کردایتی با ذهنیت قبیله ای/ د. صلاح الدین خدیو

دوست عزیزی خرقه “بی نامی” به تن کرده و به مصاف یک یادداشت پانصد کلمه ای راقم این سطور رفته که در تلگرام منتشر شده است. با نام مستعار نوشتن آنهم درباره کسی که غیر از قلمی کج و کوله دستش از هرچه هست کوتاه است، نه نشانه فضیلت است و نه آیت شجاعت![لینک به نوشته]

ایمان راسخ دارم که اگر هدف نوشتن صرفا انشانویسی و کتابت باشد و تقویت مدنیت در کنار آن مطمح نظر قرار نگیرد، گذار معنوی از ایل و عشیرت که نویسنده تمنای آن را نموده، هرگز محقق نخواهد شد. چه روشن نویسی با روشن اندیشی را پیوندی استوار هست و زحمت آن قدری حمیت می خواهد که یقینا به منفعت آن می ارزد.

گفتیم که یادداشت مغضوب پانصد کلمه ای و تلگرامی است. ذکر این نکته از آن جهت اهمیت دارد که به فراخور محدودیتها و محرومیتهای تلگرام آن را باید در چارچوب حدود بیست یادداشت دیگر از همین نویسنده و درباره همین موضوع — همه پرسی تعیین سرنوشت در اقلیم کردستان — نگاه کرد. ممکن است گفته شود منتقد خرقه پوش خواسته –و البته این خواستنش مورد احترام است — فقط این یکی را نقد نماید. این ادعا البته زمانی زیرسوال می رود که وی در بحث از شرط بندی بر سر همه پرسی حتی از جفنگ و مطایبه های نویسنده این سطور در چتهای تلگرامی هم نگذشته است، صرفا با این غایت که ابرو باد و ماه و فلک را بکار بیاورد و شاهد پیروزی را در آغوش بگیرد. این را گفتم تا به مدعای روشمندی نویسنده یادداشت رهبران واجد اگو، رهبران فاقد اگو برسم و آن را بررسم.

نویسنده در ابتدا مدعی می شود که یادداشت مورد ادعا در دام یک تقلیل گرایی ناروا افتاده و یک امر اجتماعی را با داده ای روان شناختی “تحلیل” کرده است. در اینجا وی وارد وادی شده است که احتماال آگاهی کافی از آن ندارد. مشخصا آنجا که با تمسخر از ضرورت یک “انقلاب فرویدی” دیگر به منظور “ساختن رهبران بدون اگو” می گوید. این انقلاب البته توسط الکان صورت گرفته و امروز روشن است که خارج از زبان ناخودآگاهی وجود ندارد. از قضا مراد بنده هم همین است: هیچ اگویی بیرون زبان قرار ندارد و روابط آن با زبان نه مبتنی بر آگاهی بلکه به واسطه نوعی حالت وجودی سامان می یابد. طبیعی است بازی زبانی فارین پالیسی و مسعود بارزانی هم خارج از این قاعده نباشد. این نگاه انقلابی امروز هم در فلسفه تحلیلی ) بودن – در- زبان ویتگنشتاین (و هم در فلسفه قاره ای) تن – سوژه مدفون در زیست – جهان (و) دازاین هایدگر (نگاه رایج و مسلط است و الکان هم وامدار آنهاست و ضرورتی نیست نویسنده خرقه پوش منتظر انقالبی دیگر بماند. نویسنده در ادامه در راستای گذار خیالیش از تقلیل گرایی روان شناسی راقم این سطور و بازگرداندن امور به شان خاص خود، روش شناسی ویژه خود را بکار می گیرد و می گوید استقالل خواهی کردهای عراق ریشه در تحوالت دهه بیست سده گذشته دارد.

هرچند این گزاره ای صادق است ولی بدلیل کلی بودن بیش از حد و فراخ بودن دامنه آن به قدر یک سده، برای تحلیل تحوالت روزگار کنونی راهگشا نیست. نویسنده محترم در این بیان نه تنها روشمند نیست، بلکه در دام یک کلی گویی و این همان گویی غیرموجه می افتد که قادر به تحلیل زوایا و ابعاد مساله مشخصی بنام رفراندوم نمی باشد. روشن تر سخن می گویم، از حدود صد سال عراق “مزی پوت”ی، چرا در مقاطع مهمی چون 1974 ،1991 ،2003 ،2005 که کم و بیش فرصتهایی برای رهایی ملی کردها وجود داشت، ابدا اشاره ای به دولت کردی نشد؟ چرا در سال 1992 هنگام تصویب نظام فدرالیسم در پارلمان اول کردستان، حزب دمکرات مصرانه روی خودمختاری تاکید و اتحادیه میهنی را که بدلیل پرچمداری فدرالیسم به بدبینی عقل و خوشبینی اراده متهم می نمود؟ چرا در سال 1995 که اتحادیه میهنی خواهان همکاری با آمریکا جهت سرنگونی صدام از طریق کودتای نظامی بود، بارزانی نه تنها مخالفت کرد، بلکه صراحتا و در گفتارهای مکرر از بی اعتمادی به واشنگتن سخن می گفت؟

