمایی می‌کند و در پی حکومت است حتی در اندیشه‌های والایی چون عدالت و صداقت نیز دنبال کسب اعتبار می‌گردد.

    در مقابل نیز شخص مبتلا به شیزوفرنی خواهان یگانگی خود با همه عالم است. آدم شیزویی اسیر توهم و نفس خویش است ولی دنبال نام خود نمی‌گردد بلکه می‌خواهد در میان همه موجودات و هستی گم شود چنین فردی به نام همه صحبت می‌کند و از خاص بودگی گریزان است و هرگونه خاص بودگی را لعن و نفرین می‌کند.

    برخلاف کسانی که معتقدند زبان مولد قدرت است باید اشاره نمود که تازمانیکه اجباری محسوس و غیر محسوس از جانب دستگاه فکری و ایدئولوژیک حاکمیت در جهت تعبیه و فراگیری زبانی خاص برای کسانی که به آن زبان تکلم نکرده‌اند یا متفاوت از زبان مادریشان باشد، صورت نپذیرد چنین زبان نمی‌تواند مولد قدرتی پایدار و دمکراتیک باشد بلکه مرتب تمامی دستاوردهای حاکمیت به چالش کشیده می‌شود. همچنین ادامه عدم آموزش به زبان مادری وعدم احترام نهادن به آن در صف زبانهای دیگر کشور، می‌تواند بستری باشد برای بروز کنشهای سیاسی و اجتماعی ساختارشکن اعم از فاشیسم، شوونیسم، بنیادگرایی مذهبی و….

    برخلاف آنانکه معتقدند معنا در زبان پدید می‌آید و متعاقب آن زبان قدرت است، باید گفت که زبان معنا را ایجاد نمی‌کند بلکه معنا و قدرت “در زبان” به وجود می‌آید بدین معنا که رابطه در “زبان بودگی” میان قدرت و زبان وجود دارد نه رابطه “برزبان بودگی”. زیرا معنا و قدرت در زبان با توجه به موقعیت‌های مختلف و سیال به وجود می‌آید و تمامی این موقعیت‌ها تحت تاثیرروابط قدرت خلق می‌شود. روابط قدرتی که ترجمان منحصر دستگاه حکومتی نیست بلکه ترجمان کلیه روابط اجتماعی و سیاسی است و در تمامی عرصه‌ها منتشر و جریان دارد و اتفاقا همین ویژگی جوامع دمکراتیک است که همه زبان‌ها در آن جریان دارند و رسمیت دارند، قوام و پایداری می‌بخشد. ممنوعیت ارتقاء و آموزش زبان مادری ناشی از نگاهی است که قدرت را مکانیکی و زبان را مولد قدرت می‌داند. چنین نگاهی در دنیای امروز تنها به از هم گسیختگی و ایجاد انشقاقات سیاسی و سرزمینی می‌انجامد.

  7. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

  8. : رۆژپڕێس/ Rojpress Says:

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: