Posts Tagged ‘نامەهای فرزاد کمانگر’

تظاهرات در افغانستان علیه اعدام فرزاد و یارانش/ مه 2010

2012/05/13

(more…)

آموزگاران بی‌ادعا/ از صمد بهرنگی تا فرزاد کمانگر/ کامبیز غفوری/ رادیو کوچه

2012/05/06

هفته معلم در ایران به‌پایان می‌رسد و جملات کلیشه‌ای که معمولن طی روزهای دوازدهم تا هجدهم اردی‌بهشت در مقام قدردانی و تجلیل به آموزگاران گفته می‌شوند، تا سال دیگر در پستوها خاک خواهند خورد. از نیم قرن پیش در چنین روزهایی که گلوله‌ای سربی بر پیشانی آموزگاری به نام «ابوالحسن خانعلی» نشست و سنگ‌فرش بهارستان را خونین کرد تا دو سال پیش که معلمی دیگر به نام «فرزاد کمانگر» سربه‌دار شد و جامعه فرهنگیان ایران را سیاه‌پوش کرد، این صنف که ستون بنیادین انتقال علم و فرهنگ و ادب به نسل بعد در هر جامعه‌ای به‌شمار می‌رود، روز خوش به خود ندیده‌است.
دانلود فایل صوتی
 در سال‌های اخیر زندان هدیه‌ای بود که به آموزگارانی چون «رسول بُداقی»، «علی پورسلیمان»، «محمد داوری»، «عبداله مومنی» و عده‌ای دیگر داده‌شد، «نبی‌اله باستان» -دبیر ادبیات- با دریافت حکم اخراج دیگر نتوانست برای دانش‌آموزانش در چهارمحال و بختیاری، این حکایت گلستان را معنی کند که «جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید»، و شلاق بر پیکر «سیاوش اسلامی» به مثابه تازیانه‌ای بر اندام جامعه فرهنگیان فرونشست. این جستار کوتاه، تنها یک تلاش برای تعظیمی فروتنانه است در برابر کسانی که علارغم مشکلات، زخم‌ها و غصه‌هایی که در پشت نگاه‌شان پنهان می‌کنند، هر روز صبح به روی دانش‌آموزان لبخند می‌زنند.

(more…)

به ققنوس های ديار ما/ نامه فرزاد کمانگر به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن

2012/05/06

نازنينم سلام ، روز زن است ، همان روزي که هميشه خدا منتظرش هستم .
در اين روز به جاي دستان مهربان تو ، شاخه گل نرگسم را آراسته خيال پريشان تر از گيسوانت مي نمايم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود ديده است و نه عطر گل ياس . دو سال است چشمان بي قرار چند قطره اشک از سر ذوق و خوشحالي است تو بهتر مي داني که همه روزهاي سال براي رسيدن به اين روز لحظه شماري مي کنم اما امروز مانده ام براي اين روز چه هديه اي مناسب توست آواز ” مرا ببوس ” يا آواز ” باغچه پاشا “2 يا شمعي که روشني بخش خاطراتمان باشد اما نازنينم نه صداي آوازم را مي شنوي و نه مي توانم شمعي برايت روشن نمايم ، اينجا ارباب ” ديوارها ” شمع ها را نيز به زنجير مي کشد شاعر هم نيستم تا به مانند آن ” پير عاشق به کالبد باد ، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد “

(more…)

نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان

2012/05/03

فرزاد کمانگر / Farzad Kamangar – فەرزاد کەمانگەر/ وێنە:ف. فەتتاحی

هر شب ستاره‌یی به زمین می‌کشند
و این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌ها است
سلام رفیق، چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟  جوانکی نحیف بر فراز چوبه‌ی دار که به شکفتن غنچه‌ی خورشید لب‌خند می‌زند؟ یا کودکی پابرهنه از رنج‌دیده‌گان پایین شهر که می‌خواست مژ‌ده‌ی نان باشد برای سفره‌های خالی از نان مردم‌اش.
چه‌گونه تجسم‌ات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیده‌گان بالای شهر که الف‌بای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زنده‌گی‌شان  است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.

بگو رفیق بگو…
می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود.

(more…)

دیگر تنها کفش‌هایم مرا به این خاک پیوند نمی‌دهد/ نامه ای از فرزاد کمانگر

2012/05/02

نباید فراموش کنم؛ در این دیار واژه‌ها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردن‌شان «جرم» می‌شود و گناهی نابخشودنی. لغزش قلم بر سفیدی کاغذ می‌تواند موجب «تشویش اذهان» شود و تعقیب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن اندیشه و افکار می‌تواند «تبلیغ» به حساب آید. همدردی می‌تواند «تبانی» باشد و اعتراض موجب «براندازی» شود. کلمات بار حقوقی دارند پس باید مواظب بود. نباید فراموش کنم که به چشمانم بیاموزم که هر چه را می‌بیند باور نکند، زبان همه چیز را بازگو نکند، آنچه هر شب می‌شنوم فریاد نیست، موج نیست، طوفان نیست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده. نباید فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بیکاری و بیداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نیست. اینها واژه‌های دشمنان است.

(more…)

شب، شعر و شکنجه/ نامه ای از فرزاد کمانگر

2012/05/01

شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است، زمستان ۸۵ در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم میکنم.
شب، شعر، شکنجه

“دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید .”

(more…)

ڕۆژگارێکی سەیرە گوڵم / نامه ای از فرزاد کمانگر

2012/04/29

فرزاد کمانگردنبال من نگرد مادر/ نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان/ اینجا دنبال من نگرد/ ستاره افتاده بر گیس تو/ آن را نکن خسته و گریان
غروب ها دلم میگیرد. نوعی بی قراری به سراغم می آید. نمی دانم چرا ولی سالهاست به این دلتنگی ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخم را شیرین نمی کند. فقط این دلتنگی ها را برایم گیراتر و جذاب تر می نماید. غروب ها با دلم خلوت میکنم. به خودم و انسان های دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم.  به یاد می آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف… روزها هم در سرزمین ما سمبل می شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیشتر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد می آورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می شوند و ما صاحب قاب عکس های شده ایم به تعداد ستاره های آسمان… غروب ها با خودم فکر میکنم که کلمات برایم چه معنایی پیدا کرده اند، تروریست محارب، خرابکار، آشوبگر، اغتشاشگر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شده اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برایم چه معنای جداگانه ای پیدا کرده اند.

(more…)

پاییز در چشمان میدیا/ فرزاد کمانگر/ زندان اوین

2011/12/20

پاییز با همه ی زیباییش مهمان طبیعت شده بود و طبیعت شبیه عروس مغروری بود که خیاط آفرینش برای آراستنش از هیچ رنگی کم نگذاشته بود. در میان باغ ها و مزارع که بسان تابلویی زیبا راه باریک و پر پیچ و خم روستا در آن گم می شد محو این زیبایی ها می شدم. همیشه این راه باریک را برای برگشتن به روستا به جاده ی بی روحی که دل مزارع را بی رحمانه و ناشیانه شکافته بود ترجیح می دادم. سه روز تعطیلی و دوری از مدرسه و اشتیاق دیدار دوباره ی بچه ها بر سرعت گام هایم می افزود. رابطه ی من و دانش آموزانم تنها رابطه ی معلم و شاگردی نبود. برای من آنها اعضای خانواده ام بودند.انگار سال ها با هم زندگی کرده بودیم. هر روز با کلاس اولی ها روبوسی می کردم. برای صبحانه بوی روغن محلی و آش و نان تازه ای که بچه ها با خودشان می آوردند تا مهمانشان شوم در مدرسه می پیچید.از ساعت هشت صبح  تا پنج بعد از ظهر در مدرسه بودم. در بین کلاس اولی ها دختری بنام میدیا۱ بود که چشمان زیبا و موهای بلند طلایی و شیرین زبانی اش از او فرشته ای معصوم ساخته بود تا برای من و همه ی روستا دوست داشتنی باشد.

(more…)

نامه و صدای منتشر نشده‌ای از فرزاد کمانگر/ وقتی که باد ما را با خود می‌برد

2011/05/08

اواخر شهریورماه ۸۶، شعبه ۳۰ دادگاه انقلاب تهران در خصوص رسیدگی به پرونده‌ام عدم صلاحیت اعلام کرده بود، بنابراین به سنندج منتقل شدم و نزدیک دوماه در آنجا ماندم. مسئول بازداشتگاه آدمی حدودا ۵۰ ساله و بیماری روانی بود که از آزار زندانیان لذت می‌برد. بار‌ها بدون هیچ دلیلی به کمک دو نگهبان دیگر مرا مورد ضرب وشتم قرار می‌داد. روزی به علت شدت ضربات مشت و لگد صورتم کبود و خونین شده بود و فک و دندان‌هایم آسیب دید، ‌‌‌‌ همان شب صدای عروسی را در اطراف بازداشتگاه می‌شنیدم و این مطلب زائیده حال و هوای‌‌‌‌ همان شب است که زنده یاد نادر محمدی نیز در سلول همجوار من بود.
(more…)

به همین سادگی، نه به خشونت نه به اعـــــــدام/ فـــرزاد کمانگر

2010/10/10

نه» به خشونت «نه» به اعدام
صلح ، خواب کودک است
صلح ، خواب مادر
گفتگوی عاشقان در سایه سار درختان
صلح همین است
صلح لحظه ای است که دیگر
توقف اتومبیلی در خیابان
هراس بر نمی انگیزد
و زمانیست که کوبیدن بر در
نشانه دیدار یک دوست، آغاز رویا و افسانه ای شیرین است،
چون با زندگی شروع می شود.«1»

(more…)

فه‌رزاد كه‌مانگه‌ر:مــن وەك مامۆستایەک دەمــێنمەوە و تــۆش زیندانەوان!

2010/07/07

من فێریاری (قوتابی) «سەمەدی بیهرەنگی»م، ئەوەی کە «الدوز» و« قاڵاوەکان» و «گچکە ماسی ڕەشی» نووسی، کە هەمووان فێری بزووتنەوە بکات. ئەو دەناسیت؟ دەزانم کە نایناسی.من هاوکاری «بەهمەنی عیزەتی»م، پیاوێك کە هەمیشە بۆنی بارانی لێدەهات و مرۆڤێك کە هێشتاکە خەڵکی کرماشان (کرمانشاە) و دێهاتەکانی لەتەك یەکەمین پاییزە باران ئەویان بیردەکەوێتەوە، ئەرێ بەراست دەزانی ئەو کێ بوو؟ دەزانم کە نازانی.٢

(more…)

نامەیەکی مامۆستا فەرزاد بۆ برازاکەی ڕێبین

2010/06/24

ریبین، جان عمو/ ڕێبین، گیانی مامە…
امروز که آواز خواندی، زمانی که لبخند بر لبهایت, نشست، در چشمانت این جمله را خواندم: آینده از آن ماست…ولی فراموش نکن، خاکی که عشقت روی آن پا می گیرد، هزاران سیاچمانه ی عاشقانه را در خود پنهان نموده است. هزاران دسته گل مزین، بدون آنکه بر پرچم زلفانی, آویزان شوند، در این خاک دفن شده اند.فراموش نکن، هزاران آرزو، رویا، عشق، عطر و رایحه ی خوش، خاطره، امید، تبسم و هزاران غنچه ی نشکفته را در دل خود، برای آینده نگه داشته است.

(more…)

آینده از آن بی کفن خفتگان است

2010/06/20

از سری نامه های منتشر نشده فرزاد کمانگر
خبرگزاری هرانا ‫- در حالی که چهل روز از اعدام غیرقانونی و غیرانسانی ۵ زندانی عقیدتی ‫(فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان‫) در زندان اوین می گذرد، دستگاه امنیتی همچنان از پس دادن پیکرهای آنان خودداری می کند و البته استانداری کردستان مدعی دفن پیکرها بصورت گمنام شده است، در چلهم این جان باختگان و به مناسبت “بی کفن خفتگی” این افراد، نامه ای منتشر نشده از معلم جان باخته فرزاد کمانگر از سوی خبرگزاری هرانا انتخاب و منتشر می شود‫. لازم به توضیح است، فرزاد کمانگر این نامه را با تاسی از سرگذشت یکی از زندانیان دهه شصت نگاشته است، زندانی مورد اشاره که از ضعف بینایی شدیدی برخوردار بوده، به دلیل شکنجه و ضرب و شتم عینکش می شکند و مجبور میشود به جای شیشه، تکه ای مقوا بر عینک خود بگذارد و این آخرین تصویری است که مادر زندانی از او دیده است، زندانی سیاسی مورد اشاره کمی بعد زیر شکنجه به قتل می رسد و در گوری گمنام و بی نشان دفن می شود، این نامه را فرزاد کمانگر به مادر این زندانی سیاسی تقدیم کرده بود‫.

(more…)

6 نامه از فرزادکمانگر آموزگار اعدام شده

2010/05/14

1- نامه ی فرزاد کمانگر به دانش آموزانش
بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.

(more…)