هدف از طرح این پرسشها تخفیف و تقلیل مواضع پارتی نیست، بلکه تذکار این نکته به نویسنده است که ابتنای روش شناختی بر آن گزاره فراخ و گل و گشاد پیشگفته چه خطاهای تحلیلی و کوررنگیهای تحمیلی می تواند بدنبال بیاورد و ما را از انبوهی متغیرهای ریز و درشت و قدیم و جدید متعین غافل سازد. پدیده های سیاسی همچون امور خاص دارای منطق خاص و تاریخ ویژه خود هستند. می توان به سیاق الگوهای عام مارکس و دورکیم هر پدیده سیاسی را به روابط تولید و تقسیم کار اجتماعی ربط داد و خیال خود را راحت کرد و اگر هم چاره ای نبود بعضا تخفیف هایی داد. اما روشن است که پدیده های سیاسی دارای متعینهای خاص خود هستند و فربه تر از تحلیلهای تک متغیری و تقلیل گراییهای روش شناسی می باشند. امروز بیش از هر زمان دیگری در جامعه شناسی تاریخی، ماتریالهای سیاسی و نظامی در کنار ماتریالهای اقتصادی از اهمیت برخوردارند. اتکا به روش شناسی فوق بصیرتها و افقهای نوینی فراروی پژوهشگر قرار داده و در پرتو آن محرکها و پویاییهای رفراندوم استقالل اقلیم کردستان را بهتر می بیند.

آنچه اما نویسنده بجای آن انجام داده، چیزی جز پناه گرفتن زیر یک ملی گرایی روش شناختی نیست. تالی منطقی چنین راهبردی صرفا افتادن در دام یک نسبی گرایی موسع و مهلک نمی باشد، بلکه افتادن در تله نوعی بی قاعدگی زبانی و تطور در معیارهای زبانی صدق و کذب و حقیقت و دروغ و زشتی و زیبایی از پیامدهای جدی تر آن می باشد. تنها راه چیره شدن بر چنین تناقضی ساختن یک زبان قراردادی است. آیا قلم خرقه پوش قادر است زبانی ویژه کردها بسازد که در آن ” فن کاربرد زبان ” عوض نظامهای معنایی دگرگون شود؟

یحتمل چون نامش را تغییر داده و نامی دیگر برگزیده، می پندارد که می تواند. روشن است که این پنداربافی محض است، صد البته این پنداربافی بکار تعریف ما از قبیله گرایی می آید که نویسنده باز ندانسته با آن گالویز شده است. نیک می دانیم که یکی از علل کندی توسعه سیاسی و فرهنگی در کردستان قبیله گرایی و ارجحیت وفاداریهای گروهی و جماعتی بر اشکال وسیعتر تعلق و وفاداری ملی است. قبیله گرایی به دو صورت عینی و ذهنی هنوز حی و حاضر است. تعیین هویت فرد در برخی جاها تاکنون نیز بر مبنای تمایز چهارجانبه قبیله، عشیره، طایفه، و خانواده صورت می گیرد. از این مهمتر اما، آثار ذهنی، فکری و اجتماعی و فرهنگی این ساختار جان سخت است که در روح و روان جامعه کرد جاری و ساری است. ناسیونالیسم کرد نه تنها نتوانسته این ساختار را بشکند بلکه با آوردن مدرنیته تحریف شده تنها آن را نوسازی کرده است.

مارکسیسم و اسالمگرایی به عنوان دیگر گفتمانهای موجود در عرصه هم کامیابی بیشتری نداشته اند. ملی گرایی روش شناختی موصوف محصول این قبیله گرایی مدرن است. احزاب، اشخاص و روشنفکران در اقلیم کردستان مقهور این وضعیتند. بدون شکستن این ساختار و گذار از محدودیتهای آن حتی پروژه استقالل هم می تواند به یک دولت ساالری تحریف شده مبدل شود. نویسنده خرقه پوش تالشی وافر به عمل آورده تا پشت جان پناه ناسیونالیسم پناه گرفته و راقم این سطور را با همان روش شناسی سقیم بنوازد. غافل از آنکه با همان ذهنیت قبیله ای دارد می نویسد که اصلی ترین مشخصه آن تضادی عظیم میان ایده آلیسم سیاسی و عملگرایی کلبی مسلکانه در زندگی روزمره است. بحث زندگی روزمره شد، الجرم دوباره بحث زبان و پیوند با آن به میان می آید. برای ایضاح بیشتر مثالی می زنم.کسی ممکن است طرفدار دو آتشه استقالل اقلیم کردستان باشد و در همان حال در کنشهای روزمره سرسپرده و واداده منفورترین اشکال روابط قدرت. این خصیصه قبیله گرایی مدرن است و طرفه آنکه طرف متوجه این تضادهای عظیم نمی شود.

واضح است که این میهن پرستی نیست، بلکه ازخودبیگانگی و دوپارگی عظیمی در روان فردی و جمعی است. چطور ممکن است طرفدار ارزشهایی چون میهن پرستی و استقالل و اتحاد بود، در عین حال از این ارزشها صرفا با ارجاع به منافع فردی، خانوادگی، قبیله ای و حزبی در ناخودآگاه خود دفاع نمود؟ دفاع مطلق قلم خرقه پوش از یک حزب و جریان و خودداری از نقد آن ناظر به این معناست. قلم خرقه پوش در ادامه بدون اینکه کوچکترین ربطی به موضوع مورد بحث داشته باشد، وارد وادی بحث جمهوریت در ایران می شود. وی ضمن اینکه جمهوری شوروی سوسیالیستی گیالن کوچک جنگلی را که از قلم می اندازد، در دام نوعی شکل گرایی می افتد که دلیل اصلی آن همان ملی گرایی روش شناختی پیشگفته است.

کوتاه و خالصه باید گفت که جمهوریت، غایت فرایندی بنام توسعه سیاسی و دارای روندی پرفراز و نشیب و درازدامن است. اتفاقا بخش مهمی از این فرایند مرهون توسعه دولت است. دولت یک شبه خلق نمی شود، در گذر زمان بوجود می آید. این نگرش به معنای قائل شدن به نگره های ارگانیستی در این زمینه نیست، بلکه باور به نوعی تمایزیافتگی ساختارهای اجتماعی،فرهنگی و اقتصادی موجود در یک دوره تاریخی معین است. آهنگ ساخت آن اما شدیدا تحت تاثیر متغیرهای فرهنگی است. طبیعی است در جوامعی چون کردستان غیر از روندهای درونزا می توان از نظریات کسانی چون والرشتاین هم با مالحظاتی و در دو سطح بین المللی و منطقه ای بهره گرفت. پیشتر گفته ام که در اقلیم نخست باید مرکز سیاسی و بعد دولت بوجود بیاید. در هر صورت جمهوریت به شکل نیست، به محتواست و بیهوده نیست اصالح طلبان و تحول خواهان رادیکال را بر اساس این ممیزه به مشروطه خواه و جمهوریخواه تقسیم می کنند.

صد البته بدون آنکه کسانی چون سعید حجاریان از این انتساب مکدر شوند. قلم خرقه پوش درفرازی دیگر خواسته با مدد از قسمی سفسطه یک مدعای اینجانب را باطل نماید. کوتاه عرض می کنم. کادر حزبی ساده ای که در سال 1988 از پراگ به خون نشسته اخراج شد، در سال 1988 یکی از نامدارترین کسان عرصه سیاست ایران و منطقه بود و آن پرونده ساده هم نه تنها فراموش شده، بلکه پس از آن دیدارهایی ازاروپای شرقی هم صورت گرفته بود. داستان اما چیز دیگری بود. مرغ مسکو یک پا داشت و آن حزب توده ایران بود. به عبارت ساده شوروی حاضر نبود با احزاب چپ و ملی ایران از کانالی مستقل از حزب برادر و حزب رسمی کمونیست کشور متبوع پیوندی داشته باشد. صد البته این امر در تضاد با سیاست چپ ملی و مستقل نامبرده بود. بدون ایجاد این همانی می توان گفت علیرغم اینکه مسعود بارزانی امروز عمال در طراز یک رییس کشور است و بازیگری مهم در منطقه به شمار می رود، اما طبیعی است که واشنگتن تا حد زیادی هنوز وی را از عینک بغداد می بیند.

این جان کالمی بود از آنچه پیشتر گرفته بودم و دوست منتقد آن را تحریف کرده بود. صد البته پایان این قصه شیرین تر است. روش شناختی ملی گرایی قلم خرقه پوش در غیاب منطقی استوار در پایان با در پیش گرفتن رویکردی ” عاشورایی ” تن به انحالل می دهد و ضمن تاکید بر راهبرد ” احدی الحسنین ” یک مساله معین سیاسی را که باید با رهیافتی چندمتغیری و رویکرد چند رشته ای به بحث و تحلیل آن نشست، به برهوت یا پیروزی یا شهادت می کشاند.!

Advertisements

تاگەکان: , , , , , , , ,

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s


%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: