صدای ممنوع- «بوسه‌ای بر یک کفش» – علی اصغر فریدی / رادیو کوچه

roboski
«حزب کارگران کردستان» اعلام کردە بود کە قصد دارد از خاک ترکیە عقب‌نشینی کند، می‌خواستم در حد توانم بە بررسی و تحلیل این موضوع بپردازم، بە دنبال منابع و گزارشات مختلف در این رابطە می‌گشتم کە بە نام «اسماعیل بیشکچی» برخوردم. قبلن او را می‌شناختم، اوایل دهە ٧٠ شمسی یکی از کتاب‌هایش را خواندە بودم، آن روز همە چیز در ذهنم بە حاشیە رفتە بود، و فقط اسم «اسماعیل بیشکچی» در ذهنم تکرار می‌شد.
فایل صوتی را از اینجا بشنوید

حمایت‌اش از کردها، نوشتن کتاب‌ها، مقالات و مصاحبە‌های فراوانش در مورد احقاق حقوق کردها. از روزی کە برای اولین بار در نوجوانی نوشتەهایش را خواندم و با او آشنا شدم، دوستش داشتم و برایش احترام خاصی قایل بودم. ترکی کە بە خاطر حمایت و دفاع از حقوق کردها بیش از ١٧ سال از عمرش را در زندان‌های ترکیە سپری کردە بود. تمام اهانت‌ها را بە جان خریدە بود. تا آنجا کە توانستە بودند، برچسب زدە بودند. خائن، تروریست، دوست تروریست‌ها، وطن‌فروش و… اما او از آن‌چە کە باید انجام می‌داد، کوتاە نیامدە بود.

غروب بود و من از صبح در خانە ماندە بودم و بیرون نرفتە بودم. خرید کاغذ سیگار را بهانە کردم و از خانە بیرون رفتم، دلتنگی عجیبی داشتم.
در مسیر رفتنم برای خرید کاغذ سیگار بە جای عبور از خیابان اصلی، از کوچە پس‌کوچەها رفتم، کوچە پس‌کوچەهای شهری در منطقە آناتولی ترکیە، جایی کە خوشبختانە در طول این سە دهە جنگ و خونریزی در ترکیە، روی جنگ را ندیدە و سکنەاش آن را فقط از تلویزیون بە تماشا نشستەاند، آن‌هم با تصاویر شطرنجی شدەی صحنەهای خون و جراحات.

بازهم «اسماعیل بیشکچی»، غربت، صلح در کردستان ترکیە در ذهنم شروع بە جولان کردە بودند، در وسط‌های کوچە ابتدا کودکی شاید سە سالە را سوار بر سە‌چرخەای دیدم، کە دخترکی شش یا هفت سالە هلش می‌داد. کودک سە سالە را لباس نظامی با درجە تیمساری بر تن کردە بودند، از دیدن لباس نظامی حال ناخوشم، ناخوش‌تر شد، چند قدم جلوتر چند کودکی خردسال در حال بازی کردن بودند. این بار، این کودکان نە فقط لباس نظامی بر تن داشتند، بدتر اینکە با اسلحە پلاستیکی هم‌دیگر را دنبال می‌کردند و چنان می‌دویدند کە انگار در جنگی واقعی شرکت کردە باشند. دنیا بر سرم آوار شد. با خودم اندیشیدم، آیا این پدر و مادرها، این کودکان را از حالا برای چە جنگی آمادە می‌کنند. چرا دنیای پاک و بی‌کینە این کودکان آلودە می‌کنند. راستش را بخواهید برای چند لحظەای از آن کوچە، از آن صحنە جنگ دروغین و از تمام پدر و مادرها بیزار شدم .

??????????????
دنیایم تیرە و تار شدە بود. بە خودم می‌گفتم ای کاش جراتش را داشتم تا زنگ همەی خانەهای آن کوچە را می‌زدم و بە پدر و مادرها می‌گفتم کە جنگ دارد تمام می‌شود.الان دیگر صحبت از آشتی و صلح است. بیایید این کودکانتان را خلع سلاح و خلع لباس کنید. لباس کودکانە بر تنشان کنید و بازی باهم زیستن را بە آنها بیاموزید. شعرهای ناظم حکمت را برایشان بخوانید، بە میهمانی اسماعیل بیشکچی ببریدشان، از عدالت واز دوستی، از عشق بە انسانیت برایشان داستان بسرایید. لطفن اسلحەهایشان را از آنها بگیرید، نیاکانشان بە اندازە کافی جنگیدەاند و پس از سال‌ها جنگ و کشتار تازە می‌خواهند بە صلح برسند. بگذارید صلح را هم بیازماییم شاید صلح بهتر از جنگ باشد.
یک بستە کاغذ سیگار نامرغوب گرفتم و برگشتم. ذهنم هم‌چنان درگیر جنگ و صلح بود. روستاهای تخریب شدە، بمباران، تشیع جنازە و پرچم‌های رنگ‌وارنگ، کارناوالی در ذهن خستەام برپا کردە بودند.
کاغذ سیگاری کە خریدە بودم واقعا نامرغوب بود و مزەی سیگار را بد می‌کرد و بدتر اینکە زود بە زود خاموش می‌شد. کافی بود یک دقیقە بە آن پک نمی‌زدی، سریع خاموش می‌شد.برای چند نخ سیگاری کە کشیدە بودم آنقدر فندک زدە بودم کە انگشت شصتم درد گرفتە بود.

شب می‌خواستم اخبار صلح (پ ک ک) و دولت ترکیە را دنبال کنم، اما باز هم بە بیشکچی رسیدم. این بار صحبت از زندان و تهمت و افترا نبود. بە اربیل در اقلیم کردستان دعوتش کردە بودند، مسعود بارزانی رییس اقلیم دعوتش کردە بود تا مدال افتخار ملا مصطفا را بە پاس زحماتش برای ملت کرد بە او بدهد.
پیرمردی قد کوتاە با لبخندی بر لب و صداقتی کودکانە بر رخسار، دیگر محال بود از ذهنم خارج شود اکنون دیگر تصویرش هم در مغزم حک شدە بود.
این مدال را قبلن بە «کریس کوچرا»ی فرانسوی هم دادە بودند، کوچرا در دوران سخت مبارزە کردها علیە دیکتاتوری «صدام حسین» از معدود کسانی بود کە فریاد کردها را منعکس می‌کرد. اما زمانی کە خبر مربوط بە «کریس کوچرا» را شنیدم فقط چند دقیقەای ذهنم را درگیر کرد، اوایل دوران دبیرستان و کتاب نیمە خواندە شدەی جنبش ملی کرد را در خاطرم زندە کرد، اما بیشکچی بە این راحتی دست‌بردار ذهن آشفتە و خستەام نبود. جنگ، تبعیض، لودرهایی کە ویران می‌کردند و… قیامتی در افکارم برپا بود.
در حال حاضر در اربیل، پایتخت اقلیم کردستان کسی هست بەنام «فرهاد پیربال»، در جوانی آوارە شدە، می‌گویند بە سرزمینش حملە کردە کردە بودند،و آنها را از شهر و دیارشان بیرون راندەبودند، بە ایران پناهندە شدە بود و مدتی در کرج می‌زیستە، سپس بە فرانسە رفتە و از دانشگاە سوربن دکترای ادبیات کردی گرفتە.

kewshi-beshikchi
فرهاد پیربال
دکتر «فرهاد پیربال» شعر می‌گوید، نقاشی می‌کند، محقق است و گاهی نیز وارد دنیای سیاست می‌شود و در صورت نیاز بدون هیچ ملاحظەای هر کس و هر ارگانی را بی‌رحمانە مورد نقد و انتقاد قرار می‌دهد، و بە چالش می‌کشد. کار اصلی‌اش اما تدریس در دانشکدە هنرهای زیبای دانشگاە صلاح الدین است.
بعضی می‌گویند او یک روشنفکر است، عدەای او را محقق می‌دانند، بعضی‌ها او را فیلسوف می‌نامند، و کسانی هم هستند کە می‌گویند دیوانە است.
همان شب می‌خواستم چند ساعتی را بە قول «صادق هدایت» بە قلع و قمع وقتم در فیسبوک بگذرانم، اولین استاتوسی کە بە چشمم خورد بازهم «اسماعیل بیشکچی» بود، ویدیویی یک دقیقەای از بیشکچی و فرهاد پیربال، ویدیویی یک دقیقەای کە اشکم را درآورد، یک دقیقەای کە یک دنیا بار معنایی را در خود داشت. در تالار کنفرانس دانشگاە اربیل «اسماعیل بیشکچی» پشت تریبون بود، کە فرهاد پیربال بە روی سن رفت، یکی از کفشهای بیشکچی را از پایش درآود، در مقابل دوربین‌ها و کسانی کە در تالار بودند، لنگە کفش بیشکچی را بوسید و گفت: «در طول عمرم من تنها کفش یک نفر را بوسیدەام».

بە قول دوستی فرهاد آن شب تواضع و عظمت بخشی از تاریخ را بوسید. آن شب پس از گفتن چند جملە کوتاە از سن پایین آمد و با آن غنیمت با ارزش سالن را ترک کرد. پس از دیدن آن ویدیوی یک دقیقەای سری بە دیوار فیسبوک پیربال زدم همان حرف‌هایی را کە روی سن زدە بود، با دو زبان کردی و فرانسە روی دیوار فیسبوکش گذاشتە بود واز کسانی کە ترکی می‌دانستند خواهش کردە بود برای بیشکچی ترجمە کنند. نوشتە بود:
«جناب اسماعیل بیشکچی، ای باارزش‌ترین…
من یک نویسندە کرد هستم کە در دانشگاە صلاح الدین فلسفە هنر تدریس می‌کنم. از شما بی‌نهایت، عذرمی‌خواهم ، کە امروز غروب در حین کنفرانس شما در دانشگاە اربیل، یک لنگە کفش شما را از پایتان درآوردم و آن را ربودم و… بە شما گفتم در آیندە آن را بە موزەخانە ملی کردستان خواهم سپرد.چون یک لنگە کفش جنابتان در سدە بیست و یکم، بسیار باارزش‌تر است از تمام ثروت و سامانی کە ٢٧ سلطان عثمانی در کمال شرمندگی برای بشریت بە ارث گذاشتەاند.
آن یک لنگە کفشی کە من در مقابل چشم رسانەها از شما بە سرقت بردم بسیار بسیار با ارزش‌تر است، از آن مفاهیم دروغین دمکراسی در ترکیە مدرن امروزی،…آن ترکیەای کە تمام عمر و جوانی شما را در مقابل چشمان نوبل و اوباما و مونتسکیو و فرزندان ناظم حکمت بە بند کشید، و هنوز هم بە آزار و اذیت تو ادامە می‌دهند، تنها بە این جرم کە تو در کتابهایت گفتە بودی: آری کردها هستند و باید آزادانە زندگی کنند. می‌خواهند در مقابل چشمان عفو بین‌الملل کور ، آن صدای مقدس و مبارک تو را اعدام کنند، کە بیشتر از٣٨ سال برای برقراری ( آشتی و صلح و برادری میان کرد و ترک کوهی) بە سیاست‌مداران ترکیە امروزی آموختی و آنها یاد نمی‌گیرند.»
Source

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: